برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
اخبار سریال خارجیبررسی

قسمت چهارم فصل دهم «۹-۱-۱»؛ باک و ترس از پدر نبودن، زیر سایه سندرم خودویرانگری

بعد از بحران آتشفشان و نجات لس‌آنجلس، «۹-۱-۱» در قسمت چهارم فصل دهم دوباره به اضطراب‌هایی برمی‌گردد که با خاموش شدن آتش تمام نمی‌شوند. «Imposter Syndrome» درباره احساس ناکافی بودن است؛ همان تردیدی که باعث می‌شود آدم با وجود توانایی و تجربه، فکر کند دیر یا زود دیگران خواهند فهمید برای جایگاهی که در آن قرار گرفته مناسب نیست. این بار باک در خانه، مدی پشت خط تماس‌های اضطراری و می در بیمارستان، به شکل‌های متفاوت با این ترس روبه‌رو می‌شوند. حاصل، قسمتی سرگرم‌کننده و در بخش‌هایی تاثیرگذار است که البته همه مسیرهای عاطفی‌اش به یک اندازه پرداخت نشده‌اند. ادامه مطلب، داستان و پایان این قسمت را فاش می‌کند.

روایت با باک و تئو آغاز می‌شود و در پایان نیز به همین دو برمی‌گردد. تئو، کودک چهارساله‌ای که والدینش را در تصادف از دست داده، حالا تحت سرپرستی موقت باک زندگی می‌کند؛ مردی که پیش‌تر برای به دنیا آمدن او به دوستانش اسپرم اهدا کرده بود. این پیوند زیستی، موقعیت باک را ساده‌تر نکرده است. او ناگهان مسئول کودکی شده که سوگ و آشفتگی‌اش را نمی‌تواند مثل یک بزرگسال توضیح بدهد و باک نیز هنوز نمی‌داند چطور باید هم پناه او باشد و هم نقش والد را بپذیرد.

صحنه‌های ابتدایی خانه نشان می‌دهند محبت باک به‌تدریج به کنار گذاشتن مرزها تبدیل شده است. تئو تقریبا هر کاری می‌خواهد انجام می‌دهد و باک، بیشتر از آنکه مسیر رفتارش را روشن کند، پیامدها را تحمل می‌کند. انگیزه او قابل درک است: نمی‌خواهد به کودکی که این‌همه درد کشیده، رنج بیشتری تحمیل کند. اما قسمت به‌درستی میان مهربانی و بی‌قاعدگی فاصله می‌گذارد. احساس امنیت فقط از نبود مخالفت به دست نمی‌آید؛ کودک به نظمی قابل پیش‌بینی و بزرگسالی نیاز دارد که مسئولیت تصمیم‌های دشوار را هم بپذیرد.

این همان نقطه‌ای است که اختلاف باک و ادی را از یک دعوای ساده پیچیده‌تر می‌کند. ادی درباره نیاز تئو به چارچوب حرف بی‌راهی نزده، اما نگرانی باک هم از بی‌تفاوتی یا لجبازی صرف نمی‌آید. او از آسیب زدن می‌ترسد و انتقاد دوستش را تا حدی به معنای شکست خودش می‌شنود. بنابراین، تقلیل ماجرا به اینکه یکی کاملا درست می‌گوید و دیگری کاملا اشتباه می‌کند، بخشی از مسئله را حذف می‌کند. باک باید رفتارش را تغییر دهد، ولی برای رسیدن به آن تغییر به همراهی نیاز دارد، نه فقط شنیدن اینکه روش فعلی‌اش جواب نمی‌دهد.

قهر این دو، طبق معمول، به مسئله کل ایستگاه ۱۱۸ تبدیل می‌شود. کنایه‌های آشپزخانه و سکوت سنگین داخل خودروی امداد، برای هن، چیمنی، راوی و هری ترکیبی از دردسر و سرگرمی است. تلاش هن و راوی برای وادار کردن هری به حرف زدن در آن فضای معذب، از شوخی‌های خوب قسمت است. بااین‌حال، کشاندن دلخوری شخصی باک و ادی به محیط کار، الگوی آشنایی است که گاهی بیش از اندازه تکرار می‌شود؛ انگار همه باید تا زمان آشتی آن‌ها، مراقب جمله‌هایشان باشند.

نقطه بحرانی رابطه باک و تئو در پارک اتفاق می‌افتد. باک می‌خواهد کودک را، درحالی‌که لگد می‌زند و فریاد می‌کشد، به خودرو برساند. شاهدان به ماجرا مشکوک می‌شوند و وقتی تئو به پلیس می‌گوید باک پدرش نیست، سوءظن به بازداشت باک به اتهام اشتباه آدم‌ربایی می‌انجامد. این صحنه پیام داستان را بسیار مستقیم منتقل می‌کند، اما اثرش بر باک روشن است: بزرگ‌ترین ترس او ظاهرا به زبان آمده؛ اینکه تئو او را نه یک حامی، بلکه کسی ببیند که از والدینش جدایش کرده است.

بااین‌همه، گفته تئو را نباید داوری نهایی درباره باک دانست. او کودکی سوگوار است و باک نیز از دل همان جمله، نتیجه‌ای بسیار بزرگ درباره صلاحیت خودش می‌گیرد. صحنه بازسازی تصادف مرگبار با اسباب‌بازی‌ها، تصویر دقیق‌تری از وضعیت تئو می‌دهد. وقتی باک می‌کوشد یک ماشین آتش‌نشانی به بازی اضافه کند و کودک واکنش ناخوشایندی نشان می‌دهد، روشن است که حادثه هنوز در تجربه روزمره او حضور دارد. معنای کامل این رفتار را نمی‌توان قطعی دانست، اما ضرورت توجه به سوگ او دیگر قابل چشم‌پوشی نیست.

درمان تئو قدم مهمی است و پیشنهاد دکتر مورفی برای مراجعه باک به درمانگر بزرگسالان هم نشان می‌دهد این مسئولیت تنها با حسن نیت پیش نمی‌رود. باک باید اضطراب خودش را نیز بشناسد. یکی از کمبودهای خط داستانی، کم بودن گفت‌وگوهای واقعی میان او و تئو است. بازی، خرابکاری و خستگی باک را می‌بینیم، اما کمتر شاهد تلاش او برای شنیدن احساس کودک هستیم. درمان حرفه‌ای اهمیت دارد، ولی خانه هم باید جایی باشد که تئو بتواند از ترس، خشم و دلتنگی‌اش حرف بزند، بدون آنکه هر احساس دشوار او برای باک نشانه شکست تلقی شود.

همچنین بخوانید...
فاکس : راه برای اسپین آفی تازه از 9-1-1 باز است

آشتی با ادی پشت میز و با نوشیدنی، انتخاب مناسبی برای پایان دادن به قهر است. باک بابت تندی‌اش عذرخواهی می‌کند و ادی نیز می‌پذیرد که از حد گذشته است. سریال دلخوری را صرفا برای تولید تنش طولانی نمی‌کند؛ این دو، حتی در اختلاف، نمی‌خواهند یکدیگر را از دست بدهند. اما آشتی مشکل اصلی را حل نکرده است. باک در پایان به این نتیجه می‌رسد که مناسب پدر بودن برای تئو نیست. قسمت مشخص نمی‌کند این حرف به اقدامی قطعی منجر خواهد شد یا فقط پایین‌ترین نقطه اعتمادبه‌نفس اوست؛ فعلا باید آن را صدای مردی گرفتار تردید شنید، نه پاسخ نهایی داستان.

در پرونده امدادی قسمت، مضمون عنوان شکلی متفاوت پیدا می‌کند. حسابداری به نام جری خود را پزشک می‌داند و با مداخله در صحنه تصادف، وضعیت مصدومان را پیچیده‌تر می‌کند. بعد مشخص می‌شود اختلالی عصبی باعث شده او، که از خانواده‌ای پزشک می‌آید، این هویت را واقعی بداند. تفاوت مهم همین‌جاست: جری فرد توانمندی نیست که به صلاحیت خود شک کرده باشد؛ او به نقشی باور دارد که برای انجامش آموزش ندیده است. کنار هم قرار گرفتن این دو وضعیت، بازی مضمونی قسمت را می‌سازد، بدون آنکه بتوان آن‌ها را یک تجربه واحد دانست.

پرونده جری همچنین فرصت خوبی برای وارد کردن چند شخصیت به یک ماجرای مشترک فراهم می‌کند. آتنا او را تعقیب می‌کند، مدی پشت تلفن راهنمایی‌اش می‌کند و خطر سرانجام به بیمارستان محل کار می می‌رسد. جری می را برای کمک در جراحی غیرضروری آپاندیس تحت فشار می‌گذارد، اما او متوجه می‌شود چیزی درست نیست و با آرام‌بخش متوقفش می‌کند. تضاد میان توبیخ شدن می بابت نحوه آماده کردن تجهیزات و تصمیم جسورانه‌اش در اتاق عمل، موثر است. تازه‌کار بودن به معنای ناتوانی در تشخیص خطر نیست؛ گاهی دشوارترین بخش، اعتماد کردن به مشاهده خود در برابر ظاهر مقتدر دیگری است.

رابطه کاری می و ایان نیز برای این مسیر ارزش دارد. می هنوز در حرفه تازه‌اش در حال پیدا کردن جایگاه خود است و حضور کسی که از قبل می‌شناسد، می‌تواند به رشدش کمک کند. این خط داستانی هم به او فرصت عمل می‌دهد و هم بیمارستان را به بخش زنده‌تری از جهان سریال تبدیل می‌کند.

تردید مدی، در مقابل، به پرداخت بیشتری نیاز داشت. او با این تصور که با پزشکی واقعی صحبت می‌کند، جری را راهنمایی کرده و بعد خودش را بابت نتیجه سرزنش می‌کند. چنین واکنشی پس از فشار بحران آتشفشان قابل درک است، اما فاصله میان این احساس و فکر کردن به ترک کار، کمی ناگهانی طی می‌شود. قسمت بیشتر از آنکه فرسودگی او را نشان بدهد، از تماشاگر می‌خواهد شدت آن را بپذیرد. قدردانی زنی که مدی از نشت مونوکسیدکربن نجاتش داده، یادآوری گرم و مناسبی از ارزش کار اوست، هرچند جای بررسی عمیق‌تر فشار روانی‌اش را نمی‌گیرد.

در کنار این سنگینی، ماجرای بسکتبالیستی بزرگسال که می‌خواهد دوباره در دبیرستان بدرخشد، شوخی‌های سبک‌تری فراهم می‌کند؛ مونتاژی که کمی طولانی است، اما حال‌وهوای بازیگوش سریال را زنده نگه می‌دارد. «Imposter Syndrome» در مجموع از همان قسمت‌هایی است که شخصیت‌ها را به اندازه عملیات نجات جدی می‌گیرد. هنوز جای داستان‌های مستقل بیشتری برای هن، ادی و چیمنی وجود دارد، اما این بار پرسش اصلی به‌خوبی باقی می‌ماند: اگر باک احساس می‌کند برای مراقبت از تئو کافی نیست، آیا پاسخ کنار کشیدن است، یا پذیرفتن اینکه برای بهتر شدن باید کمک بگیرد؟


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا