دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
اخبار سینما جهانمصاحبه و گفتگو

سامانتا مورتون چگونه با یک سکانس درخشان «The Odyssey» را از آن خود کرد؟

هشدار: این مطلب بخش‌هایی از داستان فیلم «The Odyssey» ساخته کریستوفر نولان را فاش می‌کند.

در فیلمی پرستاره با حضور مت دیمون، ان هتوی، زندایا و تام هالند، نام یک بازیگر سهمی غافلگیرکننده از بحث‌های پیش از اکران «The Odyssey» داشت: سامانتا مورتون. بخش بزرگی از این توجه به صحبت‌های خود کریستوفر نولان برمی‌گشت. این فیلمساز برنده اسکار اوایل ماه جاری به لس‌آنجلس تایمز (The Los Angeles Times) گفت: «هیچ محدودیتی در بازی او وجود ندارد. بعد از یکی از برداشت‌هایش، عوامل حسابی برایش دست زدند… آخرین باری که چنین اتفاقی در یکی از فیلم‌هایم افتاد، بازی هیث لجر در «The Dark Knight» بود.» سخت است بتوان یک بازی را بیشتر از این تحسین کرد.

خوشبختانه مورتون کاملا در حد این تعریف‌ها ظاهر می‌شود. او در نقش سیرسه، الهه جادوگر جزیره آئیا، طی سکانسی آتشین تقریبا تمام انرژی این فیلم عظیم را دگرگون می‌کند. سیرسه از بازماندگان افراد اودیسئوس استقبال می‌کند؛ مردانی که آب آنها را به ساحلی اسرارآمیز رسانده و حالا در جست‌وجوی سرپناه‌اند. او با احساس درماندگی وحشیانه آنها، بی‌درنگ همگی را به خوک تبدیل می‌کند؛ سکانسی که نولان آن را با جلوه‌های عملی خیره‌کننده‌ای ساخته است.

تنها پس از آنکه خود اودیسئوس با بازی مت دیمون، مردی را که در هیبت گوزن ظاهر شده می‌کشد، می‌تواند سیرسه را متقاعد کند افرادش را به شکل قبلی بازگرداند. سیرسه سپس در تک‌گویی پرشوری که مورتون با نیرویی منحصربه‌فرد اجرا می‌کند، مسیر خطرناک بازگشت اودیسئوس به ایتاکا و پیوستن دوباره به خانواده‌اش را برای او شرح می‌دهد.

مورتون، بازیگر بریتانیایی که از ۱۲ سالگی وارد این حرفه شده، طی بیش از سه دهه کارنامه‌ای پویا و متنوع ساخته است. او برای نقش مکمل خود در «Sweet and Lowdown» و نقش اصلی‌اش در «In America» نامزد جایزه اسکار شد. مورتون در سال‌های اخیر، نقش‌های اصلی پروژه‌های تلویزیونی مثل «The Serpent Queen» را با حضورهای کوتاه‌تر سینمایی ترکیب کرده و در آثاری چون «The Whale» و «She Said»، تنها طی چند دقیقه حضوری تاثیرگذار داشته است.

بااین‌حال، «The Odyssey» متفاوت به نظر می‌رسد؛ فرصتی برای یادآوری قدرت بازیگری که در ربودن صحنه‌ها مهارت دارد. تماشای شیوه‌ای که نولان سکانس رازآلود سیرسه را به تصویر کشیده، به‌تنهایی فراموش‌نشدنی است و اینکه مورتون همچنان می‌تواند تا این اندازه در آن بدرخشد، گویای همه‌چیز است. او در گفت‌وگو با هالیوود ریپورتر (The Hollywood Reporter) از مسیری گفته که سرانجام او را به چنین لحظه‌ای در «The Odyssey» رساند.

چطور برای ایفای نقش سیرسه انتخاب شدید؟ مسیر رسیدن شما به این نقش چگونه بود؟

خیلی خوش‌شانسم. از ۱۲ سالگی بازی می‌کنم، اما از حدود ۱۹ سالگی با مدیر برنامه‌هایم هستم و حالا ۴۹ سال دارم؛ پس مدت بسیار زیادی است که کنار هم کار می‌کنیم. آنها همیشه حامی من هستند و من را برای پروژه‌های مختلف به مدیران انتخاب بازیگر پیشنهاد می‌کنند. شاید درباره من با جان پاپسیدرا صحبت کرده بودند.

کار کردن با کریستوفر نولان یا حتی داشتن فرصتی برای ملاقات با او، رویای هر بازیگری است. نمی‌دانم پشت صحنه چه اتفاقی افتاد، اما تماسی گرفتم و به من گفتند: «کریستوفر نولان می‌خواهد شما را ببیند.» من هم گریه کردم. گفتم: «واقعا؟» وقتی او را دیدم، حتی نمی‌دانستم پروژه چیست و همه‌چیز غافلگیرکننده بود.

منبع اقتباس را هم نمی‌شناختم و «The Odyssey» را نخوانده بودم. چون از کودکی بازیگر بودم، آن را در مدرسه نخوانده بودم؛ در واقع از ۱۲ سالگی بخش زیادی از دوران تحصیلم را از دست دادم. طبیعتا نام اثر را شنیده بودم و یکی از قسمت‌های «The Simpsons» را دیده بودم که «The Odyssey» را دست می‌انداخت، اما فیلم‌نامه من را شگفت‌زده کرد. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم که چقدر امروزی به نظر می‌رسید.

برداشت خودم را از سیرسه داشتم و وقتی با کریس صحبت می‌کردم، امیدوار بودم این برداشت جواب بدهد. نمی‌دانستم نقش را به من می‌دهند یا نه. وقتی انتخاب شدم، هیجان‌زده بودم که برای کریس و اما توماس، تهیه‌کننده فیلم، بهترین کارم را انجام دهم و همان چیزی را که به‌طور غریزی احساس کرده بودم، در شخصیت جاری کنم.

برداشت خودتان از سیرسه را چگونه توصیف می‌کنید؟ وقتی برای نخستین‌بار با این نقش روبه‌رو شدید، چه تصوری از شخصیت و سکانس او داشتید و این نگاه هنگام آماده‌سازی چه تغییری کرد؟

کمی درباره منبع اصلی تحقیق کردم و کتاب «Circe» نوشته مدلین میلر را خریدم، اما وقتی آن را باز کردم، چیزی مانع خواندنم شد. رابطه‌ای که با فیلم‌نامه یک فیلم، نمایشنامه، قسمت تلویزیونی یا هر اثری که روی آن کار می‌کنم دارم، برایم ویژه است. تحقیق اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد، اما به شخصیتی که بازی می‌کنم هم بستگی دارد.

سال‌ها پیش، وقتی حدود ۱۹ سال داشتم، نقش جین ایر را بازی می‌کردم. پروژه بزرگی برای شبکه آی‌تی‌وی (ITV) بود. یک فیلم تلویزیونی بود، اما بودجه زیادی برای آن صرف کرده بودند. یادم است کتاب را مثل انجیل همه‌جا با خودم می‌بردم؛ بخش‌هایی را علامت زده بودم، یادداشت داشتم و از نویسنده اقتباس می‌پرسیدم: «چرا این بخش اینجا نیست؟ این منطقی به نظر نمی‌رسد.» تقریبا با فیلم‌نامه درگیر شده بودم؛ با اینکه فیلم‌نامه بسیار خوبی بود، با بعضی انتخاب‌ها مشکل داشتم.

از آن زمان با خودم عهد کردم که هرچند باید تحقیق کرد و دانست چه کاری انجام می‌دهیم، نمی‌خواهم زیر بار برداشت، نگاه و نظر دیگران گرفتار شوم.

برای این نقش، رویکردی بسیار سنتی داشتم. با خودم گفتم: «دارم این فیلم را می‌سازم و شخصیت روی همین صفحه است. چیزی که دارم، همین است.» غریزه‌ام می‌گفت سیرسه شخصیتی کاملا امروزی دارد. می‌توانستم با او هم‌ذات‌پنداری کنم. شبیه خواهرم، مادرم، مادربزرگم، خاله‌ام یا همسایه‌ام بود. بسیار واقعی و درعین‌حال فشرده به نظر می‌رسید.

من از اراده بنیادین سیرسه حرف می‌زنم. کاری که کریس با تمام زنان فیلم انجام داده، واقعا خارق‌العاده است. سیرسه شخصیتی کامل و به‌تمامی شکل‌گرفته دارد، با اینکه مدت زیادی در کنار او نیستیم. فکر می‌کنم در آن زمان کوتاه باید کارهای زیادی انجام داد، اما نتیجه شتاب‌زده یا تحمیلی نیست. حس می‌کنید او نماینده همه زنان و همه ماست. واقعا با این موضوع ارتباط برقرار کردم و فکر کردم باید، اگر تعبیر بهتری پیدا نمی‌شود، خودم را وارد نقش کنم. می‌خواستم آن را تصاحب کنم، کاملا در اختیار بگیرم و خود سیرسه باشم.

این سکانس جزئیات فراوانی دارد و جایگاه مهمی هم در فیلم پیدا می‌کند. از نظر ذهنی چگونه کنترل چنین لحظه‌ای را در تولیدی به این عظمت به دست گرفتید؟

فکر می‌کنم این همان شیوه‌ای است که با زندگی روبه‌رو می‌شوم. من در نظام سرپرستی و خانه‌های کودکان بزرگ شدم و در جامعه عادی واقعا از ما استقبال نمی‌کردند، چون ما را آدم‌هایی بی‌ارزش می‌دانستند. مردم داستان زندگی‌مان را درک نمی‌کردند، اما بااین‌حال به ما برچسب می‌زدند.

فقط برای اینکه صدایی داشته باشم یا دیده شوم، مجبور بودم بجنگم. خیلی از کودکان به همین شکل کنار گذاشته می‌شوند. وقتی خیلی کوچک بودم و می‌خواستم در اتاقی کنار آدم‌هایی قرار بگیرم که شاید تحصیلات بهتری داشتند یا از خانواده‌ای معمولی می‌آمدند، همیشه به خودم می‌گفتم: «حق دارم اینجا باشم. من انسانم. حق دارم اینجا باشم. همه ما به یک اندازه اهمیت داریم.»

به نظر می‌رسد این طرز فکر در سراسر دوران حرفه‌ای شما وجود داشته است.

وقتی نخستین نمایش خود را در رویال کورت گرفتم، حدود ۱۶ سال داشتم. مردم می‌پرسیدند: «استرس داری؟» و من می‌گفتم: «نه، چرا؟ اگر جواب ندهد، مهم نیست. دست‌کم امتحانش کرده‌ام.»

طبیعتا به شکلی سالم، هیجان و اضطراب کار را دارم؛ نگرانم دیگران را ناامید نکنم و کارم را درست انجام دهم، اما در نهایت چیزی برای از دست دادن ندارم و همه‌چیز برای عرضه کردن دارم. وقتی وارد صحنه فیلم‌برداری «Minority Report» شدم، تام کروز و استیون اسپیلبرگ آنجا بودند. بله، با توجه به دستاوردهای حرفه‌ای‌شان انسان‌هایی فوق‌العاده‌اند، اما آنها هم آدم‌اند و همه ما آنجا هستیم تا کاری را انجام دهیم.

باید همه مسائل مربوط به دنیای بیرون را پشت در بگذارید، وارد شوید و کارتان را به بهترین شکل ممکن انجام دهید. من همیشه همین‌طور بوده‌ام. پس از اینکه فیلم کریستوفر نولان بود، هزینه زیادی برایش صرف می‌شد یا مت دیمون در آن حضور داشت، نترسیدم. همه ما انسانیم و صادقانه بگویم، همگی خوش‌شانسیم که فیلم می‌سازیم.

فیلم‌برداری سکانس شما در «The Odyssey» چند روز طول کشید؟

خیلی طولانی نبود؛ یا دست‌کم برای من به اندازه کافی طول نکشید! اصلا نمی‌خواستم آنجا را ترک کنم. با خودم فکر می‌کردم: «می‌توانم سیاهی‌لشکر باشم؟ می‌توانم به گروه صدا کمک کنم؟ مسئول پذیرایی شوم؟» فکر می‌کنم کم‌وبیش ۱۰ روز آنجا بودم. مسئله این نبود که زمان کافی برای بازی کردن نداشتم؛ فقط همه‌چیز خیلی زود تمام شد و من می‌گفتم: «اوه نه، خیلی ناراحتم!» (می‌خندد.)

با توجه به فضای فراطبیعی سکانس، چه چیزی در فیلم‌برداری آن برایتان هیجان‌انگیز بود؟

کل فیلم‌نامه بسیار پیچیده و درعین‌حال سرشار از احساس بود. نمی‌توانستم آن را زمین بگذارم. با توجه به تعداد شخصیت‌ها و اتفاق‌هایی که رخ می‌داد، اینکه در داستان گم نشدم خودش نکته مهمی است. هیچ تصور ازپیش‌تعیین‌شده‌ای درباره شیوه اجرای آن نداشتم. فقط هیجان‌زده بودم ببینم چه کار می‌کنند و چطور انجامش می‌دهند.

ناپدری‌ام یک ویدئوکلوپ مشکوک داشت که البته نباید می‌داشت! تعداد زیادی فیلم ترسناک آنجا بود که اجازه انتشار در انگلستان را نداشتند. من با تماشای فیلم‌های ترسناک بزرگ شدم و عاشقشان بودم؛ آثاری مثل «The Evil Dead».

در کودکی آثاری چون «The NeverEnding Story» و «The Dark Crystal» را هم دوست داشتم؛ جیم هنسن، عروسک‌گردانی و این خیال که یا شاهزاده‌ای باشم یا یک شخصیت شرور. وقتی بزرگ می‌شدم، دلم می‌خواست دارث ویدر باشم! بنابراین با خواندن فیلم‌نامه خیلی هیجان‌زده شدم که قرار است این سکانس‌ها را چگونه بسازیم و من چه چیزی می‌توانم به آنها اضافه کنم. عاشق تمام جادوی آن بودم.

از نظر بصری، سکانس حیرت‌انگیزی است و ظاهرا تبدیل شدن مردان به خوک با جلوه‌های عملی انجام شده. تجربه شما از اجرای آن چه بود؟

نمی‌دانم، چون تمام مدت کاملا در لحظه بودم. کریس و اما فرصت زیادی برای آماده‌سازی در اختیارم گذاشتند و بسیار مهربان و باملاحظه بودند؛ اینکه چه چیزی لازم دارم و آیا سوالی دارم. آماده‌سازی همه‌چیز است: اینکه سوال‌ها را از قبل بپرسید، چیزی غافلگیرتان نکند و مطمئن شوید از همان لحظه اول آماده‌اید.

فیلم‌سازی از این نظر شگفت‌انگیز است که عناصر مختلف زیادی کنار هم قرار می‌گیرند و همه امیدوارند نتیجه بدهد. گاهی نتیجه نمی‌دهد و شما فقط امید دارید که بدهد. در این مورد، احساس کردم همه‌چیز جواب داد. من کاملا در حال‌وهوای سیرسه بودم. قصد بی‌احترامی به کسی را ندارم، اما نگران اتفاق‌های اطرافم نبودم و بیش‌ازحد به آنها فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم همه‌چیز را در وجود سیرسه درست اجرا کنم.

بااین‌حال، اتفاقی عجیب و رازآلود در آن سکانس رخ می‌دهد. اینکه توانستید تا این حد متمرکز بمانید و آن اتفاق‌ها حتی دغدغه اصلی‌تان نباشند، غافلگیرکننده است.

در آن سکانس خاص احساس می‌کردم باید تقریبا فراموش کنم که در صحنه فیلم‌برداری هستم و با سازوکارهای عملی جلوه‌های ویژه کار می‌کنم. باید با آنها یکی می‌شدم؛ چیزی شبیه عروسک‌گردان. به «War Horse» نگاه کنید. همین‌طور «The Dark Crystal» و «The NeverEnding Story» که درباره‌شان حرف زدم؛ آدم‌هایی که در وجود شخصیت‌ها ساکن می‌شوند.

برای من، مسئله این بود که با مخلوقات سیرسه یکی شوم. آنها از وجود او، بخشی از او و امتداد ذهنش بودند. من کاملا در آن فضا غرق شده بودم.

در شیوه اجرای نقش، خودتان را هم غافلگیر کردید؟ مورد مشخصی به یاد دارید؟

قرار نبود زیر لب زمزمه کنم. فکر نمی‌کردم چنین کاری انجام بدهم. (می‌خندد.) یا آواز بخوانم، یا هر کاری که کردم. این موضوع غافلگیرم کرد و نمی‌دانستم قرار است اتفاق بیفتد. البته من هیچ‌وقت نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی خواهد افتاد. ایده‌ای در ذهنم دارم، اما شبیه زمانی است که کتاب محبوبی را می‌خوانیم و شخصیت‌ها را می‌بینیم و آنها برایمان بسیار شخصی به نظر می‌رسند.

یا مثل زمانی است که می‌کوشید رویایی را به یاد بیاورید که هنگام دیدنش بسیار واضح بوده، اما حالا کامل یادتان نمی‌آید. فقط به اندازه‌ای به خاطر دارید که بگویید: «این اتفاق افتاد و بعد آن اتفاق.» اگر از شما بخواهند وارد جزئیات شوید، آیا رنگی وجود داشت؟ بویی حس می‌کردید؟ رنگ چشم کسی که درباره‌اش صحبت می‌کنید چه بود؟

به‌عنوان بازیگر همیشه تلاش می‌کنم تا جای ممکن در لحظه باشم، بدون اینکه به دیگران بی‌احترامی کنم. همیشه باید بخشی از حواستان به مسائل فنی صحنه باشد. نمی‌توانید کاملا خودخواهانه در دنیای خودتان گم شوید و تصور کنید همه‌چیز درباره شماست. این یک همکاری است. بااین‌حال، وقتی آن بخش را دیدم با خودم گفتم: «اوه، این را به یاد نمی‌آورم.»

منظورتان زمانی است که فیلم را تماشا کردید؟

بله. قبلا درباره‌اش به من گفته بودند، اما فراموش کرده بودم. آدم در زندگی جلو می‌رود، مگر نه؟ فیلم‌سازان هر روز در اتاق تدوین با اثر زندگی می‌کنند، یا اگر چیزی نوشته‌اید و خودتان آن را کارگردانی و تولید می‌کنید، دائما با آن در ارتباط هستید، اما دنیای بازیگر بسیار متفاوت است.

البته این آخرین نقشی است که بازی کرده‌ام. بعد از «The Odyssey» در اثر دیگری حضور نداشتم. مشغول نوشتن فیلم‌نامه بوده‌ام و موسیقی هم می‌سازم، بنابراین مدتی در دنیای موسیقی خودم بودم. بازگشت به این فیلم واقعا دل‌نشین است.

به نظر می‌رسد شیوه کار شما با روش نولان تناسب خوبی دارد. او پیش از فیلم‌برداری ارتباط نزدیکی با بازیگران برقرار می‌کند و بعد اجازه می‌دهد آزادانه کارشان را انجام دهند.

کاملا. درعین‌حال، امنیت، احترام و اعتماد هم وجود داشت. هیچ‌وقت یادداشتی از او نگرفتم که به آن باور نداشته باشم. او در آن سکانس‌ها کاملا همراه من بود. گاهی حتی کارگردان‌های درخشان هم نکته‌ای به شما می‌گویند و با خودتان فکر می‌کنید: «واقعا؟ بسیار خب.» آن را انجام می‌دهید و بعد می‌گویید: «حس درستی نداشت»، اما انجامش می‌دهید چون وظیفه‌تان است و امیدوارید کارگردان را راضی کرده باشید.

بااین‌حال، تک‌تک نکته‌ها و راهنمایی‌های کریس کاملا دقیق، مرتبط و درست به نظر می‌رسیدند و من را بهتر می‌کردند. کار کردن با فردی درخشان، شما را هم بهتر می‌کند. اگر به او اعتماد کنید، اجازه دهید راهنمایی‌تان کند و در کاری که انجام می‌دهد درخشان باشد، همه ما بهتر خواهیم شد.

شما بارها نشان داده‌اید یک بازیگر در مدت‌زمان کوتاه حضور روی پرده چه کارهایی می‌تواند انجام دهد. چند سال قبل، در هر دو فیلم «She Said» و «The Whale» تنها یک سکانس داشتید، اما حضورتان انفجاری بود و تمام ترکیب احساسی فیلم را تغییر می‌داد. این چالشی ویژه است که چند بار در مسیر حرفه‌ای‌تان با آن روبه‌رو شده‌اید.

توصیف بسیار زیبایی است. شاید قابل‌اعتماد هستم؟ شاید می‌دانند از پس آن برمی‌آیم. ۱۵۰ درصد توانم را می‌گذارم، اما کاملا آگاهم که همه‌چیز درباره من نیست. شاید نوعی حس کلیسا، خانواده و کنار هم بودن وجود دارد و من هم بار اضافی با خودم نمی‌آورم. با کیف کوچکی از راه می‌رسم، کارم را انجام می‌دهم و بعد می‌روم.

اغلب وارد مسائل دیگر نمی‌شوم. فقط عاشق بازیگری هستم. اگر آن‌قدر خوش‌شانس باشم که نقش اصلی کاترین د مدیچی را در «The Serpent Queen» بازی کنم، یا در «Harlots» حضور داشته باشم و بعد به «Anemone»، نخستین فیلم‌نامه دنیل دی‌لوییس، برسم، دیگر چه می‌خواهم؟ فکر می‌کنم آدم بدی نیستم. می‌آیم، کارم را انجام می‌دهم و با خوشحالی به همین راضی‌ام، ممنونم.

کریستوفر نولان هنگام صحبت درباره «The Odyssey» بارها بر بازی شما تاکید کرده است. برای کسی که بخش بزرگی از عمرش را صرف این حرفه کرده، قرار گرفتن در چنین کانون توجهی پیش از اکران فیلم چه احساسی دارد؟

احساسی‌ام می‌کند. در دوران حرفه‌ای‌ام فرازونشیب‌های زیادی داشته‌ام؛ مدتی کار می‌کنید و بعد مدتی بیکار می‌مانید. به‌خاطر ظاهر و فیزیک بدنی‌تان از شما انتقاد می‌شود. بازی دشواری است.

حتی ملاقات با او هم برایم کافی بود و هر اتفاق دیگری بسیار ویژه و شخصی است. این موضوع تایید می‌کند که در کارم خوب هستم و به آن اهمیت می‌دهم. بسیار سپاسگزارم و این مسئله را کاملا جدی می‌گیرم.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا