دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد فیلم «دخترِ کسی» (Someone’s Daughter)؛ جنگل به دادگاهی بدون راه فرار تبدیل می‌شود

جنگل در بیشتر تریلرهای بقا، دشمنی آشکار است؛ سرما، گرسنگی، حیوانات وحشی و گم‌شدن، آدم‌ها را تا مرز فروپاشی می‌برند. اما در «دخترِ کسی» (Someone’s Daughter)، خطر اصلی نه پشت درختان پنهان شده و نه شب‌ها دور آتش پرسه می‌زند. خطر درست کنار شخصیت اصلی راه می‌رود، با او غذا تقسیم می‌کند و برای گرم ماندن به بدنش نزدیک می‌شود. فیلم ویبکه فون کارولسفلد، طبیعت وحشی کانادا را به دادگاهی بی‌قاضی و بی‌هیئت منصفه تبدیل می‌کند؛ جایی که یک وکیل باید دوباره به پرونده‌ای رسیدگی کند که سال‌ها پیش در آن پیروز شده، اما این بار مدرک اصلی، رفتار همان مردی است که آزادی‌اش را مدیون اوست.

سم با بازی پاسکال بوسیر، وکیل مدافع باتجربه‌ای است که بیش از یک دهه قبل از مرد جوانی به نام پل دفاع کرده بود. پل با بازی فرانسوا آرنو به تجاوز جنسی متهم شده بود، اما سم توانست او را از اتهام تبرئه کند. سال‌ها بعد، آقای بوردن، پدر زن جوانی که پل را متهم کرده بود، هر دوی آن‌ها را می‌رباید و در منطقه‌ای دورافتاده رها می‌کند. دختر بوردن، لیدیا، پس از دادگاه به اعتیاد کشیده شده و جان باخته است و پدرش معتقد است نه‌تنها پل، بلکه شیوه بازجویی و دفاع سم نیز در نابودی او نقش داشته است.

در نگاه نخست، بوردن با بازی پیتر آتربریج، همان انتقام‌جوی آشنای قصه به نظر می‌رسد؛ پدری مصیبت‌زده که قانون را ناکارآمد می‌بیند و تصمیم گرفته عدالت را شخصا اجرا کند. اما فیلم خیلی زود این مسیر ساده را به هم می‌زند. بوردن پس از انتقال سم به جزیره، با قایق از ساحل فاصله می‌گیرد و در برابر چشمان او به زندگی خود پایان می‌دهد. با شلیک گلوله، شرور ظاهری داستان حذف می‌شود و سم و پل می‌مانند؛ دو انسانی که برای زنده ماندن به یکدیگر نیاز دارند، درحالی‌که گذشته میانشان مثل حیوانی گرسنه حرکت می‌کند.

در اینجا Someone’s Daughter به‌جای تبدیل شدن به یک تریلر انتقامی پرخشونت، راه دشوارتری را انتخاب می‌کند. فیلم به سنت آثاری مثل «آخرین خانه سمت چپ» یا «به گورت تف می‌کنم» نزدیک نمی‌شود و علاقه‌ای به شکنجه‌های مفصل، خون‌ریزی نمایشی یا انتقام جسمانی به‌عنوان نوعی رهایی ندارد. خشونت اصلی فیلم در گفت‌وگوها اتفاق می‌افتد؛ در یک انتخاب واژه، یک خاطره تحریف‌شده یا همان لحظه‌ای که پل درباره لیدیا می‌گوید: «او زندگی مرا نابود کرد.» سم مجبور است نام دختر را به او یادآوری کند، چون پل همچنان خودش را تنها قربانی ماجرا می‌بیند.

پرسش مرکزی فیلم این نیست که آیا دادگاه پل را تبرئه کرده است یا نه؛ این موضوع از ابتدا روشن است. مسئـله این است که آیا تبرئه‌شدن لزوما به معنای بی‌گناه‌بودن است. سم به‌درستی توضیح می‌دهد که نتیجه دادگاه بیش از آنکه اثبات حقیقت باشد، از محدودیت‌های نظام قضایی می‌آید. وظیفه وکیل مدافع این است که اعتبار مدارک و روایت شاکی را به چالش بکشد، اما اجرای حرفه‌ای این وظیفه می‌تواند هزینه‌ای انسانی داشته باشد که در اسناد رسمی ثبت نمی‌شود. فیلم دادگاه را به‌طور کامل محکوم نمی‌کند و سم را نیز هیولایی بی‌وجدان نشان نمی‌دهد؛ در عوض، روی فاصله آزاردهنده میان قانون، حقیقت و اخلاق دست می‌گذارد.

سم زنی آرام، باهوش و توانمند است. او در دل طبیعت خیلی زود شرایط را ارزیابی می‌کند، برای منابع محدود برنامه می‌چیند و می‌کوشد راهی منطقی برای نجات پیدا کند. پل در مقابل، به‌تدریج به بار اضافی سفر تبدیل می‌شود. او از گرگ‌ها می‌ترسد، درباره دوران درخشانش به‌عنوان شناگر حرف می‌زند و هر گفت‌وگویی را به خودش برمی‌گرداند. حتی وقتی از گذشته صحبت می‌کنند، بیشتر از آسیبی که اتهام به زندگی او زده ناراحت است تا آنچه ممکن است بر سر لیدیا آمده باشد. این خودمحوری، آرام‌آرام از یک ویژگی آزاردهنده به نشانه‌ای تهدیدکننده تبدیل می‌شود.

هوشمندی بازی فرانسوا آرنو در این است که پل را از همان ابتدا به شکل شروری آشکار معرفی نمی‌کند. او میان مردی خوش‌صحبت، کودکی ترسو و فردی کنترل‌گر در نوسان است. رفتارهایش همیشه به اندازه‌ای نامناسب هستند که زنگ خطر را به صدا درآورند، اما نه آن‌قدر صریح که تمام تردیدها را از بین ببرند. وقتی می‌گوید در گذشته به سم علاقه داشته یا پیشنهاد می‌دهد برای حفظ گرما او را در آغوش بگیرد، مرز میان نیاز واقعی و فرصت‌طلبی جنسی عمدا مبهم باقی می‌ماند. همین ابهام باعث می‌شود پل شبیه معمایی باشد که سم در درونش پاسخ آن را می‌داند، اما هنوز امیدوار است اشتباه کرده باشد.

پاسکال بوسیر نیز فرسایش اطمینان حرفه‌ای سم را با ظرافت نشان می‌دهد. او در آغاز به جایگاه خود پشت قانون پناه می‌برد و می‌گوید نظام قضایی سخت است؛ پاسخی دقیق، رسمی و از نظر حرفه‌ای قابل‌دفاع. بااین‌حال، چند روز تنهایی با پل چیزی را مقابلش می‌گذارد که هیچ پرونده‌ای نمی‌توانست کامل ثبت کند. نگاه‌های سم، سکوت‌های طولانی و شیوه سنجیدن فاصله‌اش با پل، به‌تدریج نشان می‌دهند که این سفر فقط تلاشی برای خروج از جنگل نیست؛ او باید از باور قدیمی خود درباره مردی که زمانی از او دفاع کرده نیز بیرون بیاید.

یکی از بهترین انتخاب‌های فیلم، استفاده متناقض از فضای طبیعی است. جنگل‌های سرسبز منطقه استری در کبک، وسیع و چشم‌نوازند، اما دوربین آن‌ها را به محیطی بسته و خفه‌کننده تبدیل می‌کند. شخصیت‌ها در فضای باز حرکت می‌کنند، ولی هرچه پیش می‌روند، بیشتر احساس می‌کنیم دیوارهای نامریی دورشان تنگ شده‌اند. انگار جنگل همان زندانی است که بوردن برایشان طراحی کرده؛ زندانی که میله ندارد، اما آن‌ها را مجبور می‌کند حقیقتی را تحمل کنند که در شهر می‌توانستند از آن فاصله بگیرند.

البته این رویکرد آرام و گفت‌وگومحور همیشه به سود فیلم نیست. عناصر بقا در بخش زیادی از زمان ۹۰ دقیقه‌ای اثر، خطر چندانی تولید نمی‌کنند. گم‌شدن، تاول پا و کمبود آب و غذا وجود دارند، اما طبیعت هرگز به تهدیدی جدی در حد تریلرهای بقای معمول تبدیل نمی‌شود. پل نیز برای مدتی طولانی بیش از آنکه ترسناک باشد، صرفا ناخوشایند است. بنابراین اگر تماشاگر با انتظار تعقیب‌وگریز، حمله حیوانات یا تنش فیزیکی مداوم به سراغ فیلم برود، احتمالا از ریتم سنجیده آن ناامید خواهد شد. برخی گفت‌وگوها نیز چنان مستقیم استدلال‌های اخلاقی نویسندگان را بیان می‌کنند که طبیعی‌بودنشان زیر سئوال می‌رود.

بااین‌همه، آرامش ظاهری فیلم را می‌توان بخشی از آزمایش اخلاقی آن دانست. کارولسفلد قرار نیست نشان دهد یک هیولا چگونه ناگهان نقابش را برمی‌دارد؛ مسئـله او این است که شکارچیان اغلب کاملا معمولی به نظر می‌رسند و تنها در شرایط مناسب، الگوهای رفتاری‌شان آشکار می‌شود. از این نظر، «دخترِ کسی» یادآور یکی از مهم‌ترین صحنه‌های «زن جوان نویدبخش» است؛ جایی که یکی از شخصیت‌ها فقط زمانی رنج قربانی را درک می‌کند که تصور می‌کند دختر خودش در معرض همان خطر قرار گرفته است. عنوان فیلم نیز همین دیوار بی‌تفاوتی را هدف می‌گیرد: هر زنی که در یک پرونده به «شاکی»، «معتاد» یا «قربانی» تقلیل پیدا می‌کند، دخترِ کسی است.

Someone’s Daughter فیلمی بی‌نقص نیست. پایان آن ممکن است برای بعضی تماشاگران قابل‌پیش‌بینی باشد و ظرفیت روان‌شناختی ایده مرکزی‌اش نیز همیشه به‌طور کامل شکوفا نمی‌شود. بااین‌حال، بازی‌های کنترل‌شده بوسیر و آرنو، منظره‌های فریبنده کبک و خودداری فیلم از تبدیل درد زنانه به نمایشی خون‌آلود، آن را از بسیاری تریلرهای انتقامی جدا می‌کند. اینجا گرگ‌ها شاید حمله نکنند، اما پرسش ترسناک‌تری باقی می‌ماند: اگر کسی فقط هنگام مشاهده ضعف و انزوا ماهیت واقعی‌اش را نشان دهد، آیا برای شناختنش باید تا قلب جنگل با او تنها ماند؟

امتیاز - ۷

۷

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا