رویای رومی ماکیاولی: چرا نویسنده «شهریار» شیفته جمهوری روم باستان بود؟

در اواخر سال ۲۰۲۳، موجی از شگفتی در فضای مجازی برخاست؛ بسیاری از زنان دریافتند که همسران و دوستانشان بیش از حد انتظار به روم باستان فکر میکنند. این کشف جمعی به یک پدیده اینترنتی تبدیل شد و اصطلاح «امپراتوری روم» را بهعنوان نمادی از آرمانشهر تاریخی که ذهنها را به خود مشغول میکند، وارد فرهنگ عامه کرد.
اگر نیکولو ماکیاولی (۱۴۶۹-۱۵۲۷)، متفکر و سیاستمدار فلورانسی، امروز زنده بود، بیتردید او نیز از این شیفتگی بینصیب نمیماند. روم باستان برای ماکیاولی نه صرفاً موضوعی تاریخی، بلکه الگویی زنده و الهامبخش برای فهم سیاست و جامعه بود. اما پرسش اصلی این است: کدام روم؟
روم از نگاه متفکران: امپراتوری یا جمهوری؟
روم در طول تاریخ هزارانساله خود چهرههای گوناگونی به خود دید. بارون دو مونتسکیو، فیلسوف بزرگ عصر روشنگری فرانسه، معتقد بود روم در مقاطع مختلف هر سه شکل حکومت را تجربه کرده است: پادشاهی، جمهوری و استبداد. فریدریش نیچه که شیفته ژولیوس سزار بود، عظمت راستین روم را در دوران امپراتوری و با تاج و تخت قیصر میدید.
با این اوصاف، انتظار میرود ماکیاولی—نویسندهای که نامش با کتاب «شهریار» و توصیههای بیرحمانه سیاسی گره خورده—نیز مجذوب قدرت امپراتوران و کشمکشهای خونین جانشینی باشد. اما واقعیت چیز دیگری است.
شهریار: اثری که ماکیاولی واقعی نبود
برخلاف تصور رایج، ماکیاولی شخصاً با فلسفه «شهریار» فاصله داشت. این رساله در سال ۱۵۱۳ بهعنوان هدیه و در واقع نوعی درخواست شغلی برای لورنتسو دی پیرو مدیچی، دوک اوربینو و حاکم فلورانس، نوشته شد. ماکیاولی امیدوار بود با این اثر، مقام مشاور دربار را به دست آورد—آرزویی که هرگز برآورده نشد.
ماکیاولی نه تنها این منصب را نگرفت، بلکه با اخلاق «شهریار»—آن حیلهگری بیاخلاق و تشنگی خودخواهانه به قدرت—همدلی کامل نداشت. دل و ذهن او جای دیگری بود: در فضیلتهای کلاسیک ازخودگذشتگی و وظیفه مدنی جمهوری روم، پیش از ظهور امپراتوری.
گفتارها: سفر به اعماق جمهوری روم
ماکیاولی اندیشههای واقعی خود را در اثر دیگرش، «گفتارهایی درباره ده کتاب نخست تیتوس لیویوس» (Discorsi)، به تفصیل شرح داد. این کتاب که در سال ۱۵۱۷ نوشته شد، نگاهی نوستالژیک و تحلیلی به جمهوری روم داشت و میکوشید رمز عظمت آن را بگشاید.
زمینه تاریخی: ایتالیای تحقیرشده
نگارش «گفتارها» در بستری از بحران و سرخوردگی صورت گرفت. بیست سال پیش از آن، شارل هشتم فرانسه به شبهجزیره ایتالیا حمله کرده و دورهای طولانی از جنگ و تصرف توسط فرانسه، اسپانیا و شاهزادهنشینهای آلمانی آغاز شده بود. همزمان، فلورانس—که زمانی نمونه درخشان جمهوریخواهی قرون وسطایی بود—زیر یوغ الیگارشی فاسد، بهویژه خاندان مدیچی، قرار گرفته بود.
ماکیاولی مقصر اصلی این وضعیت اسفبار را کلیسا میدانست. به باور او، پاپ نه توان (ویرتو) یکپارچهسازی ایتالیا را داشت و نه اجازه میداد قدرت دیگری این کار را انجام دهد. افزون بر این، از نظر او آموزههای کلیسایی مردان را ترسو و «زنانه» بار آورده و فساد گسترده، انحطاط ایتالیا را تشدید کرده بود.
در چنین فضایی، ماکیاولی به گذشته پرافتخار روم چشم دوخت تا شاید روزی این فضیلتها به ایتالیا بازگردند.
ستونهای عظمت جمهوری روم
۱. ویرتو و فورتونا: مهارت و بخت
به باور ماکیاولی، شکوفایی روم محصول دو عامل بود: ویرتو (شجاعت، توانمندی، مردانگی) و فورتونا (بخت و اقبال). برخلاف مورخانی چون لیویوس یا پلوتارک، ماکیاولی بر این باور بود که «دوراندیشی و مهارت چشمگیر» بیش از شانس در موفقیت روم نقش داشته است.
البته بخت نیز اهمیت داشت: چهار پادشاه نخست روم همگی مردانی بزرگ و خلاق بودند—تصادفی خوشیمن که پایههای روم را استوار کرد.
۲. قانون اساسی مختلط: راز پایداری سیاسی
ماکیاولی برای تحلیل ساختار سیاسی روم، از نظریه ارسطو بهره گرفت. ارسطو سه شکل حکومت نیک (پادشاهی، اشرافیت، دموکراسی) و سه انحراف آنها (استبداد، الیگارشی، هرجومرج) را برشمرده بود. بیشتر دولتها شکست میخورند زیرا از یک شکل نیک به انحراف متناظرش سقوط میکنند.
رومیان استثنا بودند. قانون اساسی مختلط آنها—ترکیبی از عناصر پادشاهی، اشرافی و مردمی—از این انحطاط جلوگیری میکرد.
روایت تاریخی چنین است: رومولوس، بنیانگذار افسانهای روم، در سال ۷۵۳ پیش از میلاد پس از کشتن برادرش رموس، شهر را بنا نهاد. هفت پادشاه تا سال ۵۰۹ پیش از میلاد حکومت کردند تا اینکه بروتوس (نیای بروتوس قاتل سزار) پادشاهی مستبد را سرنگون کرد و سنا را با صد تن از اشراف برجسته تأسیس نمود. دو کنسول نیز قدرت اجرایی را در کنار سنا بر عهده گرفتند.
قرنها بعد، عوام علیه سلطه اشرافی شوریدند و سنا برای حفظ قدرت خود، بخشی از اختیارات را به مردم واگذار کرد. از این رهگذر، نهاد تریبونهای عوام برای نمایندگی مردم در فرآیند قانونگذاری پدید آمد. پس از آن، جمهوری ثبات یافت زیرا هر طبقه و هر شکل حکومت در قانون اساسی جای خود را داشت.
۳. تضاد سازنده: رمز پنهان موفقیت
نکتهای که ماکیاولی بر آن تأکید ویژه داشت—و در زمان خود بحثبرانگیز بود—تضاد میان سنا و مردم بهعنوان عامل اصلی موفقیت سیاسی روم بود.
ماکیاولی مینویسد:
«هر شهری باید راههایی داشته باشد که مردم بتوانند خواستههای خود را بیان کنند، بهویژه شهرهایی که میخواهند در بحرانها بر مردم تکیه کنند… خواستههای یک ملت آزاد بهندرت به آزادی آسیب میزند، زیرا پاسخی است به ستم یا احتمال ستم. وقتی مردم اشتباه میکنند، چارهای در دسترس است: سخنرانی در میدان عمومی. مردی خردمند باید برخیزد و به آنان نشان دهد که اشتباه میکنند. مردم، چنانکه سیسرو میگوید، هرچند نادان باشند، توانایی شناخت حقیقت را دارند.»
چون فرهنگ سیاسی جمهوری ایجاب میکرد که عوام شکایات خود را بیان کنند، سنا اغلب خواستههای مردم را در نظر میگرفت. این پویایی تهدید کودتا را تا حد زیادی از میان برد. در مقابل، فرامین سنا و کنسولها نیز مورد احترام تودهها قرار میگرفت. نتیجه این رابطه پرتنش، جامعهای آزاد بود که از فرآیند مشاجره و مذاکره نیرو میگرفت.
باور زمینی: بنیاد فضیلت رومی
نقش نوما پومپیلیوس
اگر رومولوس سنتهای سیاسی روم را پایهگذاری کرد، نوما پومپیلیوس، دومین پادشاه، سنتهای باور حیاتی را بنا نهاد که ماکیاولی آنها را بنیان عظمت روم میدانست.
تفاوت با مسیحیت
برخلاف مسیحیتی که ماکیاولی از آن ناخرسند بود، اسطورهشناسی یونانی-رومی آشکارا مردانه، زندگیمحور و جسور بود. خشم ژوپیتر، شور مارس، قهرمانی هرکول—همه این احساسات، تأیید باورانه برای فتح، نظامیگری و شجاعت فراهم میآوردند.
رومیان فرماندهان بزرگ را میستودند: پاداش مردان بزرگ روم نه ثروت، بلکه افتخار بود؛ با رژههای پیروزی و مجسمههایی که در فوروم برای نسلهای آینده برپا میشد.
ماکیاولی اخلاق عمومی رومیان را میستود که بیش از پاکی قلب، به شکوه زمینی اهمیت میدادند. این ارزشها با روزگار خودِ او تفاوت فاحش داشت؛ زمانی که به گفته او، مسیحیان بر پس از مزگ تمرکز داشتند و «فروتنی، خودکوچکبینی و بیاعتنایی به کالاهای دنیوی» را برترین فضیلتها میشمردند.
آیینهای پیشگویی و روحیه نظامی
آیینهای باورمندانه برپاشده توسط نوما بر پیشگویی و فالگیری استوار بود—از جمله خواندن احشای حیوانات قربانیشده برای پیشبینی پیروزی یا شکست در نبرد. این پیشگوییها تأثیر سودمندی بر جامعه روم داشت، بهویژه بر روحیه ارتش، زیرا اغلب شواهدی مناسب از پیروزی قریبالوقوع رومیان ارائه میداد.
ماکیاولی نمونهای از لیویوس نقل میکند: در سال ۳۹۶ پیش از میلاد، ده سال پس از آغاز محاصره شهر اتروسکی ویئی، دریاچه آلبان بهطرز شگفتانگیزی طغیان کرد. سربازان رومی از محاصره طولانی خسته شده بودند. فرماندهان دریافتند که آپولو و برخی پیشگویان اعلام کردهاند سالی که دریاچه آلبان از کرانههایش سرریز شود، سال فتح ویئی خواهد بود. این خبر سربازان را به ادامه محاصره ترغیب کرد و سرانجام کامیلوس، پس از دیکتاتور شدن، شهر را پس از ده سال گشود.
«بدینسان، باوری که ماهرانه به کار گرفته شد، به رومیان کمک کرد ویئی را تصرف کنند.»
ترس از ایزدان و وظیفه مدنی
افزون بر این، در جامعه مدنی، ایزدان خشمگین ترس را در دل جمهوریخواهان باورمند میکاشتند. انتقام جانبدارانه و خشمناک ایزدان، شهروندان را به فرهنگی خداترس شکل داد و پایه وظیفه مدنی مشهور روم را بنا نهاد.
ماکیاولی نتیجه گرفت که «باوریکه نوما—پادشاه محبوب او—معرفی کرد، یکی از دلایل اصلی موفقیت روم بود.»
وظیفه مدنی: میراث ماندگار جمهوری

مردمی شجاع و ازخودگذشته
این آداب سیاسی و اعتقادی، مردمی شجاع و فداکار پرورش داد که از یک دولتشهر کوچک برخاستند و بخش بزرگی از جهان شناختهشده را فتح کردند—حتی سرزمینهایی بیش از آنچه در دوران دیکتاتوری به دست آوردند.
پایبندی به سوگند
ماکیاولی مینویسد که شهروندان رومی، برآمده از ترس اعتقادی، تا پای جان به سوگندهای خود وفادار بودند. او نمونههایی از افراد و گروههایی را شرح میدهد که با شرافت به قول خود پایبند ماندند، حتی اگر جانشان را هزینه میکرد.
رهبران فداکار
نهادهای سیاسی جمهوری، رهبرانی فداکار و منضبط میطلبید. ماکیاولی میدانست که «دولتهایی که کاملاً به قدرت یک فرد وابستهاند دوام نمیآورند، زیرا قدرت او با مرگش از میان میرود.» از آنجا که جمهوری به صلاحیت، صداقت و وظیفه مدنی صدها شهروند قدرتمند وابسته بود، فرآیند سیاسی تعهد جمعی به فضیلتهای ازخودگذشته را ایجاب میکرد.
منافع جمعی بر منافع فردی
رومیان جمهوریخواه ناگزیر بودند «منافع کل جامعه» را بر منافع فردی مقدم بدارند. پس در تضاد آشکار با «شهریار»، ماکیاولی در «گفتارها» استدلال میکند که جاهطلبی و آزمندی در فرآیند سیاسی یک جمهوری نامطلوباند.
بقا و شکوه روم بزرگتر در همه عرصههای جامعه بر مراقبت از خود غلبه داشت. قهرمانان رومی که جمهوریخواهان (و ماکیاولی) بیش از همه تحسینشان میکردند، مردانی شجاع و فسادناپذیر بودند که جان، خویشاوندان یا منافع شخصی خود را برای خیر دولت قربانی کردند.
ماکیاولی از بروتوس، هوراتیوس، اسکائوولا، فابریسیوس، رگولوس آتیلیوس و بسیاری دیگر نام میبرد که «نمونههای چشمگیرشان تقریباً همان اثری را بر هموطنانشان داشت که قوانین خوب.»
به باور ماکیاولی، این جمهوریخواهان رومی، امپراتوران منحط و خودخواه آینده روم را در مقایسه حقیر جلوه میدادند. برخلاف باور عمومی، برای ماکیاولی بینهایت مطلوبتر بود که انسان «مانند اسکیپیو زندگی کند تا مانند سزار.» (اسکیپیو آفریکانوس، ۲۳۶-۱۸۳ پیش از میلاد، بزرگترین سردار جمهوری روم بود که به رحم و خویشتنداری شهرت داشت.)
ماکیاولی چنین نتیجه گرفت: «آنجا که افراد، فاسد نیستند، تضادها و بحرانها آسیبی نمیزنند؛ آنجا که فاسدند، بهترین قوانین طراحیشده نیز بیفایده است.»
آرمانشهر ماکیاولی
به طور خلاصه، ویرتو و فورتونا به جمهوری روم امکان داد قانون اساسی مختلط آرمانی و باورهای اعتقادی جسورانهای داشته باشد. این نهادها فرهنگی فداکارانه از «فضیلت شخصی در شهروندان» پرورش دادند و شهرشان را به اوج موفقیت سیاسی رساندند.
بدینسان، در دورهای از تحقیر ایتالیا، ماکیاولی به منش پرافتخار و مشارکتجویانه جمهوری روم بهعنوان معیاری آرمانی چشم دوخت و امیدوار بود روزی جمهوری آیندهای ایتالیا را از فساد و انقیاد برهاند و شایستگیهای اصیل روم را بازیابد.
میراث رنسانس: تحقق رویای رومی
با وجود بدبینی ماکیاولی درباره زمانه خود، برخی آرمانهایی که در «گفتارها» برجسته کرد، در همان قرن تحقق یافتند. در واقع، خودِ رنسانس را میتوان بهخوبی بیداری رومی توصیف کرد.
بسیاری آغاز رنسانس را به کشف مجدد نامههای سیسرو توسط پترارک در سال ۱۳۴۵ نسبت میدهند و این جنبش در مرکز جمهوریخواه فلورانس شکوفا شد. هر کس که نقاشیهای دیواری پالاتزو وکیو، تابلوهای پالاتزو پیتی یا ستونهای اوفیتزی را—آراسته به مجسمههای فلورانسیهای بزرگ—دیده باشد، روح عظمت رومی را در تجسد مجدد آن مشاهده کرده است.
فلورانس همچنان یادمانی زنده از انسانگرایی کلاسیک، مردانگی زمینی و فضیلت مدنی سناتوس پوپولوسکه رومانوس (سنا و مردم روم) است، آنگونه که در رنسانس احیا شد.
درسهایی برای امروز
اگر ماکیاولی میتوانست تاریخ مدرن را شاهد باشد، شاید فلورانس را برای دستاورد تاریخیاش در بازگرداندن عنصر رومی به میراث تمدن غربی میستود—دستاوردی که خود در آن نقش کوچکی نداشت.
اما پنج قرن پس از «گفتارها»، آینده برای سنت جمهوریخواهی تاریک به نظر میرسد. گرچه دموکراسیهای ما با دموکراسیهای باستان بسیار متفاوتاند، ماکیاولی به ما میآموزد که جمهوریها وقتی در فضیلت عمومی فرسوده شود، وقتی منافع ملی تابع منافع جناحی گردد، یا وقتی وظیفه مدنی توسط فرهنگهای بیگانه و متخاصم تضعیف شود، ناگزیر از پا درمیآیند.
در روزگاری که سرنوشت دموکراسیهای پارلمانی و جمهوریهای مشروطه نامعلوم به نظر میرسد، تاریخ میتواند چراغ راه آینده شود.





