دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
سینما زیر ذره بیننیم نگاه

بازخوانی «Deathtrap»؛ تریلر معمایی هوشمندانه‌ای با بازی مایکل کین و کریستوفر ریو که نباید فراموش می‌شد

در دوره‌ای که بسیاری از فیلم‌های ابرقهرمانی با داستان‌های شلخته و بی‌دقت، به‌تدریج از تخیل و توجه مخاطبان فاصله گرفته‌اند، موفقیت دوباره فیلم‌های معمایی و «چه‌کسی-انجامش-داد» اتفاقی امیدوارکننده برای سینماست. موج تازه این ژانر با آثاری مثل «Knives Out» ساخته رایان جانسن و اقتباس سرگرم‌کننده کنت برانا از «Murder on the Orient Express» جان تازه‌ای گرفت؛ فیلم‌هایی پرستاره، خوش‌ساخت و مبتنی بر روایت دقیق که از تماشاگر می‌خواهند با دقت همراه داستان بماند. در این نوع آثار، یک لحظه غفلت کافی است تا سرنخی مهم از دست برود و لذت گره‌گشایی نهایی کم‌رنگ شود.

با این حال، علاقه‌مندان ژانر معمایی فقط به آثار جدید محدود نیستند و همیشه می‌توانند به گذشته برگردند؛ به اقتباس‌های کلاسیک از آگاتا کریستی، فیلم‌های مختلف شرلوک هولمز و البته اثری مانند «Deathtrap» ساخته سیدنی لومت که برای طرفداران پیچش‌های غافلگیرکننده و بازی‌های ذهنی، هنوز هم انتخابی درخشان به حساب می‌آید.

فیلم «Deathtrap» محصول سال ۱۹۸۲، بر اساس نمایشنامه موفق آیرا لوین ساخته شده است؛ نمایشی که نخستین بار در سال ۱۹۷۸ روی صحنه برادوی رفت و چهار سال اجرا داشت، موفقیتی کم‌سابقه برای یک اثر غیرموزیکال در تئاتر تجاری آمریکا. همین استقبال گسترده باعث شد نسخه سینمایی آن هم ساخته شود؛ اقتباسی که با وجود تحسین منتقدان و عملکرد مناسب در گیشه، به‌مرور کمتر از آنچه شایسته‌اش بود در حافظه سینما باقی ماند.

داستان فیلم روی سیدنی برول با بازی مایکل کین متمرکز است؛ نمایشنامه‌نویس موفقی که حالا در میانه یک دوره طولانی ناکامی گرفتار شده است. تازه‌ترین شکست هنری‌اش او را به خانه دنجش در کنتیکت بازمی‌گرداند؛ جایی که نامه‌ای از شاگرد سابقش، کلیفورد اندرسن با بازی کریستوفر ریو، دریافت می‌کند. کلیفورد نمایشنامه تازه‌ای برای او فرستاده که به نظر می‌رسد تمام ویژگی‌های یک موفقیت بزرگ تجاری را دارد. اما سیدنی به‌جای آن‌که به شاگردش تبریک بگوید، ایده‌ای تاریک و هولناک را با همسرش مایرا با بازی دایان کنن مطرح می‌کند: اگر هیچ‌کس دیگری از وجود این نمایشنامه خبر نداشته باشد، آیا می‌توان کلیفورد را کشت و اثرش را به نام خود تصاحب کرد؟

همین نقطه شروع، موتور یک بازی خطرناک و پرتنش را روشن می‌کند؛ نبردی ذهنی که در آن اعتماد، فریب، جاه‌طلبی و بقا مدام جای خود را به یکدیگر می‌دهند. «Deathtrap» بیش از آن‌که صرفا یک فیلم جنایی باشد، میدان زورآزمایی دو ذهن باهوش است؛ دو شخصیتی که هرکدام تلاش می‌کنند یک قدم از دیگری جلوتر باشند.

نمایشنامه آیرا لوین روی صحنه بسیار موفق بود، اما برای تبدیل شدن به فیلم نیاز به بازنویسی و تنظیم مجدد داشت. به همین دلیل جی پرسن آلن، فیلمنامه‌نویس نام‌آشنای آثاری چون «The Prime of Miss Jean Brodie»، «Marnie» و «Cabaret»، به پروژه اضافه شد تا ساختار آغاز و پایان را تقویت کند و بعضی از بخش‌ها را برای مدیوم سینما صیقل دهد. نتیجه، فیلمی شد که هسته اصلی نمایش را حفظ می‌کند اما در قالب سینمایی، روان‌تر و اثرگذارتر عمل می‌کند.

یکی از مهم‌ترین امتیازهای «Deathtrap» این است که بدون تکیه بر جلوه‌گری‌های اضافی، فقط با اتکا به فیلمنامه، بازی‌ها و فضاسازی، تماشاگر را تا پایان درگیر نگه می‌دارد. اگر مخاطب واقعی ژانر معمایی باشید، همان طرح اولیه داستان برای جلب توجه کافی است و هرچه کمتر درباره جزئیات بعدی بدانید، تجربه تماشای فیلم لذت‌بخش‌تر خواهد بود. این از آن دسته آثاری است که افشای هر پیچش داستانی می‌تواند بخشی از جادوی آن را از بین ببرد.

در مرکز این جذابیت، بازی‌های بازیگران قرار دارد. مایکل کین در نقش سیدنی برول، ترکیبی از فرسودگی، زیرکی و تهدید پنهان را به نمایش می‌گذارد و کریستوفر ریو در نقش کلیفورد اندرسن، حضوری دارد که مدام میان معصومیت، اعتمادبه‌نفس و ابهام در نوسان است. دایان کنن هم در نقش مایرا، ضلع سوم مهم این بازی روانی است و حضورش فقط به مکمل بودن محدود نمی‌شود. این سه‌نفر، هسته تنش فیلم را می‌سازند و باعث می‌شوند روایت، حتی در لحظات کم‌تحرک‌تر، همچنان زنده و پرتعلیق باقی بماند.

برای بسیاری از مخاطبان، «Deathtrap» یادآور این واقعیت هم هست که کریستوفر ریو چه بازیگر توانمندی بود و چه زود از دست رفت. او که بیشتر با نقش سوپرمن در حافظه عمومی مانده، در این فیلم فرصتی پیدا می‌کند تا وجهی متفاوت از توانایی‌هایش را نشان دهد؛ حضوری که به فیلم عمق بیشتری می‌دهد و یکی از دلایل اصلی ماندگاری آن است.

از نظر بصری هم فیلم فراتر از یک اقتباس صرفا صحنه‌ای عمل می‌کند. تونی والتون، طراح صحنه برنده اسکار برای «All That Jazz»، در «Deathtrap» هم طراحی صحنه و هم طراحی لباس را بر عهده داشت و موفق شد فضای خانه را کاملا زنده، قابل‌باور و زیسته نشان دهد. همین دقت باعث شده فیلم هرگز حس یک نمایش فیلم‌برداری‌شده را نداشته باشد. با این‌که بخش بزرگی از ماجرا در یک فضای محدود رخ می‌دهد، روایت از نفس نمی‌افتد و میزانسن‌ها به حفظ پویایی فیلم کمک می‌کنند.

«Deathtrap» در زمان اکران، با بودجه ۱۰ میلیون دلاری ساخته شد و حدود ۱۹ میلیون دلار در گیشه فروش کرد؛ عملکردی قابل‌قبول که در کنار نقدهای مثبت، نشان می‌داد فیلم در زمان خودش نادیده گرفته نشده بود. با این حال، در گذر زمان آن‌طور که باید جایگاه پررنگی در میان آثار مشهور ژانر معمایی پیدا نکرد. شاید یکی از دلایل این فراموشی نسبی، هویت تبلیغاتی نه‌چندان دقیق فیلم بوده باشد. حتی بعضی‌ها سال‌ها بعد با شوخی گفته‌اند که پوستر فیلم با تصویر مکعب روبیک، ممکن بود برای بخشی از تماشاگران گمراه‌کننده باشد؛ انگار قرار است با فیلمی درباره آن پازل فوق‌العاده محبوب دهه ۱۹۸۰ روبه‌رو شوند، نه یک تریلر قتل و فریب.

با همه این‌ها، امروز زمان بسیار خوبی برای بازکشف «Deathtrap» است. این فیلم نمونه‌ای از همان سینمای معمایی خوش‌ساختی است که به هوش مخاطب احترام می‌گذارد و به‌جای بمباران بصری، با روایت حساب‌شده و پیچش‌های چندلایه پیش می‌رود. اگر به فیلم‌هایی علاقه دارید که هم سرگرم‌کننده باشند و هم شما را وادار کنند با دقت سرنخ‌ها را دنبال کنید، «Deathtrap» یکی از آن انتخاب‌هایی است که ارزش دیدن دوباره یا کشف برای نخستین بار را دارد.

این فیلم در سال‌های اخیر شاید کمتر در مرکز توجه بوده باشد، اما هنوز هم می‌تواند به‌راحتی در فهرست بهترین فیلم‌های معمایی قتل جای بگیرد؛ اثری شیطنت‌آمیز، باهوش و خوش‌ساخت که ثابت می‌کند بعضی از بهترین نبردها در سینما، نه با مشت و انفجار، بلکه با کلمات، نیرنگ و چند حرکت حساب‌شده روی صفحه شطرنج ذهنی شخصیت‌ها شکل می‌گیرند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا