«هر سال پس از آن»؛ عاشقانهای تابستانی میان نوستالژی، حسرت و زخمهایی که هرگز واقعاً بسته نشدهاند

اقتباسهای عاشقانه برای پلتفرمهای استریم، بهویژه وقتی از دل رمانهای پرفروش و محبوب بوکتاک بیرون میآیند، معمولاً با دو وعده به مخاطب عرضه میشوند: فرارِ خوشآبورنگ از واقعیت و درامی احساسی که بتوان روی آن سرمایهگذاری عاطفی کرد. سریال «Every Year After» (هر سال پس از آن)، اقتباس آمازون پرایم ویدئو از رمان پرفروش «Every Summer After» نوشته کارلی فورتون، دقیقاً در همین محدوده حرکت میکند.
این مجموعه هشتقسمتی، با فضایی تابستانی، دریاچهای درخشان، روابطی آغشته به نوستالژی، دو برادر خوشقیافه و یک قهرمان زن که زیر بار حسرت و گناه زندگی میکند، از دور شبیه محصولی است که بهراحتی میتواند در صفِ موفقیتهای عاشقانه اخیر استریم قرار بگیرد. و حقیقت این است که تا حدی هم همین اتفاق میافتد: سریال بهاندازه کافی جذاب، خوشمنظره و احساسی هست که مخاطب را با خود بکشاند. اما در عین حال، در سطحی عمیقتر، با مشکلاتی در روایت، شخصیتپردازی و انسجام دراماتیک روبهروست که مانع میشوند به اثری واقعاً ماندگار تبدیل شود.
قهرمان سریال، پرسفونه «پرسی» فریزر با بازی سیدی سوورال، زنی حدوداً ۲۸ ساله است که سالهاست با گذشتهاش درگیر مانده. او در بزرگسالی در شهر زندگی میکند، شغلی در روزنامهنگاری دارد، دوستی نزدیک با شانتال دارد، و از بیرون شاید زندگیاش بد به نظر نرسد؛ اما در درون، هنوز نتوانسته از رابطه ناتمام و ویرانگرش با سم فلورک عبور کند.
وقتی چارلی فلورک به او خبر میدهد که مادرش سو پس از نبرد با سرطان از دنیا رفته، پرسی مجبور میشود پس از ده سال به بریزبی بازگردد؛ شهری دریاچهای و تابستانی که هم خاطرات شیرین نوجوانیاش در آن شکل گرفته و هم بزرگترین پشیمانی زندگیاش.
سریال با ساختاری دوخطی و مبتنی بر فلشبک، میان زمان حال و تابستانهای گذشته رفتوآمد میکند: از آشنایی پرسی نوجوان با دو برادر همسایه، سم و چارلی، تا شکلگیری دوستی، عشق، حسادت، جدایی، خطا و نهایتاً بازگشت به جایی که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
یکی از نکاتی که سریال خیلی زود روشن میکند، این است که با وجود حضور دو برادر در مرکز داستان، «هر سال پس از آن» در اصل یک مثلث عشقی کلاسیک نیست. مقایسه با «The Summer I Turned Pretty» اجتنابناپذیر است، اما شباهتها بیشتر در سطح باقی میمانند: تابستان، دو برادر، شهر تفریحی، و دختری که گذشتهاش هنوز ولکنش نیست.

در واقع، این داستان از ابتدا تا انتها قصه پرسی و سم است. چارلی، با وجود حضور مهمش، بیشتر شخصیتی است که در حاشیه این رابطه قرار دارد و سهم خودش را از درام میگیرد، نه اینکه واقعاً یکی از دو ضلع اصلی رقابت باشد. این تصمیم از یک سو خوب است، چون مانع از افتادن سریال در دامِ مثلث عشقیِ تصنعی میشود؛ از سوی دیگر، باعث میشود هر جا داستان از محور سم/پرسی فاصله میگیرد، تازه روشن شود که برخی شخصیتهای فرعی از خود رابطه اصلی جذابترند.
اگر «هر سال پس از آن» را تا انتها دنبال میکنید، فقط به خاطر داستان عاشقانهاش نیست؛ فضای سریال سهم بزرگی در این کشش دارد.
بریز بِی با دریاچه آبی، اسکلهها، آتشهای شبانه، رستوران خانوادگی، کلبههای تابستانی و حس بسته اما صمیمی اجتماع محلی، عملاً به یک شخصیت مستقل تبدیل میشود. این فضا از همان جنس مکانهایی است که انگار همزمان واقعی و آرمانیاند؛ جایی که نه فقط داستان در آن رخ میدهد، بلکه خاطره در آن شکل میگیرد.
سریال از این منظر موفق است: چه با آن همدل باشید و چه نه، خیلی زود در جهانش غرق میشوید. همان کیفیتی که باعث شد «The Summer I Turned Pretty» تا این حد تماشایی و اعتیادآور شود، اینجا هم تا حدی حضور دارد؛ با این تفاوت که «هر سال پس از آن» احساس گناه، پشیمانی و سوگ را پررنگتر وارد فرمول میکند.
مهمترین دستاورد سریال در بخش شخصیتپردازی، خود پرسی است. او از آن قهرمانهای زن مرتب و همیشه دوستداشتنی نیست که همه تصمیمهایشان بهراحتی قابل دفاع باشد. برعکس، از همان ابتدا میگوید که تقصیر آنچه رخ داده با اوست و قرار است این بار را برای همیشه حمل کند. همین اعتراف به خطا، او را از بسیاری از قهرمانهای سطحی رمانسهای استریمی متمایز میکند.
پرسی شخصیتی است که هم میشود دوستش داشت و هم از بعضی تصمیمهایش کلافه شد؛ و این دقیقاً همان چیزی است که او را واقعیتر میکند. سریال، بهخصوص در بهترین لحظاتش، پرسی را فقط بهعنوان «قهرمان یک داستان عاشقانه» نشان نمیدهد، بلکه او را انسانی ناپخته، ترسیده، آسیبدیده و نیازمند بخششِ خود میبیند.
مت کورنت در نقش سم، نقش مردی را بازی میکند که قرار است عشق بزرگ زندگی پرسی باشد؛ دوستی امن دوران نوجوانی که بهمرور، به رابطهای پیچیده و پرزخم تبدیل میشود. مشکل اینجاست که خود شخصیت سم، دستکم در اجرا و نوشتار، همیشه آنقدر که باید قوی و روشن نیست. گاهی مهربان و فهمیده است، گاهی لجوج و بیثبات، و گاهی طوری نوشته میشود که ناخودآگاه از خود میپرسید: آیا واقعاً این همان مردی است که باید برایش به آب و آتش زد؟
در مقابل، مایکل بردوی در نقش چارلی غافلگیری بزرگ سریال است. شخصیتی که در ظاهر میتوانست صرفاً برادر بزرگتر، خوشگذران و کمی دردسرسازِ قصه باشد، بهمرور تبدیل به یکی از جذابترین حضورهای سریال میشود. بازی بردوی چنان انرژی و جاذبهای به چارلی میدهد که در برخی قسمتها واقعاً وسوسه میشوید داستان از پرسی و سم عبور کند و بیشتر به او بپردازد. این نه الزاماً ضعف سریال، بلکه نشانهای از این است که نقشهای فرعی در این اقتباس گاهی زندهتر از محور اصلیاند.

یکی از امتیازهای مهم «هر سال پس از آن» این است که روابط دوستی در آن فقط ابزار پرکردن قاب یا تأیید عاطفیِ قهرمانها نیستند. دوستی پرسی با شانتال و دلیلا، و همینطور پیوند سم با جوردی، به سریال عمق بیشتری میدهد. بهویژه شانتال، که ابتدا ممکن است صرفاً نقش «دوست صمیمیِ موفق و حامی» را داشته باشد، بهتدریج به شخصیتی مستقل تبدیل میشود؛ زنی جاهطلب و پرمشغله که درگیر فشارهای زندگی حرفهای و شخصی خودش است.
دلیلا هم از قالب کلیشهای «دختر بدجنس» فاصله میگیرد و لایههایی از شکنندگی و سردرگمی به دست میآورد. درواقع، گاهی سریال در نمایش فرازونشیب دوستیها از خودِ رابطه عاشقانه موفقتر است. این نکته مهمی است، چون نشان میدهد سازندگان فهمیدهاند زندگی فقط حول رابطه عاطفی نمیچرخد.
یکی از بحثبرانگیزترین جنبههای سریال، ساختار زمانی دوگانه آن است. روایت مدام میان گذشته و حال در رفتوآمد است و در نظریه، این انتخاب میتواند بسیار مؤثر باشد: هر بازگشت به گذشته، تکهای از دلیلِ زخمهای امروز را روشن کند.
اما در عمل، سریال همیشه در کنترل این ساختار موفق نیست. چون تغییرات ظاهری شخصیتها در سنین مختلف چندان مشخص نیست، و تدوین هم گاهی نشانههای کافی برای تشخیص زمان به دست نمیدهد، ممکن است در برخی سکانسها واقعاً لحظهای مکث کنید که الان با پرسی و سمِ ۱۷ ساله طرفیم یا ۲۷ ساله؟
این آشفتگی زمانی، در سریالی که اساساً بر تراکم عاطفی و تکرار دوری/نزدیکی بنا شده، گاهی به سردرگمی لطمهزننده تبدیل میشود. گذشته و حال بهجای آنکه همدیگر را غنی کنند، در بعضی قسمتها فقط حس کشداربودن روایت را بیشتر میکنند.
شاید بزرگترین اختلاف نظر درباره سریال، دقیقاً بر سر رابطه مرکزی آن باشد. در سالهای نوجوانی، بهویژه با حضور بازیگران جوانتر ژولیت هاوک و بلو کلارک، پیوند میان پرسی و سم شیرین، طبیعی و قابللمس است. دوستی بر پایه فیلم ترسناک، دستبند دوستی، شنا در دریاچه و نزدیکی تدریجی، واقعاً جواب میدهد. این همان بخشی است که الگوی روایی «از دوستی تا عاشقی» را زنده و ملموس میکند.
اما هرچه سریال جلوتر میرود و وارد نسخه بزرگسال این رابطه میشود، شیمی میان سیدی سوورال و مت کورنت آنقدر که لازم است شعلهور نمیشود. آنها بد نیستند، اما رابطهشان گاهی بهجای یک عشق بزرگ و زخمخورده، بیشتر شبیه چرخهای فرساینده از سوءتفاهم، تردید و ارتباط ضعیف به نظر میرسد.

نتیجه این است که بیننده، بهجای آنکه فقط آرزو کند این دو به هم برسند، گاهی با خودش فکر میکند شاید اصلاً بهتر باشد از هم فاصله بگیرند.
فیلمنامه در بهترین حالت، درباره پشیمانی، بلوغ، اولین عشق و امکانِ بخششِ خود حرفهایی مؤثر میزند. اما در بدترین حالت، اسیر دیالوگهای بیش از حد نوشتهشده و جملات شعاری میشود؛ از آن جملههایی که در تریلر یا نقلقول اینستاگرامی خوب به نظر میرسند، اما وقتی شخصیتها با جدیت کامل آنها را به زبان میآورند، کمی تصنعی و توی ذوقزننده میشوند.
مشکل دیگر این است که بعضی جزئیات فقط برای حرکتدادن داستان مطرح میشوند و بعد رها میشوند. برخی شخصیتها، شغلها، انگیزهها و حتی گرهها، آنقدر کامل پرداخت نشدهاند که وزن کافی پیدا کنند. در نتیجه، بخشی از درام بهجای آنکه حاصل رشد طبیعی روایت باشد، شبیه سازوکاری طراحیشده برای نزدیککردن یا دورکردن عاشقها به نظر میرسد.
«هر سال پس از آن» زمانی بهترین عملکرد را دارد که:
- روی نوستالژی تابستانهای نوجوانی تمرکز میکند
- اجازه میدهد دوستیها نفس بکشند
- سو را بهعنوان چهره مادرانه و نقطه اتکای احساسی داستان برجسته میکند
- و از دل فضا و سکوت، عاطفه بیرون میکشد
شخصیت سو با بازی الیشا کاتبرت از جمله موفقترین افزودههای عاطفی سریال است. حضور او نهفقط بهعنوان مادر سم و چارلی، بلکه بهعنوان زنی که پرسی را بهتر از خیلیها میفهمد، عمق مهمی به داستان میدهد. مرگ او صرفاً یک ابزار داستانی نیست؛ بلکه بهانهای است برای بازگشت به گذشته و رویارویی با بخشی از هویت که پرسی سالها از آن فرار کرده.
«Every Year After» نه آن عاشقانه تابستانی بینقصی است که بخواهد نسل تازهای از مخاطبان را تسخیر کند، و نه آنقدر ضعیف است که بتوان بهسادگی کنار گذاشتش. این سریال در سطحی مشخص، دقیقاً میداند چگونه مخاطبش را درگیر کند: با نوستالژی، منظره، موسیقی، حسرت، بدنهای آفتابخورده کنار دریاچه، و این وعده همیشگی که شاید اولین عشق، هنوز آخرین فرصت هم باشد.
اما در سطحی عمیقتر، با مشکلاتی جدی دستوپنجه نرم میکند: شخصیتپردازی نابرابر، شیمی نهچندان قانعکننده زوج اصلی در بزرگسالی، ساختار زمانی گاه گیجکننده، و فیلمنامهای که بعضی وقتها بیش از حد به کلیشههای ژانر تکیه میکند.
با این حال، اگر با انتظار درست سراغش بروید—نه بهعنوان یک شاهکار عاشقانه، بلکه بهعنوان درامی تابستانیِ خوشمنظره و احساسی با چند نقطه قوت واقعی—احتمال زیادی دارد شما را با خودش همراه کند. و شاید مهمتر از همه، این سریال یادآوری میکند که بعضی زخمها نه با زمان، بلکه فقط با بازگشت، روبهروشدن و بخشیدنِ خود التیام پیدا میکنند.
جمع بندی
امتیاز ما - ۶٫۱
امتیاز مخاطبان - ۷٫۳
امتیاز در سرویس های ایرانی - ۸٫۱
۷٫۲
جالب
اقتباسی عاشقانه و تابستانی از رمان کارلی فورتون که با وجود فضای دلفریب، دوستیهای خوب و نوستالژی مؤثر، در شخصیتپردازی و پرداخت رابطه مرکزی به انسجام کامل نمیرسد.





