دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد فیلم «ماهی‌های ترش» (Sour Minnows)؛ کابوسی کوچک درباره آدم‌هایی که کم‌کم از خودشان جا می‌مانند

«ماهی‌های ترش» (Sour Minnows) از همان تصویر آغازینش اعلام می‌کند که قرار نیست با یک فیلم معمولی طرف باشیم: شش مرد، رو به زمین، وسط خیابانی خلوت در لس‌آنجلس افتاده‌اند و آسفالت را می‌لیسند. این تصویر هم چندش‌آور است، هم خنده‌دار، هم به‌طرز عجیبی غمگین؛ دقیقا مثل خود فیلم هریسون اتکینز که مدام بین کمدی، وحشت، علمی‌تخیلی، مالیخولیا و تجربه‌ای سورئال در رفت‌وآمد است. اگر دنبال قصه‌ای سرراست، پاسخ‌های روشن و قهرمانی دوست‌داشتنی هستید، این فیلم احتمالا حسابی کلافه‌تان می‌کند. اما اگر سینمای عجیب، کم‌بودجه، شخصی و بی‌قرار را دوست دارید، Sour Minnows چیزی دارد که سخت می‌شود از آن چشم برداشت.

ماجرا ظاهرا از یک موقعیت ساده شروع می‌شود. ریکی و تپر، دو هم‌خانه لس‌آنجلسی، در مسیر خرید روزمره با صحنه عجیب همان مردان خیابان‌لیس روبه‌رو می‌شوند. اما مسئله فقط خود این اتفاق نیست؛ مسئله این است که حافظه شخصیت‌ها از آنچه دیده‌اند یکسان عمل نمی‌کند. یکی یادش مانده، دیگری انگار چیزی به خاطر نمی‌آورد. کمی بعد، وقتی خبر مرگ مرموز جوجو «وکیشن» مونیکا، هنرمند عجیب ۴۵ ساله، از تلویزیون پخش می‌شود، ریکی و تپر تصمیم می‌گیرند یکی از فیلم‌های او را ببینند؛ اما چند لحظه بعد، یکی‌شان احساس می‌کند انگار همین حالا آن فیلم را تماشا کرده‌اند. این حس دژاووی دائمی، همان چیزی است که آئورا، دل‌بستگی عاطفی ریکی، بعدها نامی دقیق برایش پیدا می‌کند: حالتی که در آن زمان، تجربه و حافظه دیگر روی یک خط مستقیم حرکت نمی‌کنند.

هریسون اتکینز در «ماهی‌های ترش» بیش از آنکه بخواهد معمایی قابل حل بسازد، حال‌وهوایی ذهنی خلق می‌کند؛ حال‌وهوای آدم‌هایی که حس می‌کنند از زندگی خودشان عقب افتاده‌اند. ریکی، با بازی دیوید براون، برای امرار معاش روی آموزش هوش مصنوعی کار می‌کند؛ شغلی که در فیلم به شکلی هوشمندانه نه یک توضیح علمی‌تخیلی، بلکه بخشی از بحران وجودی شخصیت است. او داده‌ها را دسته‌بندی می‌کند، به ماشین‌ها یاد می‌دهد، اما خودش هر روز بیشتر از بدن، ذهن و گذشته‌اش جدا می‌شود. گاهی جایی ظاهر می‌شود بی‌آنکه بداند چطور به آنجا رسیده، گاهی جمله‌هایی می‌گوید که انگار از خودش نیستند، و در یکی از لحظه‌های تلخ و بامزه فیلم، عبارت «دستشویی مردانه» را در برنامه یادداشت گوشی‌اش می‌نویسد؛ انگار این تنها ریسمانی است که برای حفظ عقلش پیدا کرده است.

فیلم به‌تدریج نیرویی مرموز به نام «چیز زرد» را وارد قصه می‌کند؛ موجودی که ظاهرا می‌تواند درون آدم‌ها ساکن شود و آن‌ها را مثل لباس به تن کند. این ایده، اگر در فیلمی پرخرج‌تر و استانداردتر اجرا می‌شد، شاید به سمت جلوه‌های ویژه آشکار و توضیح‌های سنگین می‌رفت؛ اما اتکینز با تکیه بر زیبایی‌شناسی لو-فای، ویدئوی خانگی، تدوین‌های ناگهانی و تصویرهایی با خشونت کم اما اضطراب بالا، آن را بیشتر شبیه کابوسی روزمره می‌سازد. ترس اصلی فیلم از هیولا نمی‌آید، از این می‌آید که شاید ما دیگر مالک کامل خودمان نباشیم؛ شاید نیروهایی نامرئی، از الگوریتم‌ها گرفته تا افسردگی، سوگ، فرسودگی ذهنی و مصرف بی‌وقفه رسانه، ما را هدایت می‌کنند بی‌آنکه بفهمیم.

یکی از جذابیت‌های Sour Minnows این است که تقریبا از هر برچسبی فرار می‌کند. فیلم گاهی شبیه کمدی رفاقتی دو آدم تنبل و فیلم‌باز است، گاهی به وحشت بدنی و کیهانی نزدیک می‌شود، گاهی حال‌وهوای عاشقانه‌ای معوج دارد و گاهی مثل بیانیه‌ای علیه تبدیل‌شدن انسان به داده عمل می‌کند. همین ترکیب، هم نقطه قوت فیلم است و هم پاشنه آشیل آن. اتکینز ایده‌های زیادی را وارد اثر می‌کند: هوش مصنوعی، فروپاشی حافظه، سینمای مستقل، سوگ، بحران معنا، ازخودبیگانگی پساکرونا، شبکه‌های اجتماعی و حتی خود فرآیند تماشای فیلم. در بهترین لحظات، این ایده‌ها مثل تکه‌های یک کابوس واحد کنار هم می‌نشینند؛ در ضعیف‌ترین لحظات، فیلم آن‌قدر مبهم می‌شود که مرز میان ابهام سازنده و آشفتگی بی‌ثمر کم‌رنگ می‌گردد.

مقایسه فیلم با جهان دیوید لینچ یا الخاندرو خودوروفسکی وسوسه‌انگیز است، اما شاید کمی گمراه‌کننده باشد. «ماهی‌های ترش» به اندازه آثار شاخص آن‌ها از نظر نمادپردازی یا معماری رویاها پخته نیست. بیشتر شبیه فیلمی است که با آگاهی از سنت سوررئالیسم، عامدانه ناتمام، زبر و پر از درز باقی مانده است. همین درزها گاهی آزاردهنده‌اند، اما در زمانه‌ای که تصویرهای بیش از حد صیقلی حتی می‌توانند شک به استفاده از هوش مصنوعی ایجاد کنند، زبری فیلم به شکلی عجیب اطمینان‌بخش است. انگار خود فیلم می‌خواهد بگوید: این را آدم‌ها ساخته‌اند؛ با دست، با خطا، با وسواس، با اندوه.

دیوید براون در نقش ریکی ستون عاطفی فیلم است. ریکی روی کاغذ می‌توانست شخصیتی کاملا آزاردهنده باشد: بی‌حال، گیج، مصرف‌کننده ماری‌جوانا، کمی خودمحور و گرفتار توهم یا واقعیتی غیرقابل توضیح. اما براون به او نوعی فروتنی و درماندگی می‌دهد که باعث می‌شود حتی وقتی رفتارش مضحک است، مسخره‌اش نکنیم. او آدمی است که می‌خواهد چیزی را بفهمد، اما زبان، حافظه و زمان مدام از دستش می‌گریزند. چیس ویلیامسن در نقش تپر انرژی متفاوتی دارد؛ او فیلم‌سازی آماتور است که از همه می‌خواهد در فیلم کوتاهش بازی کنند، بی‌آنکه واقعا توضیح دهد چه می‌خواهد. تپر می‌تواند نمادی از خودشیفتگی فرسوده بخشی از جهان هنر مستقل باشد، اما فیلم در عین انتقاد، کاملا او را دور نمی‌اندازد. حتی میل کوچک و خام او به ساختن چیزی، در جهانی که مدام انسان را به مصرف‌کننده و داده تقلیل می‌دهد، ارزش محافظت دارد.

سوزانا سان در نقش آئورا حضوری کم‌حجم‌تر اما اثرگذار دارد. شخصیت او کاملا پرورانده نمی‌شود، اما نوع بی‌تفاوتی و آرامش نگران‌کننده‌اش در برابر اتفاق‌های عجیب، پارانویای ریکی را تشدید می‌کند. در جهانی که همه انگار واکنش طبیعی‌شان را از دست داده‌اند، ترسناک‌ترین چیز شاید همین باشد که هیچ‌کس به اندازه کافی نمی‌ترسد. حضور جوجو مونیکا نیز یکی از تلخ‌ترین خطوط فیلم است؛ هنرمندی عجیب که در تونل‌هایی کثیف و دردناک معرفی می‌شود و بعد مرگش به یک خبر تلویزیونی و فیلمی برای دانلود تقلیل پیدا می‌کند. اینجا فیلم با ایده‌ای دردناک بازی می‌کند: فاصله میان اطلاعاتی که درباره یک انسان داریم و حقیقت نامنظم، عجیب و زنده‌ای که از شناختن واقعی او حاصل می‌شود.

دانستن اینکه «ماهی‌های ترش» به جف بینا، فیلم‌ساز فقید و همکار قدیمی اتکینز، تقدیم شده، نمی‌تواند کل فیلم را توضیح دهد و نباید هم به‌عنوان کلید قطعی معنا استفاده شود. اما به‌عنوان نشانه‌ای عاطفی، وزن زیادی به اثر می‌دهد. فیلم درباره سوگ به شکل مستقیم حرف نمی‌زند، اما حس فقدان در تار و پود آن هست؛ فقدان حافظه، فقدان هویت، فقدان ارتباط، فقدان توانایی توضیح‌دادن آنچه درون آدم می‌گذرد. جمله‌ای در فیلم می‌گوید: «یک‌جورهایی باید از پرسیدن چرا عبور کنی.» این جمله هم تسلیم است، هم آرامش؛ هم ترسناک است، هم رهاکننده.

Sour Minnows فیلمی نیست که همه دوستش داشته باشند. حتی طرفداران سینمای تجربی هم ممکن است از تراکم ایده‌ها، ریتم گاهی کش‌دار و توضیح‌هایی که هم روشن می‌کنند و هم دوباره گل‌آلود، خسته شوند. اما در بهترین لحظاتش، «ماهی‌های ترش» تجربه‌ای نادر است: فیلمی کوچک و آشفته که با شجاعت از منطق بازار، روایت کلاسیک و دسته‌بندی‌های آماده فرار می‌کند. این اثر شاید کامل نباشد، اما زنده است؛ و در جهانی که هر چیز انسانی به‌سرعت به برچسب، داده، محتوا یا خلاصه‌ای تولیدشده تبدیل می‌شود، همین زنده‌بودن ارزش کمی ندارد. فیلم در نهایت آرام نمی‌کند، اما زمزمه‌ای همدلانه دارد: اگر حس می‌کنی داری عقلت را از دست می‌دهی، شاید تنها نیستی.

امتیاز - ۶٫۸

۶٫۸

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا