نقد و بررسی «ستوان بد: توکیو» (Bad Lieutenant: Tokyo)؛ آشوب میکه به مقصد نمیرسد

«ستوان بد: توکیو» (Bad Lieutenant: Tokyo) روی کاغذ یکی از آن پروژههایی است که آدم قبل از دیدنش ناخودآگاه هیجانزده میشود: تاکاشی میکه، کارگردان پرکار و افراطگرای ژاپنی، سراغ میراثی میرود که پیشتر ابل فرارا با «ستوان بد» و هاروی کایتل بنا کرده بود و ورنر هرتسوگ با نسخه نیواورلئانی و بازی جنونآمیز نیکلاس کیج آن را دوباره از نو تعریف کرد. یعنی قرار است پلیسی فاسد، معتاد، ازهمپاشیده و اخلاقا خاکستری را در دل توکیوی شبزده ببینیم؛ شهری که ظاهر تمیز و منظمش با تاریکیهای کابوکیچو، قمارخانهها، زیرزمینها و کوچههای کثیف پشت نئونها تضاد جذابی دارد. اما مشکل اینجاست که فیلم میکه، با وجود چند ایده خوب و چند لحظه دیدنی، بیشتر شبیه وعدهای بزرگ است که هرگز کامل عملی نمیشود.
قهرمان یا بهتر بگوییم ضدقهرمان فیلم، ستوان یابوکی با بازی شون اوگوری است؛ کارآگاهی غرق در متآمفتامین، قمار، بدهی و بیحسی عاطفی. او شبها در خیابانهای آلودهتر و پنهانتر توکیو پرسه میزند، مست و نشئه از هوش میرود و گاهی در میان زبالهها بیدار میشود؛ در حالی که ذهنش گودالی چرک را به برکهای سبز و آرامشبخش تبدیل کرده است. همین تصویر، یکی از معدود ایدههای واقعا مناسب فیلم است: اگر در نسخه فرارا، توهم نشاندهنده رنج معنوی پلیس فاسد بود و در فیلم هرتسوگ، ایگواناها کابوس روانی نیکلاس کیج را مجسم میکردند، اینجا رویای برکه نوعی میل به توقف چرخه سقوط است؛ انگار یابوکی فقط میخواهد از چرخ کارما پایین بپرد و برای چند ثانیه نفس بکشد.

در بهترین لحظاتش، «ستوان بد: توکیو» موفق میشود این فروپاشی را با بافت بومی ژاپن پیوند بزند. فیلمنامه دایسوکه تنگان، که پیشتر با میکه در آثاری مثل «آزمون بازیگری» و «سیزده آدمکش» همکاری کرده، به دنیای یاکوزا، تغییر شکل سازمانهای زیرزمینی و نوستالژی سینمای گنگستری ژاپن چشم دارد. اشاره به فیلمهای توئی دهه هفتاد، حضور بازیگران کاریزماتیکی مثل جون کونیمورا و هیروشی تاچی و تصویر مافیایی که ظاهرا ناپدید شده اما در واقع فقط کتوشلوار رسمیتری پوشیده، از جذابترین بخشهای فیلماند. اینجا Bad Lieutenant: Tokyo میتوانست به یک نئو نوآر ژاپنی تلخ و چرک تبدیل شود؛ داستان پلیسی که هم مشاور پرونده قتل است، هم اطلاعات را به یاکوزا میفروشد، هم صبح باید بچههایش را به مدرسه برساند.
شون اوگوری هم تا حد زیادی بار این بخشها را به دوش میکشد. بازی او در نقش یابوکی میان رخوت، انفجارهای عصبی، کمدی سیاه و درماندگی در نوسان است. اوگوری گاهی یادآور هاروی کایتل است؛ مردی که وزن گناه روی شانههایش افتاده، و گاهی با انقباضهای صورت و بدنش به سمت قلمرو نیکلاس کیج میرود. رابطه گرم و عجیبش با چند کارگر جنسی، بدهبستانهایش با فروشنده مواد و پدربزرگش، یا لحظههایی که فرزندانش بیپرده به او هشدار میدهند پشت فرمان نخوابد، به شخصیت عمقهایی کوچک اما موثر میدهند. حیف که فیلم خیلی زود بسیاری از این رگههای انسانی را رها میکند و وارد مسیرهای فرعی متعدد میشود.

ماجرای اصلی از چند قتل هولناک آغاز میشود؛ از جسدی در وضعیت جنسی عجیب تا قربانیانی که سرشان خرد یا از تن جدا شده و حتی تکههای بدنشان به خوراکی برای کلاغها بدل میشود. مظنون مهم، ایشیزوکا، عضو سابق یاکوزا با بازی شوتارو مامیا است؛ مردی که پس از آزادی از زندان به دنبال انتقام است. این خط داستانی بهخودیخود ظرفیت زیادی دارد: گذشته زخمی یابوکی، مرگ خشن شریک سابقش، بدهیاش به جهان زیرزمینی و تلاشش برای کنترل اطلاعات. اما فیلم هر بار که نزدیک میشود روی این محور متمرکز شود، ناگهان مسیر دیگری را باز میکند.
ورود مأمور افبیآی، گوئن بیرگسن با بازی لیلی جیمز، نقطهای است که «ستوان بد: توکیو» بیش از همیشه از تعادل خارج میشود. گوئن برای پیدا کردن مگان، دختر سرکش یک سیاستمدار آمریکایی، به ژاپن آمده؛ دختری که میان رستورانهای سوشی لوکس، مردان خالکوبیشده و مصرف مواد گم شده است. ایده برخورد یک مأمور آمریکایی با جهان زیرزمینی توکیو میتوانست تنش فرهنگی و ژانری جذابی بسازد، اما اجرای آن خام و ناهماهنگ است. لهجه آمریکایی لیلی جیمز بارها حواس را پرت میکند و شخصیت گوئن، با گذشته پرتنش و داستانکهای اضافهاش، بیشتر شبیه چیزی است که از بیرون به فیلم تحمیل شده تا عنصری ضروری در جهان میکه.
مگان، با بازی لیو مورگان، دستکم به فضای افراطی میکه نزدیکتر است. حضور او در قالب یک دختر بهظاهر لوس اما خطرناک، امکان ورود فیلم به قلمرو خشونت جنونآمیز و گروتسک را فراهم میکند. با این حال، همینجا هم Bad Lieutenant: Tokyo غافلگیرکنندهتر از حد انتظار محافظهکار است. برای فیلمسازی که «ایچی قاتل» و «ویزیتور کیو» را در کارنامه دارد، خشونت این فیلم نه کاملا تکاندهنده است و نه از نظر فرمی آنقدر بُرنده که در ذهن بماند. چند تصویر چندشآور وجود دارد، اما آن انرژی ممنوعه و بیرحمانهای که از میکه انتظار داریم، این بار کمرمق شده است.
مشکل اصلی فیلم، شلوغی بیحاصل آن است. یاکوزا، افبیآی، دختر سیاستمدار، شریک مرده، قمار، اعتیاد، یتیمخانه نیمهجان، فروشنده مواد، کارگران جنسی، رویاهای برکهای و قتلهای تکهتکه؛ همه هستند، اما کمتر چیزی واقعا به هم جوش میخورد. خردهروایتها بالاخره در ظاهر به نقطهای مشترک میرسند، اما نه با نیروی دراماتیک کافی. انگار فیلم خودش هم تا آن زمان علاقهاش را به نتیجه از دست داده است. ریتم ۱۰۸ دقیقهای اثر مدام روشن و خاموش میشود؛ صحنهای امیدوارکننده میآید، بعد چند دقیقه سرگردانی، بعد یک شوک خونآلود، بعد دوباره مکثی بیثمر.
از نظر بصری، میکه هنوز گاهی قابهایی شیک و کنترلشده میسازد. توکیوی او نه کارتپستالی است و نه صرفا نئونی؛ بیشتر شهری است که زبالههایش را پشت درهای بسته پنهان کرده. اما حتی این فضا هم به اندازه کافی تنفس ندارد. صحنههای اکشن، مثل یورش یابوکی و گوئن به یک کلوب، با تدوین خشن و قاببندی آشفته بیشتر گیجکنندهاند تا هیجانانگیز. برخلاف لحظههای فراموشنشدنی «آزمون بازیگری» یا «ایچی قاتل»، اینجا سکانسی وجود ندارد که فیلم را از سطح یک تجربه نامنسجم بالاتر ببرد.
«ستوان بد: توکیو» فیلمی است با مصالح جذاب و نتیجهای ناامیدکننده. شون اوگوری حضور پرقدرتی دارد و بعضی ایدهها، مخصوصا پیوند دادن روان فروپاشیده یابوکی با مفاهیم بودایی و فساد مدرن یاکوزا، ارزش توجه دارند. اما فیلم میان وفاداری به میراث Bad Lieutenant، نیاز به ستارههای بینالمللی و غرایز عجیب خود میکه گیر میکند. نه به اندازه فرارا روحخراش است، نه به اندازه هرتسوگ دیوانهوار، و نه به اندازه بهترین آثار میکه بیپروا. نتیجه، نئو نوآری چرک اما پراکنده است؛ مثل همان گودال زبالهای که یابوکی در توهمش برکه میبیند: از دور شاید وعده آرامش بدهد، اما وقتی نزدیک میشویم، بیشتر بوی آشفتگی میدهد.





