بررسی فیلم «تمام میشود» (It Ends)؛ جادهای که از زندگی هم بیپایانتر است

فیلم «تمام میشود» (It Ends) در نگاه اول با یک ایدهی آشنا شروع میشود: چهار دوست جوان سوار خودرو میشوند تا در دل شب چیزی برای خوردن پیدا کنند، اما مسیری که جیپیاس به آنها نشان میدهد، به جادهای بیانتها در میان جنگل ختم میشود. جاده نه خروجی دارد، نه دوربرگردان و نه حتی نشانهای از پایان. هر بار که خودرو متوقف میشود، گروهی از آدمهای وحشتزده و درمانده از جنگل بیرون میریزند و با هجوم به ماشین، برای ورود یا کمکگرفتن التماس میکنند. بنابراین چهار دوست فقط یک انتخاب دارند: حرکتکردن. نه برای رسیدن به مقصدی مشخص، بلکه برای فرار از چیزی که نمیدانند چیست.
همین ایدهی ساده، در نخستین تجربهی بلند الکساندر اولوم، به بستری برای بررسی اضطراب نسل جوان تبدیل میشود؛ نسلی که بعد از پایان دانشگاه، بهجای ورود به آیندهای روشن، با مسیری مبهم، فرسودهکننده و ظاهراً بیانتها روبهروست. جیمز، دی، فیشر و تایلر تازه فارغالتحصیل شدهاند و هنوز نمیدانند قرار است با زندگیشان چه کنند. سفر کوتاه و دوستانهی آنها خیلی زود به تصویری اغراقشده اما قابللمس از زندگی پس از دانشگاه تبدیل میشود: حرکت مداوم بدون آنکه واقعاً به جایی برسند.
جیمز با بازی فاینهاس یون، عقلگراترین و در عین حال سرکوبشدهترین عضو گروه است. او میخواهد برای هر اتفاق توضیحی پیدا کند، هر احتمال را بررسی کند و از دل این کابوس، الگویی منطقی بیرون بکشد. جیمز با احساسات صادقانه راحت نیست و حتی در موقعیتهای بحرانی هم ترجیح میدهد با تحلیل و نظریهپردازی خودش را کنترل کند. اما جادهی بیپایان دقیقاً جایی است که منطق معمول از کار میافتد. هرچه بیشتر تلاش میکند پاسخی پیدا کند، بیشتر در دام وسواس و ناامیدی گرفتار میشود.
در مقابل، دی با بازی آکیرا جکسون، شخصیتی است که آسیبپذیریاش را دیرتر آشکار میکند. او در ظاهر همراه و سازگار است، اما ترس از آینده و ناتوانی در تصمیمگیری، فشار زیادی بر او وارد کرده است. اعتراف دی دربارهی تلاش برای خودکشی، فضای دوستانهی میان چهار نفر را ناگهان سنگین میکند. این اعتراف نشان میدهد وحشت فیلم فقط از جنگل، آدمهای گمشده یا جادهی مرموز نمیآید؛ تاریکی اصلی از ذهن خود شخصیتها سرچشمه میگیرد. دی پیش از آنکه در این جاده گرفتار شود، در زندگی واقعی هم احساس میکرد راه خروجی ندارد.
فیشر با بازی نوآ تات، نقطهی مقابل جیمز است. او شوخطبع، پرانرژی و مهربان است و تلاش میکند حتی در عجیبترین شرایط، چیزی برای خندیدن پیدا کند. بازیهای خیالی، بحثهای بیربط و شوخی دربارهی اینکه یک مرد مسلح میتواند پنجاه شاهین را شکست دهد، فقط برای سرگرمی نیستند؛ این رفتارها راهی برای زندهماندن روانیاند. همانطور که گروه برای خودرو برنامهی نوبتی رانندگی، توقفهای کوتاه و سرگرمیهای مختلف میسازد، شوخیهای فیشر هم تلاشی است برای اینکه کابوس، کاملاً بر زندگی آنها مسلط نشود.
تایلر با بازی میچل کول، جدیتر و منزویتر از بقیه است. او که سابقهی آموزش نظامی دارد، ابتدا پشت فرمان نوعی اقتدار و کنترل از خود نشان میدهد، اما خیلی زود مشخص میشود خودش نیز از نظر عاطفی با دیگران فاصله دارد. تایلر حتی رابطهای عاشقانه را فقط به این دلیل تمام کرده که طرف مقابل پیشنهاد رفتن به مزرعهی کدو تنبل داده بود؛ پیشنهادی که از نظر او بیش از حد بیاهمیت و دور از هدفهای جدی زندگی بوده است. این جزئیات به ظاهر خندهدار، در واقع تصویری از ناتوانی او در صمیمیشدن و پذیرفتن سادگیهای زندگی هستند.
یکی از هوشمندانهترین تصمیمهای اولوم این است که خودرو را به صحنهی اصلی فیلم تبدیل میکند. دوربین بیشتر اوقات در فضای محدود ماشین باقی میماند و تماشاگر، مثل مسافری دیگر، کنار شخصیتها محبوس میشود. خودرو ابتدا وسیلهای برای رسیدن به مقصد است، اما کمکم به اتاقی متحرک، پناهگاه، زندان و حتی تمام جهان شخصیتها تبدیل میشود. آنها روی بخشهای داخلی ماشین با ماژیک تختهپاککن مینویسند و نقاشی میکنند؛ چیزی میان دیوارهای یک آسایشگاه روانی و دفترچهی خاطرات گروهی. این تغییر، نشان میدهد آدمها حتی در دل کابوس نیز تلاش میکنند محیط خود را شخصی و قابلتحمل کنند.
«تمام میشود» بیش از آنکه یک فیلم ترسناک سنتی باشد، درام روانشناختی و سوررئالیستیای دربارهی انتظار است. خبری از جامپاسکرهای فراوان، خشونت تصویری یا ترس دائمی از مرگ نیست. ترس فیلم از این پرسش میآید که اگر زندگی ادامه پیدا کند اما هیچ اتفاقی تغییر نکند، چه؟ خودرو بنزین تمام نمیکند، مسافران گرسنه و خسته نمیشوند و حتی بدن فیشر پس از آسیبدیدن بهبود پیدا میکند. مرگ از آنها گرفته نشده؛ چیزی ترسناکتر از آن، یعنی امکان پایاننداشتن، به آنها تحمیل شده است.
از این نظر، فیلم یادآور «در بسته» ژان پل سارتر است؛ با این تفاوت که جهنم اینبار اتاقی بسته نیست، بلکه جادهای باز و بیپایان است. همچنین میتوان رگههایی از «روز موشخرما» و «برکرز» را در آن دید، اما اولوم از طنز و تکرار نه برای ساختن سرگرمی، بلکه برای نشاندادن فرسودگی استفاده میکند. هر روز شبیه روز قبل است و همین یکنواختی بهتدریج از هر هیولایی تهدیدکنندهتر میشود.
بااینحال، فیلم در شخصیتپردازی همیشه به اندازهی ایدهی مرکزیاش موفق نیست. گفتوگوها طبیعی و شبیه حرفزدن دوستان جوان امروزیاند، اما گاهی احساس میشود شخصیتها بیشتر نمایندهی اضطرابهای نسل زد هستند تا انسانهایی کاملاً شکلگرفته با گذشته و روابط عمیق. جیمز بیش از همه فرصت تحول پیدا میکند، اما دیگران همیشه به اندازهی ظرفیت ایدههایشان پرداخت نمیشوند. بعضی شوخیها نیز ممکن است خیلی زود تاریخ مصرفشان تمام شود.
پایانبندی فیلم، مهمترین و بحثبرانگیزترین انتخاب آن است. پس از بیش از یک میلیون مایل رانندگی، جیمز سرانجام به انتهای جاده میرسد؛ جایی که تابلویی ساده با عبارت «جاده تمام میشود» قرار دارد. اما پایان، پاسخ روشنی ارائه نمیکند. جیمز پس از خوردن شکلاتی که پیشتر تصمیم گرفته بود آن را نگه دارد، گریه میکند، فریاد میزند و دوباره پشت فرمان مینشیند. او نه پیروز شده و نه نجات پیدا کرده است؛ فقط فهمیده که رسیدن به پایان، لزوماً به معنای رهایی نیست.
در نهایت، It Ends فیلمی کمهزینه اما بلندپرواز است که بهجای ساختن هیولایی بیرونی، از اضطراب، افسردگی و ترس از آینده هیولایی میسازد. شاید برخی تماشاگران از پایان مبهم یا ریتم حسابشدهی آن ناامید شوند، اما همین امتناع از پاسخدادن، بخشی از هویت فیلم است. اولوم نمیخواهد بگوید این جاده دقیقاً چیست؛ میخواهد نشان دهد چرا چهار انسان جوان ممکن است در آن گیر کنند. و در جهانی که آینده مدام نامطمئنتر میشود، شاید نجات نه در پیدا کردن مسیر خروج، بلکه در همین همراهی دشوار با دیگران باشد.





