دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «Finnegan’s Foursome»؛ وقتی میراث خانوادگی در زمین گلف گم می‌شود

نامه عاشقانه ادوارد برنز به گلف، ایرلند و خانواده؛ دیدنی برای شیفتگان چمن سبز، فرساینده برای دیگران

فیلم «Finnegan’s Foursome» یا «چهارگانه‌ی فینیگان» تازه‌ترین ساخته ادوارد برنز، نویسنده، کارگردان و بازیگری است که بخش مهمی از کارنامه‌اش را با درام‌کمدی‌های خانوادگی، گفت‌وگومحور و کم‌هزینه ساخته است. برنز از همان آغاز مسیر حرفه‌ای‌اش، به‌ویژه با فیلم «The Brothers McMullen»، نشان داد به خانواده‌های ایرلندی‌تبار، رابطه‌های پرتنش اما صمیمی، شوخی‌های کلامی و زخم‌های کوچک اما ریشه‌دار علاقه دارد. در «چهارگانه‌ی فینیگان» نیز او دوباره به همین قلمرو آشنا بازمی‌گردد؛ با این تفاوت که این بار همه‌چیز را زیر سایه گلف قرار داده است.

این فیلم یک درام‌کمدی خانوادگی است، اما بیش از آنکه درباره خانواده باشد، درباره گلف است؛ و نه فقط در حد پس‌زمینه یا استعاره، بلکه به‌عنوان هسته اصلی تجربه تماشا. شخصیت‌ها گلف بازی می‌کنند، درباره گلف حرف می‌زنند، خاطراتشان را با گلف تعریف می‌کنند، اختلاف‌هایشان را روی زمین گلف ادامه می‌دهند و حتی مراسم وداع با پدر خانواده را هم به سفر میان زمین‌های محبوب گلف تبدیل می‌کنند. اگر کسی به این ورزش علاقه‌مند باشد، «چهارگانه‌ی فینیگان» می‌تواند برایش اثری آرام، خوش‌منظره و گاه دلنشین باشد؛ اما برای تماشاگرانی که گلف را بیشتر به چشم سرگرمی‌ای کند، اشرافی یا دور از دسترس می‌بینند، فیلم ممکن است بیش از حد طولانی، کم‌حادثه و تکرارشونده به نظر برسد.

ادوارد برنز آشکارا با عشق این فیلم را ساخته است؛ عشق به گلف، عشق به ریشه‌های ایرلندی و عشق به ایده خانواده‌ای که هرچقدر هم با هم کلنجار برود، در نهایت زیر سایه یک سنت مشترک کنار هم می‌ایستد. اما پرسش مهم این است که آیا این عشق برای ساختن یک فیلم کامل و درگیرکننده کافی است؟ پاسخ، دست‌کم برای مخاطب عمومی، چندان قطعی و مثبت نیست. «Finnegan’s Foursome» فیلمی صمیمی و خوش‌نیت است، اما بیش از اندازه به علاقه مخاطب به گلف تکیه می‌کند و کمتر می‌کوشد کسانی را که بیرون از این دایره ایستاده‌اند، به جهان خود دعوت کند.

داستان فیلم حول خانواده فینیگان می‌چرخد؛ خانواده‌ای ایرلندی‌تبار که گلف در آن فقط یک ورزش نیست، بلکه بخشی از هویت، تاریخ و میراث خانوادگی است. پدرسالار خانواده، جک فینیگان با بازی ایان مک‌الینی، زمانی گلف‌بازی حرفه‌ای بوده و بیشتر عمرش را در زمین‌های بازی گذرانده است؛ تا حدی که غیبت او در لحظات مهم زندگی خانوادگی، به زخمی کهنه برای فرزندانش تبدیل شده. با این حال، همین مرد سنتی ماندگار به جا گذاشته: مسابقه سالانه خانوادگی فینیگان‌ها، رقابتی که طبق معمول خود او همیشه برنده‌اش بوده است.

این سنت، برای اعضای خانواده معنای یکسانی ندارد. تدی، پسر بزرگ‌تر با بازی برایان دارسی جیمز، نویسنده‌ای شناخته‌شده و آرام است که حتی با بن‌بست نویسندگی‌اش نیز با نوعی خونسردی و پذیرش کنار می‌آید. او اهل جریان یافتن با زندگی است، اهل آرام گرفتن، اهل باختن بدون فاجعه ساختن از آن. در مقابل، فردی با بازی خود ادوارد برنز، پسر کوچک‌تر، مردی تندخو، پرمدعا، زودرنج و پر از کینه‌های قدیمی است. او شکست‌ها، نادیده گرفته شدن‌ها و غیبت‌های پدر را فراموش نکرده و مسابقه خانوادگی برایش صرفا یک بازی نیست؛ صحنه‌ای است برای تسویه حساب با گذشته.

شخصیت فردی از همان تیپ‌های آشنای آثار برنز است: مردی پرحرف، طعنه‌زن، کمی خودپسند و همیشه آماده بحث. برنز این نوع کاراکتر را بارها بازی کرده و از نظر اجرایی کاملا به آن مسلط است. مشکل اینجاست که در «چهارگانه‌ی فینیگان»، این ویژگی‌ها همیشه به جذابیت تبدیل نمی‌شوند. فردی قرار است زخمی، عصبی و در عین حال قابل همدلی باشد، اما در بسیاری از لحظات بیش از حد تلخ، پرخاشگر و خودمحور به نظر می‌رسد. فیلم می‌خواهد زیر ظاهر خشن او قلبی لطیف پیدا کند، اما این لایه انسانی به اندازه کافی پررنگ و قانع‌کننده پرداخت نشده است.

در آستانه مسابقه سالانه، اتفاقی نمادین رخ می‌دهد: یک ضربه هول-این-وان غیرمنتظره، که بلافاصله با مرگ ناگهانی جک همراه می‌شود. پدر خانواده از دنیا می‌رود، اما سنت او باقی می‌ماند. وصیت آخر جک این است که خاکسترش در چهار زمین گلف محبوبش در ایرلند پخش شود. بنابراین فردی، تدی، پسر فردی یعنی فرانکی با بازی برایان مولر و دختر تدی یعنی ماری با بازی اریکا هرناندز راهی ایرلند می‌شوند تا هم به وصیت جک عمل کنند و هم آخرین دورهای گلف خانوادگی را در سرزمین ریشه‌هایشان تجربه کنند.

ایده اصلی فیلم ظرفیت احساسی خوبی دارد. خانواده‌ای که رابطه‌ای پیچیده با پدر از دست‌رفته خود دارند، باید خاکستر او را در مکان‌هایی پخش کنند که بیش از هر چیز با هویت و انتخاب‌های زندگی او گره خورده‌اند. چنین موقعیتی می‌توانست فرصتی برای مواجهه با سوگ، بازنگری در میراث خانوادگی، گفت‌وگوی نسل‌ها و حل زخم‌های قدیمی باشد. اما «چهارگانه‌ی فینیگان» اغلب این ظرفیت را به شکل سبک و سطحی مصرف می‌کند.

فیلم از مراسم سوگواری، اندوه عمیق و پیامدهای عاطفی مرگ جک خیلی سریع عبور می‌کند تا هرچه زودتر به زمین‌های گلف ایرلند برسد. این انتخاب از نظر لحن قابل درک است؛ برنز نمی‌خواهد فیلمی سنگین و غم‌زده بسازد. او به دنبال یک درام‌کمدی آرام، پر از گفت‌وگو و مناظر زیباست. اما مشکل اینجاست که حذف یا کم‌رنگ کردن سوگ باعث می‌شود سفر شخصیت‌ها وزن دراماتیک کافی پیدا نکند. ما می‌دانیم آن‌ها در حال انجام وصیت پدر هستند، اما کمتر حس می‌کنیم فقدان او واقعا زندگی‌شان را تکان داده است.

در نتیجه، فیلم گاهی بیشتر شبیه یک سفر تفریحی طولانی برای بازی گلف به نظر می‌رسد تا سفری عاطفی برای مواجهه با گذشته. شخصیت‌ها از یک زمین به زمین دیگر می‌روند، بازی می‌کنند، با هم بگومگو دارند، چند شوخی رد و بدل می‌کنند و بعد مسیر ادامه پیدا می‌کند. این ساختار برای مخاطبی که از تماشای گلف، فضای سبز و شوخی‌های خانوادگی سبک لذت می‌برد، احتمالا دلپذیر است؛ اما برای دیگران، ریتم فیلم می‌تواند کش‌دار و کم‌تنش باشد.

«Finnegan’s Foursome» در حدود دو ساعت زمان دارد؛ مدت‌زمانی که برای چنین داستان کم‌حادثه‌ای زیاد به نظر می‌رسد. اگر فیلم کوتاه‌تر، متمرکزتر و از نظر عاطفی فشرده‌تر بود، احتمالا تأثیرگذاری بیشتری داشت. اما در شکل فعلی، گاهی احساس می‌شود بخش زیادی از زمان صرف تکرار موقعیت‌هایی می‌شود که پیش‌تر معنایشان را فهمیده‌ایم: فردی از گذشته ناراضی است، تدی آرام‌تر و پذیرا‌تر است، فرانکی هنوز جایگاه روشن خود را در داستان پیدا نکرده و ماری باید در باشگاه مردانه خانواده جای خود را باز کند.

در میان بازیگران، برایان دارسی جیمز در نقش تدی یکی از بهترین و دلنشین‌ترین اجراهای فیلم را ارائه می‌دهد. تدی شخصیتی است که به‌راحتی می‌توانست بی‌رنگ یا منفعل از کار دربیاید، اما جیمز با حضور گرم و آرامش طبیعی‌اش، او را به نقطه تعادل فیلم تبدیل می‌کند. تدی برخلاف فردی، درگیر اثبات دائمی خودش نیست. او می‌تواند ببازد و همچنان لبخند بزند. می‌تواند طعنه‌های برادرش را بشنود و آن‌ها را به بحران تبدیل نکند. او می‌داند مسابقه خانوادگی فقط درباره برد و باخت نیست؛ درباره کنار هم بودن، تداوم یک سنت و حفظ پیوندی است که شاید جز از مسیر همین بازی باقی نمی‌ماند.

این ویژگی، تدی را به شخصیت انسانی‌تر و قابل‌ارتباط‌تری تبدیل می‌کند. او هم مشکلات خودش را دارد؛ از جمله بن‌بست نویسندگی و رابطه‌ای که باید با خاطره پدر و رقابت‌های خانوادگی تنظیم کند. اما فیلم به جای آنکه او را به آدمی شکست‌خورده یا تلخ تبدیل کند، از او چهره‌ای می‌سازد که با پذیرش زندگی، از دیگران جلوتر است. تدی شاید همیشه در مسابقه آخر شود، اما درک او از معنای واقعی این سنت، از همه کامل‌تر است.

حضور جیمز به‌ویژه در مقابل اجرای تندتر و خشن‌تر برنز خوب عمل می‌کند. او مانند ضربه‌گیری است که اجازه نمی‌دهد تنش‌های خانوادگی کاملا آزاردهنده شوند. هر بار که فردی با خشونت کلامی یا کینه قدیمی فضا را سنگین می‌کند، تدی با خونسردی و نوعی شوخ‌طبعی آرام، تعادل را بازمی‌گرداند.

یکی از ایده‌های بهتر فیلم، حضور ماری، دختر تدی، در مسابقه‌ای است که پیش‌تر عملا قلمروی مردان خانواده بوده است. اریکا هرناندز در این نقش تأثیر خوبی می‌گذارد. ماری نه فقط به‌عنوان «دختر خانواده»، بلکه به‌عنوان گلف‌بازی ماهر، بااعتمادبه‌نفس و بی‌نیاز از تأیید مردان وارد داستان می‌شود. او می‌تواند با هرکدام از اعضای خانواده رقابت کند، اما برخلاف فردی، اجازه نمی‌دهد رقابت به عقده‌ای فرساینده تبدیل شود.

ماری ترکیبی از ویژگی‌های مردان خانواده را در خود دارد: مهارت گلف جک، خونسردی تدی، و جسارت فردی؛ اما نگاهش سالم‌تر و امروزی‌تر است. ورود او به این جمع، فرصت خوبی برای نقد سنت‌های مردانه و انحصارگرایانه خانواده فراهم می‌کند. فیلم می‌توانست این خط را پررنگ‌تر کند و از طریق ماری، مسئله میراث خانوادگی را از زاویه‌ای تازه ببیند: اینکه سنت‌ها وقتی زنده می‌مانند که بتوانند تغییر کنند و نسل‌های تازه را بپذیرند.

با این حال، این ظرفیت نیز تا حدی نیمه‌کاره باقی می‌ماند. ماری حضور خوبی دارد، اما فیلمنامه به اندازه کافی از او برای دگرگون کردن دینامیک خانواده استفاده نمی‌کند. او بیشتر به عنوان عضوی تازه در ترکیب چهارنفره عمل می‌کند تا نیرویی که بتواند معنای سنت فینیگان‌ها را عمیقا به چالش بکشد. با وجود این، هرناندز آن‌قدر انرژی و اعتمادبه‌نفس به نقش می‌دهد که شخصیتش در ذهن می‌ماند.

فردی قرار است مرکز تنش‌های دراماتیک فیلم باشد. او از غیبت پدر در دوران کودکی و جوانی رنجیده، از شکست‌های مداوم در مسابقه خانوادگی عصبانی است و از اینکه برادرش ظاهرا پسر محبوب‌تر بوده دل خوشی ندارد. اما مشکل اینجاست که این تلخی‌ها در فیلم گاهی بیش از حد مستقیم و تکراری بیان می‌شوند. فردی تقریبا همیشه چیزی برای گله کردن دارد و همین باعث می‌شود شخصیتش به جای پیچیده شدن، فرساینده شود.

ادوارد برنز معمولا توانایی خوبی در ساختن مردان پرحرف اما جذاب دارد؛ شخصیت‌هایی که پشت طعنه و عصبانیتشان، نوعی گرما یا آسیب‌پذیری دیده می‌شود. این‌بار اما این تعادل به‌خوبی شکل نگرفته است. فردی در بخش زیادی از فیلم بیشتر از آنکه آدمی زخمی به نظر برسد، آدمی ناخوشایند و خسته‌کننده است. اگر لحظات سکوت، تردید یا اعتراف‌های عمیق‌تری برای او نوشته می‌شد، شاید کینه‌اش نسبت به پدر و رقابتش با تدی اثر بیشتری داشت.

از سوی دیگر، فیلم می‌خواهد بگوید سنت‌های خانوادگی گاهی همان‌قدر که افراد را به هم وصل می‌کنند، می‌توانند زخم‌ها را هم زنده نگه دارند. مسابقه فینیگان‌ها برای تدی یادآور کنار هم بودن است، اما برای فردی یادآور شکست، تحقیر و پدری که همیشه برنده می‌شده. این ایده جذاب است، اما پرداختش نیاز به ظرافت بیشتری داشت. فردی بیش از حد با صدای بلند زخم‌هایش را اعلام می‌کند و کمتر فرصت پیدا می‌کند آن‌ها را واقعا زندگی کند.

بزرگ‌ترین ویژگی و در عین حال بزرگ‌ترین محدودیت «Finnegan’s Foursome»، میزان وابستگی آن به گلف است. این فیلم برای مخاطبانی ساخته شده که از تماشای ضربه زدن، راه رفتن در زمین، صحبت درباره کلاب‌ها، رقابت‌های کوچک و شوخی‌های مرتبط با گلف لذت می‌برند. برای این گروه، اثر برنز می‌تواند شبیه یک دور آرام در زمین‌های زیبای ایرلند باشد؛ روایتی سبک، کم‌تنش و همراه با مناظری چشم‌نواز.

اما برای کسانی که با گلف ارتباطی ندارند، فیلم به‌سرعت دچار یکنواختی می‌شود. صحنه‌های متعدد بازی، گفت‌وگوهای پی‌درپی درباره رقابت، و ساختار مبتنی بر حرکت از یک زمین به زمین دیگر، ممکن است حس تکرار ایجاد کند. مشکل فقط این نیست که فیلم زیاد گلف نشان می‌دهد؛ مسئله این است که پس از مدتی، راه‌های تازه‌ای برای سینمایی کردن این ورزش پیدا نمی‌کند. ضربه‌ها، واکنش‌ها، شوخی‌ها و رقابت‌ها از یک نقطه به بعد شبیه هم می‌شوند.

فیلم‌های موفق ورزشی معمولا می‌توانند حتی مخاطبی را که به آن ورزش علاقه ندارد، درگیر کنند؛ چون مسابقه را به استعاره‌ای برای چیزی بزرگ‌تر تبدیل می‌کنند: شخصیت، شکست، رابطه، رستگاری یا بحران اخلاقی. «چهارگانه‌ی فینیگان» تا حدی به سمت میراث، خانواده و آشتی حرکت می‌کند، اما گلف در آن چنان پررنگ است که گاهی به جای خدمت به درام، خود درام را می‌بلعد.

اگر «چهارگانه‌ی فینیگان» در روایت و ریتم ضعف‌هایی دارد، از نظر بصری برگ برنده مهمی در اختیار دارد: چشم‌اندازهای خیره‌کننده ایرلند. فیلم‌برداری جف مال‌استاک با علاقه‌ای آشکار به طبیعت، زمین‌های سبز، آسمان‌های باز، سواحل و مسیرهای گلف، یکی از بهترین جنبه‌های اثر است. دوربین او زمین‌های گلف ایرلند را نه فقط به‌عنوان محل بازی، بلکه به‌عنوان بخشی از حافظه خانوادگی و هویت فرهنگی فینیگان‌ها ثبت می‌کند.

زمین Belmullet Carne در شهرستان مایو، که از بهترین زمین‌های گلف ایرلند به شمار می‌رود، یکی از نقاط دیدنی فیلم است. این لوکیشن‌ها به فیلم کیفیتی کارت‌پستالی و آرامش‌بخش می‌دهند؛ طوری که حتی اگر مخاطب چندان درگیر داستان نشود، می‌تواند از تماشای مناظر لذت ببرد. در واقع، ایرلند شاید زنده‌ترین و جذاب‌ترین حضور فیلم باشد؛ شخصیتی خاموش که از بسیاری از کشمکش‌های انسانی اثر قانع‌کننده‌تر عمل می‌کند.

با این حال، زیبایی تصویری به‌تنهایی نمی‌تواند جای خالی درام قوی را پر کند. بعد از مدتی، حتی مناظر چشم‌نواز نیز نیاز به روایت، تنش یا تحول شخصیتی دارند تا اثر خود را حفظ کنند. فیلم در بخش‌هایی بیش از حد به جذابیت بصری لوکیشن‌ها تکیه می‌کند و از پرداخت دقیق‌تر موقعیت‌ها بازمی‌ماند.

ادوارد برنز همیشه فیلمسازی گفت‌وگومحور بوده است. شخصیت‌های او حرف می‌زنند، بحث می‌کنند، خاطره تعریف می‌کنند، طعنه می‌زنند و از دل مکالماتشان رابطه‌ها شکل می‌گیرد. در بهترین آثارش، همین گفت‌وگوها حس زندگی، شوخی و صمیمیت ایجاد می‌کنند. اما در «Finnegan’s Foursome»، دیالوگ‌ها همیشه به اندازه کافی تازه یا تیز نیستند.

بخشی از گفت‌وگوها بیش از حد توضیحی‌اند؛ شخصیت‌ها خاطرات یا سابقه‌هایی را بیان می‌کنند که بیشتر به کار اطلاع‌رسانی به مخاطب می‌آید تا شکل‌دادن به لحظه‌ای طبیعی. بخش دیگری از دیالوگ‌ها هم بر رقابت همیشگی فردی و تدی متمرکز است؛ رقابتی که اگرچه در ابتدا سرگرم‌کننده است، اما به‌تدریج از تازگی می‌افتد. شوخی‌ها چند لبخند می‌سازند، اما کمتر به لحظات واقعا خنده‌دار یا ماندگار تبدیل می‌شوند.

فیلم از استعاره‌های خیلی آشکار گلف به‌عنوان زندگی تا حدی دوری می‌کند، و این تصمیم هوشمندانه‌ای است. اما در غیاب آن استعاره‌های مستقیم، مضمون‌ها بیشتر به حرف‌های کلی درباره خانواده، سنت، میراث و کنار هم بودن محدود می‌شوند. این موضوعات ذاتا ارزشمندند، اما برای تأثیرگذاری نیاز به موقعیت‌های دراماتیک قوی‌تر و شخصیت‌پردازی عمیق‌تر دارند.

«چهارگانه‌ی فینیگان» فیلمی نیست که بتوان آن را به همه توصیه کرد. این اثر بیش از هر چیز برای طرفداران ادوارد برنز، علاقه‌مندان به درام‌کمدی‌های خانوادگی آرام، شیفتگان فرهنگ ایرلندی و به‌خصوص دوستداران گلف ساخته شده است. اگر کسی از دیدن چند شخصیت که در زمین‌های زیبای ایرلند قدم می‌زنند، گلف بازی می‌کنند، خاطره تعریف می‌کنند و آرام‌آرام به آشتی می‌رسند لذت می‌برد، فیلم می‌تواند تجربه‌ای دلپذیر باشد.

اما برای مخاطبی که دنبال داستانی پرکشش، کشمکش‌های جدی، تحول شخصیت‌های عمیق یا کمدی پرضرب است، فیلم احتمالا کم‌رمق جلوه می‌کند. طولانی بودن اثر، کمبود زیرپیرنگ‌های مهم، حل شدن آسان اختلاف‌ها و وابستگی افراطی به گلف، باعث می‌شوند «Finnegan’s Foursome» از دایره مخاطبان اصلی خود فراتر نرود.

از این نظر، فیلم شبیه بسیاری از آثار متأخر برنز است: صمیمی، کم‌ادعا، وفادار به علایق شخصی سازنده، اما محدود در دامنه تأثیرگذاری. برنز مخاطب خود را می‌شناسد و دقیقا همان چیزی را به او می‌دهد که انتظار دارد. مسئله این است که اگر بیرون از آن مخاطب مشخص باشید، فیلم تلاش زیادی برای جذب شما نمی‌کند.

در نهایت، «Finnegan’s Foursome» یا «چهارگانه‌ی فینیگان» فیلمی خوش‌نیت، شخصی و از نظر بصری چشم‌نواز است که عشق ادوارد برنز به گلف، ایرلند و خانواده را بی‌پرده نمایش می‌دهد. ایده سفر چهار عضو خانواده برای پخش خاکستر پدر در زمین‌های محبوبش، ظرفیت یک درام احساسی و گرم را دارد و فیلم در لحظاتی می‌تواند از دل رقابت‌های کوچک و گفت‌وگوهای خانوادگی، حس صمیمیت ایجاد کند.

بازی برایان دارسی جیمز در نقش تدی از نقاط قوت اصلی فیلم است و اریکا هرناندز نیز در نقش ماری انرژی تازه‌ای به ترکیب مردانه خانواده می‌آورد. فیلم‌برداری جف مال‌استاک نیز مناظر ایرلند را با چنان علاقه‌ای ثبت می‌کند که تماشای برخی صحنه‌ها به‌تنهایی لذت‌بخش است. اما در مقابل، شخصیت فردی بیش از حد تلخ و کم‌ظرافت نوشته شده، کشمکش‌ها عمق کافی ندارند و فیلم زمان زیادی را صرف گلف می‌کند، بی‌آنکه همیشه بتواند آن را به تجربه‌ای سینمایی و دراماتیک تبدیل کند.

«چهارگانه‌ی فینیگان» برای عاشقان گلف احتمالا حکم یک نامه عاشقانه آرام و دلپذیر را دارد؛ فیلمی درباره سنت، رقابت، ریشه‌های ایرلندی و خانواده‌ای که با ضربه‌های چوب گلف گذشته خود را مرور می‌کند. اما برای دیگران، این سفر ممکن است شبیه راه رفتن طولانی در زمینی بسیار زیبا باشد که پس از مدتی، مقصدش چندان مهم به نظر نمی‌رسد. فیلم چند لبخند، چند قاب چشم‌نواز و چند لحظه صمیمی دارد، اما در نهایت بیش از آنکه ضربه‌ای دقیق به قلب مخاطب بزند، توپش را در چمن‌های بلند علاقه شخصی سازنده گم می‌کند.

امتیاز - ۶

۶

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا