دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

غارتگر: سرزمین‌های بد؛ حماسه‌ای علمی‌–تخیلی درباره بقا، هم‌پیمانی و بازتعریف معنای انسانیت

نقد و بررسی فیلم «غارتگر: سرزمین‌های بد» (Predator: Badlands)

فیلم «غارتگر: سرزمین‌های بد» (Predator: Badlands) تازه‌ترین ورود به دنیای فرنچایز «Predator» است، اما از همان لحظهٔ آغاز، روشن می‌شود که این صرفاً یک تکرار فرمولی نیست، بلکه اثری مستقل، سرشار از جزئیات فنی، ساختار روایی محکم و شخصیت‌پردازی‌های به‌یادماندنی است. به کارگردانی دن تراختنبرگ — فیلمسازی که پیش‌تر با «Prey» و «Predator: Killer of Killers» موفق شد جان تازه‌ای به این سری محبوب ببخشد — این اثر تلفیقی از اکشن نفس‌گیر، دنیاسازی دقیق و درون‌مایه‌های فلسفی است که حتی بدون حضور انسان‌ها، می‌پرسد «انسان بودن» دقیقاً یعنی چه.

برای نخستین بار در تاریخ این فرنچایز، قهرمان اصلی داستان یک غارتگر است. داستان، ما را به سیارهٔ مادری یاجوتاها می‌برد؛ گونه‌ای جنگ‌طلب و خشن که قدرت را می‌پرستند و از هر جلوه‌ای از ضعف متنفرند. دِک، غارتگر جوان و کم‌جثه، آرزوی کسب عنوان «جنگجو» دارد، اما به دلیل قامت و سن کم، از سوی قبیله‌اش تحقیر شده و «توله» خطاب می‌شود. پس از فرار از دست پدرش — رئیس قبیله — دِک تصمیم می‌گیرد به سیارهٔ مرگبار جنا (Genna) برود و موجود افسانه‌ای و شکست‌ناپذیری به نام کالیسک را شکار کند و سر و ستون فقراتش را نزد پدر ببرد.

آغاز فیلم، روایت بقای تازه‌واردی در سرزمینی ناشناخته است؛ چیزی میان «رابینسون کروزو»، «جرمیا جانسون» و «دورافتاده» اما در قاب علمی–تخیلی. در «جنا»، همه‌چیز — از زمین و گیاهان گرفته تا حیات‌وحش — قصد نابودی دِک را دارد. این بخش اگرچه از نظر الگو روایتی آشناست («طردشدهٔ قبیله برای بازگشت پیروزمندانه می‌جنگد»)، به لطف جزئیات منحصر به فرد جهان این سیاره، تازه و پرکشش می‌شود.

دِک در مسیر شکار کالیسک، با تیا (الی فنینگ) آشنا می‌شود؛ آندرویدی که عضوی از تیمی تمام‌رباتیک و مأمور شرکت بزرگ ویِلند–یوتانی بوده — همان غول کُره‌ای که در جهان «Alien» عامل بیشتر فجایع است. مأموریت گروه، شکار کالیسک و انتقالش به بخش تسلیحات بیولوژیک شرکت بوده، اما کالیسک حمله کرده، بدن تیا را از نیمه قطع و تمام گروهش را نابود کرده است.

تیا اکنون با نیم‌تنهٔ باقی‌مانده حرکت می‌کند؛ شبیه ژیمناستی معلق روی «بارفیکس»، پر از کنجکاوی و شوخ‌طبعی. او از وجود آندرویدی دیگر با نام تسا خبر می‌دهد — هم‌مدل خود — که شاید هنوز زنده باشد. این نقش دوم نیز توسط فنینگ بازی می‌شود و نتیجه، یک دوگانگی شخصیتی چشمگیر در حد ایفای دو نقش توسط مایکل فاسبندر در «Alien Covenant» است.

تیا پیشنهاد می‌دهد راهنمای دِک در این سیاره شود و در مقابل، از او بخواهد در یافتن و نجات تسا (و اتصال مجدد به پاهایش) کمک کند.

پویایی میان دِک و تیا، یادآور زوج‌های متضاد معروف سینماست؛ او در ابتدا تیا را مثل نوزادی روی سینه‌اش حمل می‌کند، سپس مثل یک کوله‌پشتی، به دوش می‌اندازد تا از حرف و سئوال‌های بی‌وقفه‌اش خسته نشود («دندان بیرونی برای جویدن است یا دندان درونی؟»). با وجود آزردگی، دِک تیا را رها نمی‌کند — چراکه دانش او دربارهٔ جنا برای بقا حیاتی است: «تنها راه زنده ماندن در جنا، یاد گرفتن آن است.»

همین دیالوگ، بنیان یکی از جذاب‌ترین بخش‌های فیلم است؛ کشف و یادگیری لایه‌به‌لایهٔ این جهان بیگانه که با دقتی در حد مستندهای طبیعت‌گرایانهٔ ترنس مالیک، جان می‌گیرد.

برخلاف بسیاری از آثار اکتشافی که فقط به شکارچیان عظیم‌الجثه علاقه‌مندند، این فیلم طیف کامل اکوسیستم سیاره را نشان می‌دهد: گیاهان گوشت‌خوار با شیرهٔ آتشین، حشرات مهاجم، پرندگان سنگ‌انداز که با شکافتن کیسه‌های شیمیایی روی گیاهان، «نفت ارگانیک» آزاد می‌کنند، و همین‌طور علف‌خواران با رفتارهای پیچیده. تعاملات میان گونه‌ها واقعی و بوم‌شناسانه به نظر می‌رسد؛ همهٔ موجودات نسبت به یکدیگر شناخت دارند و ضعف‌ها را هدف می‌گیرند.

همانند سنت فرنچایز «Predator»، سلاح و ابزار نقشی محوری دارند. دِک گاهی با فناوری پیشرفتهٔ شخصی خود می‌جنگد، اما اغلب مجبور می‌شود به ابتکار و منابع محیط تکیه کند.

فیلم مفاهیمی چون «خانواده» و «ضعف» را نیز بررسی می‌کند؛ تیا و دِک دربارهٔ پدران، خواهران و برادران صحبت می‌کنند، اما این برچسب‌ها اغلب می‌توانند گمراه‌کننده باشند — مثل رابطهٔ تیا با تسا که «خواهرانه» تصور می‌شود ولی واقعیتش وفاداری سرد به شرکت قاتل است. حتی موجود مونثی به نام باد — شبیه میمونی بزرگ‌چشم — وارد سفرشان می‌شود، دِک را تقلید می‌کند و تاحدی شکل یک «فرزند» را پیدا می‌کند.

در گفت‌وگویی کلیدی، تیا به دِک می‌گوید که برای زنده‌ماندن برنامه‌ریزی شده تا احساس داشته باشد، چون اعتماد، دیگران را به فاش کردن اسرار وامی‌دارد. اینجاست که دِک، به‌عنوان یک جنگجوی تعلیم‌دیده، اولین بار به ارزش همدلی و خاطره فکر می‌کند.

فیلم، بیش از پیش به حال‌وهوای وسترن نزدیک می‌شود؛ شباهت‌هایی با «یاغی خجالتی» (The Outlaw Josey Wales) دارد — جنگجویی تنها و تلخ که ناخواسته همراهان و وابستگانی پیدا می‌کند. در یکی از صحنه‌ها، تیا مفهوم «آلفا» در گلهٔ گرگ را بازتعریف می‌کند؛ رهبر واقعی کسی است که بهتر از همه از بقیه محافظت کند، نه آن‌که قوی‌ترین و خشن‌ترین باشد.

«غارتگر: سرزمین‌های بد» تماشاگر را در تجربه‌ای هم‌زمان سرگرم‌کننده و اندیشمندانه غرق می‌کند:

  • اکشنی سرسخت و پرجزئیات
  • شخصیت‌هایی که با تضاد و رشد متقابل تعریف می‌شوند
  • جهانی بیگانه که به اندازهٔ سیارهٔ ما پیچیده و قوانین خودش را دارد

این فیلم، ماجرایی الهام‌بخش دربارهٔ موجوداتی است که از محدودیت‌های برنامه‌ریزی‌شده — چه ژنتیکی، چه نرم‌افزاری — عبور می‌کنند و ثابت می‌کنند چیزی فراتر از برداشت دیگران از آن‌ها هستند. پیام نهایی جهانی است: گاهی آنچه بیش از همه می‌خواهیم ارزش داشتن ندارد، و فهم این موضوع یعنی رسیدن به آزادی.

جمع بندی

امتیاز - ۷

۷

جالب

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا