برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
اخبار سریال خارجینگاهی اجمالی

قسمت دوم فصل ۱۵ «Chicago Fire»؛ آزمون تازه سوراید و کید در ایستگاه ۵۱

ارتقای کلی سوراید به کاپیتان ایستگاه ۵۱، فقط یک تغییر درجه نیست؛ این جایگاه تازه، رابطه او با استلا کید را هم وارد مرحله‌ای حساس کرده است. قسمت دوم فصل پانزدهم «Chicago Fire» با عنوان «Rattle the Cage» (به‌چالش کشیدن) دقیقاً سراغ همین نقطه می‌رود: وقتی همسرت زیر نظر تو کار می‌کند و مدیران بالادستی هم منتظر کوچک‌ترین لغزش هستند، چطور می‌توان میان زندگی مشترک و مسئولیت حرفه‌ای تعادل برقرار کرد؟

هشدار: این مطلب داستان قسمت دوم فصل پانزدهم «Chicago Fire» و بخش‌هایی از قسمت نخست را فاش می‌کند.

فصل پانزدهم با بازگشت به آتش‌سوزی انبار در پایان فصل قبل آغاز شد؛ حادثه‌ای که همه اعضای ایستگاه ۵۱ از آن جان سالم به در بردند، اما کروز را با آسیبی شدید و خطر هرگز راه نرفتن دوباره روبه‌رو کرد. او علاوه بر این بحران، زیر فشار اداره آتش‌نشانی شیکاگو و رسانه‌ها قرار گرفت تا مسئول مرگ دو غیرنظامی شناخته شود. سوراید توانست با تحقیقی خارج از روال رسمی، بی‌تقصیری او را روشن کند، اما همین اقدام نشان داد که مسئولیت تازه‌اش تا چه اندازه با موقعیت قبلی او فرق دارد.

قسمت دوم از فضای صمیمی زندگی سوراید و کید شروع می‌شود. آن‌ها به‌سختی از تخت دل می‌کنند و سوراید خبر می‌دهد که رئیس لوئن قرار است برای ارزیابی نیروهای تازه‌کار به ایستگاه بیاید. کید هنوز مطمئن نیست که نیروهایش کاملاً آماده باشند، اما معتقد است بالاخره در مسیر درستی حرکت می‌کنند. همین شروع آرام، تضاد خوبی با تنشی دارد که کمی بعد در محل کار میان آن‌ها شکل می‌گیرد.

سریال در فصل‌های مختلف بارها این پرسش را مطرح کرده که آیا یک زوج متاهل باید در یک شیفت و یک ایستگاه کار کنند یا نه. نگرانی هم بی‌دلیل نیست؛ در عملیات‌های خطرناک، احساسات شخصی می‌تواند بر تصمیم‌های حیاتی اثر بگذارد. سوراید و کید بارها ثابت کرده‌اند که می‌توانند وظیفه را مقدم بدانند، اما این بار مسئله صرفاً تکرار یک بحث قدیمی نیست. کید دیگر فقط در کنار همسرش کار نمی‌کند؛ مستقیماً به او گزارش می‌دهد.

پیش‌تر هم تفاوت جایگاه این دو دردسرهایی ایجاد کرده بود، اما زمانی که سوراید فرمانده گروه امداد بود، کید در گروه خودروی نردبان ۸۱ زیر نظر کیسی فعالیت می‌کرد. حالا این فاصله از میان رفته و مخالفان حضور مشترک آن‌ها در ایستگاه، فرصت تازه‌ای برای زیر سوال بردن زنجیره فرماندهی پیدا کرده‌اند.

خوشبختانه لوئن صرفاً برای ایراد گرفتن نیامده است. او از پیشرفت نیروهای تازه‌کار رضایت دارد و به سوراید می‌گوید که در مقر فرماندهی حامیانی هم دارد. بااین‌حال، هشدارش روشن است: باید مراقب باشد به دیگران بهانه ندهد. این توصیه دوستانه، ناخواسته روی دوش سوراید سنگینی می‌کند و کمی بعد بر نحوه برخورد او با کید اثر می‌گذارد.

جرقه اختلاف در پی حادثه‌ای در یک کارگاه ساختمانی زده می‌شود. برک هنگام عملیات وارد محدوده خطر ریزش می‌شود و کید ناچار است به او تذکر جدی بدهد؛ بی‌احتیاطی او می‌توانست جان خودش و دیگران را به خطر بیندازد. بعد از بازگشت به ایستگاه، برک واسکز را متهم می‌کند که او را جلوی کید بد جلوه داده و درگیری خیلی زود فیزیکی می‌شود. کید وارد رختکن می‌شود، دعوا را متوقف می‌کند و پس از آنکه واسکز مسئولیت شروع درگیری را می‌پذیرد، او را به خانه می‌فرستد.

از نگاه کید، این برخورد حتی مجازاتی سبک است، اما سوراید مسئله را از زاویه دیگری می‌بیند. فرستادن واسکز به خانه یعنی درخواست نیروی جایگزین، ثبت گزارش و مطلع کردن مقر فرماندهی؛ روندی که ممکن است این تصور را ایجاد کند که کنترل ایستگاه از دست آن‌ها خارج شده است. او دستور می‌دهد واسکز به شیفت برگردد و به کید یادآوری می‌کند که چنین تصمیمی در اختیار او نبوده است.

اعتراض کید هم قابل‌درک است: اگر سوراید تصمیم او را مقابل نیروهایش برگرداند، اقتدارش چه می‌شود؟ نقطه قوت این کشمکش همین است که هیچ‌کدام صرفاً از سر لجبازی حرف نمی‌زنند. کید نگران اعتبار فرماندهی خود است و سوراید نگران جایگاهی که حالا باید از آن دفاع کند. مشکل، بیشتر در شیوه بیان نگرانی‌هاست؛ به‌ویژه وقتی سوراید می‌گوید نمی‌تواند همیشه با خواسته‌های همسرش موافقت کند.

در گذشته، چنین اختلافی می‌توانست چند قسمت به سردی رابطه آن‌ها منجر شود. این بار اما «Chicago Fire» نشان می‌دهد که این زوج چقدر رشد کرده‌اند. کید توضیح می‌دهد که انتظار ندارد سوراید همیشه به او جواب مثبت بدهد و او هم بابت لحنش عذرخواهی می‌کند. وقتی سوراید فشار مدیران بالادستی را با همسرش در میان می‌گذارد، گفت‌وگو از تقابل به همکاری تغییر می‌کند. کید روشن می‌کند که در تصمیم‌های دشوار هم کنارش خواهد بود.

پایان قسمت، این آشتی را به انتخابی حرفه‌ای پیوند می‌زند. سوراید درخواست خرید سورتمه تمرینی موردنظر کید را ثبت می‌کند؛ تجهیزاتی که می‌تواند به آموزش نیروهای تازه‌کار کمک کند. انتخاب این وسیله به‌جای آب‌گرم‌کن برای کل ایستگاه، احتمالاً نیاز به دفاع در برابر بعضی مدیران خواهد داشت، اما از نظر اولویت دادن به آمادگی نیروها، تصمیم قابل‌دفاعی است. سوراید هم تاکید می‌کند که از تلاش برای چیزی که درست می‌داند دست نمی‌کشد و می‌خواهد کید نیز همین‌طور باشد. آن‌ها هنوز از زیر ذره‌بین بیرون نیامده‌اند، اما دست‌کم یاد گرفته‌اند فشار بیرونی را به فاصله عاطفی تبدیل نکنند.

در مقابل، داستان نیروهای تازه‌کار هنوز به اندازه کافی جذاب نشده است. «Chicago Fire» مدت‌هاست شخصیت‌های جوانی را که قرار است ماندگار شوند، با ترکیبی از غرور و رفتار آزاردهنده معرفی می‌کند. میل به اثبات خود قابل‌فهم است، اما تکرار این الگو دیگر تازگی ندارد.

همچنین بخوانید...
تریلر جدید سریال های سه گانه شیکاگو برای فصل پاییز 2021 منتشر شد

برک نمونه روشن همین مشکل است. او نه‌تنها در عملیات بی‌احتیاطی می‌کند، بلکه توصیه مک‌کفری را هم پس می‌زند و به سابقه خانوادگی او در آتش‌نشانی و پدر سناتورش اشاره می‌کند. مک‌کفری در پاسخ می‌گوید دقیقاً به همین دلیل باید چند برابر تلاش کند تا شایستگی‌اش را ثابت کند؛ او می‌داند دیگران پشت سرش، موفقیتش را حاصل روابط خانوادگی می‌دانند. این گفت‌وگو ظرفیت ایجاد لایه‌های تازه دارد، اما برک فعلاً بیشتر انرژی صرف پس زدن دیگران می‌کند تا یاد گرفتن.

واسکز هم باید خشمش را بهتر کنترل کند. شروع دعوا، آن هم وقتی قرار است برای نیروهای تازه‌کار الگو باشد، قابل‌دفاع نیست. بااین‌حال، او نسبت به معرفی پرتنشش در فصل سیزدهم مسیر قابل‌توجهی طی کرده و این فصل در حمایت از کید، تا حدی جای کارور را گرفته است. وقتی در پایان به برک می‌گوید هرگز عمداً کار یک آتش‌نشان دیگر را خراب نمی‌کند، اما غرور او را خطرناک می‌داند، می‌توان نشانه‌ای از این رشد را دید. حالا مهم است که نویسندگان این مسیر را قربانی درگیری‌های تکراری نکنند.

در سوی دیگر داستان، وایولت و نواک بار دیگر ثابت می‌کنند که یکی از هماهنگ‌ترین زوج‌های کاری سریال هستند. آن‌ها به فروشگاهی اعزام می‌شوند که زنی با خون‌ریزی شدید، خود را در سرویس بهداشتی حبس کرده است. وایولت برخلاف برخورد پرتنش مامور پلیس، با آرامش اعتماد زن را جلب می‌کند و وارد می‌شود. آسیب بازوی او نیاز به بخیه دارد، اما زن با شنیدن نام بیمارستان لیک‌شور وحشت می‌کند. وایولت اطمینان می‌دهد که می‌توانند او را به بیمارستان دیگری ببرند.

درست وقتی به نظر می‌رسد وضعیت تحت کنترل است، پلیس زن را بازداشت می‌کند؛ گزارشی رسیده که او از یک مرکز روان‌پزشکی فرار کرده است. احساس گناه وایولت بابت ناتوانی در کمک به بیمار، او و نواک را به پیگیری ماجرا می‌کشاند. آن‌ها درمی‌یابند زن به مرکز سلامت روان ولی کرست منتقل شده، داروی آرام‌بخش سنگین گرفته و اجازه گفت‌وگو با او را ندارند.

تحقیق در لیک‌شور، بخش نگران‌کننده ماجرا را روشن‌تر می‌کند. زن دو هفته پیش فقط برای تمدید نسخه مراجعه کرده بود، اما چون روان‌پزشکی در شیفت حضور نداشت، به ولی کرست ارجاع داده شده بود. چرا هنوز آنجا نگه داشته می‌شود؟ دکتر چارلز احتمال می‌دهد که مرکز برای افزایش درآمد، بیمار را برخلاف میلش بستری نگه داشته باشد؛ احتمالی که توجه وایولت و نواک را به سوءاستفاده از پوشش بیمه جلب می‌کند.

این خط داستانی موثر است، چون ترس زن را از نشانه‌ای ظاهراً ناشی از بحران روانی، به نگرانی‌ای واقعی و قابل‌فهم تبدیل می‌کند. وایولت و نواک پس از بررسی پرونده و مقررات و با کمک یکی از ماموران، موفق می‌شوند او را برای دریافت مراقبت به بیمارستان منتقل کنند. سپس وایولت یافته‌هایشان را در اختیار جیکوب، روزنامه‌نگار موردعلاقه‌اش، می‌گذارد تا درباره مرکز گزارش افشاگرانه بنویسد. جیکوب همان ابتدای قسمت هم با نسخه‌ای از گزارشش درباره بی‌تقصیری کروز به دیدن او آمده بود؛ دیداری که نواک زودتر از وایولت متوجه انگیزه عاطفی پشت آن شد.

اعتراف نواک در بار مالی، به پرونده وزن عاطفی بیشتری می‌دهد. او می‌گوید ماجرا یاد مادرش را زنده کرده و از خود می‌پرسد آیا مادرش هم چنین احساسی داشته است. تعجب‌آور است که این پیوند شخصی تا پایان پنهان می‌ماند و وایولت بیشتر بار پیگیری را به دوش می‌کشد، اما در نهایت مهم‌تر از اینکه کدام‌یک پیش‌قدم شده، هدف مشترک آن‌هاست: اجازه ندهند سودجویی به بهای رنج بیماران تمام شود.

البته پایان امیدوارکننده یک پرونده تلویزیونی، به معنای حل مشکلات واقعی نظام درمان نیست. همین فاصله، کمی از رضایت این پایان می‌کاهد؛ به‌خصوص وقتی نواک می‌پرسد چند بیمار دیگر ممکن است در همان مرکز گرفتار باشند. بااین‌حال، داستان دست‌کم این پرسش را باز می‌گذارد و همکاری موثر این دو را پررنگ‌تر می‌کند.

در میان این تنش‌ها، ماچ و هرمن سهم سبک‌تر و بامزه قسمت را بر عهده دارند. ناشر از ماچ می‌خواهد در مراسم رونمایی کتابش، بخشی از اثر را بخواند، اما او از خواندن داستان اروتیک مقابل غریبه‌ها خجالت می‌کشد. هرمن پس از بررسی قرارداد با کمک آشنای حقوق‌دانش، راه فراری پیدا می‌کند: قرارداد حضور سایرس می‌بری را الزامی کرده، نه لزوماً خود ماچ را. پس شاید بازیگری بتواند با این نام مستعار در مراسم حاضر شود.

ایتن، یکی از بستگان سیندی که بازیگر است، برای امتحان می‌آید، اما ایرادگیری‌های ماچ از اجرای او حقیقت را آشکار می‌کند: نویسنده آن‌قدر به اثرش وابسته است که بعید است خواندنش را به دیگری بسپارد. هرمن هم در نهایت همان تلنگری را می‌زند که دوستش برای پذیرفتن اجرای مراسم لازم دارد.

«Rattle the Cage» بیش از هر چیز با بلوغ رابطه سوراید و کید امتیاز می‌گیرد. اختلاف آن‌ها واقعی است، اما این بار سریال برای ساختن درام، گفت‌وگو را بی‌جهت به تعویق نمی‌اندازد. در کنار همکاری درخشان وایولت و نواک و شوخی‌های ماچ، هنوز ضعف شخصیت‌پردازی نیروهای تازه‌کار دیده می‌شود؛ بااین‌همه، قسمت دوم امید مهمی باقی می‌گذارد: شاید در مجموعه «One Chicago»، دست‌کم این زوج بتوانند از آزمون‌های تازه عبور کنند، بی‌آنکه هر بار رابطه‌شان از نو فروبپاشد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا