قسمت اول فصل چهارم «The Gilded Age»؛ شب ماریان و لری و زایمان پرخطر گلدیس

«The Gilded Age» برای بازگشت به هیاهوی نیویورک، نیازی به برهم زدن تمام معادلات ندارد. قسمت اول فصل چهارم با عنوان «Ring the Bells»، چند ماه پس از پایان فصل قبل آغاز میشود؛ فاصلهای که نه جدایی جورج و برتا را ترمیم کرده و نه ماریان و لری را به هم برگردانده است. پگی و دکتر کرکلند همچنان عاشقاند و الیزابت کرکلند هم هنوز راهی برای دخالت پیدا میکند. اما پشت این وضعیت آشنا، اتفاقهایی در جریان است که میتواند معنای ازدواج، خانواده و جایگاه اجتماعی را برای شخصیتها تغییر دهد. جزئیات داستان و پایان قسمت در ادامه فاش میشود.
شروع قسمت، دو تصویر کاملا متفاوت از زندگی اشرافی را کنار هم میگذارد: گلدیس در عمارت انگلیسی همسرش، هنگام زایمان برای زنده ماندن تقلا میکند و اسکار و انید در نیویورک با خوشحالی پیمان ازدواج میبندند. تدوین رفتوبرگشتی میان این دو موقعیت، فراتر از ایجاد تعلیق عمل میکند. یکسو ازدواج به فرصتی برای آزادی و پیشرفت تبدیل شده و سوی دیگر، زنی که ازدواجش بخشی از معاملهای اجتماعی بوده، با خطر مرگ روبهروست. تجمل در هر دو قاب حضور دارد، اما نمیتواند پیامدهای این دو زندگی را یکسان کند.
عروسی اسکار ون راین و انید، نسبت به بعضی مراسم پرزرقوبرق فصلهای گذشته جمعوجورتر است، ولی از نظر ظرفیت داستانی چیزی کم ندارد. انید با ازدواج قبلیاش به محافلی راه یافته بود که همیشه آرزوی حضور در آنها را داشت، اما پذیرفته شدن کامل همچنان دور از دسترسش بود. اسکار هم پس از مرگ جان آدامز و شکستهای گذشته، به راهی برای بازسازی زندگی و موقعیتش نیاز داشت. حالا این دو، جاهطلبی مشترکشان را به شراکتی رسمی تبدیل کردهاند.
جذابیت رابطهشان در همین آگاهی متقابل است. شاید مهمانها زوجی عاشق ببینند، اما اسکار و انید میدانند چه توافقی کردهاند و از همراهی یکدیگر لذت میبرند. طرح برگزاری محفلهای هنری به سبک اروپایی نیز ادامه همین نگاه است: بهجای التماس برای ورود به حلقههای قدیمی، میخواهند جمعی تازه بسازند. بلیک ریتسون، بازیگر اسکار، این تناقض دلپذیر را چنین توصیف میکند: «عجیب و نامتعارف است که با وجود معاملهای بودن این ازدواج، تقریبا خوشحالترین زوج سریالاند.»
البته پایان شب نشان میدهد حتی توافقی روشن هم لزوما همه انتظارها را پوشش نمیدهد. وقتی انید احتمال صمیمیتی فراتر را مطرح میکند، اسکار میگوید: «فکر میکردم همدیگه رو فهمیده باشیم.» پاسخ «کاملا»ی انید، گفتوگو را میبندد، نه لزوما دلخوری را. هنوز نمیتوان از این لحظه نتیجه گرفت که شراکتشان محکوم به شکست است، اما قسمت همان ابتدا فاصله کوچکی میان تفاهم اعلامشده و خواستههای شخصی میگذارد.
در مقابل، ماریان و لری احساسات مشترک دارند، اما زبان مشترکشان هنوز شکل نگرفته است. دیدار دوباره آنها پس از سه ماه، کششی را زنده میکند که جدایی خاموشش نکرده بود. در وبستر هال، دور از نگاه مراقب محافل بالای شهر، ماریان برای مدتی به خودش اجازه میدهد خوش بگذراند. حرکت آهسته هنگام رقص، نزدیکی آنها را از شلوغی اطراف جدا میکند؛ گویی شخصیتها برای لحظهای از همان جهانی فاصله گرفتهاند که رابطهشان را دشوار کرده است.
طوفان و خرابی کالسکه، بازگشت به خانه را ناممکن میکند و آنها در هتلی پناه میگیرند. دو اتاق جدا گرفتهاند، اما دیدار شبانه لری به آغوش، بوسه و گذراندن شب با یکدیگر میرسد. برای بینندهای که منتظر آشتی آنهاست، این میتواند لحظهای امیدوارکننده باشد؛ صبح روز بعد، اما سریال اجازه نمیدهد آن را با حل شدن مشکلات اشتباه بگیریم.
ماریان هنگام لباس پوشیدن اشک میریزد و به لری میگوید: «شرمندهام. و احتمالا آبروم هم رفته.» درد این صحنه فقط در پشیمانی نیست؛ در تفاوت معنایی است که آن شب برای هرکدام پیدا کرده. ماریان از خودش، انتخابش و پیامدهای احتمالی آن میترسد، اما لری حرفهایش را بهصورت رد شدن و مقصر بودن خودش میشنود. نزدیکی جسمی، فاصله عاطفی آنها را برطرف نکرده است.
قضاوت این واکنش با معیارهای امروز، بخش مهمی از موقعیت ماریان را نادیده میگیرد. لوئیزا جیکوبسن، بازیگر او، در توضیح صحنه یادآوری میکند: «باید یادمان باشد این اتفاق در سال ۱۸۸۶ میافتد، نه ۲۰۲۶.» خطر لطمه خوردن به اعتبار اجتماعی ماریان واقعی است و پیامدهای چنین رابطهای برای او با لری برابر نیست. بنابراین شرمش را نمیتوان فقط مانعی درونی دانست؛ قواعد بیرونی چنان در ذهنش جا گرفتهاند که حتی در خلوت هم رهایش نمیکنند.
گفتوگوی ماریان با پگی، امنترین فضای این بخش است. او نمیتواند تمام جزئیات را بگوید و از رفتاری حرف میزند که «مناسب نبود»، درحالیکه پگی معتقد است بیش از حد به خودش سخت میگیرد. بااینحال، گفتوگویی که ماریان واقعا به آن نیاز دارد، باید با لری انجام شود. اگر این رابطه شانسی برای دوام داشته باشد، آن دو باید بتوانند درباره ترسها و برداشتهایشان حرف بزنند، نه اینکه هرکدام سکوت دیگری را مطابق نگرانی خودش تفسیر کند.
داستان گلدیس، محدودیت اختیار زنان را به شکلی شدیدتر نشان میدهد. زایمان دشوار، هکتور را در برابر پرسشی هولناک قرار میدهد: اگر نجات هر دو ممکن نباشد، همسرش را انتخاب کند یا فرزندش را؟ سارا بیدرنگ اولویت را به کودک و آینده خاندان میدهد، اما هکتور خواهان نجات هر دو است و در صورت اجبار، گلدیس را انتخاب میکند. این تصمیم نشان میدهد رابطهای که با ملاحظات عنوان و ثروت آغاز شد، به احساسی واقعی رسیده است.
گلدیس و پسرش زنده میمانند، ولی خونریزی پس از زایمان، پزشک را به برداشتن رحم او وادار میکند. خبر ناتوانی او برای داشتن فرزندان بیشتر، به برتا و هکتور داده میشود، نه به خودش. برتا پیشنهاد میکند گفتن حقیقت تا قویتر شدن گلدیس به تعویق بیفتد. نگرانی مادرانهاش قابلفهم است، اما نتیجه همچنان کنار گذاشتن گلدیس از تصمیم درباره اطلاعات مربوط به بدن خودش است. کری کون این وضعیت را چنین توصیف میکند: «عجیب است؛ اینکه زنی حق دانستن اطلاعات مربوط به بدن خودش را نداشته باشد و این اطلاعات باید از طریق شوهرش به او برسد.»
این خط داستانی، روی دیگری از برتا را هم آشکار میکند. این بار نه عنوان و اعتبار، بلکه جان دخترش در مرکز توجه اوست. بااینحال، مراقبت هنوز با میل به کنترل همراه است. گلدیس حق دارد حقیقت را بداند و تعویق آن، هرچند با نیت محافظت، میتواند به اعتماد تازه میان او و هکتور آسیب بزند.
در نیویورک، جورج پس از سوءقصد و جدایی از برتا، خشنتر و ناآرامتر به نظر میرسد. فشار مذاکرات با جان دی. راکفلر و شرکت استاندارد اویل نیز بر مشکلاتش افزوده است. برخورد سردش با لری و واکنش تلخش به تلگرام تولد نوهاش، نشان میدهد بحران فقط تجاری نیست. ماموران پینکرتون رد مرد تیرانداز را پیدا کردهاند، اما رسیدن به عامل سوءقصد، لزوما آشفتگی خانواده راسل را درمان نخواهد کرد.
پگی در ظاهر آرامترین رابطه قسمت را دارد، ولی آینده او و ویلیام هم بیپرسش نیست. الیزابت بهجای مخالفت مستقیم، با لباس، تور عروس و پیشنهادهای اجتماعی وارد میشود؛ هدایایی که با توجه به سابقه رفتارش، پذیرفتنشان بدون احتیاط دشوار است. بیاعتنایی او به انتشار کتاب پگی نیز نشان میدهد پذیرش این ازدواج، هنوز به احترام گذاشتن به تمام هویت عروس آیندهاش نرسیده است. تفاوت اشتیاق پگی و ویلیام درباره زود بچهدار شدن هم موضوعی است که نیاز به گفتوگو دارد، نه نشانه قطعی شکست رابطه.

در میان این فشارها، آموزش آداب اشرافی به جک توسط همکاران سابقش، وقفهای شیرین میسازد. ثروت تازه هنوز احساس تعلق نیاورده و نگرانی بریجت از فراموش شدن، به پیشرفت او رنگی عاطفی میدهد. آنطرف، اختلاف اگنس و آدا بر سر هزینه میزبانی رئیسجمهور، فرصت مناسبی برای انید فراهم میکند تا با پیشنهاد کمک مالی، جایگاهش را نزد مادرشوهر تثبیت کند.
«Ring the Bells» بیش از آنکه گرهها را باز کند، خطوط تازه درگیری را مشخص میکند. نقطه قوتش هم همین پیوند میان سرگرمی پرزرقوبرق و پرسشهای شخصی است: چه کسی حق انتخاب دارد، چه کسی حقیقت را میداند و چه کسی بهای حفظ ظاهر را میپردازد؟ فصل چهارم با عروسی و تولد آغاز میشود، اما پشت هر دو جشن، رابطههایی ایستادهاند که هنوز باید معنای اعتماد را پیدا کنند.





