دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
سینما و تلویزیوننگاهی اجمالی

ریدلی اسکات و وسواس قدرت؛ از فروپاشی امپراتوری‌ها تا امید در دل ویرانه‌ها

فیلمساز «Alien» و «Blade Runner» در آثار سال‌های اخیرش بیش از هر زمان دیگری به بهای جاه‌طلبی، فساد ناشی از ثروت و قدرت، و امکان ساختن جهانی بهتر پس از سقوط نظم‌های کهنه پرداخته است.

ریدلی اسکات، کارگردانی که در «Alien» و «Blade Runner» آینده را با رنگ‌وبوی اضطراب، تنهایی و ویرانی تصویر می‌کرد، در دهه ۲۰۲۰ نیز از تب‌وتاب نیفتاده است. او همچنان با سرعتی قابل‌توجه کار می‌کند، اما دغدغه آثار تازه‌اش شکل منسجم‌تری پیدا کرده: قدرت چگونه آدم‌ها را می‌بلعد، ثروت چگونه روابط را مسموم می‌کند و وقتی یک ساختار بزرگ ــ از یک خاندان تجاری تا یک امپراتوری ــ فرو می‌پاشد، چه چیزی از انسان باقی می‌ماند؟

اسکات از آن فیلمسازانی است که هیچ‌وقت خودش را در یک ژانر زندانی نکرده. او پس از تجربه ساخت آگهی‌های تبلیغاتی و تلویزیونی، با «Alien» و «Blade Runner» به قله علمی‌تخیلی رسید، اما بلافاصله مسیرهای دیگری را آزمود؛ از فانتزی «Legend» تا درام زن‌محور «Thelma & Louise»، از خشونت جنگی «Black Hawk Down» تا احیای باشکوه حماسه‌های شمشیر و شن در «Gladiator». برای او، ژانر بیشتر یک ظرف است تا مقصد؛ آنچه اهمیت دارد، شخصیت‌هایی هستند که در لحظه انتخاب میان حرص، ترس، عشق و مسئولیت قرار می‌گیرند.

با وجود این کارنامه پرشتاب، پس از حاشیه‌های سنگین «All the Money in the World» در سال ۲۰۱۷ و جایگزینی کوین اسپیسی با کریستوفر پلامر، اسکات برای مدتی از کارگردانی فاصله گرفت. بازگشت او در سال ۲۰۲۱ اما با دو فیلم کاملاً متفاوت، نشان داد که همچنان مشتاق روایت‌کردن داستان‌های بزرگ و بی‌رحمانه است.

«The Last Duel» نخستین گام این بازگشت بود؛ درامی تاریخی با بازی مت دیمون، بن افلک، آدام درایور و جودی کامر که یک اتهام تجاوز را از نگاه سه شخصیت اصلی بازگو می‌کند. فیلمنامه‌ای که دیمون و افلک همراه با نیکول هالافسنر نوشتند، با الهام از ساختار چندروایتی «Rashomon» آکیرا کوروساوا، مخاطب را وادار می‌کند از خود بپرسد حقیقت در جهانی که مردان قدرتمند روایت را در اختیار دارند، چگونه شنیده می‌شود.

در این فیلم، اختلاف میان سِر ژان دو کاروژ و ژاک لو گریس، پیش از وقوع جنایت آغاز شده است؛ جایی که زمین، ثروت و ارتقای جایگاه، دو هم‌رزمی را که زمانی نزدیک بوده‌اند در برابر هم قرار می‌دهد. وقتی لو گریس به اشتباه توجه مارگریت دو کاروژ را نشانه علاقه می‌بیند و به او تجاوز می‌کند، مسئله فقط یک جرم شخصی باقی نمی‌ماند؛ دستگاه قضایی و مناسبات مردسالارانه زمانه نیز به بخشی از فاجعه تبدیل می‌شوند. دوئل نهایی قرار است حقیقت را روشن کند، اما در واقع نشان می‌دهد عدالت، وقتی با غرور و قدرت گره بخورد، چقدر می‌تواند از انسانیت فاصله بگیرد.

چند ماه بعد، اسکات با «House of Gucci» به جهانی ظاهراً بسیار متفاوت رفت؛ دنیایی پر از لباس‌های مجلل، جواهرات درخشان، لهجه‌های اغراق‌آمیز و رقابت خانوادگی. اما پشت این ظاهر پرزرق‌وبرق، باز هم همان موضوع همیشگی او حضور دارد: قدرت. لیدی گاگا در نقش پاتریتزیا، زنی را بازی می‌کند که با ازدواج با مائوریتزیو گوچی، با بازی آدام درایور، وارد خاندان گوچی می‌شود و به‌تدریج تلاش می‌کند جایگاه خود را در این امپراتوری مد تثبیت کند.

لحن «House of Gucci» نسبت به «The Last Duel» به‌مراتب پرهیاهوتر و گاهی نزدیک به هجو است، اما داستانش تلخ باقی می‌ماند. پاتریتزیا از شکاف‌های موجود میان اعضای خانواده بهره می‌برد؛ پسر را در برابر پدر و خویشاوند را در برابر خویشاوند قرار می‌دهد. نتیجه، فروپاشی خاندانی است که همه برای تصاحبش می‌جنگند، اما در پایان هیچ‌کدام کنترلش را در اختیار ندارند. اسکات از دل یک رسوایی خانوادگی در صنعت مد، تصویری از اثر مخرب پول و میل سیری‌ناپذیر به نفوذ بیرون می‌کشد؛ تصویری که بیش از آن‌که فقط متعلق به گذشته باشد، به زمانه امروز شباهت دارد.

«Napoleon» این مضمون را در مقیاسی بزرگ‌تر پی می‌گیرد. خواست پاتریتزیا برای فرمانروایی بر یک برند، این‌بار در چهره ناپلئون بناپارت به عطش سلطه بر یک کشور و سرزمین‌های دیگر تبدیل می‌شود. واکین فینیکس در نقش ناپلئون، فرمانده‌ای سرد و کم‌لبخند را به تصویر می‌کشد که از طبقات پایین‌تر به رأس قدرت می‌رسد، اما هیچ پیروزی‌ای برایش کافی نیست. او در راه حفظ و گسترش اقتدار خود، آدم‌های نزدیکش، از جمله ژوزفین با بازی ونسا کربی، و هزاران سرباز را قربانی می‌کند.

فیلم، ناپلئون را نه صرفاً یک فاتح افسانه‌ای، بلکه نمونه‌ای از خودشیفتگی مهارنشده می‌بیند؛ انسانی که گمان می‌کند حق دارد نظم موجود را به نام خواست و تشخیص خودش برهم بزند. حتی تبعید هم او را از وسوسه بازپس‌گیری قدرت جدا نمی‌کند و سرانجام واترلو به نقطه‌ای بدل می‌شود که جاه‌طلبی او دیگر راه فراری از شکست ندارد.

در «Gladiator II» اما نگاه اسکات به گذشته، روزنه‌ای روشن‌تر پیدا می‌کند. روم در آستانه زوال است و دو امپراتور بی‌ثبات، بی‌رحم و بی‌خبر از نفرتی که اطرافشان شکل گرفته، آن را اداره می‌کنند. توطئه‌های پشت‌پرده، معامله‌ها و بازی‌های قدرت در این فیلم یادآور فضای «House of Gucci» است، با این تفاوت که سرنوشت یک امپراتوری را تعیین می‌کند، نه یک شرکت خانوادگی را.

لوسیوس با بازی پل مسکال، در نقطه مقابل این نظم فرسوده می‌ایستد. او که بخش بزرگی از خانواده‌اش را قربانی خشونت روم دیده، نمی‌خواهد صرفاً انتقام‌جویی گذشته را تکرار کند. مسیر او در میدان‌های خونین کولوسئوم، جست‌وجویی برای ساختن آینده‌ای متفاوت است؛ آینده‌ای که در آن مردم به ابزار سرگرمی، ترس و تفرقه حاکمان تبدیل نشوند. اسکات و دیوید اسکارپا، فیلمنامه‌نویس فیلم، در بازگشت به جهان «Gladiator» بر این نکته تأکید می‌کنند که پایان یک نظام فاسد، لزوماً به معنای آغاز نظمی بهتر نیست؛ مگر آن‌که نسل تازه از تکرار چرخه خشونت و انتقام سر باز بزند.

پروژه «The Dog Stars» نیز در امتداد همین نگاه متأخر اسکات قرار می‌گیرد؛ روایتی از جهانی پس از فروپاشی که در آن هیگ، با بازی جیکوب الوردی، در میان بقایای یک تمدن شکست‌خورده، همچنان امید و انسانیت را حفظ کرده است. پرسش اصلی این‌جا دیگر فتح سرزمین یا تصاحب ثروت نیست؛ مسئله این است که پس از شکست جامعه، عدالت، قانون و همزیستی چه شکلی می‌توانند داشته باشند و چگونه می‌شود مانع بازگشت کسانی شد که هر بحران را فرصتی برای قبضه قدرت می‌بینند.

ریدلی اسکات در سال‌های پایانی کارنامه‌اش، پاسخ ساده‌ای برای نجات امپراتوری‌های در حال سقوط ارائه نمی‌کند. او بیشتر به لحظه‌ای علاقه دارد که نظم قدیمی از هم می‌پاشد و انسان‌ها باید میان بازتولید خشونت گذشته یا جست‌وجوی راهی تازه انتخاب کنند. شاید همین نگاه است که فیلم‌های تاریخی او را از صرفاً بازسازی باشکوه گذشته فراتر می‌برد؛ گذشته در آثار اسکات، آینه‌ای است که اضطراب‌های امروز را بی‌پرده‌تر نشان می‌دهد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا