بررسی فیلم How to Make a Killing (فرمولِ یک قتل)
طنز سیاه بدون نیش؛ وقتی ماجرا نه هیجان دارد و نه لذت

«How to Make a Killing» از همان ابتدا خود را در قامت یک کمدی-جنایی پرانرژی معرفی میکند؛ از آن دسته آثاری که تماشاگر باید بدون مکث، وارد بازی جنایتهای هوشمندانه و انتقامهای طنزآلود شود. اما مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که مخاطب فرصت فکر کردن پیدا میکند؛ فرصتی برای پرسیدن اینکه چرا هیچکس نگران اثر انگشت نیست؟ چرا دوربینهای مداربسته اهمیتی ندارند؟ چرا انگیزهها بیش از حد سادهبینانهاند؟ و وقتی چنین پرسشهایی شکل میگیرد، یعنی ریتم فیلم با مشکل مواجه شده و جذابیت کار از نفس افتاده است.
فیلم جان پتن فورد، که اقتباسی آزاد از کلاسیک «Kind Hearts and Coronets» است، ایدهای مناسب برای بازخوانی مدرن و طنزآلود دارد، اما به دلیل ضعفهای ساختاری، روایت بیش از حد توضیحی و شخصیتپردازی نامتوازن، از پتانسیل خود فاصله میگیرد. نتیجه اثری است که بهجای «ترکیب انفجاری طنز و جنایت»، بیشتر شبیه تمرینی خام است برای رسیدن به فیلمی که میتوانست بسیار جذابتر باشد.
مهمترین ضربه به فیلم از جایی شروع میشود که فورد تصمیم میگیرد کل روایت را بهوسیله یک نریتور پیش ببرد: بکت ردفلوی (با بازی گلن پاول) که زندانی و در آستانه اعدام است، چهار ساعت مانده به مرگش، داستان زندگی خود را برای یک کشیش روایت میکند. این شیوه، بهجای ایجاد تعلیق، فیلم را تبدیل به روایتی طولانی، سنگین و کاملاً وابسته به توضیح میکند.
بکت زندگیاش را از قبل از تولدش روایت میکند: مادر جوانی که از ثروت و طبقه بالا اخراج شده و مجبور است در نیوجرسی در اداره راهنمایی و رانندگی کار کند. کودکی بکت با کمبود پول اما وفور تجربههای خاص همراه بوده است؛ کلاس پیانو، تیراندازی با کمان، لباسهای شیک و رؤیای ثروت. اما با مرگ مادر و بیاعتنایی پدربزرگ میلیاردر، زخمی در وجود او شکل میگیرد: بازپسگیری «زندگیِ درست».
اما یک شرط مهم وجود دارد: برای رسیدن به ارثیه، باید تمام وارثان رده بالاتر، که هفت نفر هستند، از میان برداشته شوند…
این نقطه آغاز یک کمدی-جنایی پرپتانسیل است، اما در اجرا اسیر توضیحدادن بیش از حد میشود.
پاول ذاتاً بازیگری کاریزماتیک است؛ کسی که تماشاگر ناخودآگاه دوست دارد طرف او را بگیرد. همین ویژگی بزرگترین ضعف فیلم میشود. بکت قرار است یک «آدم بدِ دوستداشتنی» باشد اما فورد هرگز نمیداند باید او را قهرمان نشان دهد یا ضدقهرمان. این دوگانگی باعث میشود شخصیت نه آنقدر سیاه باشد که شوخیهایش اثرگذار شود و نه آنقدر خاکستری که قصه پیچیدهتر شود.
وقتی بازیگر مناسب نقشی نامناسب باشد، نتیجه شخصیتی بیتعریف است؛ نه قابل همدلی، نه قابل تنفر و نه حتی جالب.

یکی از جذابترین بخشهای فیلم، روشهای قتل است؛ از یک مرگ بامزه روی قایق تفریحی گرفته تا مسمومیت با موادی شبیه سفیدکننده دندان. هر قتل، بالقوه میتواند صحنهای بهیادماندنی باشد، اما مشکل اینجاست که فورد هیچگاه برنامهریزیها را نشان نمیدهد.
مخاطب ناگهان در «صحنه جنایت» حاضر میشود، بدون مقدمه، بدون مونتاژهای بامزه، بدون برنامهریزی زیرکانه. بخشی که باید هسته طنز سیاه فیلم باشد، حذف شده و همین باعث میشود قتلها بیشتر مثل یک شوخی ناقص به نظر برسند.
با این حال، بازیگران مکمل بخشی از ضرباهنگ از دسترفته را بازمیگردانند:
- زک وودز در نقش پسرعمویی کودن و بامزه، عالی است
- تاپر گریس ادای بامزهای از تیپ ثروتمند لوس ارائه میدهد
- جسیکا هنویک تنها صدای عقل این جهان است
- مارگارت کوالی، در نقش عشق قدیمی بکت، نقشی کلیدی و البته هوشمندانه را بازی میکند
اما این بازیگری قوی، نمیتواند نقصهای فرمی فیلم را کاملاً جبران کند.
یک عنصر داستانی واقعاً خوب زمانی وارد میشود که جولیای متمول (مارگارت کوالی) بازمیگردد و فاش میکند از نقشه قتلها باخبر است. او قصد دارد بکت را تهدید کرده و سهم خودش را بردارد. این گره اخلاقی و دراماتیک میتوانست بُعد تازهای به روایت بدهد، اما باز هم نریشن بیش از حد و ریتم کُند، اجازه نمیدهد این پتانسیل به نتیجه برسد.
«How to Make a Killing» میخواهد هم نقد سرمایهداری باشد، هم طنز سیاه، هم جنایت سرگرمکننده و هم داستانی خانوادگی. اما تلاش برای جمعکردن این عناصر بدون یک فرم چفتوبستدار، به اثری منجر میشود که از هیچکدام، سهم کامل نمیبرد. فیلم باید، سریعتر، بیپردهتر، کمتوضیحتر، و از نظر ساختاری منسجمتر میبود تا بتواند پتانسیل بالای ایدهاش را بالفعل کند.
«فرمولِ یک قتل» فیلمی است با ایدهای فوقالعاده و گروهی از بازیگران توانمند، اما ضعفهای فیلمنامه، نریشن سنگین و ریتمگیری نادرست باعث شدهاند تجربهای کمرمقتر از آن چیزی باشد که انتظار میرود. با وجود لحظات بامزه و قتلهای خلاقانه، فقدان انرژی، شوخطبعی کافی و شخصیتپردازی روشن، فیلم را به اثری متوسط تبدیل میکند.





