«یک خانواده خوشبخت» (A Happy Family)؛ مادری در جنگ با سیستم یا با خودش؟

«یک خانواده خوشبخت» (A Happy Family) از آن فیلمهایی است که زیر پوست روایتشان، فیلم بهتر و جسورانهتری پنهان شده؛ فیلمی که گاهی سرش را از میان صحنهها بیرون میآورد، توجه مخاطب را جلب میکند و بعد دوباره پشت یک ملودرام آشنا گم میشود. نخستین فیلم بلند مستقل یان-اریک مک که بهعنوان اولین اثر سوئیسی حاضر در بخش رقابتی گوی بلورین جشنواره کارلووی واری معرفی شده، روی کاغذ ظرفیت یک درام اجتماعی تکاندهنده را دارد: مادری تنها، دو کودک، فشار اقتصادی و دستگاهی حمایتی که باید میان حق مادر و امنیت فرزندان تصمیم بگیرد. مشکل اینجاست که فیلم بهجای کندوکاو در این موقعیت پیچیده، مرتب میان درام اجتماعی، کمدی تلخ، تریلر فرار و ماجرایی نامتعارف تغییر مسیر میدهد.
نیکول «نیکی» هوفر با بازی آنا شینز، مادری است که ظاهراً هیچ کاری را درست و بهموقع انجام نمیدهد. صبحانه دیر آماده میشود، غذای بچهها نامناسب است، کوچکترین فرزندش لباس کافی ندارد و دختر بزرگتر، لئونی، ناچار است مسئولیتهایی فراتر از سنش بپذیرد. نیکی همزمان در یک مرکز رختشویی و یک بار کار میکند، زیر بار بدهی است و به دلایلی که فیلم چندان توضیحشان نمیدهد، این ماراتن فرساینده را بهتنهایی میدود. بنابراین حضور مداوم خدمات حمایت از کودکان در زندگی او نه یک تهدید کاملاً بیمنطق، بلکه واکنشی قابلفهم به مجموعهای از نشانههای نگرانکننده است.
فیلم از همان دیدار ابتدایی با مددکار اجتماعی، تناقض اصلی نیکی را آشکار میکند. تردیدی نیست که او فرزندانش را دوست دارد، اما همین مادر عاشق، غلات صبحانه را بدون شیر مقابل مأمور خدمات اجتماعی میگذارد؛ آن هم در شرایطی که قبلاً چندین بار زیر نظر بوده و درباره سوءتغذیه و افت تمرکز فرزند کوچکترش هشدار گرفته است. چنین جزئیاتی میتوانستند پایه یک شخصیتپردازی پیچیده باشند: زنی که محبتش واقعی است، اما توانایی یا بلوغ لازم برای تبدیل آن محبت به مراقبتی امن را ندارد. A Happy Family گاهی به این برداشت نزدیک میشود، ولی درست در لحظهای که باید آن را جدی بگیرد، مسیر دیگری انتخاب میکند.
بحران اصلی با آتشسوزی آپارتمان در غیاب نیکی شکل میگیرد. بچهها جان سالم به در میبرند، اما دولت آنها را به خانوادهای دیگر میسپارد. واکنش نیکی در جلسه با مددکاران، یکی از مهمترین نشانههای فقدان خودآگاهی اوست. میگوید تماس اضطراری دخترش را ندیده، چون باتری موبایلش تمام شده بود؛ سپس تقصیر را گردن بچهها میاندازد که پیشتر با تلفن بازی کردهاند. انتظار میرود فیلم این لحظه را بشکافد و نشان دهد چرا نیکی مسئولیت رفتارهایش را نمیپذیرد، اما صحنه با ضرباهنگی کمیک و حمله ناگهانی او به یکی از مددکاران تمام میشود. گویی فیلم بیش از معنای رفتار نیکی، به هیجان و غافلگیری حاصل از آن علاقه دارد.
از اینجا «یک خانواده خوشبخت» به مأموریت شتابزده نیکی برای پیدا کردن لئونی و جیمی تبدیل میشود؛ مأموریتی که با ورود مخفیانه به ساختمان، تغییر ظاهر، نزدیک شدن به مدرسه فرزندان و در نهایت ربودن آنها پیش میرود. او حتی با ماتیاس آشنا میشود؛ مردی که به این غریبه اجازه میدهد روی کاناپه خانهاش بخوابد. فیلم بیشتر این اتفاقات را جدی و گاه شیرین روایت میکند، در حالی که رفتار نیکی روزبهروز پرخطرتر میشود. موسیقی شوم در بعضی لحظات هشدار میدهد که این اشتیاق مادرانه ممکن است به فاجعه ختم شود، اما روایت دوباره اعمال او را همچون ماجراجویی زنی سرسخت و دوستداشتنی عرضه میکند. این دو نگاه هیچگاه کاملاً با هم آشتی نمیکنند.
فیلمنامه، نوشته آنا شینز، نیکیتا آفاناسیف، ایوا کینهولز و یان-اریک مک، فقر را عامل سوق دادن آدمها به مرزهای خطرناک معرفی میکند. این گزاره در ذات خود قابل دفاع است، اما آنچه روی پرده میبینیم، فقط نتیجه فشار اقتصادی نیست. تصمیمهای عجولانه، خشم کنترلنشده، خودمحوری و ناتوانی نیکی در سنجیدن عواقب رفتارش نیز سهم بزرگی در سقوط او دارند. فیلم نمیتواند همزمان این ویژگیها را نمایش دهد و بعد تقریباً تمام تقصیر را متوجه وضعیت اقتصادی کند. در نتیجه، نیکی گاه به کلیشه «مادر زحمتکش طبقه کارگر با قلبی طلایی» نزدیک میشود؛ زنی که هر خطایش صرفاً نتیجه ناآگاهی یا بدشانسی فرض میشود.
در این زمینه، «آبنباتچوبی» ساخته دیزی-می هادسون نمونه منسجمتری است؛ اثری که شخصیت زن خود را انسانی و همزمان مسئلهدار میبیند و بحران فردی او را بدون پاک کردن مسئولیت شخصیاش، در بافت اقتصادی و اجتماعی بزرگتری قرار میدهد. یک خانواده خوشبخت اما نه کاملاً نقد سیستم است و نه یک مطالعه شخصیتی بیرحمانه و دقیق. حتی وقتی فرزندان نیکی آرامش و لذتهای کوچک زندگی تازهشان را کشف میکنند و به آشفتگی رفتار مادرشان پی میبرند، فیلم از دنبال کردن پیامد دردناک این شناخت عقب میکشد. اتفاقاً همین فاصله گرفتن بچهها از نیکی، صادقانهترین و اندوهبارترین بخش داستان است.
آنچه فیلم را سرپا نگه میدارد، بازی آنا شینز است. او به نیکی انرژی، آسیبپذیری و خشمی میبخشد که اجازه نمیدهد شخصیت به یک تیپ ساده تقلیل پیدا کند. شینز کاری میکند که حتی هنگام مخالفت با تصمیمهای نیکی، درماندگی و میل واقعی او برای نزدیک ماندن به فرزندانش را حس کنیم. نیکی به لطف بازی او، نه قدیس است و نه هیولا؛ انسانی است که عشق دارد، اما عشقش همیشه شکل درستی پیدا نمیکند.
فیلمبرداری یونس روی ایمر، که «درهمشکننده سیستم» را نیز در کارنامه دارد، با طبیعتگرایی و توجه به تغییرات ظریف خلقوخو، سویه بصری قابلتوجهی به فیلم میدهد. سوئیس در بیشتر زمان اثر، نه سرزمین کارتپستالی کوهها، بلکه محیطی تاریک، سرد و متعلق به طبقه کارگر است. قابها تنها نزدیک پایان به سوی مناظر باز کوهستانی نفس میکشند. طراحی صدا و موسیقی نیز ضرباهنگ بالایی ایجاد میکنند، هرچند گاهی بهجای روشن کردن موضع فیلم، تناقض لحن آن را بیشتر نشان میدهند.
A Happy Family خوشبختانه به یک اثر صرفاً اشکانگیز تبدیل نمیشود و در برخوردهای نیکی با آدمهای مسیر، رگههایی از مهربانی انسانی پیدا میکند. بااینحال، پایان خوشبینانه و پیام «بالاخره همهچیز درست میشود» با مسیری که داستان پیموده سازگار نیست. حاصل، درامی حضانتی با بازی مرکزی قدرتمند و تصاویری دقیق است که جرئت نمیکند پرسش دشوار خود را تا انتها دنبال کند: آیا دوست داشتن فرزند، بدون پذیرش مسئولیت و درک امنیت او، برای مادر بودن کافی است؟ «یک خانواده خوشبخت» این سوال مهم را مطرح میکند، اما درست زمانی که باید پاسخش را بجوید، به امیدواری پناه میبرد.





