بررسی فیلم «جشن تولد» (The Birthday Party)؛ مهمانی مجللی که بوی فروپاشی میدهد

«جشن تولد» (The Birthday Party) از آن فیلمهایی است که از همان ابتدا با ظاهری پرزرقوبرق، آفتاب درخشان، جزیرهای خصوصی در مدیترانه و مهمانانی ثروتمند و بانفوذ، نوید یک درام پرتنش را میدهد؛ انگار قرار است با نسخهای سینمایی از داستانهای آگاتا کریستی روبهرو شویم، با این تفاوت که اینجا هنوز جسدی روی زمین نیفتاده و خطر اصلی، نه قتل، بلکه قدرت، مالکیت و میل بیمارگونه به کنترل دیگران است. فیلم میگل آنخل خیمنس در تابستان سال ۱۹۷۵ میگذرد و مرکز آن مردی است که تقریباً همهچیز دارد، جز توانایی دوستداشتن بدون آنکه عشق را به معاملهای پنهان تبدیل کند.
مارکوس تیمولئون، با بازی ویلم دفو، سرمایهدار و کشتیرانی یونانیتبار است که جزیرهای نامگذارینشده در یونان را در اختیار دارد. شخصیت او آشکارا یادآور آریستوتل اوناسیس است؛ مردی ثروتمند، آفتابسوخته، عینکدودیبهچشم و عادتکرده به اینکه همه آدمهای اطرافش، از همسر و فرزند گرفته تا پزشک و نویسنده، در مدار خواستههای او حرکت کنند. مارکوس صبح روز تولد دخترش سوفیا را با حرکات کششی برهنه و نوشیدن ویسکی آغاز میکند؛ تصویری که در همان لحظه اول، هم غرور بدنی و هم بیپروایی او را نشان میدهد. او حتی در برابر خدمتکاران نیز ضرورتی برای پنهانکردن خودش احساس نمیکند، چون در قلمرو او این دیگران هستند که باید خودشان را با قواعد مارکوس هماهنگ کنند.
سوفیا، دختر بیستوپنجساله او، قرار است صاحب یک جشن باشکوه شود؛ جشنی با لابستر، شامپاین، کیک تولد و مهمانانی از ملیتها و طبقات مختلف اجتماعی. اما خیلی زود روشن میشود که این مهمانی برای خوشحالکردن سوفیا برگزار نشده است. مارکوس میخواهد آینده دخترش را در دست بگیرد، مسیر ازدواجش را تعیین کند و رابطه پنهانی او با ایان فورستر، روزنامهنگار و نویسنده بریتانیایی، را از میان ببرد. ایان با بازی جو کول، قصد دارد زندگینامهای درباره مارکوس بنویسد، اما رابطهاش با سوفیا به چیزی بیش از موضوع یک کتاب تبدیل شده است. سوفیا میخواهد از این رابطه برای رسیدن به آزادی استفاده کند؛ آزادیای که پدرش حاضر نیست حتی بهعنوان یک احتمال آن را بپذیرد.
درون این تضاد خانوادگی، زخمی قدیمی هم حضور دارد. مارکوس پیشتر پسرش، که فرزند محبوب او بوده، را در یک سانحه هوایی از دست داده و این فقدان نگاهش به سوفیا را تغییر داده است. حالا او دخترش را نه فقط بهعنوان یک فرزند، بلکه بهعنوان وارث، نماینده خانواده و ابزاری برای حفظ میراث خود میبیند. تراژدی اصلی فیلم از همینجا شکل میگیرد: مارکوس ظاهراً میخواهد از سوفیا محافظت کند، اما روشش برای حفاظت، چیزی جز زندانیکردن او نیست. او نمیتواند تصور کند که عشق واقعی ممکن است خارج از قراردادهای مالی و خانوادگی وجود داشته باشد؛ بنابراین میکوشد آن را بخرد، مدیریت کند یا از بین ببرد.

ویلم دفو در این نقش، مثل همیشه حضوری بسیار قدرتمند دارد. حتی وقتی فیلم در بخشهایی از نظر روایی کند میشود، چهره، بدن، سکوت و صدای او همچنان توجه را در اختیار میگیرد. مارکوس ترکیبی از خشونت، اندوه، خودشیفتگی و آسیبپذیری است. گاهی مثل یک پدر عصبانی با سوفیا حرف میزند، گاهی شبیه فرمانروایی با زیردستانش رفتار میکند و لحظهای بعد، در حرکات چهرهاش، ترس مردی را میبینیم که میداند ثروت نمیتواند فقدان را جبران کند. بااینحال، یکی از ضعفهای فیلم این است که شخصیت مارکوس بیش از آنکه از نو ساخته شود، بر شانه تصویر آشنای ویلم دفو تکیه میکند. بیرون از لهجه و ظاهر متفاوت، میان او و برخی نقشهای مشابه دفو فاصله زیادی وجود ندارد.
در مقابل، ویک کارمن زونه در نقش سوفیا حضوری تأثیرگذار دارد. صدای کمی خشدار او، در برابر صدای خشن و سنگین دفو، به رابطه پدر و دختر کیفیتی شنیداری و عاطفی میدهد. سوفیا قربانی منفعل نیست؛ او از موقعیت خود آگاه است و میداند پدرش چگونه آدمها و اتفاقها را کنترل میکند. اضطراب او بهتدریج بالا میرود، اما فیلم تلاش نمیکند این اضطراب را با نمایشهای اغراقآمیز توضیح دهد. بیشتر اوقات، سوفیا در فضایی قرار دارد که همه درباره زندگیاش تصمیم میگیرند و خودش باید برای بهدستآوردن حتی کوچکترین میزان اختیار، بجنگد.
مهمانان جشن نیز هرکدام بخشی از جهان مارکوس را نمایندگی میکنند. اولیویا، همسر دوم و در آستانه جدایی او، با بازی اما سوارس، درگیر قراردادی است که ظاهراً باید به طلاق منجر شود، اما رابطه پنهانی میان او و مارکوس همچنان ادامه دارد. مارکی، از نزدیکان جریان فرانکو، پسرش که دوست دوران کودکی سوفیاست، پزشک قدیمی مارکوس و دیگر همراهان، همه به جزیره میآیند تا در جشن حاضر باشند؛ اما در واقع، هرکدام چیزی میخواهند: پول، جایگاه، تأیید یا دسترسی به قدرت.
فیلم در بهترین لحظههایش، از همین جمع برای ساختن طنزی ظریف درباره تجمل و ابتذال ثروت استفاده میکند. میگوی درخشانی که بیش از آنکه اشتهابرانگیز باشد، حالتی ناخوشایند دارد، نوشته اشتباه روی کیک تولد و آدمهایی که با وجود ممنوعیت رسمی دوربین، مدام میخواهند دیده شوند، نشان میدهد این مهمانی فقط یک جشن نیست؛ نمایشی از جهانی است که در آن تصویر اهمیت بیشتری از حقیقت دارد. دوربین گریس جوردانا نیز با نورهای درخشان روز و گرمای خیس شب، پوستهای عرقکرده و آب دریا را ثبت میکند؛ انگار طبیعت زیبا، پوششی برای فساد اخلاقی مهمانان است.
در کنار این ظرافتها، فیلم گاهی از حفظ ریتم خود بازمیماند. بخش قابلتوجهی از داستان به گفتوگوهایی میگذرد که با صدای بلندتر و لحن تندتر، تلاش میکنند تنش ایجاد کنند؛ اما همیشه این تنش به کشمکش واقعی تبدیل نمیشود. بعضی صحنهها بیش از اندازه نمایشی به نظر میرسند و حتی ممکن است یادآور اجرای یک نمایش مدرسهای باشند. وقتی در پرده دوم، اتفاقها از کنترل خارج میشوند، انتظار داریم این آشوب به نقطهای تکاندهنده برسد، اما نتیجه همیشه بهاندازه مقدمه جذاب نیست. حتی اجرای موسیقی ویلم دفو با گروهی که برای جشن استخدام شدهاند، بیشتر حس فرصتی ازدسترفته را دارد تا لحظهای ماندگار.
بااینحال، «The Birthday Party» زیر ظاهر پرزرقوبرقش، هستهای تراژیک و قابلتوجه دارد. فیلم درباره پدری است که میخواهد عشق دخترش را با قدرت حفظ کند و دقیقاً به همین دلیل، آن را نابود میکند. درباره ثروتمندانی است که تصور میکنند آدمها نیز مانند جزیره، خانه یا شرکت، قابل تملکاند. اثر میگل آنخل خیمنس شاید در همه بخشها به یک اندازه موفق نباشد و گاهی بیش از حد به کاریزمای ویلم دفو وابسته بماند، اما همچنان تصویری تماشایی از خانوادهای ارائه میدهد که پشت کیک تولد، شامپاین و آفتاب مدیترانهای، با حسادت، فقدان و ترس از آینده دستوپنجه نرم میکند. در این مهمانی، تولد سوفیا جشن گرفته میشود؛ اما چیزی که واقعاً در حال پایانیافتن است، سلطه مارکوس بر زندگی دخترش است.





