فصل سوم سریال Euphoria؛ وقتی سرخوشی از جاده اصلی خارج میشود؛ نمایشی بزرگ، پرزرقوبرق، اما بیروح
نقد و بررسی فصل سوم سریال Euphoria (سرخوشی)

فصل سوم «سرخوشی» پس از یک انتظار طولانی و نفسگیر بالاخره از راه رسیده؛ فصلی که سالها شبیه یک رویا یا سراب پاپفرهنگی به نظر میرسید. اما حالا که سه قسمت نخست آن در دست است، پرسش مهمی شکل میگیرد: آیا این بازگشتِ پرحاشیه ارزش سالها انتظار را داشت؟ پاسخ کوتاه: نه دقیقاً. پاسخ بلند: کمی پیچیدهتر است.
در ادامه نقد و بررسی مفصل این فصل را میخوانید؛ فصلی که همچنان خیرهکننده است، اما در عمق، معنای خود را گم کرده.
سریال در اپیزود اول، با صحنهای شوکآور آغاز میشود. رو (زندایا) در بیابانی نزدیک مرز مکزیک، در دل یک دردسر تازه گیر افتاده؛ حامل کیسههایی پر از مواد است و تلاش دارد آنها را به کالیفرنیا برساند. چالهها، سرازیریها و دامهای مرگبار، مسیرش را کابوسوار کردهاند. انگار او میان دو وضعیت گیر کرده: یا فلجگونه درجا میزند یا از اضطراب میمیرد.
این شروع، به شکلی کاملاً آشکار در حال تکرار تم اصلی زندگی رو است: تلاشی بیپایان برای تغییر، اما هر بار گرفتار در چرخهای تازه. «سرخوشی» هیچوقت در استعارهها ظریف نبوده، اما این فصل گاهی حتی خطوط قرمز خودش را هم رد میکند و نمادپردازیاش از حد میگذرد.
با این حال، زندایا آنقدر قابل قبول بازی میکند که همین صحنهی پرغلو را نیز باورپذیر میسازد؛ صحنهای که هم جذاب است و هم کاملاً بیمعنا.
«سرخوشی» همواره یک سریال دبیرستانی بزرگسالانه بود؛ جهانی که نوجوانی، بلوغ، احساسات افراطی و خطرهای واقعی را در یک قاب میریخت. اما اکنون شخصیتها دیگر نوجوان نیستند، و مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود.

حذف کلاس درس و فضای مدرسه، سریال را از بستر اصلیاش جدا کرده. حالا:
- نیت فقط یک «نپوبیبی» است که امپراتوری شکستخورده پدرش را اداره میکند؛
- کَسی در تلاش برای تبدیلشدن به «همسر ایدهآل آمریکایی» است و در کنارش به عنوان سازنده محتوای بزرگسالانه کار میکند؛
- جولز در آپارتمانی لوکس زندگی میکند و دیگر قلب تپنده داستان نیست؛
- لکسی دستیار یک نویسنده مشهور شده و شخصیتش به حاشیه رفته.
عدم ارتباط این مسیرها با محور اصلی سریال، باعث میشود فصل سوم بیشتر شبیه دنبالهای از یادداشتها و طرحهای پراکنده بهنظر برسد تا یک روایت منسجم.
سام لوینسون همیشه مجذوب جلوهها و سبک بصری بوده و در این فصل هم با نماهای وسترنی، نسبت تصویر سینمایی، سکانسهای طولانی، و ترکیببندیهای شاعرانه باز هم ثابت میکند که چشم خلاقی دارد. اما مشکل اینجاست که این زیبایی ظاهری، هر بار جای خالی قصه را بیشتر آشکار میکند.
برای مثال، سکانس عبور ماشین رو از دیوار مرزی، در ظاهر نفسگیر و چشمنواز است؛ اما بعداً میفهمیم که این اتفاق اصلاً لازم نبوده چون رو بارها بدون دردسر از مرز عبور کرده. یعنی این سکانس فقط به این دلیل وجود دارد که «زیبا»ست، نه اینکه داستان را جلو ببرد.
در دو فصل نخست، اعتیاد موضوع محوری بود و هر چیزی حول این محور میچرخید. اما در فصل سوم، سریال ناگهان زاویه دید خود را عوض کرده و تقریباً همه شخصیتها را به نحوی وارد چرخهای از کار جنسی یا رابطههای اقتصادی کرده:
- رو در یک «کلاب» تحت مدیریت آلِمو کار میکند،
- جولز برای تأمین هزینههای هنریاش «شوگر ددی» دارد،
- کَسی در OnlyFans فعالیت میکند،
- و بسیاری از داستانها حول اقتصاد بدن میچرخد.
این تغییر ناگهانی نه تنها منسجم نیست، بلکه کمی هم تحمیلی به نظر میرسد؛ انگار سریال میخواهد یک «بیانیه اجتماعی بزرگ» بدهد، اما نمیداند دقیقاً در مورد چه.
با وجود ضعفهای ساختاری، نمیتوان از بازیها چشم برداشت:
- زندایا درخشان، دقیق، ظریف و چندلایه است؛
- سیدنی سوئینی شاید بهترین بازیاش از زمان فصل دوم را ارائه میدهد؛
- آدواله آکینویـآگباجه در نقش آلِمو حضور تهدیدآمیز و جذابی دارد؛
- جیکوب الورده نسخهای واقعیتر و تلختر از نیت را ارائه میدهد.
با این حال، مشکل اینجاست که شخصیتها بیشتر از آنکه «پیشرفت» کنند، فقط «جابهجا» شدهاند.

یکی از مهمترین عناصر «سرخوشی» طنز سیاه و لحظات شوخطبعی عجیبش بود؛ چیزی که حتی در میان فجایع، به سریال عمق انسانی میداد.
اما فصل سوم تقریباً تمام شوخطبعی خود را از دست داده و گاهی به شکلی غیرطبیعی تلخ و بیروح شده. حتی صحنههایی که میتوانستند خندهدار باشند، زیر فشار خشونت یا شعارزدگی له میشوند.
این فصل، شبیه نسخهای زیبا، پرتزئین اما تهی از روح از خود سریال است. اشباع از سبک، فقیر از محتوا.
ویژگیهایی که زمانی قدرت سریال بودند، حالا به ضعف تبدیل شدهاند:
- زیبایی بصری، جایگزین روایت شده؛
- سبک پرطمطراق، جای معنا را گرفته؛
- شخصیتها بزرگ شدهاند اما داستان نه.
در نهایت، فصل سوم «سرخوشی» هنوز هم جذاب، پرانرژی و تماشایی است؛ و زندایا همچنان یکی از بهترین بازیهای تلویزیون را ارائه میدهد. اما حقیقت این است که این فصل مثل چرخزدنهای رو در شنهای بیابان است: پرهیجان، پرخطر، اما بیپیشرفت.
سام لوینسون دوربین را هرگز نمیگذارد زمین، اما انگار چیزی برای گفتن باقی نمانده.
شاید این فصل پایانی سریال باشد؛ و شاید هم پایان منطقی آن.
جمع بندی
امتیاز - ۶
۶
متوسط
سریالی که زمانی خیرهکننده، بیپروا و اثرگذار بود، اکنون به نسخهای از خودش بدل شده: زیبا، پرهیاهو و افسوسبرانگیز.





