برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «Clayface» (کلی‌فیس)؛ چهره‌ای که صاحبش را می‌بلعد

جیمز واتکینز از کابوس ازدست‌دادن زیبایی، وحشتی جسمانی می‌سازد؛ فیلمی جسور در نمایش فروپاشی بدن و مردد در شناخت انسانی که زیر آن بدن پنهان شده است.

وحشت «کلی‌فیس» پیش از نخستین تغییر شکل آغاز می‌شود: از لحظه‌ای که صورت یک بازیگر، تمام ارزش حرفه‌ای و اجتماعی او را نمایندگی می‌کند. مت هیگن برای دیگران چهره‌ای خواستنی است و پس از تخریب همان چهره، به آدمی قابل‌حذف تبدیل می‌شود. این مقدمه، ظرفیت تراژدی دارد؛ صنعت سرگرمی پیش از فناوری آزمایشگاهی، هویت او را به ماده‌ای شکل‌پذیر بدل کرده است. فیلم جیمز واتکینز این رابطه را به‌خوبی معرفی می‌کند، اما در ادامه بیشتر مجذوب قابلیت‌های بدن مت می‌شود تا معنای فروریختن زندگی او.

«Clayface» (کلی‌فیس) برای ورود به جهان خود از تماشاگر تکلیف مطالعاتی نمی‌خواهد. شناخت کمیک‌ها، نسخه‌های مختلف شخصیت یا پیوندهای دنیای دی‌سی ضروری نیست. داستان با الگوی آشنای سقوط آغاز می‌شود: بازیگری جوان، در آستانه تثبیت شهرت و پس از نامزدی اسکار، در گاتهام وارد رابطه‌ای می‌شود که خشم یک تبهکار را برمی‌انگیزد. مارکوس سابو صورت او را مثله می‌کند و سپس زندگی حرفه‌ای‌اش فرو می‌پاشد. مت برای بازیابی ظاهر خود به درمانی آزمایشی پناه می‌برد؛ درمانی که مرز میان ترمیم و تغییر هویت را از بین می‌برد.

سرعت این سقوط، هم امتیاز است و هم محدودیت. فیلم بدون مقدمه‌چینی طولانی به بحران می‌رسد و حمله اولیه، خشونتی تکان‌دهنده دارد. اما فرصت اندکی برای شناخت مت پیش از آسیب فراهم می‌شود. می‌دانیم موفق است، گذشته‌ای کم‌برخوردار دارد و برای حفظ جایگاهش گرسنه است؛ کمتر می‌فهمیم پشت تصویر عمومی او چه شخصیتی وجود دارد. در نتیجه، ازدست‌رفتن چهره بیش از ازدست‌رفتن یک زندگی مشخص احساس می‌شود. برای تراژدی، صرف دانستن اینکه قهرمان همه‌چیز را از دست داده کافی نیست؛ باید وزن داشته‌هایش را نیز لمس کرد.

تام ریس هریس بخشی از این کمبود را جبران می‌کند. جذابیت ظاهری او با نیاز نقش هماهنگ است، اما اجرای موثرش به همان ظاهر محدود نمی‌ماند. در برخوردهای مت می‌توان اشتیاق به تایید، شرم از دیده‌شدن و خشم ناشی از کنار گذاشته شدن را تشخیص داد. چهره‌اش ابتدا ابزار نمایش اعتمادبه‌نفس است و سپس به سطحی ناپایدار تبدیل می‌شود که دیگر فرمان نمی‌برد. بااین‌حال، جهش‌های رفتاری شخصیت همیشه پشتوانه کافی ندارند. هریس لحظه‌ها را باورپذیر می‌کند، ولی نمی‌تواند به‌تنهایی فاصله میان قربانی درمانده و قاتل انتقام‌جو را پر کند.

ایده درمان، پرسشی فراتر از میل به زیبایی دارد. مت فقط صورت قبلی‌اش را نمی‌خواهد؛ خواهان بازگشت به جایگاهی است که بدون آن صورت از او دریغ شده است. بازگشت زودهنگامش به فرش قرمز، می‌توانست نشان دهد موفقیت اولیه درمان، وابستگی او به نگاه دیگران را تشدید کرده است. فیلم این نشانه را می‌گذارد، اما کمتر آن را دنبال می‌کند. آیا مت فرصت بازسازی زندگی‌اش را با بازسازی تصویرش اشتباه گرفته است؟ پاسخ در رفتار او قابل‌جست‌وجوست، ولی روایت خیلی زود به عوارض درمان و تعقیب دشمنان می‌پردازد.

نائومی اکی در نقش دکتر کیتلین کور، به این بخش گرمای لازم را می‌دهد. او دانشمند را صرفا مجری آزمایش نمی‌سازد؛ کنجکاوی، همدلی و نگرانی در بازی‌اش حضور دارند. رابطه پزشک و بیمار نیز بر مبنای نیاز مت به کسی شکل می‌گیرد که از دیدن صورت آسیب‌دیده‌اش عقب نکشد. همین پذیرش، کشش عاطفی میان آن‌ها را قابل‌فهم می‌کند. مشکل آنجاست که گذشته و انگیزه‌های کیتلین اندک‌اند. پیوند جاه‌طلبی علمی با احساس مسئولیت می‌توانست او را پیچیده‌تر کند، اما شخصیت اغلب باید هم درمان را پیش ببرد و هم بار عاطفی داستان را حمل کند.

حضور جان، کارآگاه پلیس و شریک عاطفی کیتلین با بازی مکس مینگلا، امکان پیوند تحقیقات جنایی با بحران خصوصی را فراهم می‌کند. مینگلا در قالب مردی محتاط و قانون‌مدار مناسب است، اما این مثلث بیش از آنکه روابط را گسترش دهد، ابزار تولید سوءظن می‌شود. فاصله کیتلین با جان و نزدیکی او به مت، به اندازه لازم ساخته نمی‌شود. ازاین‌رو، بخش عاشقانه یادآور تراژدی‌هایی چون «مگس» است، بی‌آنکه وابستگی دو شخصیت را با همان دقت پرورش دهد. فروپاشی جسمانی زمانی دردناک‌تر می‌شود که چیزی بیش از بدن در خطر باشد.

همچنین بخوانید...
مکس مینگلا در مذاکرات برای بازی در فیلم «Clayface» استودیوی دی‌سی

در نمایش خود بدن، «کلی‌فیس» (Clayface) بسیار مطمئن‌تر عمل می‌کند. ترکیب گریم پروتزی و جلوه‌های دیجیتال، تغییر شکل را به تجربه‌ای ناخوشایند تبدیل می‌کند. پوست فقط پوششی نیست که کنار برود؛ رشد می‌کند، راه دیدن را می‌بندد و شکل آشنای انسان را مختل می‌کند. ترس از درد با ترس از بیگانگی درهم می‌آمیزد: مت نمی‌داند آنچه در آینه می‌بیند هنوز خودش است یا نه. واتکینز در این لحظات، به جای اتکا به بزرگی هیولا، از نزدیک شدن به آسیب‌پذیری جسم نتیجه می‌گیرد.

صحنه دستشویی هواپیما، روشن‌ترین نمونه این توانایی است. رشد بافت روی چشم‌ها، فضای تنگ، ابزار نامناسب و تکان‌های پرواز، موقعیتی می‌سازند که راه فرار از آن وجود ندارد. هراس از نیاز شخصیت به اقدامی دردناک سرچشمه می‌گیرد، نه صرفا از نمایش خون. تماشاگر هم ضرورت مداخله را می‌فهمد و هم از دیدنش عقب می‌کشد. اینجا بدن به مسئله‌ای فوری بدل می‌شود و فیلم برای ایجاد تنش، نیازی به توضیح اسطوره‌شناسی ندارد. همین تمرکز، صحنه را از بسیاری از رویارویی‌های بزرگ‌تر موثرتر می‌کند.

کشتار باشگاه نیز از قابلیت تغییر چهره، استفاده‌ای نمایشی می‌کند. حضور قاتلی که می‌تواند میان جمعیت هویت عوض کند، اعتماد به ظاهر را ناممکن می‌سازد. بااین‌حال، قواعد این توانایی‌ها روشن نیستند. نوسان بدن گاهی به احساسات مربوط است، گاهی به درمان و گاهی به نیاز همان صحنه. ابهام درباره فناوری پذیرفتنی است؛ نامشخص بودن محدودیت‌های خطر، کمتر. اگر مت هر لحظه بتواند توانایی تازه‌ای پیدا کند، کنش از دل موقعیت بیرون نمی‌آید و بیشتر به انتخاب فیلمنامه‌نویس وابسته می‌شود.

همین مشکل به مسیر اخلاقی شخصیت سرایت می‌کند. فیلم میان همدردی با قربانی، لذت انتقام و تماشای تولد یک شرور جابه‌جا می‌شود. این سه نگاه می‌توانند کنار هم باشند، مشروط بر آنکه مرز عبور مت معنا داشته باشد. آیا درمان قضاوتش را مختل کرده، قدرت میل پنهانش را آزاد ساخته یا رنج او را به خشونت سوق داده است؟ روایت نشانه‌هایی از همه ارائه می‌دهد، اما هیچ‌کدام را کافی پرورش نمی‌دهد. پایان مسیر باید حاصل انتخاب‌های شخصیت باشد، نه صرفا الزام رسیدن به چهره آشنای یک دشمن کمیک‌بوکی.

نمایش تفاوت ظاهری نیز نیازمند حساسیتی بیشتر بود. فیلم به‌درستی طرد شدن مت را نشان می‌دهد، اما گاه صورت آسیب‌دیده را چنان با هراس پیوند می‌زند که نقد بی‌رحمی اجتماعی کم‌رنگ می‌شود. تبدیل تفاوت جسمی به قدرت، به‌خودی‌خود این مسئله را حل نمی‌کند؛ به‌ویژه در داستانی که قدرت به قتل منتهی می‌شود. در مقایسه، «ماده» فشار حفظ زیبایی و «مردی متفاوت» رابطه ظاهر با تصور فرد از خودش را دقیق‌تر دنبال می‌کنند. اینجا ایده‌ها حضور دارند، اما اغلب مقدمه‌ای برای خشونت بعدی باقی می‌مانند.

گاتهام هم به اندازه بدن قهرمان شخصیت پیدا نمی‌کند. شهر لازم نیست نسخه‌ای از معماری گوتیک تیم برتون یا فضای «بتمن» باشد، اما باید جغرافیا و مناسباتش احساس شوند. اینجا خیابان‌ها، باشگاه و محیط‌های داخلی، کمتر به جهانی منسجم تبدیل می‌شوند. در عوض، استقلال ژانری فیلم امتیازی واقعی است: یک اقتباس بزرگسالانه و خونین که به حضور ابرقهرمان یا وعده قسمت بعد وابسته نیست. «Clayface» (کلی‌فیس) در مقام سرگرمی وحشت، لحظات موثری دارد؛ در مقام تراژدی، نیمه‌پرداخته می‌ماند. پوستش را با جسارت می‌شکافد، اما برای رسیدن به انسان زیر آن، هنوز محتاط است.

امتیاز - ۵

۵

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا