دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
انتخاب سردبیرپیشنهاد تماشانقد و بررسینگاهی اجمالی

سریال «Spartacus: House of Ashur» (اسپارتاکوس: خاندان آشور)؛ حماسه خون، خیانت و جاه‌طلبی

«بازگشت مرد منفور»: وقتی خائن اسپارتاکوس قهرمان روایت تازه می‌شود

«Spartacus: House of Ashur» (اسپارتاکوس: خاندان آشور) بی‌تردید جاه‌طلبانه‌ترین بازگشت به جهان خون‌آلود و پرشور «اسپارتاکوس» است. پانزده سال بعد از پخش «Spartacus: Blood and Sand» (اسپارتاکوس: خون و شن) ، استیون اس. دِنایت تصمیم گرفته نه فقط داستان را ادامه دهد، بلکه تاریخ را در جهان سریال خودش بازنویسی کند؛ آن هم با جسورانه‌ترین انتخاب ممکن: محور قرار دادن منفورترین و در عین حال پیچیده‌ترین شخصیت این فرنچایز، یعنی آشور.

در خط داستانی اصلی، آشور (با بازی نیک ای. تارابی) توسط اسپارتاکوس در کوه وزوو کشته شد. اما در «خاندان آشور» با یک جهان بدیل مواجهیم؛ جایی که آشور نه فقط زنده می‌ماند، بلکه خود اسپارتاکوس را می‌کشد و در ازای این خیانت، از سوی روم پاداش می‌گیرد: صاحب یک لودوس (مدرسه گلادیاتوری)، جایگاه اجتماعی تازه و فرصت صعود به طبقه نخبگان کاپوا. همین وارونگی، نقطه عزیمت سریالی است که تلاش می‌کند هم میراث «اسپارتاکوس» را زنده نگه دارد و هم از درون آن، درامی تازه درباره قدرت، طبقه، جنسیت و هویت بسازد.

مهم‌ترین برگ برنده «House of Ashur» ایده روایی آن است: بازگشت یک مرده، نه برای رستگاری، بلکه برای تعمیق تباهی و در عین حال، کشف لایه‌های انسانی‌اش.

سریال در افتتاحیه خود با یک سکانس رویایی/فانتزی کل فضا را بازتعریف می‌کند: در نسخه‌ای بدیل از نبرد، آشور به جای سقوط در کنار اسپارتاکوس، علیه او می‌ایستد و به سربازان رومی کمک می‌کند. نتیجه این تغییر کوچک، زنجیره‌ای از پیامدهای عظیم است:

  • آشور به‌عنوان خائن موفق، صاحب لودوس می‌شود.
  • تحت حمایت باتیاتوس و سپس کراسوس قرار می‌گیرد.
  • از برده تحقیرشده به «دومینوس» (مالک) بدل می‌شود، اما بدون آن‌که لکه ننگ خیانت از چهره‌اش پاک شود.

سوال محوری سریال همین‌جاست: اگر به منفورترین مهره، قدرت بدهید، او با این قدرت چه می‌کند؟؛ آشور در این جهان، دیگر صرفاً یک نیروی فرعی فساد نیست؛ خودِ ساختار قدرت است، اما همچنان از بیرون، به چشم یک خائن حقیر دیده می‌شود. این فاصله بین «جایگاه رسمی» و «تصویر اجتماعی» سوخت اصلی درام است.

نیک ای. تارابی سال‌ها در سریال اصلی یک کاراکتر مکمل بود؛ گاهی شر مطلق، گاهی خرده‌کمدی تلخ، و بیشتر اوقات، چهره‌ای که تماشاگر از نفرت نسبت به او لذت می‌برد. «خاندان آشور» برای نخستین‌بار او را در مرکز صحنه قرار می‌دهد.

نکات برجسته بازی تارابی:

  • مونولوگ‌ها و زبان بدن:
    اگر در سریال اصلی مونولوگ‌های به‌یادماندنی نصیب باتیاتوسِ جان هانا بود، حالا نوبت آشور است. او نه با فریادهای عصبی باتیاتوس، بلکه با نوعی فصاحت تئاتری و اعتمادبه‌نفس اغراق‌آمیز سخن می‌گوید؛ مثل بازیگری که به‌جای حاشیه، بالاخره وارد مرکز صحنه شده است. این تغییر، هم در لحن دیالوگ‌ها و هم در زبان بدن کاملاً محسوس است.
  • ترکیب تهدید، خودترحمی و طنز خشک:
    آشور همیشه ترکیبی از زخم‌خوردگی، کینه و ریا بود. سریال جدید این وجوه را نه تعدیل، بلکه ساختارمند می‌کند. او هنوز هم قادر است به پست‌ترین سطح خشونت و خیانت سقوط کند، اما هم‌زمان لحظاتی از خودآگاهی، ترس از سقوط دوباره و حتی نوعی سستی اخلاق ناشی از سال‌ها تحقیر را نشان می‌دهد.
  • از برده لنگان تا مالک سالم:
    حذف پای لنگ، تصمیمی نمادین است. زخمی که در گذشته توسط کریکسوس بر او وارد شده بود، هم جسمی بود و هم روانی. بازگشت به زندگی با بدنی ترمیم‌شده، این‌بار او را در موقعیت کسی قرار می‌دهد که دیگر از نظر فیزیکی هیچ بهانه‌ای برای قربانی بودن ندارد. اگر از این پس سقوط کند، فقط و فقط مسئول خود اوست.

به تعبیر خود سازندگان، آشور انگار یک «سایه» است که وارد نور شده؛ اما نوری که او را روشن می‌کند، زشتی‌ها و ضعف‌هایش را هم واضح‌تر در برابر چشم مخاطب می‌گذارد.

یکی از انتخاب‌های مهم سریال، معرفی شخصیت آخیلیا (تنیکا دیویس) به‌عنوان محور دوم روایت است؛ زنی که می‌تواند برای آشور همان نقشی را ایفا کند که اسپارتاکوس برای باتیاتوس داشت: منبع قدرت، شهرت و در عین حال تهدید.

در بندر بردگان، آشور پس از شکست و قتل قهرمان لودوس، در جست‌وجوی جنگجویان تازه است. در آن‌جا زنی زنجیرشده را می‌بیند که برخلاف انتظار، بر نگهبانان غلبه می‌کند. این تصویر – زن سیاه‌پوست اسیر که در بند است اما از نظر روحی شکسته نشده – محور شکل‌گیری رابطه‌ای پیچیده را می‌گذارد:

  • آخیلیا به‌عنوان «سرمایه جدید» آشور:
    او را می‌خرد، نامش را «آخیلیا» می‌گذارد و با نوعی خونسردی بیرحم، از کوریس می‌خواهد که او را به گلادیاتریکس تبدیل کند؛ در حالی که نه بدن و نه روان آخیلیا آمادگی این تبدیل را دارد.
  • از کلیشه تا شخصیت چندلایه:
    خطر بزرگی که این خط داستانی را تهدید می‌کرد، افتادن در دام کلیشه «جنگجوی زنِ تزئینی» بود؛ شخصیتی که صرفاً برای تنوع بصری و شوک مبارزات زنانه وارد داستان می‌شود. اما دِنایت و نویسندگان تا حد زیادی موفق شده‌اند آخیلیا را از این سطح فراتر ببرند:

    • او هم قربانی نژادپرستی و هم جنسیت‌زدگی و هم ساختار برده‌داری است.
    • زخم‌هایش تنها جسمی نیست؛ حافظه، شرم، ترس و خشم او بخشی از روایت می‌شود.
    • انتخاب او برای پذیرش نقش گلادیاتریکس، نوعی معامله با شیطان است؛ برداشتن شمشیر در ازای شانس اندک رهایی.
  • بُعد نژادی و تاریخی:
    آخیلیا به‌عنوان زن «نوبی» معرفی می‌شود؛ ارجاعی به سرزمینی واقعی در محدوده مصر و سودان امروز در دوره روم. این اشاره تاریخی اگرچه لزوماً دقیق و تاریخی نیست، اما بافتی واقعی به حضور یک زن سیاه‌پوست در جهان سریال می‌دهد و اجازه می‌دهد سریال، به‌شکلی ضمنی به محور نژاد و امپریالیسم نیز دست بزند.

پیوند داستان آشور و آخیلیا، ستون عاطفی و اخلاقی فصل است: دو موجود تحت ستم، که یکی راه سازگاری با ساختار ظلم را از درون آن انتخاب کرده و دیگری، هنوز بین تسلیم و شورش مردد است.

امضای تصویری و مضمونی فرنچایز «اسپارتاکوس» در «خاندان آشور» به‌تمامی حفظ شده است: خشونت عریان، اروتیک بی‌پرده و بدن انسان به‌عنوان میدان قدرت.

  • خشونت به‌مثابه زبان جهان:
    سریال در نمایش کشتار، مُثله شدن، روده‌های بیرون‌ریخته، جمجمه‌های خردشده و گلادیاتورهایی که در خون می‌غلتند، هیچ ملاحظه‌ای ندارد. مثل گذشته، خشونت نه یک عنصر تزئینی، بلکه خود بخشی از زبان جهان است:

    • در میدان نبرد، افتخار و شهرت با خون به دست می‌آید.
    • در سیاست، تهدید فیزیکی و حذف، ابزار اصلی مذاکره است.
    • در روابط سلطه‌گرانه ارباب–برده، خشونت اروتیک و بدنی دو روی یک سکه‌اند.

    یک نمونه برجسته، پایان قسمت دوم «طرد شده» است؛ جایی که سریال با یک عمل خشونت‌آمیز «مستحق اما تکان‌دهنده» مرز تحمل حسی مخاطب را جابه‌جا می‌کند، در عین حال که از نظر دراماتیک، این خشونت تبدیل به نقطه عطف داستانی می‌شود.

  • اروتیک و عریانی به‌عنوان موتور روایت، نه صرفاً شوک:
    از همان سریال اصلی، «اسپارتاکوس» به تصویرگری بی‌پرده روابط اروتیک معروف بود. «خاندان آشور» این رویکرد را حفظ می‌کند و حتی در مواردی تشدید می‌کند؛ آن‌قدر که حتی لیبرال‌ترین مخاطب هم شاید از میزان عریانی شگفت‌زده شود.
    اما نکته مهم این است که در اغلب موارد، این صحنه‌ها صرفاً برای تحریک بصری نیستند؛ در این جهان:

    • اروتیک ابزار چانه‌زنی سیاسی و اقتصادی است.
    • بدن بردگان متعلق به خودشان نیست، بخشی از سرمایه لودوس است.
    • روابط اروتیک، هرم قدرت را به‌روشنی ترسیم می‌کند: چه کسی اختیار دارد و چه کسی ناچار به پذیرش است.

این ترکیب خشونت و اروتیسم همچنان دوگانه جذاب/آزاردهنده‌ای خلق می‌کند که همواره بخشی از هویت «اسپارتاکوس» بوده است؛ پرسشی اخلاقی برای مخاطب: تا کجا حاضر هستید برای دیدن درامی جذاب، این حجم از خشونت و ابژه‌سازی بدن را تحمل کنید و آیا سریال به اندازه کافی آن‌ها را نقد می‌کند یا صرفاً بازتولید؟

همان‌طور که در سریال اصلی، پشت نبردهای خون‌آلود، بازی‌های قدرت در کاپوا و روم جریان داشت، «House of Ashur» نیز لایه سیاسی خود را جدی می‌گیرد.

  • کاپوا؛ شهر جایگاه‌های ناپایدار:
    اگرچه آشور در حال حاضر وضعیتی رو به رشد دارد – با لودوسی تازه و حامیانی چون کراسوس – اما سریال مدام یادآوری می‌کند که در این ساختار، هیچ جایگاهی امن نیست. یک شکست در میدان، یک رسوایی در بستر، یا یک دسیسه پشت درهای بسته، می‌تواند همه‌چیز را در لحظه فرو بریزد.
  • سناتور گابینیوس و کسوتیا؛ قدرت رسمی و شر پنهان:
    آشور برای تثبیت جایگاهش به حمایت سناتور گابینیوس (اندرو مک‌فارلین) نیاز دارد. اما هم‌زمان با دیوار سردی از جانب همسر سناتور، کسوتیا (کلودیا بلَک) مواجه می‌شود؛ زنی که در ابتدا یک اشراف‌زاده متکبر به‌نظر می‌رسد، اما با پیشروی داستان، ابعاد تاریک‌ترش آشکار می‌شود.
    بازی کند و آرام کلودیا بلک، از کسوتیا شخصیتی می‌سازد که شاید از نظر اخلاقی حتی از شوهرش فاسدتر و بی‌رحم‌تر باشد. او نمونه‌ای روشن از خشونتی است که زیر نقاب آداب و تشریفات اشرافی پنهان شده.
  • ورود ژولیوس سزار و کورنلیا:
    حضور ژولیوس سزار (جکسون گالاگر) و همسرش کورنلیا (جیمی اسلیتر) از روم، سطح دیگری از بازی قدرت را اضافه می‌کند. آن‌ها نمایندگان رُمِ مرکزی‌اند، جایی که سیاست در مقیاس کلان‌تر بازی می‌شود و هر تصمیمی در کاپوا می‌تواند ریشه در رقابت‌ها و توطئه‌های رم داشته باشد.
    کورنلیا، با خیانت‌ها و بازی‌های پشت‌پرده‌اش، لایه‌ای از سیاست جنسیتی را هم وارد ماجرا می‌کند؛ جایی که زنان اشراف، گرچه در ظاهر حاشیه‌نشین‌اند، اما در عمل، گاهی ابزار تعیین‌کننده تغییرات قدرت‌اند.

نتیجه آن‌که سریال، فقط به مبارزات میدان و نزاع‌های شخصی بسنده نمی‌کند؛ آگاهانه شبکه‌ای از روابط اقتصادی – سیاسی را می‌سازد که در آن، هر گلادیاتور، هر برده و هر پیروزی در میدان، در نهایت به ثبات یا سقوط یک خانه اشرافی گره می‌خورد.

فصل اول «Spartacus: House of Ashur» در ۱۰ قسمت طراحی شده و منتقدان پنج قسمت نخست را برای پیش‌نمایش دریافت کرده‌اند. در همین بازه، می‌توان چند ویژگی ساختاری را تشخیص داد:

  • افتتاحیه فانتزی–اسطوره‌ای:
    آغاز فصل با سکانس بازگشت آشور از جهان مردگان، پس از ملاقات با لوکرتیا (لوسی لالِس) در دنیای زیرین، از همان ابتدا تکلیف ژانر را روشن می‌کند: این سریال تاریخی صرف نیست؛ از منطق فانتزی–اسطوره‌ای برای بازنویسی مسیر شخصیت استفاده می‌کند.
    این انتخاب، برای برخی مخاطبان می‌تواند رهایی‌بخش و خلاقانه باشد و برای برخی دیگر، زیاده‌روی فانتزی در جهانی که تا حدی بر واقع‌گرایی خشن بنا شده بود. اما از نظر دراماتیک، راهی هوشمندانه برای بازگرداندن شخصیت محبوب/منفور و ساختن یک «خط زمانی بدیل» است.
  • توازن میان سه محور:
    سریال تلاش می‌کند میان سه خط اصلی تعادل برقرار کند:

    1. صعود و سقوط احتمالی «خانه آشور» در مقام یک لودوس.
    2. رابطه پیچیده و پرتنش آشور با آخیلیا، کوریس و گلادیاتورهایش.
    3. بازی‌های سیاسی در سطح سناتورها، اشراف و نمایندگان روم.

    در قسمت‌های ابتدایی، گاهی محور سیاسی کمی دیرتر روشن می‌شود و بار اصلی روی دو محور اول است؛ اما هرچه جلوتر می‌رویم، این خطوط بیشتر درهم تنیده می‌شوند و مثلا تصمیمات آشور برای پیروزی در میدان، مستقیماً تبدیل به ابزار چانه‌زنی با گابینیوس یا سزار می‌شود.

  • ریتم و تدوین:
    همان سبک تدوین برش‌های تند، استفاده از صحنه‌های اسلوموشن در اوج ضربات و شات‌های دیجیتال اغراق‌شده میدان نبرد – که امضای بصری «اسپارتاکوس» بود – در این سریال هم تداوم دارد.
    این سبک، هنوز هم برای بازنمایی خشونت کارآمد است، اما بسته به سلیقه مخاطب، ممکن است برای برخی تکراری یا بیش از حد شبیه بازی‌های ویدئویی به‌نظر برسد. اما نکته مثبت این است که سریال می‌کوشد بین صحنه‌های اکشن و لحظات دیالوگ‌محور، به‌ویژه مونولوگ‌های آشور، تعادل قابل قبولی حفظ کند.

موفقیت هر سریال در این دنیا مثل «اسپارتاکوس» در گرو این است که تماشاگر نه فقط به قهرمان، بلکه به اطرافیان او هم وابسته شود. «House of Ashur» در معرفی کاراکترهای جدید، تا حد زیادی موفق عمل می‌کند.

  • کُریس (گراهام مک‌تاویش):
    دکتوره (سرمربی گلادیاتورها) که عملاً جای اونومائوس را در این جهان می‌گیرد. مک‌تاویش با کاریزمای سنگین و فیزیک مستحکم‌اش، شخصیتی خلق می‌کند که میان وفاداری به حرفه، ترس از سقوط و انزجار از تصمیمات اربابش (مثل تبدیل آخیلیا به گلادیاتریکس) گرفتار است. رابطه او با آشور ترکیبی از احترامِ اجباری و تحقیر فروخورده است.
  • تارچون (جوردی وبر):
    گلادیاتور جاه‌طلبی که رویای قهرمانی، ثروت و آزادی را در سر دارد. او نماینده آرزوی ابدی گلادیاتورهاست: خروج از وضعیت بردگی از راه خشونت سازمان‌یافته. این آرزو البته توسط تصمیمات خودسرانه آشور، مدام تهدید می‌شود.
  • هیلارا (جامائیکا وان) و مسیا (ایوانا باکِرو):
    بردگان خانگی/جنسی آشور، که حضورشان فقط به چند صحنه اروتیک محدود نمی‌ماند. آن‌ها بخشی از فضای درونی خانه‌اند؛ شاهدان دائمی ریاکاری، خشونت و بازی‌های قدرت. سریال در جاهایی به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه بدن و روان آن‌ها، میدان نبرد نامرئی این قدرت است.
  • کسوتیا (کلودیا بلک):
    پیش‌تر به او اشاره شد، اما ارزش تکرار دارد: او یکی از هوشمندانه‌ترین انتخاب‌های بازیگری سریال است. بلک با توانایی‌اش در بازی زیرپوستی، از کسوتیا زنی می‌سازد که ظاهراً در چارچوب نقش زن اشرافی تعریف شده، اما در عمل، سرنخ بسیاری از تحقیرها و نقشه‌های شوم را در دست دارد.

این مجموعه بازیگران، در کنار حضور چهره‌هایی مثل پروکولوس، افسیوس و… به‌تدریج یک «خانواده» تازه – هرچند فاسد و متلاشی – در جهان اسپارتاکوس می‌سازند؛ خانواده‌ای که تماشاگر می‌تواند با کشمکش‌ها و سرنوشت تک‌تک اعضایش درگیر شود.

هر بازگشت به یک فرنچایز محبوب، ناگزیر با دو پرسش روبه‌رو است:
آیا به میراث اثر اصلی احترام می‌گذارد؟
و آیا چیز تازه‌ای برای گفتن دارد یا فقط مصرف نوستالژی است؟

در «Spartacus: House of Ashur» می‌توان چند نکته را برجسته کرد:

  • ادامه لحن و جهان:
    از نظر سبک بصری، جسارت در نمایش خشونت و اروتیک، زبان دیالوگ‌ها (ترکیبی از فصاحت شبه‌شکسپیری و دشنام‌های عامیانه) و ساختار قدرت در کاپوا، سریال کاملاً وفادار به روح «اسپارتاکوس» است.
  • جابه‌جایی قهرمان از شورشی به خائن:
    مهم‌ترین نوآوری، تغییر مرکز ثقل اخلاقی است:

    • سریال اصلی روی شورش بردگان و قهرمان‌سازی از مقاومت تمرکز داشت.
    • «House of Ashur» از زاویه کسی روایت می‌شود که همان شورش را با خیانت خنثی کرده و حالا خود در رأس یک ساختار برده‌دار ایستاده است.

    این جابه‌جایی، امکان طرح پرسش‌های جدیدی را فراهم می‌کند:

    • آیا قربانیِ سابق، وقتی به قدرت می‌رسد، بهتر از ظالمان قبلی عمل می‌کند؟
    • آیا می‌توان در جهانی که سراسر خشونت و بردگی است، به‌دنبال رستگاری فردی درون ساختار بود یا تنها راه، فروپاشی کل سیستم است؟
  • حضور آشور در تمام فصل‌ها و پیش‌درآمد:
    تارابی تنها بازیگری است که در تمام فصول و پیش‌درآمد حضور داشته. این تداوم باعث می‌شود بازگشت او نه یک حقه روایی، بلکه نوعی جمع‌بندی برای مسیر شخصیت به‌نظر برسد. گویی جهان سریال، از ابتدا همواره ظرفیت داشت تا روزی داستان را از دید او بازگو کند؛ روزی که حالا رسیده است.

از این منظر، «خاندان آشور» نه صرفاً یک اسپین‌آف، بلکه نوعی بازآفرینی تماتیک است:
از روایت آزادی، به روایت وسوسه قدرت؛
از نگاه برده شورشی، به نگاه برده‌ای که ارباب شده.

اما بیایبد به طور کلی نگاهی به برتری و ضعف‌های اثر داشته باشیم:

نقاط قوت:

  1. شخصیت‌محوری قدرتمند:
    تمرکز بر آشور، با بازی چندلایه نیک ای. تارابی، ستون اصلی موفقیت سریال است. او به‌خوبی وزن این انتقال از مکمل به محور را تحمل می‌کند.
  2. آخیلیا به‌عنوان کاراکتر زن مهم و غیرکلیشه‌ای (در حد معیارهای این جهان):
    ترکیب جسمیت، زخم روانی و کشمکش اخلاقی در او، از آخیلیا شخصیتی می‌سازد که می‌تواند در حافظه مخاطب ماندگار شود؛ به‌خصوص در بستری که اغلب زنان یا ابزار شهوت یا قربانی قدرت بودند.
  3. ادامه جسارت بصری و تماتیک:
    سریال همچنان بی‌پرواست؛ چه در نمایش خشونت و چه در نقد غیرمستقیم ساختارهای قدرت، طبقه و شئی‌سازی بدن.
  4. گسترش لایه سیاسی:
    حضور گابینیوس، کسوتیا، سزار و کورنلیا باعث شده «خاندان آشور» فقط یک سریال مبارزه‌ای نباشد، بلکه داستانی درباره لرزش دائمی قدرت در سایه امپراتوری هم باشد.

نقاط ضعف و چالش‌ها:

  1. مرز باریک میان نقد و بهره‌کشی:
    همان‌طور که در «اسپارتاکوس» هم بود، همیشه این پرسش وجود دارد که آیا سریال دارد خشونت و ارویتک سود جویانه را نقد می‌کند یا به‌نام نقد، آن را در سطحی بهره‌کشانه بازتولید می‌کند. در برخی صحنه‌ها، این مرز به‌سختی قابل‌تشخیص است.
  2. تکرار برخی کلیشه‌های بصری:
    سبک تصویری و تدوین، هرچند امضای فرنچایز است، اما برای کسانی که سال‌ها از پایان سریال اصلی گذشته، ممکن است کمی تکراری و کمتر تازه به‌نظر برسد. اگر انتظار تحول جدی در زبان بصری دارید، ممکن است غافلگیر نشوید.
  3. ریسک همذات‌پنداری با یک خائن:
    انتخاب آشور به‌عنوان محور روایی، از نظر اخلاقی عمدی است؛ اما برای بخشی از مخاطبان، ممکن است دشوار باشد که سریال از آن‌ها می‌خواهد درونیات کسی را دنبال کنند که مظهر خیانت و خشونت است. سریال باید در ادامه نشان دهد آیا این همذات‌پنداری، صرفاً تماشای سقوط تدریجی یک ضدقهرمان است یا فرصتی برای بازاندیشی درباره ساختار قدرت.

«Spartacus: House of Ashur» در نهایت یک دنباله پویا و پرریسک است؛ سریالی که به‌جای تکیه کورکورانه بر نوستالژی، تصمیم می‌گیرد جهان آشنای «اسپارتاکوس» را از یک زاویه کاملاً متفاوت ببیند: زاویه خائن. با تکیه بر بازی درخشان نیک ای. تارابی، حضور قدرتمند تنیکا دیویس در نقش آخیلیا، و شخصیت‌های مکملی مانند کسوتیا و کورّیس، دِ نایت موفق شده ترکیبی بسازد که هم طرفداران قدیمی را راضی می‌کند و هم برای مخاطبان جدید، بدون نیاز شدید به پیش‌زمینه، قابل پیگیری است.

اگر با جهان خشن، اروتیک و خون‌آلود «اسپارتاکوس» کنار می‌آیید و در عین حال علاقه‌مندید ببینید وقتی قربانی سابق، صاحب قدرت می‌شود چه بر سر او و اطرافیانش می‌آید، «اسپارتاکوس: خاندان آشور» گزینه‌ای تماشایی – و گاه تکان‌دهنده – برای شماست؛ روایتی از خانه‌ای که بر شن‌های خون‌آلود قدرت بنا شده و هر لحظه ممکن است فرو بریزد.

این سریال از ۵ دسامبر در شبکه استارز پخش می‌شود و قسمت‌های جدید، جمعه‌ها به‌صورت هفتگی منتشر خواهند شد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا