دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
علوم انسانی و اجتماعی

روشنگری در تاریکی امروز: آیا عقل، علم و جهان‌شمولی هنوز قابل دفاع‌اند؟

بازخوانی فلسفی میراث روشنگری؛ از نقد نژادپرستی و استعمار تا دفاع محتاطانه از حقیقت، عقلانیت و گفت‌وگوی عمومی

روشنگری، همان سنت فکری‌ای که روزگاری با «عقل»، «علم»، «آزادی»، «پیشرفت» و «حقوق بشر» پیوند خورده بود، امروز در موقعیتی عجیب قرار گرفته است: هم از چپ رادیکال به‌دلیل پیوندهای تاریخی‌اش با نژادپرستی، استعمار و حذف زنان و فرودستان نقد می‌شود، هم از راست پوپولیست به‌دلیل دفاعش از نهادهای لیبرال، تخصص، دموکراسی نمایندگی و نظم بین‌المللی زیر حمله است. در همین میان، برخی شرکت‌ها و چهره‌های فناوری هم با جسارت از «روشنگری دوم» سخن می‌گویند، درحالی‌که بسیاری نگران‌اند هوش مصنوعی، اخبار جعلی، دیپ‌فیک‌ها و جهان پساحقیقت، دقیقاً همان ارزش‌هایی را فرسوده کنند که روشنگری می‌خواست پاس بدارد.

پس پرسش اصلی این است: آیا باید روشنگری را به‌عنوان پروژه‌ای آلوده به نژادپرستی و سلطه کنار گذاشت؟ یا باید از آن، با همه تناقض‌ها و نقص‌هایش، چیزی نجات داد؟ پاسخ ساده نیست؛ و اگر کسی خیلی سریع جواب داد، احتمالاً هنوز پرسش را خوب نجویده است؛ مثل لقمه‌ای فلسفی که هضمش کمی زمان می‌برد.

روشنگری زیر فشار دو جبهه: چپ ضدنژادپرست و راست پوپولیست

امروز روشنگری دوران آسانی را نمی‌گذراند. نظریه‌پردازان انتقادی نژاد در دو سوی اقیانوس اطلس، با پیروی از فیلسوفانی مانند «امانوئل اِزه» (Emmanuel Eze) و «چارلز دبلیو میلز» (Charles W Mills)، روشنگری را در پیدایش نژادپرستی مدرن مسئول می‌دانند.

در کتاب «عصر امپراتوری» (The Age of Empire) منتشرشده در سال ۲۰۲۱، جامعه‌شناس بریتانیایی «کهینده اندروز» (Kehinde Andrews) می‌گوید وقت آن رسیده است که از ستایش «مردان سفیدپوست مرده» مانند «ایمانوئل کانت» (Immanuel Kant)، «جان لاک» (John Locke) و «ولتر» (Voltaire) دست برداریم. تعبیر «مردان سفیدپوست مرده» در اینجا فقط توهین شخصی نیست؛ اشاره‌ای انتقادی است به این تصور که تاریخ فلسفه و سیاست مدرن بیش از حد حول چهره‌های اروپایی، مردانه و سفیدپوست سامان یافته است.

از سوی دیگر، دانشگاه «ادینبرو» (University of Edinburgh) که بسیاری آن را دارای نقشی تاریخی و بزرگ در ترویج نظریه‌های علمی نژادپرستانه می‌دانند، سال گذشته فرایند سخت‌گیرانه‌ای از خودبررسی را آغاز کرد. این دانشگاه در «بازبینی نژاد» (Race Review) خود پذیرفت که متفکران برجسته «روشنگری اسکاتلندی» در اشاعه «برخی از زیان‌بارترین ایده‌های تاریخ بشر» نقش داشته‌اند؛ از جمله این ایده که جوامع انسانی روی نردبانی سلسله‌مراتبی قرار دارند: از «وحشی» تا «متمدن»، با اروپاییان در بالاترین پله.

این بازبینی به‌ویژه نقش «دیوید هیوم» (David Hume) را برجسته کرد؛ فیلسوفی که در پانویسی بدنام در نسخه سال ۱۷۵۳ مقاله «درباره ویژگی‌های ملی» (On National Characters)، نخستین‌بار منتشرشده در ۱۷۴۸، نوشت نژادهای غیرسفیدپوست «طبعاً فروتر از سفیدپوستان» هستند. دانشگاه ادینبرو همچنین اذعان کرده است که هنوز موقوفه‌هایی به ارزش میلیون‌ها پوند از اهداکنندگانی دارد که با تجارت برده و دیگر فتوحات استعماری مرتبط بوده‌اند.

هم‌زمان، شهر ادینبرو درگیر مناقشه‌ای طولانی درباره مجسمه «هنری دانداس» (Henry Dundas) است؛ شخصیتی که بیشتر مورخان او را مسئول به‌تأخیر انداختن روند الغای برده‌داری از مسیر پارلمان بریتانیا می‌دانند.

راست پوپولیست و «روشنگری تاریک»: حمله‌ای از سوی دیگر

روشنگری فقط از چپ نقد نمی‌شود. راست پوپولیست نیز آن را هدف گرفته است؛ البته از زاویه‌ای کاملاً متفاوت. اگر چپ رادیکال روشنگری را به «فلسفه‌شویی امپراتوری» متهم می‌کند، راست پوپولیست اثرات آن را در نهادهای سیاسی تثبیت‌شده، دموکراسی نمایندگی، تخصص حرفه‌ای و نظم لیبرال می‌بیند و با آن سر ستیز دارد.

کسانی که از ارزش‌های روشنگری دفاع می‌کنند، امروز ممکن است به‌سرعت به‌عنوان اعضای «نخبگان لیبرال خودراضی» سرزنش شوند. «ویل هاتن» (Will Hutton) در سال ۲۰۲۵ در «آبزرور» (The Observer) نوشت که در عصر خودکامگی پوپولیستی، چیزهایی که روزگاری بدیهی و ارزشمند شمرده می‌شدند ــ «عدالت، پاسخ‌گویی، انصاف اجتماعی، پیشرفت علمی و نظم بین‌المللی» ــ اکنون به یک «طبقه برهمنی» نسبت داده می‌شوند؛ طبقه‌ای که به‌زعم منتقدان پوپولیست، به دشمن تمدنی تازه تبدیل شده است. هاتن می‌گوید حملات به این دشمن تازه، از «نیاز به انتقام از پرچم‌داران ارزش‌های روشنگری» تغذیه می‌شود.

راست ضدروشنگری امروز از برخی چهره‌های فناوری در «سیلیکون ولی» (Silicon Valley) نیز حمایت فکری و رسانه‌ای می‌گیرد. نمونه مهم آن «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) است؛ جریانی که برنامه‌نویس راست افراطی «کرتیس یاروین» (Curtis Yarvin) از پیشگامانش به شمار می‌رود و چهره‌هایی مانند «جی دی ونس» (J D Vance) و «پیتر تیل» (Peter Thiel) از آن حمایت کرده‌اند یا به آن نزدیک دانسته شده‌اند. این جریان در عمل می‌کوشد ارزش‌های روشنگری، به‌ویژه برابری و دموکراسی، را کنار بزند.

دفاع استیون پینکر از روشنگری؛ کافی اما نه کافی‌الاثر

در برابر این حملات، زبان‌شناس و روان‌شناس مشهور «استیون پینکر» (Steven Pinker) در دفاع از روشنگری شتافته است. او در کتاب سال ۲۰۱۸ خود، با زیرعنوان «دفاعیه‌ای برای عقل، علم، انسان‌گرایی و پیشرفت» (The Case for Reason, Science, Humanism, and Progress)، استدلال می‌کند که همین ارزش‌ها به بهبودهای قابل اندازه‌گیری در سلامت، رفاه و صلح انسانی انجامیده‌اند.

دفاع از واقعیت‌های توافق‌شده، دانش، پژوهش و تخصص، به‌ویژه در زمانه‌ای که سیاست، رسانه و دانشگاه زیر فشار پساحقیقت، نظریه‌های توطئه و بی‌اعتمادی به کارشناسان قرار گرفته‌اند، ضروری است. با این حال، نمی‌توان بی‌قید و شرط سوار این قطار دفاع پرشور شد. در جهانی که با نابرابری اقتصادی آشکار، فروپاشی اقلیمی و فقر گسترده در «جنوب جهانی» روبه‌روست، ایمان پینکر به پیشرفت تمدنی، دست‌کم خوش‌بینانه به نظر می‌رسد.

از سوی دیگر، نقد چپ به روشنگری را هم نمی‌توان به‌سادگی کنار زد. این نقد که روشنگری یا ذاتاً یا به‌واسطه شرایط تاریخی‌اش با نژادپرستی درآمیخته بوده، نکته‌ای واقعی دارد. اگر با پیچیدگی‌های روشنگری روبه‌رو نشویم، این میراث همچنان در جنگ‌های فرهنگی به سلاح تبدیل می‌شود: چپ می‌تواند روشنگری را یکسره حذف کند و همراه آن یادآوری مهمِ سخت‌گیری فکری و تعهد به حقیقت را نیز دور بیندازد؛ محافظه‌کاران هم می‌توانند آن را به دفاع پر سر و صدایی از «غرب» تبدیل کنند و مبارزه حیاتی برای عدالت اجتماعی را به حاشیه برانند.

چرا میراث روشنگری آسیب‌پذیر شده است؟

حمله هم‌زمان چپ و راست، میراث روشنگری را از نظر وجودی آسیب‌پذیر کرده است. این وضعیت برای هر کسی که زندگی فکری خود را بر فهم، تحلیل و نقد جهان بنا کرده، نگران‌کننده است؛ به‌ویژه برای زنانی که هنوز در بسیاری زمینه‌ها، تفکرشان به قلمرو «احساسات» و «تجربه شخصی» محدود و تقلیل داده می‌شود.

ارزش‌های روشنگری همچنان ضروری‌اند، اما ما تا حد زیادی فراموش کرده‌ایم چگونه باید از آن‌ها دفاعی خوب و متقاعدکننده ارائه کنیم. ما به واقعیت‌های مشترک نیاز داریم؛ واقعیت‌هایی که با آزمون و تجربه سنجیده شوند. به عرصه عمومی نیاز داریم؛ جایی که گفت‌وگوی آزاد ممکن باشد. به این باور نیاز داریم که بحث باید بر استدلال عقلانی بنا شود. و افزون بر این‌ها، باید ارزش‌های سیاسی مهمی چون مدارا، آزادی، حقوق بشر و خیر عمومی را پاس بداریم.

در همین حال، برخی حامیان هوش مصنوعی با جسارت ادعا می‌کنند مدل‌های زبانی بزرگ، یا «ال‌ال‌ام‌ها» (LLMs)، ما را وارد «روشنگری دوم» می‌کنند؛ ادعایی که سال گذشته در مقاله‌ای منتشرشده از سوی «مجمع جهانی اقتصاد» (World Economic Forum) نیز بدون نقد جدی بازتاب یافت. اما شاید آنچه واقعاً می‌بینیم، تخریب میراث روشنگری زیر پرچم جعلی نام آن باشد.

مورخ «دیوید بل» (David Bell) در سال ۲۰۲۵ در «نیویورک تایمز» (The New York Times) استدلال کرد که هوش مصنوعی در عمل در حال «ریختن ارزش‌های روشنگری» است، زیرا صرفاً «آنچه را فکر می‌کنیم از قبل می‌دانیم» تقویت می‌کند. در «گاردین» (The Guardian)، روزنامه‌نگار و مشاور ریسک ژئوپلیتیک «جوزف دو وک» (Joseph de Weck) هشدار داد که «هوش مصنوعی ما را به عصر تاریکی بازمی‌گرداند»، ما را تنبل می‌کند و اندیشیدن مستقل را کند می‌سازد.

روشنگری‌زدایی سریع: از بی‌اعتمادی به دانش تا جهان «حقیقت من»

شواهد نشان می‌دهد در حال تجربه نوعی «روشنگری‌زدایی» سریع هستیم. تیراژ روزنامه‌ها، دامنه توجه و اعتماد به شکل‌های دانش توافق‌شده به‌شدت کاهش یافته است. اطلاعات نادرست، اطلاعات گمراه‌کننده و «دیپ‌فیک»‌ها (Deepfakes) در حال گسترش‌اند.

اگر بخش‌های ارزشمند پروژه روشنگری را رها کنیم، خود را در برابر جهانی از پرگویی ماشینی، ادعاهای «حقیقت من»، احساسات سست و قدرت مهارنشده بی‌دفاع می‌گذاریم. تعبیر «حقیقت من» گاهی برای بیان تجربه زیسته به کار می‌رود و می‌تواند ارزشمند باشد؛ اما اگر به معنای نفی هر معیار مشترک برای حقیقت باشد، گفت‌وگو را به اتاقی پر از بلندگوهای جداگانه تبدیل می‌کند که هیچ‌کدام صدای دیگری را نمی‌شنوند.

پس باید دوباره بپرسیم: آیا می‌توان نیروی بسیج‌کننده روشنگری را نجات داد؟ آیا ارزش دارد از چیزی دفاع کنیم که اکنون نیروهای چپ و راست، با انگیزه‌هایی متفاوت، به آن حمله می‌کنند؟ نقص‌های روشنگری مثل صدف‌هایی چسبیده به بدنه یک کشتی قدیمی‌اند، یا بخشی از طراحی خود کشتی؟

تناقض چپ پست‌مدرن: نقد روشنگری و تخریب بنیان خود

طنز ماجرا این است که چپ پست‌مدرن در نقد روشنگری، تا حدی پایه‌های نظام باور خودش را هم تخریب کرده است. امروز بخشی از روشنفکران لیبرال دیگر دقیقاً نمی‌دانند بیرون از مطالبه تأیید هویت یا حق فرد برای آن‌گونه بودن که می‌خواهد، از چه چیزی باید دفاع کنند.

در فضای مارپیچ‌های پاکی‌طلبانه و نابردبار، عقل در خطر آن است که به‌عنوان ابزار سرکوبگر «مرد سفیدپوست» اهریمنی شود. نویسندگان و متفکرانی مانند «کیت کلنچی» (Kate Clanchy) یا «اسلاوی ژیژک» (Slavoj Žižek) به‌جای آنکه موضوع بحث و نقد قرار گیرند، لغو و طرد می‌شوند.

اما پرسش منطقی این است: کدام خطرناک‌تر است؟ چسبیدن به مجموعه‌ای از ارزش‌های روشنگری که شاید ناقص باشند، یا گشودن دروازه‌های جهانی پساحقیقت که در آن هر دستور کار اقتدارگرایانه‌ای می‌تواند قدرت بگیرد؟ می‌توان هم‌زمان معیارهای فکری را حفظ کرد و از نظر سیاسی رادیکال بود. زیرا سویه‌ای از روشنگری وجود دارد که در جنگ‌های فرهنگی کمتر دیده می‌شود و دقیقاً نقطه مقابل خودرضایتی میانه‌روانه است: فروتنی فکری و چالش سیاسی.

اصلاً روشنگری یعنی چه؟

یکی از دشواری‌های بحث این است که روشن نیست «روشنگری» دقیقاً به چه معناست. به‌طور کلی، روشنگری پروژه‌ای فلسفی بود که از تثبیت روش علمی در قرن‌های هفدهم و هجدهم پدید آمد. «فرانسیس بیکن» (Francis Bacon) و حلقه فکری او در کنار گذاشتن کیمیاگری، عرفان‌گرایی و خرافه به سود مطالعه تجربی جهان فیزیکی نقش مهمی داشتند. این حرکت بعدها پایه‌ای برای «پوزیتیویسم فلسفی» شد.

اگر کسی به نمایشگاه «جوزف رایتِ دربی» (Joseph Wright of Derby) در «نگارخانه ملی» (National Gallery) سر زده باشد، احتمالاً با تابلوی «آزمایشی بر پرنده‌ای در پمپ هوا» (An Experiment on a Bird in the Air Pump) از سال ۱۷۶۸ روبه‌رو شده است؛ اثری که با تضادهای تند تاریکی و نور، اثر کشف علمی را دراماتیک می‌کند و به «فلسفه طبیعی» ادای احترام می‌گذارد.

در فرانسه قرن هجدهم، گروهی از متفکران با عنوان «فیلسوفان» یا «فیلوزوف‌ها» (philosophes) ظهور کردند. چهره‌هایی مانند ولتر، «ژان لو رون دالامبر» (Jean Le Rond d’Alembert)، «دنی دیدرو» (Denis Diderot) و «مونتسکیو» (Montesquieu) پیگیر جست‌وجوی سکولار دانش بودند.

دیدرو و دالامبر در طول ۲۰ سال، «دانشنامه» (Encyclopédie) عظیمی در ۲۸ جلد فراهم کردند؛ «فرهنگی نظام‌مند» که قرار بود برای بهبود نوع بشر به نسل‌های آینده منتقل شود. ولتر بر تقدم منطق ریاضی تأکید داشت. مونتسکیو نیز از تقسیم قدرت در حکومت دفاع کرد تا هیچ گروهی نتواند استبداد بورزد.

روشنگری در اسکاتلند نیز با چهره‌هایی مانند «آدام اسمیت» (Adam Smith)، دیوید هیوم، «جیمز هاتن» (James Hutton) و «توماس رید» (Thomas Reid) پی گرفته شد. در آلمان نیز «موزس مندلسون» (Moses Mendelssohn)، «گوتفرید ویلهلم لایبنیتس» (Gottfried Wilhelm Leibniz) و کانت کوشیدند عقلانیت انسانی را با کاوش در جهان پیرامون پیوند دهند.

نقطه مشترک این متفکران، باور به نیروی عقل برای رهایی انسان از عرف موروثی و دانسته‌های تحمیلی بود. دانشنامه، فیلسوف را کسی تعریف می‌کرد که «با لگدمال کردن تعصب، سنت، توافق عمومی، اقتدار، و در یک کلام هر آنچه بیشتر ذهن‌ها را به بند می‌کشد، جرئت می‌کند برای خودش بیندیشد.»

در سال ۱۷۸۴، نشریه‌ای در برلین از خوانندگان خواست به پرسش «روشنگری چیست؟» پاسخ دهند. کانت در پاسخ، مقاله‌ای نوشت و روشنگری را «رهایی انسان از نابالغی خودکرده‌اش» دانست؛ نابالغی‌ای که یعنی «ناتوانی در به‌کارگیری فهم خویش بدون راهنمایی دیگری».

روشنگری و تناقض جهان‌شمولی: همه انسان‌ها، اما نه واقعاً همه

رد جزم‌اندیشی در روشنگری الهام‌بخش است. اما روشنگری جنبشی متنوع و حتی متناقض بود؛ و همین باعث شده است امروز مانند توپ سیاسی میان گروه‌های متفاوت دست‌به‌دست شود، درست مانند خود واژه «لیبرالیسم».

تاریخ‌نگار «دوریندا اوترام» (Dorinda Outram)، نویسنده چند کتاب درباره روشنگری، گفته است اصلاً چندان مطمئن نیست چیزی واحد به نام «روشنگری» وجود داشته باشد. از نگاه او، فیلوزوف‌ها می‌گفتند در حال تولید مقوله‌هایی جهان‌شمول‌اند که درباره همه انسان‌ها صدق می‌کند، مانند «انسانیت جهان‌شمول»؛ اما بارها گروه‌هایی را از شمول همین مقوله‌های جهان‌شمول بیرون گذاشتند: سیاه‌پوستان، زنان و فقرا.

«مری ولستون‌کرافت» (Mary Wollstonecraft) در کتاب «دفاع از حقوق زن» (A Vindication of the Rights of Woman) در سال ۱۷۹۲، روشنگری را به‌دلیل ادعای جهان‌شمولی و درعین‌حال حذف زنان از قلمرو عقلانیت نقد کرد. او در واقع می‌گفت: این ایده‌ها عالی‌اند، اما تا وقتی همه را شامل نشوند، واقعی نیستند.

منتقدان روشنگری الزاماً جهان‌شمولی را به‌عنوان آرمان رد نمی‌کنند؛ مسئله‌شان این است که تعهد روشنگری به جهان‌شمولی، در عمل گزینشی بود.

آیا نژادپرستی در استخوان روشنگری است؟

برخی مورخان فقط روشنگری را به ریاکاری متهم نمی‌کنند؛ بلکه باور دارند نژادپرستی در استخوان‌بندی آن وجود دارد. «آنجلا ساینی» (Angela Saini)، روزنامه‌نگار علمی که درباره ریشه‌های علم نژاد نوشته، خود را علاقه‌مند به روشنگری می‌داند، زیرا این سنت بسیاری از جهان امروز را از حیث عقلانیت و روش علمی به ما داده است. اما او به نکته‌ای مهم اشاره می‌کند: نظام طبقه‌بندی زیستی «کارل لینه» (Carl Linnaeus)، یکی از محصولات اصلی علم روشنگری، انسان‌ها را بر اساس رنگ پوست تقسیم می‌کرد؛ کاری که به‌شدت دل‌بخواهی بود. لینه در اصل انسان‌ها را همان‌گونه طبقه‌بندی می‌کرد که جهان طبیعی را رده‌بندی می‌کرد.

ولتر باور داشت گروه‌های قومی گوناگون منشأهای اساساً متفاوتی دارند؛ نظریه‌ای که «چندزادگرایی» (polygenism) نام دارد. او همچنین معتقد بود عصر عقل فقط در اروپای غربی به بلوغ رسیده است. کانت نیز در سال ۱۸۰۲ نوشت: «انسانیت بالاترین درجه کمال خود را در نژاد سفید دارد.»

کهینده اندروز در سمیناری برای «دانشگاه آزاد» (Open University) گفت دفاع رایج از چهره‌های روشنگری این است که «بله، آن‌ها نژادپرست بودند، اما این جدا از فلسفه اخلاقشان است؛ پس چرا باید بچه را با آب کثیف حمام دور بریزیم؟» به‌نظر اندروز، این شیوه فکر کردن غلط است. زیرا متفکرانی مانند لاک، «ژان‌ژاک روسو» (Jean-Jacques Rousseau) و کانت همگی باورهایی درباره برتری اروپا، بهتر بودن سفیدی و فروتری سیاهان داشتند؛ و این از نگاه او تصادفی نیست، بلکه بخشی از مقدمات فکری آنان است.

ساینی نیز یادآوری می‌کند این نگرش‌های نژادپرستانه محصول زمانه خود، و از نظر اقتصادی و سیاسی سودمند بودند. مفاهیم محبوب روشنگری مانند آزادی، برابری، عقل و سکولاریسم در کنار ایده‌هایی شکل گرفتند که بعضی انسان‌ها را فروتر از دیگران می‌دانستند. سلسله‌مراتبی که «طبیعی» معرفی می‌شد، در عمل «خدمت‌گزار منافع» بود؛ چون هم گسترش استعمار را توجیه می‌کرد و هم نظم اجتماعی موجود را تقویت می‌کرد.

سویه دیگر روشنگری: الغای برده‌داری، انسان‌دوستی و نقد استعمار

اما داستان روشنگری فقط همین نیست. تجربه استعمار، در برخی موارد، نگرش‌های نژادپرستانه را تعدیل کرد؛ زیرا غربی‌ها با فرهنگ‌هایی مواجه شدند که آشکارا از نظر فکری و فرهنگی پیچیده بودند. برای مثال، علاقه اروپاییان به چین بیشتر شد و رویارویی با چین دیگر تقابل «عقل» و «بی‌عقلی» نبود؛ بلکه برخورد میان «انواع متفاوت عقل» بود.

روشنگری نیز در طول زمان تغییر کرد. اوترام تأکید می‌کند روشنگری در آغاز قرن هجدهم با پایان آن یکی نبود. در اواخر قرن، تمرکز بیشتری بر انسان‌دوستی تازه و شکل‌های جدیدی از دگردوستی دیده می‌شود؛ مثلاً تأسیس خیریه‌ای ایستگاه‌های قایق نجات، بر پایه این تصور که انسان‌ها داوطلبانه در شرایط خطرناک برای نجات غریبه‌هایی که هیچ پیوندی با آنان ندارند به دریا می‌زنند.

تاریخ‌نگار «جاناتان ایزرایل» (Jonathan Israel) در کتاب «روشنگری رادیکال» (Radical Enlightenment) در سال ۲۰۰۱ استدلال کرده است که برخلاف تصویر منفی از نخبگان سفید، مرد، ثروتمند و مرتبط با برده‌داری، برخی متفکران برجسته روشنگری مانند دیدرو و «نیکولا دو کندورسه» (Nicolas de Condorcet) از مخالفان پرشور برده‌داری بودند.

دیدرو در کتاب «تاریخ دو هند» (Histoire des deux Indes) منتشرشده در ۱۷۷۰، که جدلی علیه سلطه استعماری بود، استدلال‌های تند ضدبرده‌داری نوشت. او در دانشنامه نیز از رفتار با «سیاهان» اظهار تأسف کرد؛ هرچند هم‌زمان آنان را دارای «هوش اندک» توصیف کرد. این تناقض آزاردهنده اما مهم است: او می‌نویسد «ما آنان را، نه فقط به جایگاه بردگان، بلکه به مرتبه حیوانات بارکش فروکاسته‌ایم؛ و ما عاقل‌ایم! و ما مسیحی‌ایم!»

کندورسه نیز در سال ۱۷۹۵ نوشت دستاوردهای «عصر اکتشاف» هیچ ارزشی ندارد مگر آنکه اروپاییان بپذیرند انسان‌های اقلیم‌های دیگر، «برابر و برادر به خواست طبیعت» هستند و برای تغذیه غرور و آزمندی چند ملت ممتاز آفریده نشده‌اند.

روشنگری بعدها در شورش‌های ضدبرده‌داری، از جمله در «هائیتی» (Haiti) در آغاز قرن نوزدهم، مورد استناد قرار گرفت. متفکران ضد‌استعماری بعدی مانند «دبلیو ای بی دو بویس» (W E B Du Bois) نیز از تأکید روشنگری بر انسانیت مشترک و رهایی از راه عقل بهره بردند.

روشنگری به‌مثابه مدارا: درس ریچارد واتمور

تاریخ‌نگار «ریچارد واتمور» (Richard Whatmore)، نویسنده کتاب «پایان روشنگری: امپراتوری، تجارت، بحران» (The End of Enlightenment: Empire, Commerce, Crisis) منتشرشده در ۲۰۲۳، به جمله‌ای از ولتر در سال ۱۷۶۴ اشاره می‌کند: «اختلاف، بیماری بزرگ بشر است؛ و مدارا تنها درمان آن.»

از نگاه واتمور، روشنگری یعنی هر راهبردی که مانع از آغاز جنگ‌های اعتقادی شود. در قرن هجدهم، «تنوع» یعنی بتوانی با دیگری اختلاف داشته باشی، بدون آنکه بخواهی رقیب خود را له کنی. به‌محض آنکه بخواهی دیگری را طرد، تبعید یا حذف کنی، روشنگری پایان یافته و تعصب آغاز شده است.

کار دشوار دقیقاً همین است: زیستن با کسانی که کاملاً متفاوت از ما فکر می‌کنند. واتمور باور دارد روشنگری با انقلاب فرانسه و میل آن به ساختن «جامعه‌ای انحصاری» پایان یافت؛ چیزی که او آن را شبیه جنگ‌های فرهنگی امروز می‌داند. به‌محض اینکه وارد جنگ فرهنگی می‌شویم، از نگاه ذهنی قرن هجدهمی، یعنی شکست خورده‌ایم.

او این گرایش را هم در راست ترامپی و هم در چپ هویت‌گرا می‌بیند. مخالفت با تعصب، اما لغو کردن کسانی که با ما اختلاف دارند، می‌تواند نوعی ریاکاری مدرن باشد.

جهان‌شمولی، هویت

مدارا، چه درباره انسان‌ها و چه درباره عقاید، فضیلتی لغزنده است. بحث میان جهان‌شمولی و خاص‌بودگی دو سوی قابل فهم دارد. از یک طرف، می‌توان نسبت به باورها بدگمان شد؛ از طرف دیگر، می‌توان نسبت به جمهوری‌خواهی ظاهراً بی‌طرف فرانسه نیز بدگمان بود؛ جایی که ادعای میدان برابر میان گروه‌های باورمند از سوی بخشی از جامعه مورد مناقشه است.

بااین‌حال، می‌توان از نوعی جهان‌شمولی واقعاً برابری‌خواه دفاع کرد؛ جهان‌شمولی‌ای که توانایی اختلاف مسالمت‌آمیز را بالاتر از مطالبه‌های تنگ‌نظرانه هویت‌گرایان یا ملی‌گرایان قرار می‌دهد.

قدرت واقعی کجاست؟ نخبگان فرهنگی یا غول‌های فناوری؟

منتقدان جهان‌شمولی روشنگری درست می‌گویند که باید پویایی‌های قدرت پنهان در ادعاهای «عینیت» را آشکار کرد. اما نکته کلیدی این است که بسیاری از حملات به ارزش‌های روشنگری، تفاوت واقعی قدرت را در نظر نمی‌گیرند.

آنچه «نخبگان لیبرال» نامیده می‌شود، در بسیاری زمینه‌ها در حال عقب‌نشینی محتاطانه است. راست پوپولیست وقتی به «رسانه جریان اصلی»، کارشناسان، متخصصان و به‌ویژه محفل خیالی و رازآلودی به نام «ایلومیناتی» حمله می‌کند، در واقع اغلب بازمانده‌هایی آسیب‌دیده یا اشباحی خیالی را هدف گرفته است.

چپ نیز گاهی تیر خود را به سوی «دروازه‌بانان فرهنگی» می‌گیرد؛ کسانی که نفوذشان یا خیالی است یا رو به کاهش. البته نسبت به فرودست‌ترین اعضای جامعه، کیوریتورها، ویراستاران کتاب و استادان دانشگاه دارای استخدام رسمی قدرتی دارند؛ اما در مقایسه با شرکت‌های فناوری، میلیاردرها و قدرت‌مداران سیاسی که بی‌رحمانه آنان و ارزش‌هایشان را تضعیف می‌کنند، واقعاً قدرت چندانی ندارند.

اعلامیه جهانی حقوق بشر: جهان‌شمولی با چالش‌های واقعی

وقتی «النور روزولت» (Eleanor Roosevelt) در سال ۱۹۴۸ «اعلامیه جهانی حقوق بشر» (Universal Declaration of Human Rights) را تدوین می‌کرد، بسیار مراقب بود نمایندگانی از کشورها و فرهنگ‌های دیگر را نیز وارد کند؛ از جمله فیلسوف و دیپلمات چینی «پی سی چانگ» (P C Chang).

چانگ کثرت‌گرا بود و از اعلامیه حمایت کرد. اما چالش خاص‌گرایانه باقی ماند: اعلامیه بر حقوق و آزادی‌های فردی تأکید می‌کند، درحالی‌که در سنت «کنفوسیوسی» (Confucian)، خودِ انسان از طریق پیوندهای جمعی تعریف می‌شود.

باید چنین چالش‌هایی را به یاد داشت. اما نباید اجازه دهیم همین نقدها به نابودی نهادهای جهان‌شمولی کمک کنند که بر بنیادهای فلسفی روشنگری ساخته شده‌اند. نظم بین‌المللی اکنون بر لبه پرتگاه ایستاده است؛ از یک سو رهبران نوتوتالیتر آن را تهدید می‌کنند، و از سوی دیگر برخی متحدان سابقش در چپ، آن را به غرب‌محوری و طردگری متهم می‌کنند. نابودی این نهادها خطرناک است، زیرا همین نهادها از کم‌قدرت‌ترها حمایت می‌کنند و نخبگان واقعی را پاسخ‌گو نگه می‌دارند.

عقل؛ قطب‌نما، نه راهنمای بی‌خطا

عقل در کار فکری و در تعامل با دیگران، به‌ویژه هنگام حل تعارض، قطب‌نمایی ضروری است. اما باید محدودیت‌های آن را هم شناخت. عقل‌گرایی گاهی عادت، ناهماهنگی شناختی و تجربه‌های وصف‌ناپذیر را بیش از حد کنار می‌زند. اصرار افراطی بر عقلانیت اگر از درون مهار نشود، می‌تواند به تکبر شبیه شود. حتی حمله به کارشناسان ممکن است خود کارشناسان را در دفاع از خود، خشک‌تر و جزم‌اندیش‌تر کند.

«تئودور آدورنو» (Theodor Adorno) و «ماکس هورکهایمر» (Max Horkheimer) در کتاب «دیالکتیک روشنگری» (Dialectic of Enlightenment) منتشرشده در ۱۹۴۷، استدلال کردند که تأکید سخت و انعطاف‌ناپذیر روشنگری بر عقل، ناگزیر به تمامیت‌خواهی انجامید. آنان باور داشتند سرکوب نظام‌های ارزشی بدیل مانند باور یا سنت، نوعی «افسون‌زدایی» بود که همیشه با تهدید خشونت همراه بود. جمله مشهور آنان چنین است: «زمینِ کاملاً روشنگر، از فاجعه پیروزمندانه می‌درخشد.» این جمله کنایه‌ای تلخ به دنیای مدرن است؛ دنیایی که در پرتوِ علم و تکنولوژی «روشن» شده، اما همین درخشش، سرپوشی است بر ویرانه‌ای که بشر با نفیِ جنبه‌های انسانی و معنویِ خود، برای خویش ساخته است.

اوترام معتقد است آدورنو و هورکهایمر به نکته مهمی اشاره کردند: اینکه ارزش‌ها و تفکر روشنگری ممکن است به ضد خود بلغزند.

منتقدان عقل روشنگری: روسو، فوکو، جان گری و ساینی

عقل روشنگری همواره منتقدانی داشته است. روسو باور داشت عقل، طبیعت معصوم انسان را فاسد می‌کند. «میشل فوکو» (Michel Foucault) با گرایش روشنگری به برچسب‌زدن به کسانی که با تعریف جامعه از «عاقل» سازگار نیستند مخالف بود؛ کسانی مانند ولگردان، مجرمان و بیماران روانی. فیلسوف «جان گری» (John Gray) نیز ایمان روشنگری به پیشرفت را خیال‌بافانه می‌داند.

ساینی به‌عنوان روزنامه‌نگار می‌گوید هدفش تغییر ذهن افراد به سود امر خوب است، و صرفاً اعلام کردن اینکه چیزی «عقلانی» و بدیهی است همیشه بهترین راه نیست. برای مثال، اگر بخواهیم فردی مردد درباره واکسن را قانع کنیم، معمولاً جواب نمی‌دهد که با چکشِ «واکسن‌ها ایمن‌اند و دانشمندان ثابت کرده‌اند» بر سر او بکوبیم. ترس‌های او ممکن است از جایی عقلانی بیاید: ترس از دست دادن خودمختاری بدنی، ترس واقعی از آسیب واکسن، یا تردیدهایی که اطلاعات خوانده‌شده در ذهن او کاشته‌اند.

اگر موضع نادرست کسی را صرفاً «غیرعقلانی» بنامیم، معمولاً او را بیشتر در همان موضع تثبیت می‌کنیم، زیرا احساس می‌کند زیر حمله است.

ساینی همچنین هشدار می‌دهد که نباید چرخش پوپولیستی در سیاست را کاملاً غیرعقلانی بدانیم. مدت‌ها در سیاست نوعی انسداد وجود داشته است؛ مردم احساس می‌کردند هیچ اتفاقی نمی‌افتد و مهم نیست چه کسی را انتخاب می‌کنند. وقتی نامزدهای پوپولیست وعده تغییر کامل می‌دهند، برای مردم جذاب است. این لزوماً به معنای عقب‌نشینی از عقل نیست؛ شاید به معنای سرخوردگی باشد.

اوترام نیز بر اهمیت نگاه کثرت‌گرا به معناهای عقل و دانش تأکید می‌کند. حمله به تخصص در واقع نبرد میان شکل‌های متفاوت دانش است. تخصصی که از گذراندن آموزش تاریخی در کمبریج به دست می‌آید معتبر است، اما دانش ضمنی نوشیدنی‌سازان درباره کار خودشان نیز شکلی معتبر از شناخت است. این مقایسه به معنای برابری همه ادعاها نیست، بلکه یادآوری می‌کند دانستن همیشه فقط در قالب دانشگاهی رسمی رخ نمی‌دهد.

اخلاق، نه فقط عقل: چرا دروغ بی‌احترامی است؟

از نگاه اوترام، ترویج اخلاق حتی فوری‌تر از دفاع از عقل است؛ زیرا بی‌عقلی، اطلاعات نادرست و اطلاعات گمراه‌کننده اغلب در خدمت قساوت قرار می‌گیرند. اگر به کسی دروغ بگوییم، نشان داده‌ایم که به او احترام نمی‌گذاریم.

دروغ‌گویی از سوی دولت‌ها یا شرکت‌ها معمولاً برای دفاع از پروژه‌هایی انجام می‌شود که از نظر اخلاقی قابل دفاع نیستند؛ وگرنه نیازی به دروغ گفتن درباره آن‌ها نبود.

ارزش متأخر روشنگری که اکنون باید به یاد آوریم، مراقبت از دیگران است؛ ارزشی که آدام اسمیت و «ادموند برک» (Edmund Burke) به آن پرداختند: این ایده که ما با همدلی و شفقت به همه انسان‌های دیگر پیوند خورده‌ایم و نمی‌توانیم رنج دیگران را ببینیم و خود درد نکشیم.

این یادآور جمله تأثیرگذار کانت در زمینه دفاع از جهان‌وطنی است: «نقض حقوق در یک بخش جهان، در همه‌جا احساس می‌شود.» اخلاق همان چیزی است که نمی‌گذارد عقل به ریاکاری سقوط کند.

ترس از دانش یا ترس از جهل؟

انباشت دانش به‌خودی‌خود به پیشرفت انسانی نمی‌انجامد. اما روایت ضدروشنگری جایگزین نیز چندان دلپذیر نیست: روایت «پاندورا» (Pandora) که جعبه را می‌گشاید، یا «حوا» (Eve) که سیب را می‌خورد. این داستان‌ها ترسی از دانش و آشوبی را بیان می‌کنند که گویی دانش با خود می‌آورد. اما تجربه ما نشان می‌دهد آشوب اغلب از جهل می‌آید، نه از دانستن.

باید فروتنی معرفتی داشته باشیم؛ یعنی بدانیم دانسته‌های ما محدود، خطاپذیر و نیازمند بازبینی‌اند. اما هم‌زمان باید جهت‌یابی شناختی خود را حفظ کنیم؛ آن هم در جهانی که واقعیت در میان میم‌های تولیدشده از سوی ساختارها، تبلیغات کلیک‌طعمه‌ای و انبوه محتوای بی‌کیفیت هوش مصنوعی یا «اسلاپ هوش مصنوعی» (AI slop) در حال حل شدن است.

فروتنی فکری در قلب روشنگری

برخلاف شهرت روشنگری به نخبه‌گرایی و حق‌به‌جانبی، مدافعان اصلی آن بیش از هر چیز می‌خواستند نقدی فروتنانه و بی‌قرار را ترویج کنند. هیوم در «پژوهشی درباره فهم انسانی» (An Enquiry Concerning Human Understanding) منتشرشده در ۱۷۴۸ نوشت اگر کسانی که در عقاید خود جزم‌اندیش‌اند، از «ناتوانی‌های عجیب فهم انسانی، حتی در کامل‌ترین حالت آن» آگاه شوند، این آگاهی به‌طور طبیعی «فروتنی و احتیاط بیشتری» در آنان ایجاد می‌کند و «نظر خوش آنان به خودشان و تعصبشان علیه مخالفان» را کاهش می‌دهد.

فروتنی فکری با مدارای نسبت به دیگران پیوندی نزدیک داشت. ولتر نوشت: «از آنجا که همه ما از سستی و خطا ساخته شده‌ایم، بیایید حماقت یکدیگر را متقابلاً ببخشیم؛ این نخستین قانون طبیعت است.»

کانت نیز بر محدودیت‌های گریزناپذیر شناخت انسانی تأکید می‌کرد. طنز زمانه ما این است که افزایش جهل اغلب با اطمینان سخت و تند افراد به آنچه گمان می‌کنند می‌دانند همراه شده است.

فوکو و تعریف تازه روشنگری: نقد دائمی زمانه و خودمان

فوکو نیز مانند کانت پرسید: «روشنگری چیست؟» او در مقاله‌ای با همین عنوان در سال ۱۹۸۴، روشنگری را «فعال‌سازی دائمی یک نگرش» تعریف کرد؛ یعنی نوعی منش فلسفی که می‌توان آن را «نقد دائمی عصر تاریخی ما» نامید.

از این منظر، روشنگری بنیاد علوم اجتماعی را گذاشت: این باور که دوران تاریخی ما پیوسته خواندنی و قابل تفسیر است. این یکی از نیرومندترین تعریف‌های روشنگری است: تعهد به «نقد دائمی»؛ نقد جهان و مهم‌تر از آن، نقد خودمان. چنین نقدی بهترین پادزهر در برابر دست‌کاری فکری و خودفریبی است.

نه چپ هویت‌گرا، نه راست پرچم‌گرا؛ هیچ‌کدام چندان روشنگر نیستند

در زمانه دوقطبی ما، نه چپ هویت‌گرا و نه راست پرچم‌گرا چندان در خودنقدی موفق نیستند. چپ بیش از حد خودحق‌پندار شده و راست بیش از حد به توهم «تعادل» چسبیده است تا دستور کار ایدئولوژیک خودش را ببیند.

از نظر رادیکالیسم سیاسی نیز چپ، با تمرکز تنگ بر هویت، گاهی از تحلیل دینامیک‌های بزرگ اقتصادی و اجتماعی قدرت بازمی‌ماند. راست هم با نوستالژی صورتی‌رنگ درباره عظمت غرب، در عمل به دفاع از وضع موجود می‌رسد. هیچ‌کدام چندان «روشنگر» نیستند.

ما باید فروتن و خودپرسشگر باشیم؛ اما این نباید مانع گفتن حقیقت و به چالش کشیدن نخبگان مالی و فناورانه شود. وقتی چهره‌های فناوری ادعای «روشنگری تازه» دارند، درحالی‌که اغلب همان گارد قدیمی را با لباس تازه بازتولید می‌کنند، نیاز به تقویت بخش‌های خوب میراث فکری‌مان بیشتر می‌شود.

نجات «بچه روشنگری» از آب گل‌آلود

روشنگری پروژه‌ای آمیخته، متناقض و چندلایه بود. اما نگرش انتقادی آن با نیتی انقلابی گره خورده بود: فراهم کردن بنیادهای فکری برای جهانی بهتر. باید «بچه روشنگری» را از آب گل‌آلود حمام نجات داد؛ یعنی نه همه‌چیز را بی‌نقد حفظ کرد و نه همه‌چیز را یکسره دور ریخت.

برای این کار باید خودِ درس روشنگری را به کار بگیریم: تشخیص، تمایزگذاری و داوری. باید از عقلانیت به‌عنوان یک آرمان دفاع کرد، نه یک مطلق بی‌خطا. باید با تلاش‌هایی مخالفت کرد که تخصص، سرمایه فرهنگی و معیارهای بالای فکری را در زمانی که به‌شدت در معرض خطرند، صرفاً با قدرت و امتیاز یکی می‌گیرند.

در عصر دوقطبی‌ها، این واقعیت که روشنگری «کثرت» درون خود دارد، اتفاقاً کمک‌کننده است. ساینی می‌گوید حتی در همان زمان هم شیوه‌های تفکر بسیار متکثر بود. به همین دلیل، وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، باید در قضاوت بیش از حد شتاب‌زده احتیاط کنیم؛ زیرا نسل‌های آینده نیز ما را به‌خاطر شیوه زندگی امروزمان داوری خواهند کرد.

اگر از تقسیم افراد و ایده‌های تاریخی به دسته‌های کاملاً خوب یا کاملاً بد خودداری کنیم، می‌توانیم بگوییم: ما می‌دانیم چه جهانی می‌خواهیم، و اگر تاریخ درسی داشته باشد، این است که امکان‌های تازه همیشه وجود دارند؛ پس می‌توانیم آنچه را مفید است برداریم. درباره باقی چیزها هم می‌توان گفت: «شاید برای شما پذیرفتنی بود، اما برای ما پذیرفتنی نیست؛ و همین هم اشکالی ندارد.» به‌نظر شما از میراث روشنگری چه چیزی را باید حفظ کرد و چه چیزی را باید قاطعانه کنار گذاشت؟


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا