برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
اخبار سریال خارجی

قسمت چهارم فصل نهم «FBI»؛ بحران آیزایا و زخم‌های پنهان اوای

قسمت چهارم فصل نهم «FBI» با عنوان «Reticence» از یک پرونده هولناک شروع می‌شود: نوزادی در خودروی دزدیده‌شده ناپدید شده و رد خون، ماموران را به قتل یک زن می‌رساند. اما چیزی که این پرونده را برای تیم دشوارتر می‌کند، هویت مظنون است؛ آیزایا گرین، همکار تازه مگی. در کنار این ماجرا، اوای هم پس از پایان ماموریت مخفی‌اش به کار برگشته، بی‌آنکه واقعا از آن تجربه فاصله گرفته باشد. حاصل، قسمتی است درباره دو مامور که هرکدام به شکلی متفاوت حال خوبی ندارند و نمی‌توانند به‌راحتی از آن حرف بزنند؛ روایتی که گاهی به کلیشه‌های آسیب‌زننده درباره سلامت روان نزدیک می‌شود، اما در لحظات پایانی، نگاه انسانی‌تری پیدا می‌کند.

ماجرا زمانی آغاز می‌شود که جنیفر، مادر هدلی کوئوی شش‌ماهه، برای خواباندن فرزندش او را با خودرو بیرون برده است. وقتی بیرون ماشین با همسرش صحبت می‌کند، مردی خون‌آلود پشت فرمان می‌نشیند و خودرو را می‌دزدد، بی‌خبر از اینکه نوزاد روی صندلی عقب خوابیده. چند دقیقه پیش از این اتفاق، در همان حوالی تماسی با شماره اضطراری ثبت شده بود: همسایه‌ای صدای زنی را شنیده که کمک می‌خواسته، اما پلیس پیش از مرگ او نمی‌رسد. قربانی آماندا موری است و نمونه خون پیدا‌شده روی یک حصار، پرونده قتل و ناپدید شدن کودک را به هم وصل می‌کند.

نتیجه آزمایش دی‌ان‌ای شوک اصلی را به تیم وارد می‌کند: خون متعلق به آیزایاست. آماندا هم دوست‌دختر سابق او بوده و رابطه‌شان چند ماه پیش تمام شده است. گرین، عموی آیزایا و از مدیران اف‌بی‌آی، با وجود نگرانی شخصی‌اش تاکید می‌کند که برادرزاده‌اش باید مانند هر مظنون دیگری بررسی شود. مگی نیز، بدون نادیده گرفتن شواهد، حاضر نیست پیشاپیش همکارش را محکوم کند. این تعادل میان وفاداری و وظیفه، یکی از نقاط قوت شروع پرونده است؛ نزدیک بودن به مظنون نه مجوز چشم‌پوشی از مدارک می‌شود و نه دلیلی برای نتیجه‌گیری عجولانه.

بااین‌حال، کشف داروهای روان‌پزشکی در خانه آیزایا، داستان را به منطقه حساس‌تری می‌برد. اشاره جوبال به اینکه این داروها می‌توانند توضیحی برای رفتار خشونت‌آمیز احتمالی او باشند، از ضعیف‌ترین انتخاب‌های قسمت است. داشتن اختلال روانی یا مصرف دارو، به‌خودی‌خود نشانه خطرناک بودن فرد نیست. چنین پیوندی، به‌ویژه در سریالی جنایی، به‌سادگی همان کلیشه آشنای فردی را تقویت می‌کند که ناگهان کنترلش را از دست می‌دهد و مرتکب جنایت می‌شود. اینکه داستان در ادامه آیزایا را از قتل‌ها تبرئه می‌کند، این لغزش اولیه را کاملا از بین نمی‌برد.

بعدتر روشن می‌شود که آیزایا به‌تازگی تشخیص اختلال دوقطبی گرفته و حدود یک ماه است داروهایش را مصرف نمی‌کند. دلیلش هم صرفا بی‌اعتنایی به درمان نیست: لرزش دست‌ها او را نگران کرده که نتواند در میدان عملیات با اطمینان سلاح حمل کند. این جزئیات، بحران او را از یک توضیح ساده و تک‌بعدی فراتر می‌برد. آیزایا میان درمان، عوارضی که تجربه می‌کند و ترس از به خطر افتادن جایگاه حرفه‌ای‌اش گرفتار شده؛ اما به‌جای درخواست کمک، مسئله را به‌تنهایی مدیریت کرده است.

تیم او را در خانه کوری اودن، یکی از همکاران آماندا، بالای جسد کوری پیدا می‌کند. آیزایا در میانه یک دوره شیدایی است و خاطراتش انسجام ندارند. می‌گوید پس از دیدن آماندا در یک رستوران‌بار به خانه او رفته؛ آماندا از موضوعی در محل کارش ترسیده بوده و آن‌ها شراب نوشیده‌اند. آیزایا مدتی خوابیده و صدای کوبیدن به در را به یاد می‌آورد، اما نمی‌تواند توضیح روشنی از قتل بدهد. از کودک گمشده هم تنها چند تصویر پراکنده در ذهنش مانده: بوی گل ختمی، یک لپ‌تاپ و شعله‌های آتش.

نماهایی که پیش از افشای نقش آیزایا از زاویه دید او ارائه می‌شوند، قرار است آشفتگی ذهنی‌اش را به تجربه تماشاگر نزدیک کنند و هویت سارق خودرو را پنهان نگه دارند. ایده قابل‌فهم است، اما اجرا گاهی بیشتر گیج‌کننده می‌شود تا روشنگر. نمایش شیدایی نیز عمدتا به حرف زدن سریع، تصمیم‌های تکانشی و بی‌اعتنایی به قواعد تکیه دارد؛ نشانه‌هایی که تلویزیون بارها از آن‌ها استفاده کرده، بی‌آنکه همیشه پیچیدگی تجربه فرد را نشان بدهد. از این روایت محدود نمی‌توان درباره دقت بالینی تصویر حکم قطعی داد، اما می‌توان گفت قسمت در بعضی لحظات، هیجان جنایی را بر روشن کردن وضعیت شخصیت ترجیح می‌دهد.

مبهم‌ترین نمونه، پریدن آیزایا از ساختمان است. مشخص نیست او قصد آسیب زدن به خود را دارد یا با آگاهی از حضور کامیون حمل زباله، راهی برای فرار پیدا کرده است. قسمت این ابهام را بعدتر هم پیگیری نمی‌کند. اگر این رفتار قرار است نشانه خطر برای خود او باشد، نپرداختن دوباره به آن در بیمارستان، خلائی جدی در روایت ایجاد می‌کند؛ اگر هم صرفا اقدامی برای فرار بوده، صحنه به توضیح روشن‌تری نیاز داشته است.

همچنین بخوانید...
اولین تصاویر از سه گانه سریالی FBI

در سوی دیگر پرونده، سرنخ ترس آماندا از محیط کار، مسیر تحقیقات را تغییر می‌دهد. او برای شرکت موشکی ساورین-۹ کار می‌کرد؛ کسب‌وکاری متعلق به کاسپر سورنسن که در آستانه عرضه عمومی سهام قرار دارد. کشف نقصی در طراحی موشک‌ها می‌تواند آینده مالی شرکت را به خطر بیندازد. زنی به نام سرینا هنگام نابود کردن لپ‌تاپ کاری‌اش پیدا می‌شود و با توجه به منفعت مالی بزرگی که از عرضه سهام می‌برد، مظنون مهمی به نظر می‌رسد. بااین‌حال، برای زمان هر دو قتل دلیل حضور در جای دیگری دارد.

تحقیقات سرانجام به دیل، کارمند بخش امنیت، می‌رسد. پیش از آنکه مگی و اوای بتوانند روی او متمرکز شوند، دیل به سورنسن شلیک می‌کند و برای فرار تلاش می‌کند. روشن می‌شود قتل آماندا و کوری به پنهان نگه داشتن نقص موشک‌ها و حفظ فرصت سودآوری شرکت مربوط بوده است. آیزایا قاتل نیست؛ او با ذهنی آشفته، خودش دنبال کشف حقیقت رفته و در این مسیر، شواهدی باقی گذاشته که علیه او به نظر می‌رسیدند.

تبرئه شدن آیزایا هنوز پاسخ مهم‌ترین پرسش پرونده را نمی‌دهد: هدلی کجاست؟ او حتی از مراقبت پلیس در بیمارستان فرار می‌کند تا کودک را پیدا کند و به پارکی می‌رود که تصور می‌کند نوزاد را آنجا گذاشته است. این بار عمویش با کنار هم گذاشتن خاطرات او، سرنخ گل‌های ختمی را می‌فهمد. آیزایا کودک را نزد روبی برده؛ زنی که در کودکی از خودش مراقبت می‌کرده و بیرون خانه‌اش گل‌های ختمی داشته است. او هدلی را آنجا گذاشته تا در امنیت باشد و سپس به دنبال قاتل آماندا رفته است.

این افشا، مهم‌ترین اصلاح مسیر داستان است. آیزایا با وجود بحران و آشفتگی، امنیت کودک را فراموش نکرده؛ نکته‌ای که اجازه نمی‌دهد شخصیتش صرفا به مجموعه‌ای از علائم و رفتارهای خطرناک تقلیل پیدا کند. گفت‌وگوی پایانی او با عمویش نیز همین نگاه را ادامه می‌دهد. آیزایا می‌پذیرد که کمک لازم دارد و توضیح می‌دهد چرا زودتر چیزی نگفته: نمی‌خواسته سربار یا مایه شرمندگی باشد. پاسخ حمایتگرانه عمویش، بدون سرزنش، به قسمت گرمایی می‌دهد که در بخش‌هایی از تعقیب‌وگریز گم شده بود.

رولاند باک سوم، بازیگر آیزایا، درباره هدف این داستان گفته که باید به یاد داشت «این آدم، پسرِ یک نفره». نویسندگان نیز در گفت‌وگو با تی‌وی اینسایدر توضیح داده‌اند که می‌خواستند مخاطب پیش از آشکار شدن بحران، مهارت‌های آیزایا و پیوند او با مگی را بشناسد. پایان قسمت فعلا او را از تیم دور می‌کند، اما بازگشتش قطعی یا منتفی اعلام نشده است. این خروج، با همه ایرادهای مسیرش، از مرگی ناگهانی در ماموریت یا ناپدید شدن بی‌توضیح شخصیت، ظرفیت عاطفی بیشتری دارد.

هم‌زمان، بازگشت اوای نشان می‌دهد پایان یک عملیات لزوما پایان آثار آن نیست. ماموریت بدون مجوز او با دستگیری آنا ورپ تمام شده، اما بی‌خوابی، فاصله گرفتن از دیگران و سکوت درباره تجربه‌اش ادامه دارد. مگی که پیش‌تر شنونده خاطرات دردناک او از افغانستان بوده، خیلی زود تغییر رفتارش را تشخیص می‌دهد. اوای حتی نزد زارا اشروف، دوست‌دخترش، طوری حرف می‌زند که انگار با مگی در میان گذاشته چه بر او گذشته، در حالی که شریک کاری‌اش تقریبا چیزی نمی‌داند.

این آسیب در برخورد او با مادر هدلی هم خود را نشان می‌دهد. اوای نمی‌خواهد قول بدهد که کودک حتما زنده برمی‌گردد؛ احتیاطی قابل‌فهم، به‌خصوص پس از آنکه نتوانسته آخرین فردی را که وعده محافظت از او داده بود نجات دهد. مشکل، اصل حرف نیست، شیوه گفتن آن است. صراحت سرد او ترس مادر را بیشتر می‌کند و مگی به‌درستی به این رفتار اعتراض دارد. قسمت بدون اینکه رنج اوای را نادیده بگیرد، اجازه نمی‌دهد آن رنج توجیهی برای بی‌ملاحظگی باشد.

«Reticence» در پرداخت سلامت روان کاملا یکدست نیست. پیوند اولیه دارو و خشونت، ابهام صحنه سقوط و بعضی رفتارهای اغراق‌شده آیزایا، نقدهای جدی به آن وارد می‌کنند. بااین‌حال، نیمه پایانی با جدا کردن بحران روانی از انگیزه قتل‌ها و تاکید بر مراقبت، شرم و نیاز به حمایت، به نتیجه‌ای انسانی‌تر می‌رسد. خط اوای نیز به‌جای بازگرداندن فوری او به وضعیت سابق، پیامدهای ماموریت را زنده نگه می‌دارد. نقطه مشترک این دو داستان روشن است: سکوت شاید برای مدتی ظاهر زندگی را حفظ کند، اما جای کمک گرفتن را نمی‌گیرد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا