برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
دانستنیمجله فرا

افسانه شاهماران؛ ملکه مارها و رازی که تارسوس را تهدید می‌کند

در افسانه‌های تارسوس، شهری در جنوب ترکیه، خطری خاموش زیر زمین پنهان است: مارهایی که هنوز نمی‌دانند ملکه‌شان کشته شده است. آن‌ها منتظر بازگشت شاهماران‌اند؛ موجودی دانا، نیمه‌زن و نیمه‌مار که هنگام رفتن گفته بود به یک عروسی دعوت شده است.

اما آن عروسی هرگز در کار نبود. شاهماران به سوی مرگ می‌رفت و، بنا بر این افسانه، اگر مارها روزی حقیقت را بفهمند، برای انتقام به تارسوس هجوم خواهند آورد.

پشت این پایان هولناک، قصه‌ای از اعتماد، خیانت و بخششی نهفته است که حتی مرگ هم نمی‌تواند آن را متوقف کند.

جامساب چگونه به قلمرو شاهماران رسید؟

در یکی از روایت‌های مشهور افسانه شاهماران، مارهایی خردمند و مهربان در هفت طبقه زیر زمین زندگی می‌کردند. فرمانروای آن‌ها شاهماران بود؛ ملکه‌ای با بالاتنه انسانی و پیکری مارگونه که از دانش درمان و رازهای زندگی آگاهی داشت.

روزی جامساب، پسر یک هیزم‌شکن فقیر، هنگام جست‌وجوی عسل در غاری گرفتار شد. او در تلاش برای پیدا کردن راه خروج، به باغی پنهان رسید؛ دنیایی دور از زندگی آدم‌ها که شاهماران و مارهایش در آن سکونت داشتند.

شاهماران به او پناه داد و جامساب سال‌ها در کنارش زندگی کرد. بااین‌حال، امنیت و آرامش آن باغ هم نتوانست دلتنگی خانواده را از دلش بیرون کند. سرانجام از ملکه خواست اجازه دهد به خانه بازگردد.

شاهماران پذیرفت، اما تنها یک شرط داشت: هیچ‌کس نباید از محل زندگی او باخبر شود.

جامساب قول داد و به دنیای انسان‌ها برگشت؛ با رازی که تا سال‌ها آن را پیش خود نگه داشت.

بیماری پادشاه و رازی که در حمام آشکار شد

زندگی جامساب زمانی دگرگون شد که پادشاه به بیماری سختی گرفتار شد. وزیر ادعا کرد تنها راه نجات او، خوردن گوشت شاهماران است.

در این روایت، کسی که شاهماران را دیده بود، با تماس پوستش با آب نشانه‌ای آشکار می‌کرد؛ در برخی نقل‌ها، این نشانه پدیدارشدن فلس بر پوست است. وزیر برای پیدا کردن چنین فردی، دستور داد مردم در حمام عمومی شست‌وشو کنند.

به این ترتیب، راز جامساب برملا شد.

او ابتدا از گفتن حقیقت خودداری کرد، اما پس از شکنجه، محل زندگی شاهماران را فاش کرد. قولی که سال‌ها حفظ شده بود، زیر فشار شکست و راه به قلمرو پنهان ملکه باز شد.

آخرین وصیت شاهماران

شاهماران پیش از مرگ، به جامساب گفت چگونه از بخش‌های بدنش استفاده کند: سرش را بجوشاند و آب آن را خودش بنوشد، بدنش را برای پادشاه آماده کند و دمش را به وزیر بدهد.

همچنین بخوانید...
چرا آواز سیرن‌ها مرگبار بود؟

جامساب مطابق وصیت او عمل کرد. پادشاه بهبود یافت، وزیر با خوردن دم شاهماران مسموم شد و جان باخت و جامساب به مقام وزارت رسید. در بعضی روایت‌ها، نوشیدن عصاره سر شاهماران باعث انتقال دانش و حکمت او به جامساب نیز می‌شود.

این بخش از داستان، تلخ‌ترین تضاد افسانه را در خود دارد: شاهماران حتی پس از خیانت جامساب، راه نجات او را نشان می‌دهد. در مقابل، وزیری که برای رسیدن به خواسته‌اش دیگران را قربانی کرده بود، گرفتار همان نقشه می‌شود.

البته جزئیات وصیت در نقل‌های مختلف یکسان نیست؛ ترتیب بخش‌های بدن، شیوه تهیه آن‌ها و سهم هر شخصیت تغییر می‌کند. آنچه پابرجا می‌ماند، پیوند مرگ شاهماران با درمان، دانش و مجازات است.

چرا مارها هنوز منتظر ملکه‌اند؟

شاهماران پیش از ترک قلمرو خود، به مارها گفته بود برای شرکت در یک عروسی می‌رود. آن‌ها از سرنوشت واقعی او خبر ندارند و همچنان چشم‌انتظار بازگشت ملکه هستند.

طبق باور محلی، اگر روزی بفهمند شاهماران کشته شده است، برای گرفتن انتقام، تارسوس را تسخیر خواهند کرد.

همین انتظار بی‌پایان است که افسانه را زنده نگه می‌دارد. قصه با مرگ ملکه تمام نمی‌شود؛ رازی باقی می‌ماند که گویی هنوز زیر شهر نفس می‌کشد.

شاهماران؛ فراتر از یک افسانه محلی

نام شاهماران ریشه در ترکیب فارسی «شاهِ ماران» دارد؛ یعنی فرمانروای مارها. این شخصیت فقط به تارسوس محدود نیست و در روایت‌های مردمیِ بخش‌هایی از ترکیه و جوامع کردی نیز حضور دارد. ماردین از دیگر شهرهایی است که نام و تصویر شاهماران با فرهنگ محلی آن پیوند خورده است.

نقش او را می‌توان در نقاشی‌های پشت‌شیشه، پارچه‌ها و اشیای تزیینی دید؛ تصویری که در برخی سنت‌های مردمی با حفاظت، برکت و خوش‌اقبالی ارتباط دارد. بااین‌حال، نباید همه این باورها و روایت‌ها را یکسان دانست؛ هر منطقه، جزئیات و برداشت‌های خودش را به قصه افزوده است.

شاید ماندگاری شاهماران بیش از هر چیز از همین دوگانگی بیاید: موجودی که ظاهرش می‌تواند هراس‌انگیز باشد، اما رفتارش از بسیاری از انسان‌های داستان مهربانانه‌تر است.

در این افسانه، هیولا لزوماً آن کسی نیست که پیکری مارگونه دارد؛ گاهی هیولا همان انسانی است که برای رسیدن به قدرت، اعتماد دیگری را قربانی می‌کند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا