دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی فیلم

«روز افشاگری»؛ وقتی اسپیلبرگ با بیگانگان، از تنهاییِ زمینی و بحرانِ اعتماد حرف می‌زند

استیون اسپیلبرگ در طول کارنامه‌اش بارها به موجودات فرازمینی بازگشته، اما همیشه روشن بوده که بیگانگان برای او صرفاً سوژه‌ای علمی‌تخیلی نیستند. از «Close Encounters of the Third Kind» تا «E.T.» و «War of the Worlds»، آنچه او واقعاً دنبال می‌کند نه پاسخ به این پرسش که «آیا در کیهان تنها هستیم؟» بلکه واکاوی این مسئله است که چرا روی همین زمین، تا این اندازه از یکدیگر دور افتاده‌ایم.

در «Disclosure Day» (روز افشاگری) هم همین مسیر ادامه پیدا می‌کند. فیلم در ظاهر یک تریلر تعقیب‌وگریز درباره افشای اسناد محرمانه دولت آمریکا پیرامون حضور بیگانگان از زمان رازول است، اما در لایه زیرین، درباره اعتماد، حقیقت، ترس جمعی، اطلاعات پنهان، و نیاز انسان به همدلی حرف می‌زند. نتیجه، اثری است پرانرژی، گاه نفس‌گیر، گاه دست‌وپاچلفتی در ایده‌پردازی، اما بی‌تردید مهم و قابل‌بحث در کارنامه متأخر اسپیلبرگ.

فیلم با ریتمی تند و تقریباً بی‌وقفه شروع می‌شود. دنیل کلنر با بازی جاش اوکانر، متخصص امنیت سایبری در سازمانی مرموز به نام WARDEX، به این نتیجه رسیده که دیگر نمی‌تواند راز بزرگی را که دهه‌ها از مردم پنهان شده، در سینه نگه دارد. این سازمان فرا-دولتی، شواهد مربوط به حضور موجودات فرازمینی روی زمین را—دست‌کم از سال ۱۹۴۷ و ماجرای رازول—مخفی نگه داشته است. دنیل حالا با مجموعه‌ای از داده‌های سری و دستگاهی مرموز موسوم به «The Device» فرار می‌کند تا حقیقت را افشا کند.

در سوی دیگر، مارگارت فرچایلد با بازی امیلی بلانت، گزارشگر هواشناسی یک شبکه محلی در کانزاس‌سیتی، ناگهان دچار تغییراتی عجیب می‌شود: توانایی صحبت به زبان‌های مختلف، درک ذهن دیگران، و بروز نوعی اختلال/الهام که از تجربه‌ای معمولی فراتر می‌رود. این دو خط داستانی به‌تدریج به هم می‌رسند و فیلم را به روایتی ترکیبی از تریلر سیاسی، علمی‌تخیلی توطئه‌محور، و جست‌وجویی معنوی بدل می‌کنند.

در تعقیب آن‌ها، نوآ اسکنلن با بازی کالین فرث قرار دارد؛ مدیر WARDEX که باور دارد افشای حقیقت نه نجات‌بخش، بلکه ویرانگر است. در سوی دیگر، هوگو ویکفیلد با بازی کولمن دومینگو، همکار سابق دنیل و افشاگر دیگری است که راهنمایی‌هایش دنیل را در این مسیر هدایت می‌کند.

«روز افشاگری» هرچند از نظر موضوعی به‌وضوح در گفت‌وگو با «برخورد نزدیک از نوع سوم» قرار دارد، اما از نظر حال‌وهوا بیشتر به آثاری مثل «Minority Report»، «The Post» و حتی «Bridge of Spies» نزدیک می‌شود. این‌جا دیگر با آن شگفتی خالص و رهایی‌بخش دهه هفتادی روبه‌رو نیستیم. اسپیلبرگِ امروز، به‌جای آن‌که سرش را فقط به سمت ستارگان بچرخاند، دوربینش را روی بحران اعتماد در قرن بیست‌ویکم تنظیم کرده است.

او از افسانه قدیمی «دولت حقیقت را از ما پنهان می‌کند» به‌عنوان ابزاری برای حرف‌زدن درباره دنیایی استفاده می‌کند که در آن مرز میان دانستن، باورکردن، توهم، اطلاعات نادرست و ترس بیش از هر زمان دیگری مخدوش شده است. در این معنا، «روز افشاگری» بیش از آن‌که درباره «آیا بیگانگان وجود دارند؟» باشد، درباره این است که اگر حقیقتی بزرگ وجود داشته باشد، آیا انسان امروز اصلاً توان مواجهه سالم با آن را دارد؟

بزرگ‌ترین برگ برنده فیلم، مثل اغلب آثار اسپیلبرگ، کارگردانی است. حتی منتقدانی که با ایده‌های فیلم یا خوش‌بینی افراطی‌اش مشکل داشته‌اند، معمولاً پذیرفته‌اند که اسپیلبرگ هنوز استاد بی‌چون‌وچرای ساختن سکانس‌های بزرگ، حرکت‌دادن دوربین در فضا، و تبدیل‌کردن اطلاعات روایی به تجربه‌ای دیداری و هیجانی است.

فیلم پر از لحظاتی است که فقط از فیلمسازی در این سطح برمی‌آید:

  • پن‌ها و میزانسن‌های پیچیده و نرم
  • طراحی تعلیق در فضاهای باز و بسته
  • تعقیب‌وگریزهایی که با دقت فضایی و ضرباهنگ بالا اجرا می‌شوند
  • و سکانس‌هایی که می‌توان آن‌ها را نمونه کلاسیک «سرگرمی بزرگ‌مقیاس هالیوودی» دانست

به‌ویژه سکانسی که با تصادف خودرو و برخورد با قطار باری گره می‌خورد، از آن جنس لحظاتی است که یادآوری می‌کند چرا اسپیلبرگ هنوز برای بسیاری، مترادف با خودِ سینماست. این فیلم شاید به اندازه «Minority Report» از نظر ایده‌های اجرایی انقلابی نباشد، اما از منظر ساخت تعلیق و هدایت نگاه تماشاگر، همچنان در سطحی بسیار بالا قرار دارد.

اگر قرار باشد از میان بازیگران، یک نفر را به‌عنوان مرکز واقعی اثر انتخاب کنیم، آن شخص بی‌تردید امیلی بلانت است. نقش مارگارت به‌لحاظ اجرایی کار دشواری است: او باید هم گیج و درمانده باشد، هم حامل نیرویی عجیب و تقریباً مکاشفه‌ای؛ هم ملموس و روزمره جلوه کند، هم کیفیتی شبه‌پیامبرانه پیدا کند.

بلانت این تناقض را عالی مدیریت می‌کند. او در لحظاتی که مارگارت ناگهان زبان‌های مختلف را حرف می‌زند، ذهن دیگران را لمس می‌کند یا در برابر شدت تجربه فرو می‌ریزد، هم طنز، هم ترس، هم شگفتی و هم انسانیت را هم‌زمان منتقل می‌کند. بعضی منتقدان حتی به‌درستی اشاره کرده‌اند که فیلم هر بار سراغ مارگارت می‌رود، زنده‌تر و جذاب‌تر می‌شود. این نقش از آن اجراهایی است که نشان می‌دهد بلانت چرا یکی از تواناترین بازیگران جریان اصلی امروز است.

جاش اوکانر در نقش دنیل، بیشتر از آن‌که شخصیتی پرجزئیات داشته باشد، حامل «وظیفه روایی» است: او باید مدام بدود، تصمیم بگیرد، بترسد، مقاومت کند و داستان را پیش ببرد. اوکانر این مسیر را حرفه‌ای طی می‌کند و به‌خوبی از تیپ «کارشناس مضطرب» به چهره‌ای مقاوم‌تر می‌رسد، اما فیلمنامه مجال زیادی برای پیچیدگی شخصیتی به او نمی‌دهد.

کولمن دومینگو با همان انرژی خاص خودش، به هوگو گرما و معنایی انسانی می‌بخشد و یکی از ستون‌های عاطفی فیلم است. ایو هیوسن در نقش جِین—زنی با گذشته‌ای مذهبی و نگاهی محتاط به افشاگری—حضور مهمی در لایه اعتقادی فیلم دارد و پرسش‌های اخلاقی و معنوی قصه را نمایندگی می‌کند.

در مقابل، کالین فرث با وجود مهارت همیشگی‌اش، کمی ناموزون به نظر می‌رسد. نه لزوماً به این خاطر که بد بازی می‌کند، بلکه چون خود شخصیت نوآ اسکنلن در مرز میان «مرد خاکستریِ نهاد امنیتی» و «شرور استاندارد هالیوودی» معلق می‌ماند.

فیلمنامه دیوید کپ بر اساس ایده‌ای از خود اسپیلبرگ، در بهترین حالت جاه‌طلب و صادق است و در ضعیف‌ترین حالت، ساده‌انگار و ناهماهنگ. فیلم می‌خواهد درباره چیزهای زیادی حرف بزند:

  • افشای حقیقت در عصر اطلاعات
  • رابطه علم و ایمان
  • ترس از ناشناخته
  • اعتماد عمومی
  • نقش دولت‌ها در مدیریت حقیقت
  • همدلی به‌عنوان راه نجات
  • و حتی نسبت خاطره، کودکی و شگفتی

اما مشکل این‌جاست که فیلم همیشه برای اتصال این ایده‌ها به یکدیگر، زیرساخت کافی ندارد. بعضی از تصمیم‌های داستانی—مثل این‌که چرا این حجم از اطلاعات باید از طریق تلویزیون محلی منتشر شود، یا اینکه برخی ابزارهای بیگانه چطور دقیقاً کار می‌کنند—بیشتر به منطق قصه‌گوییِ قدیمی و آفلاین شباهت دارند تا به پیچیدگی دنیای امروز.

همین باعث شده برخی منتقدان فیلم را کهنه، ساده‌انگار یا بیش از حد قطعی بدانند.

با همه این کاستی‌ها، فیلم یک هسته عاطفی روشن دارد: انسان‌ها آن‌قدر که گمان می‌کنند از هم دور نیستند، اما از چیزهایی که نمی‌فهمند بیش از اندازه می‌ترسند.

«روز افشاگری» می‌خواهد بگوید لازم نیست از ناشناخته—چه موجودی از سیاره‌ای دیگر باشد، چه آدمی پشت مرزی نامرئی، چه حتی بخشی سرکوب‌شده از خودمان—این‌همه وحشت داشته باشیم. این پیام شاید در شکل روایی‌اش کاملاً پرداخت نشده باشد، اما در جهان‌بینی اسپیلبرگ ریشه دارد. او همچنان، در آستانه هشتادسالگی، اصرار دارد از همدلی دفاع کند؛ از این ایده که شناخت دیگری، پیش‌شرط نجات خود ماست.

واکنش‌ها به «روز افشاگری» دوپاره بوده‌اند، چون فیلم دقیقاً در مرز میان سینمای بزرگ و صادقانه اسپیلبرگی و ساده‌سازی بیش از حد مسائل پیچیده حرکت می‌کند.

عده‌ای آن را اثری عمیق، انسان‌گرا و سرگرم‌کننده می‌دانند که در دوره‌ای آلوده به سوءاطلاعات، از حقیقت و همدلی دفاع می‌کند. عده‌ای دیگر معتقدند فیلم، به‌ویژه بعد از انبوه اسناد، ویدئوها و نظریه‌های فرهنگی درباره فرازمینی‌ها، دیگر آن حس شگفتی فیلم‌های کلاسیک اسپیلبرگ را ندارد و بیشتر شبیه یک قسمت پرخرج از «The X-Files» است.

هر دو نگاه، بخشی از حقیقت را در خود دارند.

از نظر فنی، فیلم تقریباً همان چیزی است که از یک پروژه اسپیلبرگی انتظار می‌رود:

  • فیلم‌برداری یانوش کامینسکی با همان نورهای پخش‌شده، فلرها و پالت رنگی خنثی اما زنده
  • تدوین پرانرژی و حساب‌شده
  • موسیقی جان ویلیامز که این‌بار کلاسیک اما کم‌تظاهرتر از همیشه عمل می‌کند
  • طراحی صحنه دقیق و جلوه‌های بصری‌ای که سعی می‌کنند در خدمت شگفتی باشند، نه فقط نمایش تکنولوژی

نکته مهم این است که فیلم هرچقدر هم در سطح فیلمنامه لغزش داشته باشد، در سطح ساختن تجربه سینمایی کم نمی‌گذارد.

در نهایت، «Disclosure Day» شاید شاهکار نهایی اسپیلبرگ درباره بیگانگان نباشد، و قطعاً به پای «Close Encounters» یا «E.T.» نمی‌رسد؛ اما فیلمی است که با وجود کاستی‌هایش، زنده، جاه‌طلب، پرانرژی و صمیمی باقی می‌ماند.

این اثر از یک‌سو تریلری تعقیب‌وگریز درباره افشای رازهای دولتی است و از سوی دیگر، اعترافی دیرهنگام از فیلمسازی که هنوز می‌خواهد باور کند انسان‌ها می‌توانند با حقیقت، با ترس و با یکدیگر روبه‌رو شوند، نه فرار کنند.

فیلم در برخی ایده‌ها خام است، در بعضی گره‌های روایی سهل‌انگار، و در خوش‌بینی‌اش گاه بیش از حد کودکانه؛ اما همین کودکانه‌بودن، همان چیزی است که اسپیلبرگ را هنوز از بسیاری از هم‌نسلانش جدا می‌کند. او هنوز باور دارد سینما می‌تواند هم سرگرم کند، هم مسحور، و هم اندکی ما را به هم نزدیک‌تر کند.

و در زمانه‌ای که بی‌اعتمادی، سوءاطلاعات و انزوا بیش از همیشه به زندگی روزمره هجوم آورده‌اند، شاید همین باور ساده‌دلانه، خودِ ارزش فیلم باشد.

جمع بندی

امتیاز - ۷

۷

متوسط

تریلری علمی‌تخیلی و انسان‌گرا که اسپیلبرگ در آن با تکیه بر تعلیق، شگفتی و اضطراب سیاسی، مسئله بیگانگان را به بحران اعتماد و نیاز انسان به همدلی پیوند می‌زند.

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا