دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
علوم انسانی و اجتماعی

دکارت؛ قهرمان عقل یا تولیدکننده تردید؟ بازخوانی جنجال‌های پنهان پیرامون پدر فلسفه مدرن

رنه دکارت امروز نماد عقل‌گرایی، روش و فلسفه مدرن شناخته می‌شود؛ اما در قرن هفدهم، برخی منتقدان او را نه قهرمان حقیقت، بلکه متفکری متهم به فریب، ترویج جهل و حتی سوق دادن پیروانش به اضطراب و جنون می‌دانستند.

رنه دکارت (René Descartes)، فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، معمولاً یکی از بنیان‌گذاران فلسفه و علم مدرن غربی معرفی می‌شود. او کسی است که عقل را اصل بنیادین جست‌وجوی حقیقت قرار داد و گزاره مشهور «می‌اندیشم، پس هستم» را صورت‌بندی کرد؛ گزاره‌ای که با نام کوگیتو (Cogito) در تاریخ فلسفه شناخته می‌شود.

اما تصویر دکارت همیشه چنین روشن، آرام و پیروزمندانه نبوده است. امروز در فرانسه، دکارت «مردی بزرگ» و قهرمانی ملی به شمار می‌آید و حتی برچسب «دکارتی» یا «کارتزین» (Cartesian) هنوز هم اغلب نوعی تعریف است؛ یعنی کسی که عقل سلیم، داوری خوب و روش‌مندی فکری دارد. با این حال، در قرن هفدهم، در انگلستان و هلند، دکارت بارها و آشکارا متهم شد که فریبکار است، به خوانندگان خود دروغ می‌گوید و آنان را با راهبردهایی حساب‌شده به شاگردانی مطیع تبدیل می‌کند.

این اتهام‌ها صرفاً نقد فلسفی نبودند. منتقدان نمی‌گفتند دکارت فقط در استدلال خطا کرده است؛ آن‌ها مدعی بودند او آگاهانه از شک، ناآگاهی و پریشانی ذهنی استفاده می‌کند تا خوانندگان را از دانش پیشین خود جدا کند، آن‌ها را آسیب‌پذیر سازد و سپس زیر نفوذ خود ببرد. از نگاه این منتقدان، بنیان‌گذار علم مدرن در واقع «تولیدکننده جهل» بود.

دکارت در جایگاه بنیان‌گذار فلسفه و علم مدرن

رنه دکارت، که میان سال‌های ۱۵۹۶ تا ۱۶۵۰ زیست، در روایت رایج تاریخ اندیشه چهره‌ای محوری است. او با تأکید بر عقل، روش و قطعیت، یکی از پایه‌های اصلی فلسفه مدرن غربی را بنا کرد.

شهرت دکارت بیش از همه با چند موضوع گره خورده است:

  • اصل قرار دادن عقل در جست‌وجوی حقیقت
  • صورت‌بندی کوگیتو: «می‌اندیشم، پس هستم»
  • دفاع از دوگانه‌انگاری ذهن و بدن یا دوآلیسم ذهن-بدن (Mind-Body Dualism)
  • تلاش برای بازسازی دانش بر پایه‌ای یقینی
  • تأکید بر روش در تفکر فلسفی و علمی

دوگانه‌انگاری ذهن و بدن دکارت، یعنی تفکیک بنیادین ذهن و جسم، در طول زمان اعتراض‌های فراوانی برانگیخته است؛ از نقدهای متألهان قرن هفدهم گرفته تا نقدهای فمینیست‌های قرن بیستم. بنابراین، حتی جایگاه تثبیت‌شده دکارت در تاریخ فلسفه نیز همواره با بحث و مخالفت همراه بوده است.

دکارت در فرانسه؛ قهرمان ملی که به پانتئون نرفت

در فرانسه، دکارت جایگاهی نمادین دارد. هرچند تصمیم کنوانسیون ملی فرانسه در سال‌های ۱۷۹۲ تا ۱۷۹۵ برای انتقال بقایای دکارت به پانتئون پاریس (Panthéon in Paris) عملی نشد، اما او همچنان در فرهنگ فرانسوی به‌عنوان «مردی بزرگ» و قهرمانی ملی شناخته می‌شود.

این جایگاه فرهنگی باعث شده واژه «دکارتی» در زبان و فرهنگ امروز فرانسه معنایی مثبت داشته باشد. وقتی کسی «دکارتی» خوانده می‌شود، معمولاً منظور این است که فردی دارای عقل سلیم، قضاوت درست و شیوه فکری منظم است.

اما این تصویر امروزی با تصویری که برخی معاصران دکارت از او داشتند، فاصله زیادی دارد.

دکارت متهم می‌شود؛ از قهرمان عقل تا «فروشنده جهل»

در قرن هفدهم، به‌ویژه در انگلستان و هلند، دکارت همیشه به‌عنوان قهرمان بی‌چون‌وچرای عقل شناخته نمی‌شد. برخی منتقدان او را متهم می‌کردند که عمداً خوانندگان خود را به جهل می‌کشاند.

طبیعی است که فلسفه دکارت مانند هر نظام فکری مهم دیگری با نقدهای علمی و فلسفی روبه‌رو شد. اما اتهام‌هایی که برخی منتقدان مطرح کردند، از جنس دیگری بود: اتهام‌هایی شخصی یا اد هومینم (Ad Hominem) که شخصیت و نیت دکارت را هدف می‌گرفت.

این منتقدان می‌گفتند دکارت با راهبردهایی ماهرانه و غیرصادقانه، خوانندگان خود را وادار می‌کند از دانسته‌ها و باورهای پیشینشان دست بکشند. نتیجه این فرایند، به‌زعم آنان، آن است که خواننده ناآگاه، سردرگم و زودباور می‌شود؛ سپس دکارت می‌تواند او را به شاگرد مطیع خود تبدیل کند.

از این منظر، دکارت نه بنیان‌گذار علم مدرن، بلکه کسی بود که از جهل به‌عنوان ابزار قدرت استفاده می‌کرد.

مریک کازوبون و اتهام تولید جهل

یکی از چهره‌هایی که چنین اتهامی را مطرح کرد، مریک کازوبون (Meric Casaubon) بود؛ پژوهشگر و متأله پروتستان، زاده ژنو، و روحانی کلیسای انگلستان (Church of England). او میان سال‌های ۱۵۹۹ تا ۱۶۷۱ زندگی کرد.

کازوبون در سال ۱۶۶۸ نامه‌ای بلند درباره «یادگیری عمومی» نوشت و در آن از چیزی که آن را افزایش جهل در میان معاصران خود می‌دانست، ابراز نگرانی کرد. در همین متن، او دکارت را متهم کرد که عمداً خوانندگانش را تشویق می‌کند خود را ناآگاه کنند؛ زیرا از آنان می‌خواهد باورها و همه دانسته‌های پیشین خود را کنار بگذارند.

کازوبون این دستور دکارتی را چنین خلاصه می‌کرد: انسان باید نخست خود را از همه آنچه تاکنون دانسته یا باور کرده، تهی کند.

در نگاه اول، این اتهام علیه قهرمان عقل‌گرایی متناقض به نظر می‌رسد. چگونه ممکن است فیلسوفی که نماد عقل است، متهم به ترویج جهل شود؟ پاسخ در مفهوم شک رادیکال دکارتی نهفته است.

شک رادیکال؛ ابزار حقیقت یا مسیر خودخواسته به جهل؟

دکارت هرگز جهل را به‌خودی‌خود ستایش نکرد و آن را هدف نهایی ندانست. اما او واقعاً از خواننده می‌خواست از باورهای پیشین، تعصبات و دانش‌های کاذب فاصله بگیرد؛ همان کاری که ادعا می‌کرد خود پس از فهمیدن ناپایداری دانسته‌های دوران کودکی‌اش انجام داده است.

در «گفتار در روش» (Discourse on Method) که در سال ۱۶۳۷ منتشر شد، دکارت توضیح می‌دهد که در آغاز به فلسفه، الهیات، شعر و ریاضیات علاقه داشت؛ موضوعاتی که در کالج سلطنتی لا فلش (Collège Royal de La Flèche)، یکی از موسسات آموزشی معتبر زمانه، آموخته بود. اما بعدها با تنوع گسترده آرا و فراگیری خطا مواجه شد و همین امر باعث شد به دانسته‌ها و باورهای خود شک کند.

چند سال بعد، در «تأملات» (Meditations) منتشرشده در ۱۶۴۱، دکارت بیشتر توضیح داد که در برابر چنین تردید و نااطمینانی، تصمیم گرفت همه نظرهایی را که ساخته یا آموخته بود کنار بگذارد تا علم و دانش را بر بنیانی محکم بازسازی کند.

این تجربه بعدها «شک رادیکال» یا «شک مبالغه‌آمیز» نام گرفت. این شک به کنار گذاشتن همه دانش‌های پیشین می‌انجامد و بنابراین نوعی جهل خودخواسته یا خودتحمیل‌شده ایجاد می‌کند. عجیب نیست که برخی مفسران قرن هفدهم این موضع را افراطی دانستند و آن را دعوت به ناآگاهی کامل تفسیر کردند.

از نگاه کازوبون: دکارت نخست ویران می‌کند، سپس نجات‌دهنده می‌شود

کازوبون در نامه سال ۱۶۶۸ خود ادعا کرد دکارت جهل را تنها راه رسیدن به «راز» و «برتری» گزاره «Ego sum: ego Cogito» معرفی می‌کند؛ یعنی «من هستم: من می‌اندیشم». این همان نقطه‌ای است که فرد پس از شک فراگیر، به اطمینان‌بخشی وجود خود می‌رسد.

اما کازوبون نتیجه این جهل خودخواسته را نه رهایی، بلکه تنهایی و ناامیدی می‌دانست. او با جزئیات از اضطراب معرفتی کسانی سخن می‌گفت که قربانی دست‌کاری دکارت می‌شوند. به باور او، این افراد پس از رها کردن همه دانسته‌های خود، در نهایت راهی جز چسبیدن «با دندان و ناخن» به دکارت ندارند و به شاگردان او تبدیل می‌شوند.

کازوبون دکارت را در کنار گروه‌هایی مانند یسوعیان (Jesuits) و پیوریتن‌ها (Puritans) قرار می‌داد؛ گروه‌هایی که از نظر او می‌خواستند فرقه‌های خود را بنا کنند. به گفته او، چنین افرادی ابتدا انسان‌ها را به «پایین‌ترین گودال ناامیدی» می‌افکنند و سپس با ابزارهای اقناع، آنان را به «بالاترین درجه اطمینان» بالا می‌کشند؛ اما قدرت پایین انداختن و بالا کشیدن را همچنان برای خود حفظ می‌کنند.

در این تحلیل، قربانی دکارت روی یک ترن هوایی عاطفی قرار می‌گیرد: از ناامیدی مطلق به اطمینان شدید، و دوباره شاید به سقوط. پس از تجربه این وضعیت‌های طاقت‌فرسا، فرد خسته و آسیب‌پذیر می‌شود و باور می‌کند تنها دکارت می‌تواند او را از ناامیدی و تنهایی نجات دهد؛ در حالی که از نگاه کازوبون، خود دکارت عامل ایجاد آن وضعیت دردناک بوده است.

شباهت اتهام کازوبون با مفهوم امروزی «گسلایتینگ»

توصیفی که کازوبون از شیوه دکارت ارائه می‌دهد، به‌طرزی جالب به چیزی شباهت دارد که امروز «گسلایتینگ» (Gaslighting) نامیده می‌شود؛ نوعی آزار روانی و عاطفی که در آن قربانی به توانایی‌های شناختی، حافظه، قضاوت یا حتی سلامت روان خود شک می‌کند.

البته باید با احتیاط سخن گفت: کازوبون در قرن هفدهم از اصطلاح امروزی گسلایتینگ استفاده نمی‌کرد و ما نباید مفاهیم امروز را بی‌دقت به گذشته تحمیل کنیم. اما شباهت ساختاری قابل توجه است: در هر دو، فرد ابتدا نسبت به داوری خود بی‌اعتماد می‌شود، سپس به مرجعی بیرونی وابسته می‌گردد.

این نکته نشان می‌دهد دعوا بر سر دکارت فقط دعوایی انتزاعی درباره روش فلسفی نبود؛ منتقدان او نگران پیامدهای روانی و اجتماعی فلسفه‌اش بودند.

مارتین شوک؛ شک دکارتی و خطر اختلال روانی

مارتین شوک (Martin Schoock)، پژوهشگر و متأله هلندی، معاصر دکارت بود و میان سال‌های ۱۶۱۴ تا ۱۶۶۹ زندگی کرد. او حتی پیش از کازوبون و روشن‌تر از او، فلسفه جدید دکارت را متهم کرد که به اختلال روانی منجر می‌شود.

شوک در کتاب «روش شگفت‌انگیز» (Admirable Method) که در سال ۱۶۴۳ منتشر شد، استدلال کرد که انتخاب جهل یعنی خاموش کردن نور عقل در ذهن. از نظر او، انسانی بالغ که همه‌چیز را فراموش کند، نسبت به همه‌چیز ناآگاه می‌شود؛ و جایی که جهل نسبت به همه‌چیز وجود دارد، اختلال ذهنی نیز وجود خواهد داشت.

برای شوک، شک رادیکال دکارت نمی‌توانست نتیجه‌ای جز جهل کامل داشته باشد. از این زاویه، فلسفه دکارت فقط ابزاری برای گسترش جهل بود.

اتهام «جنگ با کتاب‌ها و خواندن»

شوک، فهمِ خود از شک دکارتی را بر این برداشت بنا کرده بود که نزد دکارت، حقیقت یقینی و روشن فقط باید از درون خود فرد به دست آید. از همین‌جا او نتیجه می‌گرفت که دکارت علیه کتاب‌ها و خواندن اعلام جنگ کرده است.

به باور شوک، دکارت تنبلی را تشویق می‌کرد؛ به‌ویژه در میان جوانان. او می‌گفت جوانان به‌جای یادگیری و مطالعه، دعوت می‌شوند تمام روز دراز بکشند و «تأمل» کنند؛ یعنی در عمل هیچ کاری نکنند.

شوک همچنین معتقد بود قربانیان دکارت عمدتاً افراد کم‌سوادتر یا ساده‌دل‌ترند؛ کسانی که در برابر شهرت و نفوذ دکارت مرعوب می‌شوند و آسان‌تر فریب استدلال‌های او را می‌خورند.

از نگاه شوک و کازوبون، مسئله فقط یک نظریه فلسفی نبود؛ مسئله سلطه نخبگان فکری بر افراد کمتر آموزش‌دیده بود. دکارت، به‌زعم آنان، می‌خواست افراد ناآگاه را به شاگردانی مطیع تبدیل کند.

آیا دکارت واقعاً مردم را فریب داد؟

اگر سخنان کازوبون و شوک را بپذیریم، باید بگوییم دکارت در دست‌کاری ذهن مخاطبان خود نسبتاً موفق بود و افراد زیادی به «فرقه دکارتی» پیوستند. اما آیا واقعاً چنین بود؟

یک پاسخ محتاطانه این است که ما در اینجا با اتهام‌ها و تفسیرهای مخالفان دکارت روبه‌رو هستیم، نه با واقعیت‌های قطعی. نمی‌توان به‌سادگی پذیرفت که دکارت عمداً پروژه‌ای برای تولید جهل و سلطه بر دیگران طراحی کرده بود.

با این حال، نکته مهم در این اتهام‌ها، نقش شک است. اگر قرار باشد کسی دست‌کاری فکری کند، شک ابزاری ظریف‌تر از دروغ آشکار است. دروغ ممکن است به‌راحتی افشا شود، اما شک می‌تواند بنیان اعتماد فرد به دانسته‌های خود را سست کند.

شک همچنین دو چهره دارد:

  • از یک سو، فضیلتی معرفتی است؛ آغاز فلسفه، پرسشگری و جست‌وجوی حقیقت
  • از سوی دیگر، اگر افراطی یا نابجا باشد، می‌تواند به بی‌ثباتی، فروپاشی حقیقت و انحلال دانش بینجامد

همین دوگانگی باعث شد شک دکارتی برای برخی، راهی به یقین باشد و برای برخی دیگر، مسیری به جهل و آشوب روانی.

دکارت؛ نه گوروی تاریک، اما نه بی‌حاشیه

می‌توان با اطمینان نسبی گفت دکارت آن «گوروی تاریک» نبود که کازوبون و شوک تصویر می‌کردند. با این حال، برخی زندگی‌نامه‌نویسان کمتر شیفته او، مانند دزموند ام. کلارک (Desmond M. Clarke) در سال ۲۰۰۶، دکارت را فردی «متکبر، خودبزرگ‌بین، بیش از حد حساس به انتقاد» و وسواس‌مند نسبت به دفاع از شهرت خود توصیف کرده‌اند.

در زمان خود دکارت نیز، به‌ویژه در جریان نزاع دهه ۱۶۴۰ با شوک و دیگر فیلسوفان و متألهان هلندی، یعنی «نزاع اوترخت» (Quarrel of Utrecht)، او گاه با لقب «دروغگوی فرانسوی» خوانده می‌شد.

این قضاوت اخلاقی درباره دکارت شاید تا حدی با رفتار شخصی او ارتباط داشته باشد، اما بیش از آن در زمینه درگیری‌های مذهبی پس از اصلاح دینی در اروپا معنا پیدا می‌کند.

چرا پروتستان‌ها به دکارت بدبین بودند؟

کازوبون پس از نقد روش دکارت برای جذب و فریفتن مردم، افزود که فلسفه دکارتی بنیانی محکم برای اثبات جاودانگی روح یا وجود «خدای قادر مطلق» فراهم نمی‌کند. این نکته نشان می‌دهد دفاع از «دین راستین» برای او مسئله‌ای اصلی بود.

برای کازوبون و شوک، که خود را مدافع پروتستانتیسم می‌دانستند، نگرش دکارت به دانش شباهتی خطرناک به روش کلیسای کاتولیک روم داشت. از آغاز اصلاح در اوایل قرن شانزدهم، منتقدان پروتستان کلیسای کاتولیک را متهم می‌کردند که عمداً پیروان خود را در جهل نگه می‌دارد تا بر آنان کنترل داشته باشد.

در نگاه اصلاح‌گران پروتستان، تأکید کلیسای کاتولیک بر واسطه‌ها، یعنی سلسله‌مراتب کلیسایی، مانع آن می‌شد که مردم عادی خودشان متون مقدس را بخوانند. این مسئله به‌عنوان راهی برای دور نگه داشتن مردم از سواد و دانش تفسیر می‌شد.

از همین منظر، جهل تولیدشده در میان کاتولیک‌ها ابزار اصلی کلیسای روم برای حفظ قدرت و اقتدار در طول قرن‌ها دانسته می‌شد. دکارت نیز متهم شد که از روشی مشابه برای تثبیت قدرت، اقتدار و شهرت خود استفاده می‌کند.

حتی در میان کسانی که در اواخر قرن هفدهم در انگلستان دکارت را می‌ستودند، به‌ویژه اعضای انجمن سلطنتی لندن (Royal Society of London)، یعنی نهادی علمی برای پیشبرد دانش، مذهب دکارت همچنان نقطه ضعفی مهم بود. نویسندگان پروتستان معمولاً وقتی فلسفه او را تحسین می‌کردند، این قید را اضافه می‌کردند که این تحسین «با وجود خطای دکارت در دین» است.

دکارت و ترس از نابودی دانش سنتی

محکومیت دکارت از سوی کازوبون و شوک را باید در زمینه بزرگ‌تری نیز فهمید: مقاومت در برابر تغییرات فکری‌ای که به ظهور علم مدرن انجامید.

کازوبون، که گرایشی محافظه‌کارانه داشت، از نابودی دانش سنتی می‌ترسید و آن را سوگوارانه می‌نگریست. از نظر او، تأکید بیش از حد بر روش به زیان خود یادگیری تمام می‌شد.

در اینجا باید اذعان کرد که فلسفه دکارت واقعاً وسواس روش داشت. عنوان و محتوای «گفتار در روش» گواه آشکار این نکته است. دکارت می‌خواست هر فرد خود، دانش و باورهایش را بررسی و از نو بنا کند.

اما منتقدان این پروژه را نه پاک‌سازی معرفتی، بلکه خاموش کردن دانش تثبیت‌شده می‌دیدند. از نگاه آنان، دکارت با دعوت هر فرد به کنار گذاشتن همه دانش‌ها و نظرهای پیشین، راه را برای نابودی برنامه‌ریزی‌شده دانش قدیمی و جایگزینی آن با چیزی نو، نامطمئن و مشکوک باز می‌کرد.

شوک نیز همین دغدغه‌ها را داشت، اما ظاهراً بیش از کازوبون نگران پیامدهای روان‌شناختی فلسفه دکارت بود. او می‌ترسید اگر این فلسفه گسترش یابد، به‌دلیل تازگی خود برای توده ناآگاه جذاب شود و سلامت روان پیروانش را به خطر بیندازد.

شاید عجیب به نظر برسد، اما ترس شوک درباره سلامت روان دکارتی‌ها کاملاً بی‌پایه نبود.

آیا فلسفه دکارت به جنون نزدیک می‌شود؟

ادعای اینکه دکارت عمداً جهل تولید می‌کرد تا مردم را کنترل کند، به‌راحتی قابل رد است. اما این ادعا که فلسفه او می‌تواند به اضطراب شدید یا حتی جنون نزدیک شود، جدی‌تر به نظر می‌رسد.

بسیاری از متخصصان فلسفه دکارت، تجربه عاطفی موجود در «گفتار در روش» و «تأملات» را نادیده گرفته‌اند و بیشتر بر نظم عقلانی این متون تمرکز کرده‌اند. به همین دلیل، شک رادیکال و کوگیتو اغلب به‌عنوان ابزارهای ادبی، بلاغی یا تجربه‌های فکری تفسیر شده‌اند؛ حتی گاه به‌عنوان «افسانه»هایی که خود دکارت نیز در «گفتار» از چنین واژه‌ای استفاده می‌کند.

در این خوانش رایج، شک دکارتی یک داستان یا آزمایش ذهنی است، نه فرایندی شناختی که دکارت واقعاً تجربه کرده باشد. اما اگر بُعد زندگی‌نامه‌ای و عاطفی این جهل خودخواسته نادیده گرفته شده، شاید به این دلیل باشد که با تصویر غالب دکارتیسم به‌عنوان حاکمیت عقل خالص سازگار نیست.

دکارت از مردم می‌خواست همه باورها و دانسته‌های خود را فقط به‌طور موقت کنار بگذارند، نه برای همیشه. هدف او رسیدن به حقیقت بود، نه ماندن در جهل. با این حال، واقعیت این است که او به‌نوعی جهل خودخواسته تشویق می‌کرد؛ هرچند آن را مرحله‌ای گذرا می‌دانست.

اضطراب معرفتی؛ آغاز عاطفی جست‌وجوی حقیقت

کازوبون و شوک به اضطراب معرفتی ناشی از شک رادیکال اشاره کرده بودند. اما ریشه جست‌وجوی حقیقت نزد دکارت نیز خود بار عاطفی دارد.

این جست‌وجو از سرخوردگی و ناامیدی وجودی آغاز می‌شود: فرد درمی‌یابد در کودکی آرا و باورهای خطا به او آموخته شده و به‌نوعی فریب خورده است. این کشف دردناک نیاز به پاک‌سازی ذهنی ایجاد می‌کند؛ پاک‌سازی‌ای که از راه کنار گذاشتن نظرها و کناره‌گیری از جهان ممکن می‌شود.

تأثیر عاطفی این جست‌وجوی حقیقت در زندگی‌نامه‌ای که آدرین بایه (Adrien Baillet) در اواخر قرن هفدهم از دکارت نوشت نیز دیده می‌شود. بایه با دقت از پریشانی جسمی و روانی دکارت سخن می‌گوید.

رویاهای ۱۶۱۹ دکارت؛ تجربه‌ای آسیب‌زا در آغاز فلسفه مدرن؟

تریستان داگرون (Tristan Dagron) در کتاب «اندیشه‌ها و درمان‌های هویت» یا «Pensée et cliniques de l’identité» منتشرشده در سال ۲۰۱۹، تجربه‌ای را که دکارت در «تأمل اول» روایت می‌کند، بازخوانی می‌کند. در آنجا دکارت از نیاز به پاک‌سازی ذهن خود سخن می‌گوید.

داگرون استدلال می‌کند این تجربه را می‌توان نوعی بازتصاحب یا بازپردازش سه رویایی دانست که دکارت در نوامبر ۱۶۱۹ دید. این رویاها او را دچار سردرگمی و آشفتگی ذهنی کردند، زیرا او را با شکی رادیکال درباره تمایز میان خواب و بیداری روبه‌رو ساختند.

بایه هنگام روایت این رویاها از آشوب‌های شدید، فرسودگی، ناامیدی و «شور و جذبه» دکارت سخن می‌گوید؛ حالتی که می‌تواند نوعی الهام و هم‌زمان نوعی جنون تلقی شود. همین جنبه است که باعث شد مخالفان، دکارت را به فرقه‌ها نزدیک بدانند.

داگرون نشان می‌دهد این رویاها برای دکارت تجربه‌ای آسیب‌زا بودند و بازتاب آن را می‌توان در «تأمل اول» و طرح شک رادیکال دید.

دکارت، جنون و فوکو؛ آیا عقل مدرن با خاموش کردن جنون آغاز شد؟

رویارویی عاطفی و ناآرام‌کننده با شک رادیکال و جنون باید به‌عنوان نقطه آغاز جست‌وجوی حقیقت در فلسفه دکارت شناخته شود؛ فلسفه‌ای که امروز معمولاً نظامی کاملاً عقل‌گرایانه و بی‌احساس معرفی می‌شود.

این خوانش ممکن است تا حدی نتیجه تأثیر میشل فوکو (Michel Foucault) باشد. فوکو در کتاب «تاریخ جنون» یا «جنون و تمدن» (Madness and Civilization) منتشرشده در سال ۱۹۶۱، «تأملات» دکارت را تلاشی خشن و موفق برای ساکت کردن جنون توصیف کرد؛ نوعی «ضربه قدرت» یا کو دو فورس (Coup de Force).

اما اگر تفسیر عاطفی‌تر را جدی بگیریم، می‌توان گفت دکارت جنون را فقط طرد نکرد. او ابتدا با آن روبه‌رو شد، آن را در تجربه شک پذیرفت و سپس فلسفه‌اش را به‌نوعی راه درمان یا عبور از آن تبدیل کرد.

در این معنا، کازوبون و شوک از یک جهت درست می‌گفتند: شک رادیکال با اضطراب معرفتی و حتی جنون ارتباط دارد. اما نتیجه‌ای که باید گرفت لزوماً همان نتیجه آنان نیست. جنون نزد دکارت صرفاً دشمن عقل نیست؛ مرحله‌ای بحرانی است که عقل از دل آن سربرمی‌آورد.

چرا دکارت هنوز مسئله‌ساز است؟

رنه دکارت امروز نماد عقل، روش و آغاز فلسفه مدرن شناخته می‌شود. در فرانسه، او همچنان قهرمانی ملی است و «دکارتی بودن» اغلب نشانه عقل‌مندی و داوری خوب است. اما در قرن هفدهم، برخی منتقدان پروتستان در انگلستان و هلند، مانند مریک کازوبون و مارتین شوک، او را متهم کردند که با شک رادیکال، خوانندگانش را از دانش پیشین تهی می‌کند، آنان را دچار اضطراب و وابستگی می‌سازد و از جهل به‌عنوان ابزار قدرت بهره می‌برد.

این اتهام‌ها در بستر جدال‌های مذهبی پس از اصلاح کلیسا، ترس از نفوذ کاتولیسیسم، نگرانی از نابودی دانش سنتی و مقاومت در برابر ظهور علم مدرن شکل گرفتند. بنابراین، نباید آن‌ها را گزارش‌های بی‌طرفانه درباره دکارت دانست. با این حال، این نقدها جنبه‌ای مهم از فلسفه دکارت را برجسته می‌کنند که گاهی در تصویر رسمی و عقل‌گرایانه از او پنهان می‌ماند: تجربه عاطفی، اضطراب معرفتی، شک افراطی و نزدیکی آن با بحران روانی.

دکارت شاید فریبکاری نبود که عامدانه مردم را به جهل می‌کشاند، اما فلسفه او بی‌تردید از لحظه‌ای پرتنش آغاز می‌شود: لحظه‌ای که فرد همه دانسته‌های خود را مشکوک می‌یابد، جهان را ناپایدار می‌بیند و ناچار است از دل تردید، نقطه‌ای برای یقین بسازد.

شاید دقیقاً همین‌جاست که دکارت بنیان‌گذار فلسفه و علم مدرن می‌شود؛ نه چون جنون و اضطراب را حذف می‌کند، بلکه چون آن‌ها را به نقطه آغاز روش، عقل و جست‌وجوی حقیقت تبدیل می‌کند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا