از کافه سنترال وین تا زلاتنا مورونا بلگراد؛ چگونه فرهنگ قهوهخانهای به آستانه جنگ جهانی اول رسید؟
در پایان قرن نوزدهم، کافههای وین پناهگاه هنرمندان مدرنیست و قهوهخانههای صربستان کانون خشم ملیگرایانه بودند؛ دو جهان متفاوت که یکی دروننگر و زیباشناسانه بود و دیگری انقلابی و انفجاری، اما سرانجام در ترور فرانتس فردیناند و فروپاشی امپراتوری اتریش-مجارستان به هم رسیدند.

در سال ۱۸۹۴، در یکی از روزهای معمولی کافه سنترال وین (Café Central, Vienna)، پیتر آلتنبرگ (Peter Altenberg) در حال خواندن روزنامه بود. خبر ناپدید شدن دختری ۱۵ ساله توجهش را جلب کرد و تصمیم گرفت به یاد او شعری کوتاه بنویسد. همین لحظه ظاهراً ساده، با چند تصادف پیدرپی، مسیر زندگی او را تغییر داد.
اندکی بعد، شماری از چهرههای مهم ادبیات وین وارد کافه شدند: آرتور شنیتسلر (Arthur Schnitzler)، هوگو فون هوفمانستال (Hugo von Hofmannsthal)، فلیکس زالتن (Felix Salten)، ریچارد بیر-هوفمان (Richard Beer-Hofmann) و هرمان بار (Hermann Bahr). شنیتسلر که از دیدن شعر نوشتن آلتنبرگ شگفتزده شده بود، ناگهان شعر را برداشت و به بیر-هوفمان رساند. بیر-هوفمان همان یکشنبه شعر را در جمعی خواند. سپس هرمان بار، پس از شنیدن شعر از نزدیک، به سراغ آلتنبرگ رفت تا او را برای نوشتن در یک مجله دعوت کند. بعدها نیز کارل کراوس (Karl Kraus)، طنزنویس تندزبان، او را به ناشری معرفی کرد.
اینگونه بود که آلتنبرگ، فروشنده سیگار، در ۳۴ سالگی نویسنده شد. خودش بعدها نوشت: «فکرش را بکنید سرنوشت یک انسان به چه تصادفهایی وابسته است!» او تا پایان عمر، نشانی پستی خود را کافه سنترال اعلام میکرد. تصویری از او در سال ۱۹۰۷، نشسته در کافه سنترال، بعدها به یکی از نشانههای این جهان ادبی تبدیل شد.
اما داستان آلتنبرگ فقط حکایت یک شاعر اتفاقی نیست. این ماجرا دریچهای است به دنیایی که در آن کافهها، ادبیات، سیاست، ملیگرایی، امپراتوری و خشونت تاریخی در هم تنیده بودند.
وین؛ شهری با هزار کافه و یک امپراتوری فرسوده
در آن زمان، فقط در شهر وین حدود هزار قهوهخانه وجود داشت. کافه سنترال یکی از مشهورترین آنها بود. برتولد فیرتل (Berthold Viertel)، کارگردان، آن را به «خانه زندگی» تشبیه کرده بود.
فضای کافه سنترال چیزی فراتر از محل نوشیدن قهوه بود. ردیفی از اتاقهای پر از دود به عمق ساختمان میرفت؛ اتاقهایی برای بیلیارد، شطرنج، ورقبازی و البته قهوهنوشی. در انتهای این مسیر، حیاطی بلند و باز قرار داشت که انگار ساکنانش از واقعیت بیرون دورترین فاصله را گرفته بودند.
در چنین محیطی میشد یک عمر را از دست داد؛ و بسیاری چنین کردند. همزمان، همیشه این بحث وجود داشت که آیا قهوهخانه واقعاً محل خلاقیت است یا پناهگاه تنبلی بیهدف. برخی از مشتریان بارها تصمیم میگرفتند کافه را ترک کنند، گویی میخواهند عادتی زیانبار را کنار بگذارند، اما دوباره بازمیگشتند. یکی از مشتریان دلزده نوشته بود: «نه، از این پس دیگر خبری از این زندگی کرخت و این لم دادن حیوانی نیست.» او زمان ازدسترفته در کافه را چیزی میدانست که «هوش خودم را کند کرده است».
با این حال، خلاقیت واقعاً در همین فضاها شکوفا شد. هنر مدرنیستی در همین قهوهخانهها زاده شد و حلقه ادبیای که آلتنبرگ را به نویسنده تبدیل کرد، «وین جوان» یا یانگ وین (Young Vienna) نام گرفت.
برای بسیاری از هنرمندان، فضای آرام و اجتماعی کافه پناهگاهی بود در برابر خصومتهای خیابان. مثل هر جهان بستهای، قهوهخانه نیز حساسیت و ذهنیت خاص خود را ساخت: نگاهی کنایهآمیز به زندگی و بدبینانه نسبت به توان نهادها. برای آلتنبرگ، کافه خانه بود. فلیکس زالتن درباره او گفته بود: «او بومی اینجاست، و بااینحال از جایی دیگر میآید.»
اتریش-مجارستان؛ امپراتوری چندزبانه بر لبه شکاف

بیرون از اتاقهای آسوده کافهها، امپراتوری اتریش-مجارستان (Austria-Hungary) قرار داشت؛ یک امپراتوری وسیع، چندفرهنگی و بیمانند در اروپا.
دودمان هابسبورگ (Habsburg) از قرن سیزدهم بر سرزمینهای اتریشی حکومت کرده بود. در سال ۱۸۶۷، اتریش با مجارستان متحد شد و سلطنت دوگانه را ساخت؛ ساختاری پیچیده از ملیتها، زبانها و دینهایی که اغلب با یکدیگر در تنش بودند. تا سال ۱۹۱۰، جمعیت امپراتوری به بیش از ۵۱ میلیون نفر رسید؛ مردمانی که به ۱۱ زبان مختلف سخن میگفتند.
مارک تواین (Mark Twain) که در سال ۱۸۹۸ از این امپراتوری دیدن کرده بود، با طنز نوشت اینجا نه ۱۱ زبان، بلکه «یازده گونه متفاوت از حسادت، دشمنی و منافع در حال جنگ» وجود دارد.
نزاع در پارلمان امری عادی بود. حتی نامگذاری یک خیابان میتوانست تلخی و اختلاف ایجاد کند. در ارتش، افسران برای صحبت با سربازان چندقومیتی خود از زبان ساده و آمیختهای به نام «اسلاوی ارتشی» یا آرمی اسلاویک (Army Slavic) استفاده میکردند؛ اما همین زبان ابتدایی نیز در نهایت برای برخی توهینآمیز شد.
تنوع اتریش-مجارستان نه از باور لیبرال به چندفرهنگی بودن، بلکه از انباشت تدریجی قلمروها توسط هابسبورگها در طول قرنها پدید آمده بود. امپراتوری برای آرام کردن اتباع مسلمان تازه خود، در سال ۱۹۱۲ اسلام را نیز در کنار کاتولیسیسم، ارتدوکسی یونانی، پروتستانتیسم و یهودیت بهعنوان دین رسمی و قانونی به رسمیت شناخت.
فرانتس یوزف؛ ثباتی ظاهری بر فراز آشوب
در رأس این امپراتوری پهناور، امپراتور فرانتس یوزف اول (Franz Joseph I) قرار داشت. سلطنت او از ۱۸۴۸ تا ۱۹۱۶ آنقدر طولانی بود که حس ثباتی دائمی ایجاد میکرد. جامعه زیر دست او بهسرعت مدرن میشد، اما خودش همچون پدرسالاری سختگیر بر آداب، تشریفات و نظم قدیمی پافشاری میکرد.
با این حال، خود خاندان هابسبورگ در آشفتگی بود. نخستین وارث فرانتس یوزف، پسرش رودولف (Rudolf)، در پیمان عاشقانهای با معشوقهاش خودکشی کرد. نفر دوم در صف جانشینی، برادر امپراتور، بر اثر تیفوئید درگذشت. برادر دیگر، ماکسیمیلیان (Maximilian)، مدتی کوتاه امپراتور مکزیک شد و سپس اعدام گردید. همسر فرانتس یوزف، الیزابت (Elisabeth)، نیز در سال ۱۸۹۸ ترور شد.
در چنین شرایطی، جانشینی به برادرزاده امپراتور، آرشیدوک فرانتس فردیناند (Archduke Franz Ferdinand)، رسید. او اصلاحطلب بود، اما کمتر از خود فرانتس یوزف سنتگرا نبود و با شور فراوان به حفظ یکپارچگی سلطنت دوگانه باور داشت.
صربستان؛ زخمی ملیگرایانه در کنار امپراتوری
نظم سختگیرانه امپراتوری تا حدی در برابر موج جداییطلبیهای ملی در اروپا نقش ضربهگیر داشت. اما برای بسیاری از ملیگرایان، اتریش-مجارستان لکهای بر مسیر پیشرفت تاریخی بود. برای ملیگرایان صرب، وجود این امپراتوری توهینی به رؤیای بزرگترشان محسوب میشد.
صربستان فقط در سال ۱۸۷۸ استقلال خود را بهطور بینالمللی به رسمیت شناساند. بسیاری از صربها و دیگر اسلاوهای جنوبی در مرزهای صربستان زندگی نمیکردند؛ بلکه در اتریش-مجارستان بودند. همین واقعیت برای ملیگرایان صرب فاجعهای تاریخی تلقی میشد.
قرن نوزدهم صربستان با مبارزه طولانی علیه حکومت عثمانی تعریف شد. صربها در اوایل دهه ۱۸۰۰ دو قیام بزرگ کردند و سپس به خودمختاری رسیدند. باقی قرن را صرف تثبیت دولت شکننده خود کردند، آن هم در میان رقابت قدرتهای بزرگ. همسایگان صربستان نیز بیثبات بودند. مقدونیه عثمانی دائماً شاهد شورش بود و دولتهای بالکان بین سالهای ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ دو جنگ را پشت سر گذاشتند.
اما حساسترین موضوع، بوسنی بود؛ وسواس اصلی ملیگرایان صرب. بوسنی در سال ۱۸۷۸ به اشغال اتریش-مجارستان درآمد و در سال ۱۹۰۸ کاملاً ضمیمه آن شد. این اقدام خشم گستردهای میان صربها برانگیخت.
مقامهای اتریش-مجارستان میدانستند جنگ با صربستان ممکن است، اما تا سال ۱۹۱۴ با دیپلماسی ظریف و مقداری خوششانسی از آن پرهیز شد. مشکل این بود که عمق دشمنی در صربستان را دستکم میگرفتند؛ چون این خشم در زندگی روزمره امپراتوری احساس نمیشد. اما این احساسات در قهوهخانههای صربستان، یعنی کافاناها (Kafanas)، شعلهور میشد.
کافه و کافانا؛ دو فرهنگ قهوه، دو مسیر تاریخی
درباره ورود قهوه به وین روایت دقیقی وجود ندارد، اما افسانهای مشهور میگوید پس از محاصره عثمانیها در سال ۱۶۸۳، کیسههای مرموزی از دانههای قهوه از سربازان شکستخورده به جا ماند. عطر این دانهها کشف شد، سپس با شیر و شکر آماده شدند و نخستین قهوهخانه وین در سال ۱۶۸۵ به دست تاجری ارمنی افتتاح شد.
در دو قرن بعد، فرهنگی حول این کافهها شکل گرفت: محلی برای معاشرت، خواندن روزنامه و گذران وقت. تا میانه دهه ۱۸۲۰، کافهها شهرت ادبی پیدا کردند؛ بهویژه پیرامون زیلبرنس کافههاوس (Silbernes Kaffeehaus)، قهوهخانهای که میتوان آن را پیشدرآمد صحنه مدرنیستی بعدی وین دانست. تصویری مربوط به حدود سال ۱۸۷۱ از این کافه، فضایی پر از مردان خوشپوش و صندوقداری زن در کنار شیرینیها را نشان میدهد.
اما در بالکان، فرهنگ قهوه ریشههای عمیقتری داشت. عثمانیها مستقیماً بر این مناطق حکومت کرده و آداب خود را تحمیل کرده بودند. ابراهیم پچهوی (Ibrahim Peçevi)، تاریخنگار عثمانی-بوسنیایی، اشاره کرده بود که حتی در قرن شانزدهم، کافانا با بیکارگان، لذتجویان و اهل ادب پیوند داشت. البته نویسندگانی که در عصر عثمانی به کافاناها میرفتند، اغلب در کنار بیاخلاقان و بیاستعدادان قرار داده میشدند. تاریخنگار همدوره او، گلیبولولو مصطفی علی (Gelibolulu Mustafa Ali)، با طعنه گفته بود: «شاعران و دانشمندان واقعی کسانی نیستند که در کافاناها شعر میسرایند.»
با این حال، برای صربها و دیگر اسلاوهای جنوبی زیر سلطه عثمانی، کافانا اهمیتی فراتر از یک محل نوشیدن قهوه داشت. چون نهادهای عمومی مستقل کمی داشتند، زندگی اجتماعی باید در جاهای دیگری خود را نشان میداد: بازار، مهمانخانه و بیش از همه کافانا.
برانیسلاو نوشیچ (Branislav Nušić)، نویسنده صرب، نوشته بود: «کافاناهای ما پیش از جنگ، تنها بیان زندگی عمومی ما بودند.» کارگران برای یافتن کار به آنجا میآمدند. بیماران پزشک خود را آنجا پیدا میکردند، موکلان وکیل خود را. واسطههای ازدواج نیز پیوندهای احتمالی را همانجا ترتیب میدادند.
در بلگراد، کافانا محل بسیاری از «نخستینها» بود: نخستین لامپ برق، نخستین خط تلفن، نخستین نمایشگاه کتاب و نخستین نمایش فیلم. حتی سالنهای تئاتر نیز در رقابت با این فضاها مشکل داشتند، چون مردم کافانا را بهدلیل نمایشهای وودویل، کمدیهای سبک موزیکال و اجراهای تعاملی بیشتر دوست داشتند. کافانا جایی بود که نمایش زندگی در آن جریان داشت.
کافاناهای سیاسی؛ از حزب تا بیمارستان انتخاباتی
در اواخر قرن نوزدهم، کافاناهای صربستان به قلمروهای سیاسی مشخص تبدیل شدند. هرکدام جهانی جداگانه با ارزشها و طبقه اجتماعی خاص خود بود. هوادار منضبط یک حزب بهندرت وارد کافانای حزب دیگر میشد.
حزب رادیکال خلق در بولوار (Bulevar) و مسکوا (Moskva) جمع میشد. ترقیخواهان در کاسینا (Kasina) گرد میآمدند. انتخابات غالباً پرتنش و خشن بود، بهویژه پس از آنکه شاه میلان اول (King Milan I) نتایج انتخابات سال ۱۸۸۳ را باطل کرد.
نوشیچ روایت کرده بود که کافاناها اغلب نقش «بیمارستانهای صحرایی» را داشتند؛ جایی که «رأیدهندهای آگاه با جمجمه شکسته» آورده میشد تا زخمهایش پاک شود و نیرویش بازگردد.
خشم سیاسی در این مکانها میماند و میجوشید. توطئهها نیز همینجا شکل میگرفتند؛ مشهورترینشان در سال ۱۹۰۳.
در ماه ژوئن آن سال، دهها افسر ارتش در کافاناهای بلگراد جمع شدند، نوشیدند و خود را برای اقدام تحریک کردند. هربرت ویویان (Herbert Vivian)، مسافر بریتانیایی، در شب توطئه همراه آنان در کافانای سرپسکا کرونا (Srpska Kruna) بود؛ کافانایی که عکسی از اوایل قرن بیستم سه مرد کتوشلواری را در فضای بیرونی آن نشان میدهد.
ویویان چهره افسران را چنین توصیف کرد: هرچه بیشتر مینوشیدند، صورتهایشان «سرختر و براقتر» میشد، چشمهایشان «مانند حیوانات وحشی برق میزد» و در جنون خندهشان چیزی «بهطرز خاصی شیطانی» وجود داشت. با گذشت ساعتها، خنده جای خود را به جدیتی نگرانکننده داد.
افسران مست به سوی کاخ رفتند و شاه الکساندر صربستان (King Alexander) و ملکه دراگا (Queen Draga) را که خائن به آرمان ملیگرایانه میدانستند، کشتند. سپس بدنهایشان را مثله کردند و از بالکن اتاق خواب به باغ زیرین انداختند. علاوه بر سرپسکا کرونا، چهار کافانای دیگر نیز در این توطئه دخیل بودند؛ توطئهای که شبیه شورش خونین و مستی افسارگسیخته بود، اما در واقع خشونتی بهدقت برنامهریزیشده محسوب میشد.
وین پیش از جنگ؛ ثبات طلایی یا خواب خطرناک؟
زندگی سیاسی اتریش-مجارستان پرهیاهو بود، اما هرگز به شدت خشونت سیاسی صربستان نرسید. استفان تسوایگ (Stefan Zweig) در خودزندگینامهاش «دنیای دیروز» (The World of Yesterday, 1942) دوره پیش از جنگ را «عصر طلایی ثبات» نامید؛ زمانی که «همه چیز در سلطنت تقریباً هزارساله اتریش بر دوام و پایداری بنا شده به نظر میرسید.» او نوشت شهروندان وین در امپراتوری خود چنان زندگی میکردند که گویی در «خانهای از سنگ محکم» ساکناند. عکسی از حدود سال ۱۹۰۰، تسوایگ را در کنار برادرش آلفرد در وین نشان میدهد.
با وجود خطاهای امپراتوری، میهندوستانش آینده را امن میدیدند. طبقه متوسط سالمتر بود، بهتر لباس میپوشید و امکانات بیشتری داشت. بسیاری باور داشتند، به گفته تسوایگ، «پیشرفت فنی بشر ناگزیر باید به همان سرعت به تعالی اخلاقی بینجامد.»
آنچه در صربستان همسایه یا بیرون از مرزهای اتریش-مجارستان رخ میداد، بهراحتی نادیده گرفته میشد. تسوایگ نوشت: «جنگ بوئر، جنگ روسیه و ژاپن و حتی جنگ بالکان به زندگی والدین من راه نیافت؛ و حقیقتاً برای آنان چه اهمیتی داشت که بیرون از اتریش چه میگذرد؟»
وین جوان؛ هنر دروننگر در کافههای پر از دود
با تکیه بر همین ثبات، هنرمندان وینی به درون خود فرو رفتند. آنها هنر را با آگاهی دردناک از آشوب درونی ناشی از مدرنیته دنبال میکردند.
هوگو فون هوفمانستال، همان نویسندهای که روز کشف آلتنبرگ در کافه سنترال حضور داشت، در «نامه لرد چاندوس» (The Lord Chandos Letter, 1902) حالوهوای زمانه را ثبت کرد. او از دست دادن توانایی فکر کردن و سخن گفتن روشن را چنین توصیف کرد: «برای من همه چیز به اجزا فروپاشید، و آن اجزا دوباره به اجزایی دیگر.»
برای وین جوان، بیان زندگی بهعنوان کلیتی منسجم، دیگر ممکن نبود. شعر راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke) درباره پلنگی در قفس انگار میتوانست درباره مدرنیستهای امپراتوری نوشته شده باشد: «به نظرش هزار میله هست؛ و پشت میلهها، جهانی نیست.»
در دهه ۱۸۹۰، فیلسوف و فیزیکدان ارنست ماخ (Ernst Mach) نیز بر این نسل اثر گذاشت. او میگفت «خود» چیزی جز «افسانهای مفید» نیست. این دیدگاه با موج امپرسیونیستی آمده از پاریس همخوان بود: زندگی حسی راهی برای فهم درون گسسته انسان بود.
آلتنبرگ نوشتار خود را نوعی «سبک تلگرامی روح» مینامید. ماخ برای این سبک پشتوانهای تجربی فراهم میکرد و سخنانش وین جوان را به هیجان میآورد. آنها با نوشتههای کوتاه، قطعهنویسی، فویتونهای نیمهروزنامهنگارانه از زندگی روزمره و طرحوارههای ادبی، در همان کافههایی که در آن پرسه میزدند، هنر تازهای میساختند.
کارل کراوس؛ دشمن زیباشناسی بیخبر از فاجعه

در این میان، کارل کراوس مسیر دیگری داشت. او طنزنویسی آتشین بود که کار خود را با حمله به صحنه ادبی وین آغاز کرد؛ صحنهای که دور کافه گرینشتایدل (Café Griensteidl) جمع میشد، کافهای که گاه با تحقیر «کافه خودبزرگبینی» یا کافه مگالومانیا (Café Megalomania) خوانده میشد.
مقاله او با عنوان «ادبیات ویرانشده» (Demolished Literature, 1897)، که در ۲۳ سالگی منتشر شد، برایش شهرتی جنجالی آورد. او با تقلید تمسخرآمیز از سبک امپرسیونیستی نوشت: «بیاستعدادی، پختگی زودرس، ژستها، خودبزرگبینی، دختر محلی، کراوات، اداها، داتیوهای غلط، مونوکل و اعصاب اسرارآمیز؛ همه باید بروند.»
متن چنان آتشزا بود که فلیکس زالتن به او حمله کرد.
این درگیریها همزمان شد با روزهای پایانی کافه گرینشتایدل، که در سال ۱۸۹۷ برای نوسازی شهری تخریب شد. سال بعد، وین جوان رسماً به خانه تازه خود، کافه سنترال، کوچ کرد.
آلفرد پولگار (Alfred Polgar)، منتقد، بعدها نوشت آنان در «نصفالنهار تنهایی» زندگی میکردند. حلقه هنرمندان به تعبیر او «سازمان نامنظمان» بود؛ جمعی از کسانی که به یک اندازه یکدیگر را دوست میداشتند و از هم رنجیده بودند. هرکس «انگلوار از حکایتی زندگی میکرد که دور او میچرخید.»
کافه وینی کارخانه شایعه بود. درعینحال، حساسیتی دموکراتیک داشت، هرچند عمدتاً مردانه بود. تسوایگ آن را «بهترین مکان آموزش برای هر چیز تازه» و «نوعی باشگاه دموکراتیک، قابل دسترس برای هرکس با یک فنجان قهوه ارزان» میدانست. شاید این تصویر کاملاً دقیق نبود، اما ایدهآل کافه همین بود.
کراوس میگفت کافه فقط محل کار اوست. اما برای بسیاری از هنرمندان، کافه یک جهانبینی کامل بود. پولگار نوشت: «این یک قهوهخانه است، همانطور که هست بپذیریدش!» آلتنبرگ نیز در شعر «قهوهخانه» (Coffeehouse, 1918) دلایل ورود به آن را فهرست میکرد: «چکمههایت پارهاند… تقریباً در آستانه خودکشی هستی… از مردم بیزاری و ناسزایشان میگویی و بااینحال بدون آنها نمیتوانی زندگی کنی؛ قهوهخانه!»
در اینجا بیهدفی خود بهانهای مقدس برای ماندن بود. پولگار نوشت هنرمندان مانند «قاتل به صحنه جرم» جذب کافه میشدند؛ جایی که آنان نیز «زمانی بسیار را کشته و سالهایی کامل را نابود کرده بودند.»
کافاناهای صربستان پس از جنگهای بالکان؛ قهوه، الکل و باروت

در حالی که جنگ برای اتریش-مجارستان خاطرهای دور بود، زخمهای صربستان تازه بودند. در سال ۱۹۱۲، صربستان همراه دیگر دولتهای بالکان به امپراتوری رو به مرگ عثمانی حمله کرد و پیروز شد. در سال ۱۹۱۳، دوباره جنگید؛ این بار علیه بلغارستان که مقدونیه را اشغال کرده بود.
صربستان با دو پیروزی پیاپی جسورتر شد و وسعتش دو برابر گردید. زندگی عمومی کشور بیقرار بود. مرزها آشفته بودند و جهان بیرون مدام به داخل نفوذ میکرد و کافاناها را از شایعهها و روایتهای قهرمانانه پر میساخت.
سربازان بازگشته از جبهه با قهوه ارزان و نوشیدنیهای الکلی قوی دور هم جمع میشدند. آنان از انقلاب و صربستان بزرگ سخن میگفتند. در کافاناها، از دلاوریهای خود علیه ترکها و بلغارها لاف میزدند. درباره «سلاحها و بمبهایی که هنوز در محل اقامتشان پنهان کرده بودند»، توطئهها و جنگهای آینده حرف میزدند. این روایتها پخش میشد و بسیاری اتریش-مجارستان را آخرین دشمن صربستان میدیدند.
خشم آنان بیشتر بر بوسنی متمرکز بود؛ سرزمینی که در سال ۱۹۰۸ ضمیمه اتریش-مجارستان شده بود. همان سال، ترکهای جوان در قسطنطنیه قدرت گرفتند و بیم آن میرفت که دولت تازه عثمانی ادعای خود بر بوسنی را احیا کند. اتریش-مجارستان برای جلوگیری از این احتمال، بوسنی را ضمیمه کرد. چون بخش بزرگی از جمعیت بوسنی صرب بودند، این اقدام خشم فراوانی برانگیخت.
در تجمعی مهم در بلگراد به رهبری برانیسلاو نوشیچ، او این خشم را به فراخوانی جنگی تبدیل کرد: «به نبرد! به درینا! جنگ با اتریش! مرگ بر غارتگران!»
پس از الحاق بوسنی، موجی از جوانان ناراضی بوسنیایی وارد بلگراد شدند. در کافاناهای شهر، جذب حرفهای کهنهسربازان و ایدئولوگها شدند. این کهنهسربازان، با ریشهای سنتی ارتدوکسی و اعتبار تجربه جنگ، جوانان مهاجر را مانند پدران معنوی زیر بال خود گرفتند. بسیاری از این جوانان فقیر و تأثیرپذیر بودند و داستانها آنان را در التهاب نگه میداشت.
یواخیم رماک (Joachim Remak)، تاریخنگار، در کتاب «سارایوو» (Sarajevo, 1959) نوشت: «هر دو گروه انگار همیشه در انتظار رخدادی بزرگ زندگی میکردند که زندگیشان را تغییر دهد.» فقر مشترک بود، اما در کنار آن باوری نیز وجود داشت: آنان پیشاهنگ آیندهای کاملاً متفاوت خواهند بود؛ کشوری برای صربها و دیگر اسلاوهای جنوبی به نام یوگسلاوی (Yugoslavia).
در همین فضای تبآلود، جوانی فقیر و تأثیرپذیر به نام گاوریلو پرینسیپ (Gavrilo Princip) به بلگراد آمد. ارتش صربستان او را بهدلیل قامت کوتاهش نپذیرفته بود و او احساس تحقیر میکرد؛ ناچار بود روایتهای جنگ را دستدوم بشنود. او و همدستانش به کافانای زلاتنا مورونا (Zlatna Moruna) رفتوآمد داشتند. پرینسیپ در حیاط آنجا تیراندازی تمرین میکرد.
کراوس، گاچینوویچ و نقد خواب وینی
کارل کراوس در کافههای ادبی وین چه میدید که تا این حد آشفتهاش میکرد؟ او از عمق خشم و کینه در بالکان آگاه نبود. اما میفهمید که درونگرایی گسسته و زیباشناسانه نویسندگان وینی میتواند پیامدهایی فاجعهبار داشته باشد. او امپراتوری را به «ایستگاه آزمایش نابودی جهان» تشبیه کرد.
از نظر کراوس، هنرمندان جهان بیرون را به تزئینی جداافتاده تبدیل کرده بودند. آنان نوعی روانرنجوری زیبا پرورش میدادند که آنان را نسبت به فاجعه نابینا میکرد. در نامهای در سال ۱۸۹۳ نوشت: «من از این «دکادانس» دروغین و کاذب که جاودانه با خودش عشوه میکند، متنفرم و متنفر بودهام.»
این سبک حتی به روزنامهها راه یافته بود. او در زمان جنگهای بالکان نوشت: «اتریش در بالکان توسط امپرسیونیستها نمایندگی میشد.» روزنامهنگاران جنگی چنان مینوشتند که گویی بیش از خود جنگ، درگیر احساسات ذهنی خودشاناند.
در همین زمان، رادیکالهای بالکان نیز راه خود را به وین پیدا کرده بودند. ولادیمیر گاچینوویچ (Vladimir Gaćinović)، رهبر هسته مخفی انقلابی بوسنی جوان (Young Bosnia)، از ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۲ همراه گروهی ۳۰ نفره از جوانان بوسنیایی در دانشگاه وین (Vienna University) تحصیل کرد.
او مردی زاهد و گرفتار رنج تاریخی بود و از لذتجویی همنسلانش بیزار بود. در وین، میدید هموطنان صرب و بوسنیاییاش «ساعتهای خالی» را در کافهها میگذرانند و این را نشانه «زوال جسمی، فکری و اخلاقی» آنان میدانست. او دانشجویان را بهخاطر «شیوه زندگی فاجعهبار در کافههای پر از بدبینی» سرزنش میکرد.
میترسید این بیمسئولیتی را با خود به خانه ببرند. نوشت: «این جوانان… در جویهای وین، برلین و پاریس زشتترین سوی اروپا را جذب میکنند و بعد آن را به میان ما میآورند.»
بهجای آن، او به ایجاد سلولهای زیرزمینی پرداخت: دو سلول در وین، پنج سلول در سارایوو (Sarajevo)، یکی در زاگرب (Zagreb) و یکی در پاکراتس کرواسی (Pakrac, Croatia).
بوسنی جوان؛ نقطه مقابل وین جوان
گاچینوویچ نقطه مقابل وین جوان بود. هنرمندان وینی به درون خود برگشته بودند تا شکستگی درونیشان را کاوش کنند. گاچینوویچ و بوسنی جوان اما زاهدانی بودند که بدن و لذتهایش برایشان معنایی نداشت. اعضای اصلی گروه از رابطه جنسی و الکل پرهیز میکردند.
برخلاف وین جوان که بیهدفی خود را به هنر تبدیل کرده بود، بوسنی جوان با تعهدی همهجانبه به آرمان خود تعریف میشد. آنان چنین توصیف شدهاند: «ساکت، جوان، کمغذا، شدید، در نوسانی خشمگین میان احساساتیگری و پرخاشگری انقلابی بیرحمانه.»
گروه ساختار رسمی نداشت. هدف سیاسیشان تشکیل دولتی واحد برای اسلاوهای جنوبی بود. منابع فکریشان از نوشتههای آنارشیستی، سوسیالیستی و ملیگرایانه میآمد. مهمترین عامل وحدتشان باوری رمانتیک بود: از دل ویرانی، آفرینشی زیبا بیرون میآید. عمل رادیکال به زندگی آنان معنا میبخشید.
تروتسکی در کافه سنترال؛ شاهدی دیگر بر نابینایی وین
بیشتر مشتریان کافه سنترال چیزی از گاچینوویچ و پیروانش نمیدانستند، اما یک استثنا وجود داشت: لئون تروتسکی (Leon Trotsky). او که آن زمان با نام خانوادگی تولدش، برونشتاین، شناخته میشد، از سال ۱۹۰۷ در وین زندگی میکرد.
کافه سنترال برای او بسیار مناسب بود، چون ۲۵۰ روزنامه بینالمللی داشت. او بهعنوان شطرنجبازی ماهر شناخته میشد و اغلب تنها میان روزنامهها و سیگارها مینشست. معلوم نیست تا چه حد با وین جوان در کافه سنترال مراوده داشت، اما احتمالاً آنان را میشناخت. کراوس بعدها وقتی فهمید او رهبر انقلاب روسیه ۱۹۱۷ شده، با تعجب گفت: «چه کسی انتظار داشت این کار از آقای برونشتاینِ کافه سنترال برآید؟»
تروتسکی فقط یک بار گاچینوویچ را دید؛ آن هم نه در وین، بلکه در کافه دو لا روتوند پاریس (Café de la Rotonde, Paris). زهد گاچینوویچ او را شگفتزده کرد و دربارهاش نوشت او «از آن تیپهایی بود که برای برانگیختن احساس ناراحتی در آدمهای منظم زاده شدهاند.»
با این حال، تروتسکی نیز مانند گاچینوویچ گمان میکرد آرامش تنآسان وین حقیقتهای تاریکتری را پنهان کرده است. او در نقد سوسیالیستهای اتریش-مجارستان میگفت آنان فاجعهای را که ممکن بود بهزودی بر سرشان فرود آید، نمیبینند. او تشخیص کراوس درباره نزدیکبینی قهوهخانهای را تأیید میکرد: روشنفکران وینی «چکمه عظیم سرباز» را بر فراز «لانه مورچهای» که خود با رهاشدگی در آن میدویدند، نمیدیدند.
پرینسیپ، زلاتنا مورونا و نامهای که تاریخ را تغییر داد
گاچینوویچ در سال ۱۹۱۲ در سارایوو با پرینسیپ دیدار کرد. با اینکه فقط چهار سال از او بزرگتر بود، تأثیر عظیمی بر پرینسیپ گذاشت. بوریویه یفتیچ (Borivoje Jevtić)، که این دو را در آپارتمان خود به هم معرفی کرد، بعدها نوشت پرینسیپ «حتی وقتی با گاچینوویچ نبود، با او بود.» پرینسیپ میخواست بیاعتنایی گاچینوویچ به لذتهای دنیوی، شور ایدئولوژیک و آرامش او در تحمل رنج را تقلید کند.
زلاتنا مورونا کافانایی معمولی با شهرتی نهچندان پاک بود. مانند بسیاری از کافاناهای بلگراد، کارگران، بازرگانان، صنعتگران و دانشجویان به آن رفتوآمد داشتند؛ و البته خبرچینهای پلیس نیز همیشه حاضر بودند. بیلیارد، قمار، سیگار و نوشیدن، سرگرمیهای معمول بودند.
آن سوی خیابان، بازار ماهی قرار داشت که فیلماهی یا بلوگا استورجن (Beluga Sturgeon) میفروخت؛ ماهیای که در زبان محلی «مورونا» نام داشت و نام کافانا از آن گرفته شده بود.
پرینسیپ چند بار پس از آنکه بهخاطر بدهی اندکی از محل اقامتش بیرون انداخته شد، در نزدیکی زلاتنا مورونا خوابید. او همراه دو همدست دیگر، تریفکو گرابژ (Trifko Grabež) و ندلیکو چابرینوویچ (Nedeljko Čabrinović)، این کافانا را پایگاه خود کردند.
این سه نفر در لبه زندگی میزیستند. چیز زیادی برای از دست دادن نداشتند، چون هر سه به سل مبتلا بودند. دانستن اینکه احتمالاً بر اثر بیماری خواهند مرد، میل آنان به اقدام را شدیدتر میکرد. شعار بوسنی جوان نیروی تعصبآمیز آنان را خلاصه میکرد: «یا میخواهیم در زندگی بمیریم یا در مرگ زندگی کنیم.»
در آوریل ۱۹۱۴، نامهای به زلاتنا مورونا رسید که خطاب به چابرینوویچ بود. درون آن بریدهای از روزنامه قرار داشت که اعلام میکرد آرشیدوک فرانتس فردیناند، ولیعهد امپراتوری، بهزودی از سارایوو دیدن خواهد کرد. هیچ توصیه یا فراخوانی برای اقدام در نامه نبود.
یفتیچ سالها بعد شهادت داد، شاید نه کاملاً راست، که آنان نامه را با هم باز کردند. بریده روزنامه «تقریباً در سکوت، دستبهدست» شد. فقط تاریخ سفر، ۲۸ ژوئن، کافی بود تا «بیهیچ بحثی» بدانند چه باید بکنند.
این تاریخ با ویدوودان (Vidovdan) همزمان بود؛ روزی که یادآور شکست صربها از ارتش عثمانی در کوزوو بود. همین همزمانی به طرح آنان کیفیتی پیامبرانه و سرنوشتساز میداد.
در همان روز، پرینسیپ آرشیدوک را کشت و اروپا به جنگی فرو رفت که سرانجام اتریش-مجارستان را نابود کرد. تصویرهای عمومی از ترور فرانتس فردیناند در سال ۱۹۱۴، زوج سلطنتی را در خودروی روباز و میان نگهبانان و تماشاگران نشان میدهند؛ لحظهای که پایان یک نظم قدیمی را آغاز کرد.
پایان پرینسیپ و شبحهایی که به وین رسیدند
دستگیری پرینسیپ پس از ترور، نخستین باری بود که او پا به قلب سرزمین اتریش-مجارستان گذاشت. روزهای پایانی عمرش را در دژ ترزین (Terezín) در بوهمیا (Bohemia) گذراند.
او که به سل مبتلا بود، دست راستش را از دست داد؛ آن را قطع کردند. سرانجام در ۲۸ آوریل ۱۹۱۸، بر اثر سوءتغذیه درگذشت. او پایان جنگ جهانی اول را ندید.
با اینکه هرگز از وین دیدن نکرده بود، روی دیوارها جملهای خراشید که انگار میتوانست از زبان مرادش گاچینوویچ آمده باشد: «ارواح ما در وین قدم خواهند زد و در کاخ پرسه خواهند زد و اربابان را خواهند ترساند.»
دو جهان قهوهخانهای و یک انفجار تاریخی
کافههای وین و کافاناهای بلگراد هر دو محل قهوهنوشی، معاشرت، روزنامهخوانی و گفتوگو بودند، اما معنای تاریخیشان یکسان نبود.
در وین، کافه به پناهگاه مدرنیستها تبدیل شد؛ جایی برای نوشتن، پرسه زدن، شایعه، بیهدفی، دروننگری و ساختن هنری که جهان را تکهتکه میدید. در بلگراد، کافانا به میدان عمومی مردمی بدل شد که نهادهای رسمی اندکی داشتند؛ جایی برای کار، سیاست، درمان، ازدواج، نمایش، حزب، توطئه و در نهایت خشونت.
وین جوان، جهان را به حس و زبان و روان گسسته تبدیل میکرد. بوسنی جوان، جهان را در قالب فداکاری، خشونت و رستگاری ملی میدید. یکی از دل ثبات ظاهری امپراتوری میآمد و دیگری از دل زخمهای عثمانی، جنگهای بالکان، الحاق بوسنی و رؤیای یوگسلاوی.
تصادفهایی که آلتنبرگ را در کافه سنترال نویسنده کرد، بیخطر و ادبی بودند. تصادفهایی که نامه زلاتنا مورونا را به دست چابرینوویچ رساند، تاریخ جهان را تکان دادند. در فاصله میان این دو کافه، امپراتوریای قرار داشت که خود را دائمی میپنداشت؛ اما در سال ۱۹۱۴ معلوم شد حتی «خانه سنگی» هم میتواند با یک گلوله فروبپاشد.





