برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
اخبار سریال خارجیبررسی

قسمت چهارم فصل دوازدهم «Chicago Med»؛ رقابت ناسالم وو و فراست در روزی پر از اندوه

هالووین در قسمت چهارم فصل دوازدهم «Chicago Med» بیشتر از آنکه با لباس‌های بامزه و شوخی‌های بیمارستانی همراه باشد، بهانه‌ای برای آشکار شدن ترس‌ها، جاه‌طلبی‌ها و زخم‌های شخصیت‌هاست. «Tomorrow, and Tomorrow, and Tomorrow» از یک زایمان دردناک تا بحران خانوادگی دکتر آبرامز و پشت‌پرده تغییرات مدیریتی گفنی حرکت می‌کند، اما پرسش مشترک همه این داستان‌ها روشن است: آدم‌ها وقتی تحت فشار قرار می‌گیرند، از دیگران حمایت می‌کنند یا آن‌ها را کنار می‌زنند؟ رفتار آنی وو با فراست، یکی از صریح‌ترین پاسخ‌های قسمت به همین پرسش است. جزئیات داستان در ادامه فاش می‌شود.

وو زمانی که ریپلی بی‌دلیل با او تند برخورد کرد، حق داشت مقابلش بایستد. بااین‌حال، رفتارهای بعدی‌اش دفاع از او را دشوار کرده و این قسمت، جاه‌طلبی او را به شکلی نشان می‌دهد که دیگر به‌سختی می‌توان آن را صرفا اعتمادبه‌نفس حرفه‌ای دانست. فراست هنوز برای درخواست سمت رزیدنت ارشد مردد است. جدایی ناگهانی نائومی، هم زندگی عاطفی‌اش را متوقف کرده و هم بر انگیزه کاری او سایه انداخته است. دکتر هارت و ریپلی تشویقش می‌کنند به آینده فکر کند، اما وو با تاکید بر کاغذبازی و مسئولیت‌های اداری این سمت، می‌کوشد او را از رقابت منصرف کند.

در ابتدا، ماجرای بیمار خردسال فراست حتی این احتمال را پیش می‌کشد که شاید او واقعا به نتیجه دیگری برسد: اینکه جای مناسبش کنار کودکان است، نه پشت میز مدیریت. کالب با قرمزی شدید بازو به اورژانس می‌آید و درست زمانی که قرار است مرخص شود، علامت تازه‌ای در قفسه سینه‌اش پیدا می‌کند. ادامه بررسی‌ها، فراست و وو را متوجه تغییر رنگ دندان‌های او می‌کند؛ سرنخی که با استفاده از چراغ مخصوص بخش پوست، به شناسایی یک بیماری ژنتیکی قابل‌درمان کمک می‌کند.

فراست در چنین پرونده‌هایی می‌درخشد. ارتباط او با کودکان، به‌خصوص کودکانی که آسیب دیده‌اند، صرفا حاصل مهارت پزشکی نیست؛ گذشته دردناکش باعث شده نسبت به سلامت جسمی و روانی آن‌ها حساس باشد. بنابراین، اگر وو صادقانه درباره دشواری‌های سمت رزیدنت ارشد حرف زده بود، تردید فراست می‌توانست به انتخابی معنادار درباره مسیر شغلی‌اش تبدیل شود. اما وقتی او تشخیص فراست را نزد آرچر به نام خودش مطرح می‌کند، بعد آن را لغزشی ناشی از حواس‌پرتی جلوه می‌دهد و برای همان سمت درخواست می‌دهد، معنای گفت‌وگوی قبلی‌شان عوض می‌شود.

تصمیم نهایی فراست برای تحویل درخواست به دکتر هارت، بیش از آنکه کشف ناگهانی علاقه به مدیریت باشد، واکنشی به این بازی ناعادلانه است. او نمی‌خواهد کسی با حذف حساب‌شده رقیب و تصاحب اعتبار کار دیگران، قدرت بیشتری به دست بیاورد. این انگیزه قابل‌فهم است، اما سریال در ادامه باید نشان دهد فراست خود آن مسئولیت را هم می‌خواهد، نه اینکه فقط برای شکست دادن وو وارد رقابت شده باشد. از طرف دیگر، اگر رفتار وو همین‌قدر آشکار و یک‌بعدی باقی بماند، رقابت آن‌ها ممکن است به‌جای کشمکشی حرفه‌ای، به مجموعه‌ای از کارشکنی‌های قابل‌پیش‌بینی تبدیل شود.

این رقابت کوچک‌تر، بازتابی از بازی قدرت در سطح مدیریت بیمارستان است. شارون گودوین، که حالا به‌عنوان پرستار به گفنی برگشته، در پارکینگ با پیتر ملاقات می‌کند تا درباره دیدارهای پنهانی میراندا اسلون اطلاعات بگیرد. گودوین و چارلز پس از روشن شدن سوءتفاهم‌هایشان، قصد دارند مقابل او بایستند. همراهی پیتر هم اهمیت دارد؛ شخصیتی که اغلب با نگرانی‌های حقوقی و هشدار درباره خطر شکایت شناخته می‌شود، این بار حاضر است برای رساندن حقیقت به شارون، موقعیت خودش را به خطر بیندازد.

هم‌زمان، میراندا ریپلی را به‌عنوان رئیس موقت اورژانس جایگزین آرچر می‌کند. در پایان، اطلاعات تازه پیتر هدف بزرگ‌تر او را روشن می‌کند: میراندا فقط در حال هدایت جست‌وجو برای مدیرعامل آینده نیست؛ خودش آن جایگاه را می‌خواهد. این افشا، کنار زدن شارون و تغییرات اخیر را در چارچوب تازه‌ای قرار می‌دهد. بااین‌حال، هنوز برای قضاوت درباره تمام ابعاد نقشه او زود است. آنچه فعلا نگران‌کننده است، آمیختن تصمیم‌های سازمانی با جاه‌طلبی شخصی و سابقه برخوردهای تلافی‌جویانه اوست؛ همان الگویی که در مقیاسی کوچک‌تر، در رفتار وو هم دیده می‌شود.

سنگین‌ترین بخش عاطفی قسمت اما به هانا اشر تعلق دارد. او و کای‌تاناکا زنی باردار را درمان می‌کنند که پس از زمین خوردن، به سزارین اضطراری نیاز دارد. نوزاد به دنیا می‌آید، اما بلافاصله دچار مشکل می‌شود و مادر نیز خون‌ریزی می‌کند. تلاش هم‌زمان تیم برای نجات هر دو، پس از بیست دقیقه احیای نوزاد به پایان تلخی می‌رسد: مادر زنده می‌ماند، اما دخترش نه.

همچنین بخوانید...
جدایی کریستن هگر " Kristen Hager " از سریال Chicago Med !

صحنه اعلام خبر و سپردن نوزاد به آغوش والدین، بدون نیاز به اغراق، دردناک است. اشر برای نگه داشتن اشک‌هایش نگاهش را برمی‌گرداند، اما همین واکنش انسانی بعدا او را به سرزنش خودش می‌کشاند. مادر شدن و داشتن میبل، ظاهرا فاصله حرفه‌ای او با چنین فقدانی را کمتر کرده است. آرچر روی پشت‌بام کنارش می‌نشیند و از تجربه مرگ یک بیمار نوزاد پس از تولد پسر خودش می‌گوید. حمایت او در اینجا بر تجربه مشترک تکیه دارد، نه نصیحت از بالا؛ به هانا یادآوری می‌کند نشان دادن احساسات به معنای کوتاهی در انجام وظیفه نیست.

فراموشی موقت مادر، تلخی این پرونده را بیشتر می‌کند. او پس از بیدار شدن به یاد نمی‌آورد چه اتفاقی برای خودش و کودکش افتاده و تا بهتر شدن حافظه‌اش، ممکن است دوباره توضیح‌ها را فراموش کند. در نتیجه، اندوهی که برای دیگران یک بار آغاز شده، برای او بارها از نو سر می‌رسد. پایان خانگی اشر و آرچر، با لباس‌های هالووین متعددی که برای میبل آماده شده‌اند، این رنج را پاک نمی‌کند؛ فقط فرصتی برای پناه گرفتن پس از یک روز طاقت‌فرسا می‌سازد. حتی اگر رابطه عاشقانه آن‌ها برای همه مخاطبان قانع‌کننده نباشد، حمایت آرچر در این قسمت موثر است.

دکتر آبرامز نیز با موقعیتی روبه‌رو می‌شود که دانش و اقتدار پزشکی‌اش برای حل آن کافی نیست. دخترش، لوسی، مادرش سینتیا را به بیمارستان آورده است. سینتیا به‌دلیل سوند دچار عفونت کلیه شده، اما چارلز در رفتار لوسی نشانه‌های نگران‌کننده‌ای می‌بیند. او هم روی دکترایش کار می‌کند و هم مراقبت از مادر را بر عهده دارد؛ فشاری که ظاهرا بیش از توانش شده است.

آبرامز ابتدا در برابر نگرانی چارلز مقاومت می‌کند، اما حمله پانیک لوسی نشان می‌دهد مسئله را نمی‌توان نادیده گرفت. چارلز به آرام شدن او کمک می‌کند و سپس احتمال اختلال وسواس فکری‌عملی را مطرح می‌سازد و درمان در یک مرکز تخصصی را پیشنهاد می‌دهد. نکته درست این داستان، جدا نگه داشتن مشاهده اولیه، بحران و ارزیابی بالینی است. قسمت همچنین نشان می‌دهد حتی پزشکی باتجربه ممکن است برای پذیرفتن نیاز فرزندش به کمک، زمان بخواهد.

چهره نرم‌تر آبرامز شاید بخشی از تندی و طنز گزنده‌ای را کم‌رنگ کند که او را به شخصیتی متمایز تبدیل کرده بود، اما پذیرش محدودیت‌هایش، رشد قابل‌باوری برای اوست. مهم‌ترین قدمش هم تلاش برای حل کردن همه‌چیز نیست؛ قبول می‌کند مراقبت از سینتیا را بر عهده بگیرد تا لوسی بتواند به خودش رسیدگی کند. این بار، اختلاف‌های قدیمی او و همسر سابقش باید در برابر نیاز دخترشان کنار بروند.

بازگشت دنیس واشینگتن، رابطه گذشته شارون را نیز دوباره وارد داستان می‌کند. او برای بررسی وضعیت نارا، بیماری که برای پیوند آماده می‌شود، به بیمارستان می‌آید. نمونه‌برداری نشان می‌دهد نوع سرطان او با تشخیص اولیه متفاوت است و امکان درمان قطعی دارد؛ خبری امیدوارکننده در میان پرونده‌های تلخ این روز. بااین‌حال، همسر نارا پیش از تشخیص سرطان قصد جدایی داشته و حالا نمی‌داند با بهتر شدن وضعیت او چه تصمیمی بگیرد. توصیه شارون که لازم نیست همین حالا درباره آینده تصمیم بگیرد، به‌درستی میان حمایت از بیمار و حق انتخاب شریک زندگی‌اش تعادل برقرار می‌کند.

دنیس هم بابت پایان رابطه‌شان عذرخواهی می‌کند و می‌گوید هنوز شارون را دوست دارد، اما واکنش او نشانه روشنی از تمایل به شروع دوباره ندارد. همکاری این دو در پرونده نارا، در این قسمت قانع‌کننده‌تر از احتمال احیای رابطه عاشقانه‌شان است.

«Tomorrow, and Tomorrow, and Tomorrow» زمانی موفق‌تر است که به شخصیت‌ها اجازه می‌دهد محدودیت یا نیاز خود را بپذیرند: اشر اندوهش را، آبرامز ناتوانی‌اش در کمک مستقیم به دخترش را و لوسی ضرورت مراقبت از خودش را. در مقابل، وو و میراندا برای پیش رفتن، دیگران را به مانع تبدیل می‌کنند. این تقابل، به داستان‌های پراکنده قسمت انسجام می‌دهد. حالا رقابت فراست و وو و هدف تازه آشکارشده میراندا می‌توانند مسیر فصل را جلو ببرند؛ به شرط آنکه سریال به همان اندازه که کارشکنی‌ها را نشان می‌دهد، برای انگیزه‌ها و پیامدهایشان هم عمق قائل شود.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا