نقد سریال «هدف باارزش: شکار صدام» (High Value Target: The Hunt for Saddam)

«هدف باارزش: شکار صدام» (High Value Target: The Hunt for Saddam) از آن پروژههایی است که ایده مرکزیاش آنقدر جذاب است که میتواند یک مینیسریال سیاسی پرکشش، یک فیلم سینمایی فشرده یا حتی یک نمایشنامه دو نفره باشد. مسئله اینجاست که نسخه ساختهشده برای تیانتی، در قالب هشت قسمت، میان این سه امکان معلق میماند. سریال از کتاب خاطرات جان نیکسون، مأمور و تحلیلگر سیآیای، با عنوان Debriefing the President الهام گرفته؛ همان کسی که پس از دستگیری صدام حسین در دسامبر ۲۰۰۳ نخستین آمریکاییای بود که او را بازجویی کرد. همین نقطه شروع بهتنهایی کافی است تا با اثری روبهرو باشیم درباره قدرت، توهم، تاریخ، دروغهای سیاسی و هزینه انسانی تصمیمهایی که در اتاقهای بسته گرفته میشوند. اما High Value Target هرچقدر در لحظات مرکزیاش تیز و قابلتوجه است، در مسیر رسیدن به آنها گاهی زیادی شلوغ، کشدار و گرفتار اغراقهای دراماتیک میشود.
سریال با حمله آمریکا به عراق در مارس ۲۰۰۳ آغاز میشود و خیلی زود جان نیکسون، با بازی جوئل کینامن، را بهعنوان تحلیلگری کتابخوان، گوشهگیر و وسواسی معرفی میکند؛ مردی که ظاهرا بیش از دیگران صدام را میشناسد، اما چون به تاریخ، زمینه و پیچیدگیهای منطقه توجه دارد، جدی گرفته نمیشود. این انتخاب از نظر مضمونی هوشمندانه است، چون سریال میخواهد بگوید فاجعه عراق فقط نتیجه کمبود اطلاعات نبود، بلکه حاصل بیاعتنایی به همان اطلاعاتی بود که با روایت رسمی جور درنمیآمد. نیکسون در اینجا نماد آدمی است که از پشت میز، چیزهایی را میبیند که تصمیمگیرندگان پرقدرت نمیخواهند ببینند. مشکل از جایی شروع میشود که High Value Target: The Hunt for Saddam برای قهرمانسازی از او زیادی دستودلباز میشود.
در واقع، یکی از نقدهای جدی به سریال همین است: جان نیکسون تاریخی، نخستین بازجو و کسی بود که در شناسایی صدام از طریق نشانههایی مثل زخمها و خالکوبیها نقش داشت، اما سریال گاهی او را تا مرز «مردی که صدام را گرفت» بالا میبرد. این اغراق شاید برای ساختن قوس قهرمانانه جذاب باشد، اما در اثری که ادعای تاریخی و سیاسی دارد، خطرناک هم هست. وقتی تقریبا همه شخصیتهای اطراف نیکسون کمعمق یا کارکردی نوشته شدهاند، طبیعی است که جهان سریال به شکلی مصنوعی دور او بچرخد. همسرش بیشتر با صبر و بیماریاش تعریف میشود، پدرش با تلخی و گذشته نظامی، و برخی نیروهای سیآیای و مترجمها بیشتر به قطعاتی برای پیش بردن داستان شباهت دارند تا آدمهایی زنده و پیچیده. در نتیجه، نقد سیاسی اثر گاهی ناخواسته سادهسازی میشود: انگار یک نفر همه چیز را میفهمید و باقی سیستم کور بود.

با این حال، وقتی «هدف باارزش: شکار صدام» بالاخره به اتاق بازجویی میرسد، جان تازهای میگیرد. اینجا همان جایی است که سریال نشان میدهد چه ظرفیت بزرگی داشته است. گفتوگوهای نیکسون و صدام، با بازی ولید زعیتر، بهترین بخشهای اثرند؛ صحنههایی که در آنها هیجان نه از تعقیبوگریز و انفجار، بلکه از نگاه، سکوت، مکث و بازی روانی میآید. زعیتر در نقش صدام حضوری سنگین و مسلط دارد. او نه فقط یک دیکتاتور شکستخورده، بلکه مردی را نشان میدهد که هنوز تلاش میکند اتاق را کنترل کند، روایت خودش را بسازد و بازجویش را به دام برداشتهای شخصی بیندازد. سریال در این بخشها به جای اکشن سطحی، به نبرد ذهنها نزدیک میشود؛ چیزی در امتداد بهترین درامهای سیاسی که میدانند یک جمله درست میتواند از یک صحنه تیراندازی پرتنشتر باشد.
جوئل کینامن هم در نقش نیکسون عملکرد قابلقبولی دارد. سبیل، عینک و شمایل «آدم کتابی» فقط ظاهر نقش نیستند؛ او تلاش میکند تحول نیکسون از تحلیلگر نادیدهگرفتهشده به مأموری درگیر با پیامدهای اخلاقی مأموریتش را باورپذیر کند. هرچند فیلمنامه همیشه به اندازه بازی او ظرافت ندارد، کینامن در لحظات تردید و کنترلشده بهتر عمل میکند تا در صحنههایی که سریال میخواهد او را قهرمان عملیات نشان دهد. در مقابل، تام برنگر با وجود دیالوگهای نهچندان ظریف، در برخی لحظات مربوط به گذشته نظامی شخصیتش گرمایی انسانی به سریال میدهد.
نکته جالب اینجاست که High Value Target نمیخواهد فقط قصه یک بازجویی باشد؛ میخواهد درباره جنگ عراق، سلاحهای کشتار جمعی، سیاست نفت، میراث یازده سپتامبر و بیتوجهی آمریکا به آینده عراق حرف بزند. این بلندپروازی هم نقطه قوت سریال است و هم ضعفش. وقتی صدام در پاسخ به جستوجوی سلاحها میگوید آنها همان جایی هستند که همیشه بودهاند، در ذهن رئیسجمهور شما، سریال به قلب نقدش نزدیک میشود: جنگی که با پیشفرضها، ترسها و نیازهای سیاسی توجیه شد، نه با حقیقتی محکم. همچنین صحنهای که مترجم، سمیر، نیکسون را با گور جمعی و زخمهای واقعی مردم عراق روبهرو میکند، از لحظات مهم اثر است؛ چون یادآوری میکند که نقد حمله آمریکا نباید به تطهیر حکومت صدام منجر شود. این تعادل سخت است و سریال همیشه از پس آن برنمیآید، اما وقتی موفق میشود، تأثیرگذار است.
با این وجود، سریال گاهی در پرداخت صدام به مرز رمانتیکسازی نزدیک میشود؛ او را پدر، باغبان، نویسنده و مردی خیانتدیده نشان میدهد، و اگر تماشاگر حواسش نباشد ممکن است خشونت تاریخی حکومتش در سایه کاریزمای نمایشیاش کمرنگ شود. البته اثر تلاش میکند با یادآوری قربانیان عراقی این خطر را مهار کند، اما برخی دیالوگها، بهخصوص در وداع نیکسون با صدام، بیش از حد احساسی و حتی عجیب از کار درآمدهاند؛ انگار پایان یک رابطه شخصی را میبینیم، نه جمعبندی برخورد یک مأمور اطلاعاتی با یک دیکتاتور سرنگونشده.
از نظر کارگردانی، استفاده از تصاویر آرشیوی و خبرهای واقعی یکی از تصمیمهای خوب سریال است، چون به روایت تخیلیشده ریشهای مستندگونه میدهد. اما همین انتخاب باعث میشود برخی بازسازیها، مخصوصا حضور نسخههای نمایشی از چهرههایی مثل جورج دبلیو بوش یا کاندولیزا رایس، مصنوعیتر به نظر برسند. وقتی خود بوش واقعی را در تصاویر خبری دیدهایم، دیدن بازیگری که بیشتر به تقلید سطحی نزدیک میشود تا تجسم تاریخی، میتواند اثر را از اعتبار بیندازد. صحنههای اکشن هم چندان بهیادماندنی نیستند و سریال در لحظات گفتوگومحور بسیار بهتر از بخشهای عملیاتی عمل میکند.
«هدف باارزش: شکار صدام» اثری است با دو ساعت بسیار خوب که زیر حجم قابلتوجهی از حاشیه، تخیلپردازی و شخصیتپردازی ناکامل دفن شده است. اگر سریال فشردهتر بود، اگر کمتر دنبال ساختن قهرمان از نیکسون میرفت و اگر شخصیتهای فرعیاش نفس بیشتری داشتند، میتوانست به یکی از مهمترین درامهای سیاسی سال تبدیل شود. با این حال، همین نسخه هم در بهترین لحظاتش تماشاگر را وادار میکند به رابطه خطرناک میان اطلاعات، قدرت و روایت رسمی فکر کند. High Value Target: The Hunt for Saddam شاید همیشه درام موفقی نباشد، اما پرسش درستی میپرسد: وقتی تاریخ با پیشفرض نوشته میشود، چه کسی تاوان اشتباهاتش را میدهد؟





