مارگریتا بوئنکریستیانی؛ چهره آیندهدار «آکادمی مینروا» از رویای بازیگری تا صحنه جهانی
بازیگر جوان نقش کامیلا، با نخستین حضورش در یک سریال نتفلیکس، فرصتی برای دیدهشدن در سراسر جهان پیدا کرده است؛ اما پشت این ورود پررنگ، سالها علاقه به سینما، تجربه مدلینگ و آزمونهای متعدد بازیگری قرار دارد.

گاهی یک نقش میتواند فاصله میان «چهرهای تازه» و «نامی که باید به خاطر سپرد» را کوتاه کند. برای مارگریتا بوئنکریستیانی (Margherita Buoncristiani)، کامیلا در سریال «آکادمی مینروا» چنین فرصتی است؛ دختری مغرور از خانوادهای ثروتمند که وارد مدرسهای نظامی میشود و بهتدریج، پشت ظاهر سرکش او، تنهایی و نیاز به دوستداشتهشدن آشکار میشود.
این بازیگر ۲۴ساله اهل ورونا، پس از نخستین تجربه سینماییاش در فیلم «یک روز دیگر با هم» (Un altro giorno insieme)، اکنون با «مینروا ـ مدرسه» (Minerva – La Scuola) به مخاطبان بینالمللی معرفی شده است. سریالی که از ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ در نتفلیکس منتشر شده و برای او، سکوی پرتابی به دنیایی بسیار بزرگتر از تجربههای پیشینش به شمار میرود.
حضور در نتفلیکس، مسیر شناختهشدن جهانی او را بهیکباره باز کرده است؛ هرچند برای سنجش میزان محبوبیتش هنوز باید به استقبال مخاطبان و ادامه مسیر کاریاش نگاه کرد. آنچه همین حالا جلب توجه میکند، تضاد میان آرامش و سنجیدگی او در گفتوگوها و شخصیتی است که مقابل دوربین جان میگیرد: کامیلا تند، متکبر و معترض است؛ مارگریتا، در حرفهایش، حساس، کنجکاو و مشتاق یادگرفتن.
اولین صحنه، سالن خانه بود

علاقه بوئنکریستیانی به بازیگری از جایی بسیار دورتر از تستهای «مینروا» آغاز شده است؛ از خانهای که در آن، سینما و اجرا بخشی از زندگی روزمره بود. پدرش فیلمدوست بود و مادرش، که سابقه باله داشت، لباسهایی در کمد نگه میداشت که برای دختر کوچک خانواده به وسایل نمایش تبدیل میشدند.
او در مرور نخستین خاطراتش از سینما میگوید:
«از بچگی خلاق بودم و مدام لباس عوض میکردم. مادرم بالرین بود و لباسهای بالهاش را میپوشیدم و جلوی پدر و مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم نمایش اجرا میکردم. گاهی هم صحنههایی را از فیلمها و سریالهایی که میدیدم تقلید میکردم. پدرم تقریباً هر شب یک فیلم میدید؛ برای همین همیشه با سینما سروکار داشتم.»
این علاقه کودکانه، البته بدون تلاش به یک نقش مهم تبدیل نشد. او برای رسیدن به کامیلا، تستهای متعددی داد و چند بار برای ارزیابی دوباره دعوت شد:
«این اولین پروژه واقعاً مهم من بود. گرفتن نقش اصلاً آسان نبود؛ کلی تست دادم و چند بار دوباره صدایم کردند. بالاخره شد و تجربه فوقالعادهای بود.»
از بیرون، دیدهشدن یک بازیگر تازه ممکن است ناگهانی به نظر برسد؛ اما پشت آن لحظه، معمولاً مسیری هست که تماشاگر نمیبیند.
کامیلا؛ دختری که ثروت، تنهاییاش را پنهان میکند

در «آکادمی مینروا»، کامیلا از دنیای مرفه میلان به محیطی فرستاده میشود که در آن خبری از امتیازهای همیشگی زندگیاش نیست. پدر قاضیاش تصمیم گرفته مدرسه نظامی او را «سر به راه» کند؛ تصمیمی که کامیلا در آغاز، بیشتر تنبیه میبیند تا فرصت.
بااینحال، مارگریتا بوئنکریستیانی (Margherita Buoncristiani) شخصیتش را به برچسب «دختر پولدار و لوس» محدود نمیکند:
«کامیلا سرکش، لوس و خیلی مغرور است، اما در عین حال خیلی هم تنهاست. پدرش او را به مدرسه میفرستد تا منضبط شود. این سرکشی باعث شده نسبت به زندگی و خانوادهای که عملاً کنارش نیست، برخورد تندی داشته باشد.»
برای بازیگر، ورود به چنین شخصیتی آسان نبوده؛ چون به گفته خودش، از نظر عاطفی فاصله زیادی با کامیلا دارد:
«من برخلاف کامیلا هستم. شاید در ظاهر گاهی سطحی یا مغرور به نظر برسم، ولی واقعاً اینطور نیستم؛ مخصوصاً از نظر حساسیت و مهربانی. بااینحال، در طول سریال توانستم همین ویژگیهای خودم را وارد شخصیت کنم.»
نکته جذاب نقش، همین حرکت از فاصله به نزدیکی است. بوئنکریستیانی ابتدا باید غروری را بازی کند که متعلق به خودش نیست، سپس اجازه بدهد عاطفهای آشناتر از زیر آن بیرون بیاید. به روایت او، سریال بهتدریج تصویری را که از کامیلا ساخته، تغییر میدهد:
«لوسبودن برچسبی است که کامیلا با خودش میآورد، اما داستان کمکم آن را کاملاً کنار میزند. میفهمیم آدم خوبی است، دیگران را درک میکند، رؤیا و هدف دارد و به دوستی اهمیت میدهد. با یک نقاب وارد قصه میشود و این نقاب آرامآرام فرو میریزد.»
این دوگانگی، ظرفیت خوبی برای معرفی یک بازیگر جوان است: فرصتی برای اجرای همزمان تندی و لطافت، بدون آنکه یکی دیگری را بیاعتبار کند.
پدری که نیست، اما قضاوتش همهجا هست

یکی از مهمترین نیروهای شکلدهنده کامیلا، ترس از قضاوت پدر است. او حتی وقتی حضور ندارد، بر تصمیمها و احساسات دخترش سایه میاندازد.
بوئنکریستیانی به صحنهای در قسمت دوم اشاره میکند که کامیلا از مدرسه فرار میکند، به کافهای در محله اسپانیاییهای ناپل میرسد و تلفنی به پدرش میگوید دیگر توان ادامهدادن ندارد. پاسخ پدر، بهجای دلگرمی، تأیید همان شکست است: او از ابتدا انتظار داشته دخترش دوام نیاورد و به همین دلیل، راننده را در ناپل نگه داشته است.
این سکانس برای بازیگر معنای شخصی ویژهای هم دارد:
«این اولین صحنهای بود که در زندگیام جلوی دوربین بازی کردم. لحظه خیلی دردناکی است؛ انگار کامیلا دارد تسلیم میشود. آنجا میبینیم قضاوت پدرش چقدر او را ناامید میکند.»
در ادامه داستان، گفتوگوی دیگری میان پدر و دختر نشان میدهد که توازن این رابطه تغییر کرده است. کامیلا دیگر فقط برای فرار از داوری پدر تصمیم نمیگیرد؛ هدف خودش اهمیت پیدا میکند. بلوغ او، بیش از آنکه صرفاً یادگرفتن اطاعت باشد، پیدا کردن صدای شخصیاش است.
یونیفرم یکسان، احساسات متفاوت

«مینروا» در محیطی روایت میشود که تلفن همراه و لباس شخصی در آن ممنوع است و روابط عاشقانه نیز جایی در مقررات ندارد. بخش اصلی فیلمبرداری در کاخ پورتچی در نزدیکی ناپل و ویلای کامپولیتو در ارکولانو انجام شده؛ مکانهایی که به فضای رسمی و باشکوه مدرسه هویت بصری دادهاند.
بوئنکریستیانی میگوید حضور در چنین مدرسهای برای خودش هم دشوار بود، اما تجربهاش را جذاب میداند:
«من خیلی بلندپرواز و مصمم هستم، پس قطعاً چالش بزرگی میشد. ولی راستش دوست داشتم تجربهای را که کامیلا داشت، واقعاً زندگی کنم.»
از نگاه او، قواعد سخت مدرسه فرصتی ایجاد میکنند تا نوجوانان از سرعت زندگی روزمره و نمایش مداوم خود در شبکههای اجتماعی فاصله بگیرند و بیشتر به روابط واقعی توجه کنند. او یکسانبودن یونیفرم و مقررات را نیز نشانهای از برابری میبیند؛ البته این برداشت به معنای محوشدن تفاوتها و کشمکشهای انسانی نیست، همان چیزی که داستان از آن تغذیه میکند.
با لحنی شوخ هم اضافه میکند:
«فکر میکنم شش ماه مدرسه نظامی ـ بیشتر نه! ـ شاید برای همه بد نباشد؛ فقط برای اینکه کمی واقعبینتر شویم.»
برای آمادهسازی نقشها، یک مربی با سابقه نظامی به بازیگران آموزش داده است؛ از سلامدادن و طرز ایستادن تا شیوه صحبتکردن، پوشیدن یونیفرم و قرار دادن کلاه.
«برای من این بخش از همه جالبتر و لذتبخشتر بود. هیچ شناختی از زبان نظامی یا شمشیربازی نداشتم. یادگرفتن چیزهای تازه واقعاً خوش میگذشت.»
و وقتی احساسات را نمیتوان آشکارا بیان کرد، ابزار بازیگری ظریفتر میشود. پاسخ او درباره نمایش عشق در این فضای ممنوعه کوتاه است:
«با نگاهها هم میشود نشانش داد. چشمها آینه ما هستند.»
از مدلینگ تا دانشگاه؛ زندگی فقط یک مسیر ندارد

پیش از ورود جدی به بازیگری، بوئنکریستیانی از ۱۷سالگی در مدلینگ فعالیت داشته است. چون قدش با معیار رایج این حرفه مطابقت نداشته، بیشتر در تبلیغات زیبایی و عکسهای نزدیک از چهره کار کرده؛ تجربهای که به گفته خودش، مثبت بوده و به اعتمادبهنفس و شناخت هویتش کمک کرده است.
اما زندگی او به دوربین محدود نمیشود. در زمان این گفتوگوها، دانشجوی سال سوم رشته تغذیه در لندن بوده و میخواهد تحصیل را ادامه بدهد. علاقه به تغذیه، سلامت، آشپزی و تجربهکردن غذاهای تازه، برایش صرفاً راهی جایگزین در صورت پیشنرفتن بازیگری نیست:
«درسخواندن برای من نقشه جایگزین نیست. این دنیایی است که واقعاً دوستش دارم و میخواهم ادامهاش بدهم. بعد از کارشناسی، دوست دارم فوقلیسانس بخوانم؛ حتی برای بیشتر دانستن درباره چیزی که به آن علاقه دارم، در کنار سینما.»
این نگاه، تصویر امیدوارکنندهای از یک بازیگر تازهکار میسازد: کسی که بلندپروازی حرفهای دارد، اما نمیخواهد تمام هویتش را به نتیجه یک نقش گره بزند.
رویای یک نقش اکشن، به زبان انگلیسی

مارگریتا بوئنکریستیانی (Margherita Buoncristiani) برای آینده بازیگریاش افقی بینالمللی میبیند. ماتیلدا د آنجلیس از چهرههایی است که الهامش میدهد و دوست دارد مسیری مشابه او در پروژههای خارج از ایتالیا تجربه کند. از اسکارلت جوهانسون و بردلی کوپر نیز بهعنوان هنرمندان الهامبخش نام میبرد.
رویای مشخصش، اما حالوهوایی متفاوت با کامیلا دارد:
«خیلی دوست دارم به زبان انگلیسی بازی کنم و در یک فیلم اکشن باشم؛ مثلاً چیزی شبیه لارا کرافت.»
در سلیقه سینماییاش هم تنوع دیده میشود؛ از «زنان کوچک»، که بارها تماشایش کرده، تا فیلمهای بونگ جونهو و آثاری چون «او»، «افترسان» و «زندگیهای گذشته». بهویژه به شخصیتهایی علاقه دارد که پس از پایان فیلم، همچنان در ذهن تماشاگر زندگی میکنند؛ همان کیفیتی که یک بازیگر جوان میتواند برای رسیدن به آن تلاش کند.
«عجله نکن؛ مسیر را باور کن»

در میان حرفهای او، دو احساس کنار هم قرار میگیرند: میل شدید به پیشرفتن و ترس از گذشت زمان. میگوید ذهن، خلاقیت و جاهطلبیاش سریع حرکت میکنند و نگران است بعضی فرصتها بگذرند و بعدها حسرتشان باقی بماند. بااینحال، توصیهاش به مخاطبان «مینروا» دقیقاً پرهیز از شتابزدگی است:
«عجله نکنید. باید باور داشته باشید، مصمم باشید و بدانید چه میخواهید، اما این نباید به اضطراب تبدیل شود؛ انگار اگر به یک هدف نرسیدید، شکست خوردهاید. به مسیر اعتماد کنید؛ هر چیزی زمان خودش را دارد.»
بزرگترین سرکشی شخصیاش نیز نه زیرپاگذاشتن یک قانون، بلکه پذیرفتن مقداری عدم قطعیت است:
«شاید بزرگترین سرکشی من این بوده که تصمیم گرفتهام برنامه زندگیام بیش از حد دقیق نباشد. دارم یاد میگیرم به چیزهایی که کنجکاوم میکنند اعتماد کنم و اجازه بدهم بعضی اتفاقها بیفتند، بهجای اینکه همیشه بخواهم همهچیز را پیشبینی و کنترل کنم.»
این پذیرش، در تعریف او از راحتبودن با خودش هم دیده میشود:
«یعنی نسخهای از خودم باشم که برای خودم درست است، نه برای دیگران. قبول کنم که میتوانم هم بااعتمادبهنفس باشم و هم شکننده؛ هم خوشحال و هم غمگین؛ اجتماعی باشم و گاهی هم تنهایی بخواهم.»
«آکادمی مینروا» برای بوئنکریستیانی آغاز یک فرصت بزرگ است، نه پایان مسیر. کامیلا امکان دیدهشدن جهانی را در اختیارش گذاشته و ترکیب کنجکاوی، پشتکار و اشتیاق به یادگیری، او را به چهرهای آیندهدار تبدیل میکند که ارزش دنبالکردن دارد.
وقتی از مکان خوشحالیاش میپرسند، پاسخ او میان دو تصویر حرکت میکند: پرواز به مقصدی ناشناخته و حضور در صحنه فیلمبرداری. برای بازیگری که تازه درهای جهان به رویش باز شده، این دو تصویر چندان از هم دور نیستند؛ هر دو، شروع یک ماجرای تازهاند.






