نقد و بررسی فیلم «بچهها» (Babies)؛ کمدی بیرحمِ سئوالهای خصوصی

«بچهها» (Babies) از آن کمدیهایی است که ظاهرا با یک سئوال ساده شروع میشود، اما خیلی زود معلوم میکند پشت این سادگی، یک میدان مین اجتماعی خوابیده است: «شما بچهدار نمیشوید؟» پرسشی که در مهمانیها، مصاحبهها، شامهای خانوادگی و حتی مکالمههای بیربط روزمره مثل یک قاشق اضافه در فنجان چای آدم صدا میدهد. لورن میلر روگن، نویسنده و کارگردان فیلم، همین سئوال مزاحم و تکراری را برداشته و از دلش یک کمدی گرم، بامزه و گاهی تیز ساخته؛ فیلمی که نه تبلیغ بچهدار شدن است، نه بیانیه علیه والدین، بلکه بیشتر شبیه گفتوگویی طولانی و صادقانه با خود آدم است.
آنی با بازی آنا کندریک و آرون با بازی ست روگن، زوجی اهل لسآنجلساند که هفده سال کنار هم زندگی کردهاند. خوشحالاند، رابطهشان جاافتاده و صمیمی است، زندگیشان کموبیش همان چیزی است که خیلیها آرزویش را دارند؛ با این تفاوت که بچه ندارند. مسئله از جایی شروع میشود که اطرافیانشان یکییکی وارد قلمرو پوشک، مدرسه، تولد بچهها و مکالمههای بیپایان درباره بازار کشاورزان و تغذیه سالم شدهاند. فیلم در مهمانی چهارم ژوئیه آغاز میشود؛ جایی که قرار است جشن بزرگسالان باشد اما عملا بچهها صحنه را قبضه کردهاند. تصویرها آفتابی، رنگارنگ و دلپذیرند؛ انگار کارتپستالی از رویای کالیفرنیایی. اما تکگویی درونی آنی مثل تیغی نازک این سطح براق را میشکافد و نشان میدهد زیر این زیبایی، اضطراب، قضاوت و تظاهر هم جریان دارد.

یکی از امتیازهای اصلی Babies این است که مسئلهاش را از زاویهای کمتر دیدهشده مطرح میکند. سینما بارها درباره وحشت ناگهانی پدر و مادر شدن حرف زده؛ از کمدیهای جاد اپتاو تا درامهای خانوادگی جدیتر. اما کمتر فیلمی با این دقت سراغ آدمهایی رفته که زندگی خوبی دارند و دقیقا به همین دلیل نمیدانند باید آن را تغییر بدهند یا نه. آنی و آرون از بچهها متنفر نیستند، آدمهای خودخواه کارتونی هم نیستند. اتفاقا بچهها را دوست دارند، با آنها خوباند و همین مسئله انتخاب را سختتر میکند. اگر قرار بود آنها از همان ابتدا ضدبچه باشند، فیلم کار راحتتری داشت. اما میلر روگن هوشمندانه سراغ منطقه خاکستری میرود؛ جایی که آدم هم میتواند یک کودک را دوست داشته باشد، هم نخواهد زندگیاش را وقف بزرگ کردن یکی کند.
ورود الایزا با بازی کیت برلنت، دوست تازهجداشده آنی، موتور اصلی قصه را روشن میکند. الایزا همراه دختر کوچکش به خانه آنی و آرون میآید و زوج اصلی فیلم ناگهان چیزی شبیه نسخه آزمایشی والدگری را تجربه میکنند؛ همانطور که آرون با شوخی آن را مثل نمونه رایگان بستنی توصیف میکند. اما این نمونه رایگان، خیلی زود با بوی واقعی زندگی همراه میشود: بیخوابی، دستشویی رفتن بچه، محدود شدن خلوت، تماشای فروپاشی یک ازدواج از فاصله نزدیک و البته مقدار قابلتوجهی شوخی مربوط به مدفوع. بعضی از این شوخیهای فیزیکی زیادی کش میآیند و همیشه به هدف نمیخورند، اما در بهترین لحظهها، فیلم میفهمد که کمدی بدن و کمدی بحران وجودی چقدر میتوانند همسایه باشند.
آنا کندریک ستون اصلی «بچهها» است. بازی او دقیقا همان کیفیتی را دارد که فیلم لازم دارد: عصبی، بامزه، زخمخورده، باهوش و کمی گزنده، اما نه تلخ و غیرقابلتحمل. آنی مدام حرف میزند، چه با دیگران و چه در ذهن خودش، چون هنوز جواب قطعی ندارد. کندریک این تردید را طبیعی و زنده بازی میکند؛ طوری که دیالوگها حس نوشتهشده و صیقلخورده ندارند، بلکه انگار همان لحظه در سر شخصیت شکل میگیرند. ست روگن هم در نقش آرون همان گرمای آشنای همیشگیاش را دارد؛ مردی شوخ، مهربان و کمی زیادی رها که میگوید تصمیم بچهدار شدن بیشتر روی زندگی آنی اثر میگذارد، پس او هرچه آنی بخواهد همان را دنبال میکند. این نگاه از یک سو عاشقانه و محترمانه است، از سوی دیگر کمی فرار از مسئولیت هم در آن دیده میشود؛ و فیلم خوشبختانه این دوگانگی را میفهمد.

رابطه آنی و آرون یکی از نقاط قوت Babies است. گفتوگوهایشان ریتمی تند، صمیمی و زندگیکرده دارد؛ شبیه زوجی که سالهاست همدیگر را میشناسند و میتوانند در یک جمله هم شوخی کنند، هم زخم بزنند، هم دلجویی کنند. شیمی کندریک و روگن باعث میشود تماشاگر واقعا باور کند این دو، بهترین دوست هم هستند. همین باورپذیری باعث میشود پرسش مرکزی فیلم سنگینتر شود: آیا اضافه شدن یک بچه، این توازن ظریف را کاملتر میکند یا به هم میریزد؟
فیلم در کنار خط اصلی، با شخصیتهای مکمل تصویر متنوعی از والدگری میسازد. بکی با بازی ایسا ری، دوست و شریک کاری آنی، مادری است که همزمان با بارداری سومش، درگیر افتتاح گالری است. او زنی موفق و هنرمند است، اما اولویتهایش با آنی فرق دارد. دختر نوجوان بکی هم با سردی و طعنههایش یادآور این است که بچهداری فقط دوران بامزه کودکی نیست؛ پروژهای بلندمدت است که گاهی در نوجوانی به شکل یک دیوار یخی جلوی والدین میایستد. الایزا سویه پرتنشتر ماجرا را نمایندگی میکند؛ مادری جداشده، خسته، مضطرب و همچنان عاشق فرزندش. دن استیونز در نقش همسر سابق او، لوک، حضوری جذاب اما کماستفاده دارد؛ مردی که دخترش را دوست دارد اما در مقام شریک زندگی چندان قابل اتکا نیست. زک چری، دیوید استراترن، شارون استون، اد هلمز و اشلی پارک هم به گروه بازیگران اضافه میشوند، هرچند بعضی از آنها، بهخصوص شارون استون، آنقدر کوتاه ظاهر میشوند که آدم حس میکند فیلم یک هدیه خوشرنگ را فقط نشان داده و سریع قایمش کرده است.
لایه تلختر فیلم از رابطه آنی با مادر بیمار و پدر تنهایش میآید. مادر او در مراحل پیشرفته آلزایمر است و همین سایهای واقعی بر پرسش بچهدار شدن میاندازد. آنی فقط به بیخوابی و پوشک فکر نمیکند؛ به این هم فکر میکند که آیا ممکن است روزی فرزندش شاهد فرسودگی و از دست رفتن خودش باشد. اینجاست که «بچهها» از یک کمدی صرف بالاتر میرود و به چیزی انسانیتر نزدیک میشود. فیلم باهوش است چون میداند تصمیم درباره بچهدار شدن فقط مسئله میل شخصی نیست؛ ترس از آینده، وضعیت جهان، بدن زن، شغل، رابطه، بیماری، خانواده و حتی مرگ هم در آن دخیلاند.
درخشانترین صحنه فیلم احتمالا سخنرانی مستِ آنی در جشن سیسمونی بکی است؛ جایی که بالاخره از زیر فشار نگاههای مادرانه و جملههای کلیشهای بیرون میزند. او نه به مادرها حمله میکند و نه خودش را قربانی نشان میدهد. فقط سئوالهایی را بلند میپرسد که معمولا مودبانه قورت داده میشوند: چرا فکر میکنیم مادر شدن تنها نسخه کامل زن بودن است؟ چرا درباره تغییرات بدن زنان پس از زایمان اینقدر کم حرف میزنیم؟ چرا کسی نمیپرسد بچه چه بلایی سر ساختار ازدواج میآورد؟ این صحنه میتوانست شعاری شود، اما کندریک آن را با چنان ترکیبی از مستی، خشم، ترس و شوخی اجرا میکند که به قلب فیلم تبدیل میشود.
«بچهها» بینقص نیست. تکگوییهای درونی آنی گاهی زیاد میشوند و فیلم همیشه به جای نشان دادن، توضیح میدهد. بعضی خطهای فرعی شبیه قطعات یک سریال بلندترند که در نسخه سینمایی جا تنگ آوردهاند. با این حال، صمیمیت و انصاف فیلم بر ضعفهایش میچربد. میلرِ روگن انتخاب مادر شدن یا نشدن را مسابقه اخلاقی نمیکند. بکی اشتباه نیست چون مادر است؛ آنی هم ناقص نیست چون شاید نخواهد مادر شود. فیلم به هر دو حق میدهد و همین در دورانی که همه دوست دارند برای زندگی دیگران نسخه بپیچند، غنیمت است.
Babies کمدی کوچکی درباره یک سئوال بزرگ است؛ فیلمی درباره اینکه خانواده میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد و خوشبختی همیشه با صدای گریه نوزاد کامل نمیشود. پیامش ساده است اما از فرط سادگی فراموش شده: آدمها حق دارند زندگیشان را خودشان تعریف کنند. و شاید بهتر باشد دفعه بعد که خواستیم از زوجی بپرسیم «پس بچه چی؟»، زبانمان را گاز بگیریم و بگذاریم هرکس گهوارهاش را، یا نبودنش را، خودش انتخاب کند.





