نقد فیلم وریتی (Verity)؛ نسخهای خونآلود از حقیقت در خانهای کنار دریاچه

«وریتی» (Verity) با تصویری شروع میشود که بعید است به این زودی از ذهن بیرون برود: لوون اشلی، نویسندهای کماقبال، در خیابان شاهد تصادفی مرگبار میشود و خونِ قربانی روی لباسش میپاشد. درست در همان آشفتگی، جرمی کرافورد از راه میرسد، کمکش میکند سر و وضعش را مرتب کند و پیراهن سفیدش را به او میدهد. این شروع برای یک تریلر روانشناختی، هم تکاندهنده است و هم کمی زیادی حسابشده؛ بهخصوص وقتی لوون چند دقیقه بعد میفهمد مردِ خوشبرخوردِ خیابان، شوهر نویسندهای است که قرار است دربارهاش در یک جلسه کاری تصمیم بگیرد. فیلم از همان ابتدا با ما قرار میگذارد که تصادفها را زیادی زیر سئوال نبریم. مشکل اینجاست که بعداً از ما میخواهد تقریباً همهچیز را زیر سئوال ببریم.
لوون، با بازی داکوتا جانسون، پیشنهاد میگیرد تا ادامه مجموعهکتابهای پرفروش وریتی کرافورد را بینامونشان بنویسد. وریتی، با بازی ان هتوی، پس از سانحه رانندگی توان حرکت و حرفزدن ندارد و ناشرش نمیخواهد این ماشین پولسازی خاموش شود. لوون برای دسترسی به یادداشتها و دنیای کاری او راهی خانه مجلل خانواده کرافورد در کنار دریاچه میشود؛ جایی که جرمی، با بازی جاش هارتنت، از او استقبال میکند و خودِ وریتی، ساکت و بیحرکت، حضوری دارد که نمیشود نادیدهاش گرفت. پیدا شدن دستنوشتهای منتشرنشده از زندگی وریتی، کارِ نویسندگی را برای لوون به چیزی میان تحقیق، کنجکاوی و وسواس بدل میکند.

ایده مرکزی Verity از آن ایدههایی است که میتوانند یک تریلر خوشساخت را بهتنهایی سرپا نگه دارند: اگر کسی زندگیاش را در قالب اعتراف نوشته باشد، چقدر باید حرفش را باور کرد؟ مخصوصاً اگر حرفهاش ساختن داستانهایی باشد که خواننده را به همدلی با شخصیتهای تاریک وادار میکنند؟ فیلم در بهترین لحظههایش فقط دنبال پاسخِ «چه اتفاقی افتاده؟» نیست؛ میپرسد چه کسی حق دارد روایتِ اتفاقات را در دست بگیرد. لوون هرچه بیشتر میخواند، کمتر میتواند میان متن، تصویر ذهنی خودش و آدمهایی که در خانه میبیند مرز بکشد. ما هم همراه او وسوسه میشویم از چند صفحه نوشته، درباره یک انسان حکم صادر کنیم.
این کشمکش، بار جذابی هم از رقابت و قضاوت درباره زنان موفق دارد. لوون نویسنده است، اما فروش و شهرت وریتی را ندارد؛ از طرفی به او با دیده تردید نگاه میکند و از طرف دیگر قرار است جای خالیاش را در بازار کتاب پُر کند. نزدیکی تدریجیاش به جرمی نیز این جانشینی را از صفحه کتاب فراتر میبرد. فیلم البته همیشه ظرافت لازم را برای پرداخت چنین لایهای ندارد، اما موقعیتش هوشمندانه است: در خانهای که همهچیز به نام وریتی شناخته میشود، زنی دیگر آرامآرام شروع میکند به تصورکردن خودش در جای او. آیا دارد حقیقت را کشف میکند یا داستانی میسازد که زندگی دلخواهش را توجیه کند؟

ان هتوی در بخشهایی از فیلم ناچار است تقریباً بیحرکت بماند و فقط با نگاهش به صحنه فشار بیاورد. در گذشتهنماییها فرصت بیشتری برای بازی با چهره عمومی و زندگی خصوصی وریتی پیدا میکند؛ گاهی اغراقآمیز، گاهی بهطرز لذتبخشی ترسناک. جانسون، در مقابل، باید بیشترِ مسیر را روی دوش بکشد. خونسردی آشنای بازیاش برای لوونی که هم تماشاچی است و هم درگیر ماجرا، انتخاب مناسبی به نظر میرسد، هرچند همان خونسردی بعضی وقتها از شدت اضطرار موقعیت کم میکند. هارتنت هم جرمی را بهاندازه کافی گرم و قابلاعتماد نشان میدهد تا شککردن به او آسان نباشد؛ هرچند تیپِ شوهرِ جذابِ ساکن خانه اسرارآمیز، برای دوستداران این ژانر دیگر چندان تازه نیست.
مایکل شوالتر، کارگردان فیلم، فضای خانه را خوب به کار میگیرد. اتاقهای مرتب، راهروهای ساکت و منظره دریاچه، بهجای آسودگی، این حس را میدهند که لوون در ویترینی گرانقیمت گیر افتاده است. طراحی صحنه ایمی ویلیامز چشمگیر است و موسیقی فولکر برتلمان، با حالوهوایی یادآور تعلیق کلاسیک، کمک میکند سکوت خانه سنگینتر شود. بااینحال، زیبایی تصویر همیشه به معنای تعلیق نیست. بخش میانی زمان زیادی را صرف خواندن دستنوشته، گذشتهنمایی و نزدیکشدن لوون و جرمی میکند؛ آنقدر که گاهی احساس میکنیم فیلم بیش از پیشرفتن، دارد همان سوءظن اولیه را در بستهبندیهای تازه به ما تحویل میدهد.
مقایسه وریتی با تریلرهای خانگی پرزرقوبرقی مثل «خدمتکار» تقریباً اجتنابناپذیر است: زنی تازهوارد، خانهای ثروتمند، شوهری دلربا و همسری که شناختنش هر لحظه دشوارتر میشود. Verity اما کمتر از آن فیلم بیپرواست. میخواهد هم بازیِ پراغراق و سرگرمکننده ژانر را داشته باشد، هم درباره حقیقت و قدرت داستانگویی حرف بزند. این دو خواسته گاهی خوب کنار هم مینشینند و گاهی به هم تنه میزنند. چند غافلگیری واقعاً اثر میکنند، ولی فیلم به بعضی پیچشها آنقدر چشمک میزند که پیش از رسیدنشان، احتمالشان را حدس زدهایم.

من بیش از آنکه در پایان دنبال یک پاسخ قطعی باشم، به این فکر میکردم که فیلم چقدر ماهرانه مرا به باورکردن یک روایت و بدگمانشدن به روایت دیگر هل داده بود. این دستاورد کوچکی نیست. بااینحال، جمعبندی ماجرا بهاندازه زمینهچینی طولانیاش قانعکننده از آب درنمیآید و برخی پرسشهای منطقی زیر فشارِ نیاز به غافلگیری کنار میروند. میشود ابهام را دوست داشت، بیآنکه هر توضیحِ شتابزدهای را به حساب پیچیدگی گذاشت.
وریتی نه آن تریلر روانشناختی تیز و بینقصی است که ایدهاش وعده میدهد، نه فیلمی که بتوان بهسادگی از کنارش گذشت. بازیگران و فضای خوشساختش ما را تا آخر در خانه کرافورد نگه میدارند، حتی وقتی داستان برای حفظ رازهایش به کمک ما احتیاج پیدا میکند. جذابترین نکتهاش هم شاید همین باشد: فیلمی درباره نویسندگی که بهترین سئوالش نه روی کاغذ، بلکه در ذهن تماشاگر شکل میگیرد؛ ما چقدر راحت داستانی را حقیقت مینامیم، فقط چون از قبل دلمان میخواسته باورش کنیم؟
مرضیه جمالی – فرامدیا
جمعبندی
امتیاز - ۶٫۱
۶٫۱
متوسط
«وریتی» با بازیهای جذاب و فضای رازآلودش تماشاگر را تا پایان در خانه کرافورد نگه میدارد، اما ریتم کُندِ میانه و بعضی پیچشهای قابلحدس از اثرگذاریاش کم میکنند. در مجموع، تریلری دیدنی اما نه کاملاً قانعکننده است که پرسش آن درباره مرز حقیقت و داستان، بیشتر از پاسخ نهاییاش در ذهن میماند.





