هوملندر حق داشت؟ تفاوت قدرت داشتن با محق بودن در «پسرها»
هشدار: این مطلب بخشهایی از مسیر داستانی هوملندر در سریال «پسرها» را فاش میکند.

«هوملندر حق داشت!» جملهای تحریکآمیز است؛ مخصوصاً درباره شخصیتی که خشونت، خودشیفتگی و نیاز سیریناپذیرش به تحسین، زندگی دیگران را به بازی میگیرد. اما پشت این جمله، پرسشی جدی پنهان است: چرا موجودی که تقریباً هیچ انسانی توان مقابله با او را ندارد، باید خودش را ملزم به رعایت قوانین انسانها بداند؟
سریال «پسرها» یا The Boys همین پرسش را از دل داستانهای ابرقهرمانی بیرون میکشد و مقابل ما میگذارد. بااینحال، برای پاسخدادن باید میان دو چیز تفاوت بگذاریم: منطقیبودن رفتار هوملندر از نگاه خودش، و درستبودن آن رفتار از نظر اخلاقی.
شاید او برای سرپیچی از دیگران دلایل قابلفهمی داشته باشد؛ اما این هنوز به معنای حق داشتن برای سلطه بر آنها نیست.
چرا هوملندر باید از آدمهای معمولی اطاعت کند؟
در نگاه هوملندر، رابطه قدرت کاملاً روشن است: انسانها آسیبپذیرند، اما او میتواند بسیاری از محدودیتهایی را که زندگی آنها را شکل میدهد، نادیده بگیرد. بنابراین، وقتی مدیران شرکت، سیاستمداران یا افکار عمومی برایش تعیین تکلیف میکنند، احتمالاً با خودش میگوید: «شما با چه قدرتی میخواهید جلوی من را بگیرید؟»
این پرسش از نظر عملی بیمعنا نیست. قانونی که امکان اجرای آن علیه یک فرد وجود نداشته باشد، با بحران ضمانت اجرا روبهرو میشود. اما ناتوانی در مجازات یک فرد، به معنای محقبودن او نیست.
قدرت توضیح میدهد چه کاری از کسی برمیآید؛ اخلاق میپرسد چه کاری را باید انجام بدهد. هوملندر این دو را به هم میدوزد: چون میتواند، پس تصور میکند حق دارد.
همینجا تفاوت میان آزادی و سلطه آشکار میشود. رهاشدن از کنترل دیگران، یک خواسته است؛ گرفتن اختیار زندگی دیگران، خواستهای دیگر.
سوپرمن ضعیف نیست؛ محدودیت را انتخاب میکند
مقایسه هوملندر با سوپرمن وسوسهانگیز است. چرا کسی با قدرت سوپرمن باید هویتش را پنهان کند، زندگی عادی داشته باشد یا به قواعد جامعه احترام بگذارد؟
اما در بسیاری از روایتهای اصلی سوپرمن، این رفتارها نشانه اطاعت کورکورانه نیستند. او بهواسطه تربیت، دلبستگی و ارزشهایی که پذیرفته، خودش را بخشی از جامعه میداند؛ نه موجودی که صرفاً بالای سر آن ایستاده است.
هویت کلارک کنت هم فقط پوششی برای مخفیشدن نیست؛ پیوند او با زندگی انسانی است. سوپرمن لزوماً برای کسب تأیید مردم از قدرتش صرفنظر نمیکند، بلکه نمیخواهد توانایی بیشترش به مجوز فرمانروایی تبدیل شود.
خویشتنداری وقتی امکان اجبار وجود ندارد، اتفاقاً معنای بیشتری پیدا میکند. تفاوت هوملندر و سوپرمن فقط در میزان قدرت نیست؛ در پاسخی است که به مسئولیت ناشی از آن قدرت میدهند.
«پسرها» افسانه ابرقهرمان بینقص را به هم میریزد
«پسرها» ابرقهرمانها را وارد جهانی میکند که در آن، شهرت، منافع شرکتی، تبلیغات و سیاست بهاندازه تواناییهای فراانسانی اهمیت دارند. در چنین جهانی، نجات مردم میتواند همزمان یک عملیات روابط عمومی باشد و تصویر قهرمان، کالایی سودآور.
این اثر، اقتباسی از مجموعه کمیکی است که انتشارش در سال ۲۰۰۶ آغاز شد؛ نسخه تلویزیونی نیز در سال ۲۰۱۹ به پرایم ویدیو آمد.
البته تفاوتش با DC و مارول مطلق نیست. آن جهانها هم روایتهایی درباره فساد، اقتدارگرایی و سوءاستفاده ابرقهرمانها از قدرت دارند. تمایز «پسرها» بیشتر در این است که نقدِ صنعت قهرمانسازی را به مرکز داستان میآورد.
این دنیا اخلاق را حذف نمیکند؛ تصورِ اخلاقیبودن خودکارِ صاحبان قدرت را زیر سوال میبرد.
هوملندر ساخته شد؛ اما فقط با کامپاند وی کنترل نشد
هوملندر زندگی یک کودک معمولی را نداشت. او در محیط آزمایشگاهی و در چارچوب پروژههای شرکت وات پرورش یافت؛ شرکتی که قدرت ابرقهرمانها را به منافع تجاری، سیاسی و نظامی پیوند میزند.
در این میان، باید میان منشأ قدرت و ابزار کنترل تفاوت گذاشت. کامپاند وی با ایجاد تواناییهای فراانسانی مرتبط است؛ اما کنترل هوملندر فقط مسئله یک ماده شیمیایی نیست. محرومیت عاطفی، شرطیسازی، ترس و وابستگی به محبت و تأیید، نقش مهمی در شکلگیری او دارند.
وات موجودی ساخت که میتوانست از نظر جسمی تقریباً مهارنشدنی باشد، اما امیدوار بود از نظر روانی همچنان به دیگران نیاز داشته باشد. لبخند دوربینها، تشویق مردم و تأیید مدیران، بندهایی نامرئی دور او بودند.
تلخی ماجرا همین است: مردی که میتواند دیگران را به زانو درآورد، هنوز در درونش منتظر است کسی بگوید دوستش دارد.
این گذشته، بخشی از رفتار هوملندر را توضیح میدهد؛ اما مسئولیت انتخابهای بعدی او را از بین نمیبرد. آسیبدیدن، مجوز آسیبزدن نیست.
آیا مردم بهخاطر امنیت، صاحبان قدرت را ایدهآل میکنند؟
این برداشت که مردم گاهی بهنام امنیت، رفتارهای خطرناک صاحبان قدرت را نادیده میگیرند، قابلبحث است؛ اما نباید آن را قانون همیشگی رفتار انسان دانست. ترس، احساس تهدید، هویت گروهی، تبلیغات و بیاعتمادی به گزینههای دیگر میتوانند بر چنین انتخابی اثر بگذارند.
یکی از مفاهیم مرتبط در روانشناسی، «گسست اخلاقی» است که آلبرت بندورا درباره آن پژوهش کرده است. این مفهوم توضیح میدهد چگونه افراد میتوانند با توجیهکردن خشونت، کوچکشمردن پیامدهای آن یا انسانیتزدایی از قربانیان، رفتار آسیبزا را برای خود پذیرفتنی کنند.
این چارچوب به فهم بخشی از رابطه هوملندر و هوادارانش کمک میکند: وقتی خشونت او «حفاظت از ما» نام میگیرد، بعضی افراد ممکن است دیگر همان قضاوتی را نداشته باشند که درباره خشونت یک دشمن دارند.
اما اطاعت هم همیشه نشانه عشق یا رضایت نیست. گاهی مردم فقط میترسند؛ و قدرت، سکوت آنها را با وفاداری اشتباه میگیرد.
از شورش علیه وات تا میل به سلطه
در خوانشی که مسیر هوملندر را از مقابله با وات تا تسلط بر ساختار سیاسی آمریکا دنبال میکند، او صرفاً از یک قفس بیرون نمیآید؛ تلاش میکند قفس بزرگتری برای دیگران بسازد.
برای او، آزادی بهتدریج معنایی خطرناک پیدا میکند: دیگر کسی حق ندارد محدودش کند، نقدش کند یا حتی از دوستداشتنش دست بکشد.
همینجا تناقض شخصیت آشکار میشود. هوملندر میخواهد ثابت کند به انسانها نیاز ندارد، اما همچنان از طردشدن آنها آسیب میبیند. میخواهد بالاتر از همه باشد، ولی نگاه همان آدمهای «ضعیف» هنوز برایش تعیینکننده است.
او دنیا را فقط برای زندگیکردن مطابق خواستههایش نمیخواهد؛ میخواهد دنیا بزرگی او را تأیید کند.
پس هوملندر حق داشت؟
اگر منظور این باشد که هوملندر حق داشت ابزار شرکت نباشد، از آزمایش و سوءاستفاده رها شود و درباره زندگی خودش اختیار داشته باشد، پاسخ مثبت است.
اگر منظور این باشد که رفتار او با توجه به گذشته و موقعیتش قابلفهم است، باز هم میتوان از آن دفاع کرد.
اما اگر نتیجه بگیریم چون قدرت بیشتری دارد، حق دارد دیگران را بکشد، بترساند یا بر زندگیشان مسلط شود، دیگر از آزادی حرف نمیزنیم؛ از امتیاز بیحدوحصر حرف میزنیم.
قدرت بهخودیخود فضیلت نیست. استفاده از قدرت است که موضوع قضاوت اخلاقی میشود.
شاید پرسش اصلی «پسرها» این نباشد که چرا هوملندر باید شبیه سوپرمن رفتار کند؛ بلکه این باشد که وقتی هیچکس نمیتواند جلوی یک فرد را بگیرد، آیا خودش حاضر است حدی برای خویش قائل شود؟
هوملندر حق داشت از قفس بیرون بیاید؛ نه اینکه تمام دنیا را به قفس خودش تبدیل کند.





