دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
دانستنی

نبرد لیتل بیگ‌هورن؛ «آخرین ایستادگی کاستر» یا پیروزی کوتاه‌مدت لاکوتا و شاین؟

نبرد لیتل بیگ‌هورن در ۲۵ و ۲۶ ژوئن ۱۸۷۶ فقط حدود یک روز طول کشید، اما به یکی از مشهورترین، بحث‌برانگیزترین و رازآلودترین درگیری‌های نظامی تاریخ آمریکا تبدیل شد؛ نبردی میان ارتش ایالات متحده و جنگجویان بومی، که افسانه جورج آرمسترانگ کاستر، سیتینگ بول و کریزی هورس را برای همیشه در حافظه عمومی ثبت کرد.

نبرد لیتل بیگ‌هورن (Battle of Little Bighorn) در ظاهر یک درگیری کوتاه در دشت‌های مونتانا بود، اما اثر تاریخی و فرهنگی آن بسیار فراتر از مدت زمان واقعی نبرد رفت. در یک سوی میدان، ارتش ایالات متحده آمریکا و هنگ هفتم سواره‌نظام قرار داشتند؛ در سوی دیگر، جنگجویان بومی، عمدتاً از لاکوتا سو (Lakota Sioux) و شایِن شمالی (Northern Cheyenne).

این نبرد سه چهره افسانه‌ای را در برابر هم قرار داد: سرهنگ دوم جورج آرمسترانگ کاستر (George Armstrong Custer)، فرمانده هنگ هفتم سواره‌نظام، در برابر سیتینگ بول (Sitting Bull)، رئیس و مرد مقدس لاکوتا، و کریزی هورس (Crazy Horse)، رهبر برجسته لاکوتا.

بومیان آمریکا این درگیری خونین را «نبرد گِریسی گرس» یا بتل آو گریسی گرس (Battle of Greasy Grass) می‌نامیدند. اما مطبوعات عامه‌پسند خیلی زود نامی دیگر بر آن گذاشتند: «آخرین ایستادگی کاستر» یا کاسترز لست استند (Custer’s Last Stand). همین نام بود که در کتاب‌ها، فیلم‌ها، افسانه‌ها و بحث‌های تاریخی ماندگار شد؛ گاهی برای ستایش کاستر، گاهی برای تخریب تصویر او.

تی. جی. استایلز (T.J. Stiles)، نویسنده کتاب برنده جایزه پولیتزر «محاکمه‌های کاستر» (Custer’s Trials)، این نبرد را چنین توصیف کرده است: «این همان یک واقعیت درباره آن مرد است که در حافظه آمریکایی زنده مانده.»

جورج آرمسترانگ کاستر؛ قهرمان جنگ داخلی یا فرماندهی پرحاشیه؟

در زمان نبرد، کاستر چهره‌ای ملی بود. او در جنگ داخلی آمریکا (American Civil War)، از جمله در نبرد گتیسبورگ (Gettysburg)، خود را به‌عنوان فرماندهی برجسته نشان داده بود. کاستر در ۲۵ سالگی به جوان‌ترین سرلشکر ارتش تبدیل شد؛ عنوانی که به شهرت افسانه‌ای او کمک کرد.

پس از جنگ داخلی، او در غرب آمریکا به‌عنوان «جنگجوی سرخپوستان» یا ایندین فایتر (Indian fighter) شهرت یافت؛ لقبی که برخی آن را نشانه شجاعت نظامی می‌دانستند و برخی نشانه خشونت و بی‌رحمی. او همچنین نویسنده‌ای پرفروش و مقاله‌نویس مجلات بود.

کاستر شخصیتی نمایشی و پرزرق‌وبرق داشت. با موهای بلند بور، کت‌های پوست گوزنی، جسارت آشکار و ظاهراً شکست‌ناپذیری در نبرد شناخته می‌شد. اما همه او را تحسین نمی‌کردند؛ به‌ویژه درون ارتش، بسیاری او را فردی خودنما، مغرور و حتی فرماندهی ستمگر نسبت به نیروهای زیردست خود می‌دانستند.

استایلز درباره جنبه‌های شخصی زندگی کاستر نیز تصویری پیچیده ارائه می‌دهد: زن‌بارگی، اعتیاد به قمار که حتی او را به وال‌استریت (Wall Street) کشاند، و نوعی ناامنی درونی که گاهی با حساسیت افراطی بروز می‌کرد.

با این حال، کاستر کسی به نظر نمی‌رسید که پایان زندگی‌اش بر تپه‌ای نه‌چندان شاخص در مونتانا رقم بخورد. وقتی خبر مرگ او در روزهای ۵ و ۶ ژوئیه به غرب میانه و ساحل شرقی آمریکا رسید، جامعه با شوک و ناباوری روبه‌رو شد؛ آن هم درست در زمانی که کشور در حال جشن گرفتن صدمین سال استقلال خود بود.

صدمین سال آمریکا و سایه مرگ کاستر

سال ۱۸۷۶ برای ایالات متحده سالی نمادین بود: صدمین سال استقلال. نزدیک به ده میلیون نفر از نمایشگاه صدمین سال فیلادلفیا یا سنتنیال اکسپوزیشن (Centennial Exposition) بازدید کردند؛ رقمی که حدود ۲۰ درصد جمعیت آن زمان آمریکا بود.

در چنین فضایی، خبر نابودی کاستر و بخشی از هنگ هفتم سواره‌نظام ضربه‌ای روانی به جشن‌های ملی وارد کرد. آمریکا در حال نمایش پیشرفت، غرور ملی و آینده‌گرایی بود، اما در همان زمان، در غرب کشور، واقعیت خشونت‌آمیز توسعه سرزمینی و جنگ با بومیان خود را نشان می‌داد.

نکته طعنه‌آمیز این است که کاستر اصلاً قرار نبود حتماً در لیتل بیگ‌هورن حضور داشته باشد. او با سماجت برای حضور در مأموریت لابی کرده بود و گفته بود اگر کنار گذاشته شود، تحقیر خواهد شد. رئیس‌جمهور اولیسس اس. گرانت (Ulysses S. Grant)، که عمدتاً به‌دلیل اختلافات سیاسی از کاستر متنفر شده بود، اصرار داشت افسر دیگری فرماندهی را بر عهده بگیرد.

اما ویلیام تکامسه شرمن (William Tecumseh Sherman)، ژنرال ارشد گرانت، و آلفرد اچ. تری (Alfred H. Terry)، فرمانده کاستر، استدلال کردند که تجربه کاستر در کارزارهای قبلی علیه بومیان او را ضروری می‌کند. گرانت در نهایت پذیرفت.

این تصمیم، سرنوشت کاستر را تغییر داد.

پیمانی که برای شکستن بسته شده بود؟

برای فهم نبرد لیتل بیگ‌هورن باید به سال ۱۸۶۸ بازگشت؛ زمانی که دولت فدرال آمریکا و ملت سو (Sioux Nation)، از جمله لاکوتا، پیمان فورت لارامی (Treaty of Fort Laramie) را امضا کردند.

این پیمان منطقه‌ای به نام رزرو بزرگ سو یا گریت سو رزرِویشن (Great Sioux Reservation) ایجاد کرد و اختیار نیمه غربی منطقه‌ای را که امروز داکوتای جنوبی (South Dakota) است، از جمله بخش بزرگی از بلک هیلز (Black Hills)، به قبایل واگذار کرد. بلک هیلز برای سوها سرزمینی مقدس بود.

سرزمین‌های مجاور در مونتانا (Montana) و وایومینگ (Wyoming) داخل مرزهای رزرو نبودند و به‌عنوان «واگذارنشده» یا آنسیدد (Unceded) طبقه‌بندی می‌شدند. با این حال، قبایل همچنان اجازه داشتند در آنجا ماهیگیری و شکار کنند، و سفیدپوستان بدون اجازه قبایل حق سکونت در آن زمین‌ها را نداشتند.

اما سیتینگ بول و کریزی هورس اساساً این توافق را رد کردند. آنان باور داشتند حق دارند هر جا که می‌خواهند چادرهای خود را برپا کنند، بوفالو شکار کنند و اسب‌هایشان را بچرانند.

اکتشاف بلک هیلز و آغاز بحران طلا

شش سال بعد، در ۱۸۷۴، ژنرال فیلیپ شریدان (Philip Sheridan) از کاستر خواست هیئتی اکتشافی به بلک هیلز ببرد؛ بخشی از هدف، یافتن مکانی برای ساخت قلعه‌ای تازه در مرز غربی رزرو بود.

این مأموریت کوچک نبود. بیش از هزار مرد، ۱۰۰ واگن، یک گروه موسیقی برنجی ۱۶ نفره، و جمعی از روزنامه‌نگاران و عکاسان همراه کاستر شدند. او همچنین برای بررسی شایعه وجود طلا، گروه کوچکی از دانشمندان را با خود برد.

وقتی خبر رسید که این هیئت واقعاً طلا یافته، تب طلای تازه‌ای آغاز شد. طبق پیمان، ارتش وظیفه داشت از حقوق قبایل و مالکیت آنان بر زمین محافظت کند. اما دولت گرانت با واقعیتی عملی روبه‌رو شد: به گفته ران چرنو (Ron Chernow)، تاریخ‌نگار و زندگی‌نامه‌نویس گرانت، رئیس‌جمهور می‌دانست ارتش نمی‌تواند معدن‌جویان حریص را عقب نگه دارد.

برای حل بن‌بست، دولت به سوها پیشنهاد کرد در برابر واگذاری بلک هیلز به دولت فدرال، شش میلیون دلار دریافت کنند. سوها نپذیرفتند.

پس دولت تصمیم گرفت قبایل آزاد و کوچ‌رو را مهار کند. ضرب‌الاجلی تعیین شد: تا ۳۱ ژانویه ۱۸۷۶ باید به رزرو بازگردند. وقتی این مهلت گذشت، ارتش برای وادار کردن سوها به جابه‌جایی بسیج شد.

حرکت ارتش به سوی لاکوتاها

از مارس ۱۸۷۶، هزاران سرباز از قلعه‌هایی در مونتانا، وایومینگ و قلمرو داکوتا (Dakota Territory) حرکت کردند تا قبایل بومی را پیدا کنند و عملاً به سوی رزرو برانند. این مأموریت دشوار بود، چون سوها مردمی کوچ‌رو بودند و برای یافتن غذا و نیازهای خود و حیواناتشان دائماً حرکت می‌کردند.

تحت فرماندهی آلفرد تری، کاستر و هنگ هفتم سواره‌نظام در ۱۷ مه از فورت لینکلن (Fort Lincoln) در بیسمارک، واقع در داکوتای شمالی امروزی، حرکت کردند. مجموع افسران و نیروهای کاستر حدود ۷۵۰ نفر بود.

طرح ارتش این بود که پس از یافتن سوها، کاستر نقش «چکش» را بازی کند: از شرق و جنوب به روستا حمله کند و مردان، زنان و کودکان را به سمت شمال براند؛ جایی که سواره‌نظام و پیاده‌نظام دیگر مانند «سندان» منتظر بودند.

منطق نظامی رایج آن زمان بر این فرض استوار بود که بومیان آمریکا «تقریباً همیشه فرار می‌کنند، به‌ویژه اگر خانواده‌هایشان تهدید شوند»، نه اینکه بجنگند. رابرت ام. آتلی (Robert M. Utley)، تاریخ‌نگار، در کتاب «کاستر: سوارکار با پوست گوزنی» (Custer: Cavalier in Buckskin) توضیح می‌دهد که مأموریت هنگ هفتم به همان اندازه که جنگیدن بود، مهار و محاصره سوها نیز محسوب می‌شد.

اما کاستر چیزی را نمی‌دانست: روستای سوها در هفته‌های اخیر بسیار بزرگ‌تر شده بود. تام هچ (Thom Hatch)، تاریخ‌نگار، در کتاب «آخرین روزهای جورج آرمسترانگ کاستر» (The Last Days of George Armstrong Custer) نوشته است روستا با پیوستن کسانی که برای تابستانی آزاد رزروها را ترک کرده بودند، به حدود ۷۰۰۰ نفر رسیده بود؛ از جمله احتمالاً ۲۰۰۰ جنگجو یا بیشتر.

این اختلاف عددی و اطلاعاتی، یکی از عوامل مهم فاجعه برای کاستر بود.

تصمیم شتاب‌زده برای حمله

پس از هفته‌ها جست‌وجو، دیده‌بانان کاستر در ۲۴ ژوئن گزارش دادند که سیتینگ بول و سوها نزدیک رودخانه لیتل بیگ‌هورن در مونتانا اردو زده‌اند. کاستر نیروهای خود را در موقعیت قرار داد و قصد داشت در سپیده‌دم ۲۶ ژوئن حمله کند.

اما وقتی دیده‌بانان گزارش دادند که ممکن است حضور نیروهای او لو رفته باشد، کاستر ترسید دشمنانش در جهت‌های مختلف پراکنده شوند. بنابراین تصمیم گرفت زودتر اقدام کند.

در ۲۵ ژوئن، او نیروهایش را به سه گردان تقسیم کرد تا روستا را محاصره کنند. دو گردان را به افسران دیگر سپرد و بزرگ‌ترین گروه، شامل حدود ۲۱۰ نفر، را برای خود نگه داشت. گروه چهارمی نیز در عقب ماند تا واگن‌های تدارکات را مدیریت کند.

سپس کاستر به گردانی تحت فرماندهی سرگرد مارکوس رنو (Marcus Reno) دستور داد فوراً از جنوب به روستا حمله کند. رنو ظاهراً تصور می‌کرد کاستر و افرادش درست پشت سر او خواهند بود. اما وقتی نیروهای رنو با مقاومت بسیار شدیدتر از انتظار روبه‌رو شدند و نشانی از کاستر ندیدند، به جنگل‌های نزدیک عقب‌نشینی کردند.

در همین زمان، کاستر نیروهای خود را به شمال روستا برد و با جنگجویانی که آنجا گرد آمده بودند درگیر شد.

از اینجا به بعد، داستان به یکی از بزرگ‌ترین معماهای تاریخ نظامی آمریکا تبدیل می‌شود.

معمای آخرین لحظات کاستر

هیچ‌یک از افراد کاستر زنده نماندند تا روایت دقیقی از آنچه رخ داد ارائه کند. به همین دلیل، درباره لحظات پایانی نبرد، از همان زمان تاکنون روایت‌ها، حدس‌ها و داستان‌های متناقض بی‌شماری شکل گرفته است.

استیون ای. آمبروز (Stephen E. Ambrose)، تاریخ‌نگار، در کتاب «کریزی هورس و کاستر» (Crazy Horse and Custer, 1975) هشدار داده بود: «مطالعه این نبرد یعنی وارد شدن به شن روان.»

این تعبیر دقیق است؛ زیرا هرچه بیشتر درباره نبرد خوانده می‌شود، پرسش‌ها بیشتر می‌شوند: کاستر کجا کشته شد؟ آیا واقعاً روی تپه آخرین مقاومت را انجام داد؟ آیا برنامه‌ای برای حمله هماهنگ داشت یا دچار خطای تاکتیکی شد؟ آیا نیروهای او وحشت‌زده شدند یا منظم جنگیدند؟

نقش سیتینگ بول؛ رهبر معنوی یا ناظر نزدیک نبرد؟

نقش دقیق سیتینگ بول، که آن زمان در میانه دهه چهل زندگی‌اش بود، بسیار محل بحث بوده است. در بیشتر روایت‌ها، او مستقیماً در نبرد حضور رزمی نداشت و پشت خطوط مقدم باقی ماند. در برخی نسخه‌ها، حتی تصویر او به ناظری منفعل تقلیل یافته است.

رابرت آتلی در زندگی‌نامه سیتینگ بول نوشته است که مقام‌های سفیدپوست بعدها، بر اساس شواهدی مشکوک، ادعا کردند او در چادرش مانده و «طبابت آیینی» یا میدیسن (Medicine) انجام می‌داده، یا از ترس به تپه‌ها گریخته، حتی خانواده‌اش را رها کرده، یا جایی دور از خطر پنهان شده است.

اما پل ال. هدرن (Paul L. Hedren) در کتاب «جنگ سیتینگ بول» (Sitting Bull’s War, 2025) جمع‌بندی نزدیک به اجماع امروز را چنین بیان می‌کند: سیتینگ بول هرگز در خطرناک‌ترین بخش‌های نبرد گرفتار نشد، اما همیشه آن‌قدر نزدیک بود که بتواند تقریباً همه چیز را مشاهده و ارزیابی کند.

خود سیتینگ بول بعدها در مصاحبه‌ای روزنامه‌ای در سال ۱۸۷۷ توصیفی زنده و کمیاب از لحظه حمله نیروهای کاستر ارائه داد: «زن‌ها مثل پرندگان در حال پرواز بودند. گلوله‌ها مثل زنبورهای وزوزکننده بودند.»

این تصویر کوتاه، آشفتگی و وحشت لحظه نخست حمله را به‌خوبی نشان می‌دهد.

نقش کریزی هورس؛ جنگجو در دو جبهه

اقدامات کریزی هورس بهتر از سیتینگ بول ثبت شده‌اند، به‌ویژه در روایت‌های بعدی بومیان آمریکا. بر اساس این روایت‌ها، او در هر دو جبهه جنگید: نخست به عقب راندن حمله نیروهای رنو از جنوب کمک کرد، سپس با سرعت به شمال رفت تا با نیروهای کاستر درگیر شود؛ درگیری‌ای که سرانجام به کشتار کامل گروه کاستر انجامید.

از نظر تحلیلی، نقش کریزی هورس نشان می‌دهد پیروزی بومیان فقط نتیجه شمار زیاد نبود، بلکه ناشی از واکنش سریع، تحرک بالا و توانایی هماهنگی جنگجویان در برابر نیروهای جداشده ارتش بود.

صحنه‌ای هولناک پس از نبرد

در ۲۷ ژوئن، پیشاهنگان ارتش اجساد کاستر و افرادش را در میدان نبرد یافتند. بدن‌ها در سراسر منطقه پراکنده بودند. در میان کشته‌شدگان روی تپه‌ای که امروز «لست استند هیل» (Last Stand Hill) نامیده می‌شود، خود کاستر، دو برادرش توماس کاستر (Thomas Custer) و بوستون کاستر (Boston Custer)، و خواهرزاده‌اش هنری آرمسترانگ رید (Henry Armstrong Reed) حضور داشتند.

مارکوس رنو بعدها شهادت داد: «مرده‌ها به وحشیانه‌ترین شکل مثله شده بودند، و همان‌گونه که افتاده بودند، در آشفتگی کامل روی زمین پراکنده بودند. آن‌ها نزدیک به سه روز زیر گرمای شدید آفتاب مانده بودند، در معرض دسته‌های مگس و کلاغ‌های گوشت‌خوار.»

با وجود این، جسد کاستر نسبت به بسیاری دیگر کمتر دست‌خورده بود. او برهنه شده بود، جز جوراب‌هایش. دو جای گلوله داشت: یکی در سر و دیگری در سینه. همچنین زخمی با چاقو روی رانش دیده می‌شد، اما اسکالپ نشده بود. سال‌ها بعد آشکار شد که اندام جنسی او نیز با تیری سوراخ شده بود.

افسانه محبوب می‌گوید کاستر روی همان تپه آخرین و قهرمانانه‌ترین مقاومت خود را انجام داد. اما برخی روایت‌های بومی نشان می‌دهند که او شاید زودتر در جریان نبرد کشته یا زخمی شده و سپس افرادش او را به بالای تپه برده باشند.

همین ابهام‌ها باعث شده نبرد لیتل بیگ‌هورن نه فقط یک رخداد نظامی، بلکه میدان رقابت روایت‌ها باشد.

چه کسی واقعاً در لیتل بیگ‌هورن پیروز شد؟

در موزه ملی سرخپوستان آمریکایی اسمیتسونین (Smithsonian’s National Museum of the American Indian) در واشینگتن دی.سی. (Washington, D.C.)، تابلویی از بازدیدکنندگان می‌پرسد: «چه کسی واقعاً در نبرد لیتل بیگ‌هورن پیروز شد؟ پیچیده است.»

از نظر نظامیِ فوری، پاسخ روشن است: سوها و شایِن‌ها پیروز شدند. آنان کاستر و گروهش را نابود کردند و نیروهای رنو و دیگران را نیز در موقعیتی دشوار قرار دادند.

اما از نظر تاریخی و سیاسی، نتیجه پیچیده‌تر است. آنان نبرد را بردند، اما جنگ را نه. در واقع، خشم عمومی از مرگ کاستر احتمالاً شکست نهایی قبایل را تسریع کرد. کمتر از یک سال بعد، تقریباً همه قبایل بومی منطقه وادار شدند به رزرو منتقل شوند.

سرنوشت کریزی هورس

کریزی هورس و بیش از هزار نفر از پیروانش در مه ۱۸۷۷ تسلیم شدند. در سپتامبر همان سال، در فورت رابینسون (Fort Robinson) در شمال غربی نبراسکا (Nebraska)، در جریان درگیری و آشوبی با نگهبان پیاده‌نظام، با سرنیزه کشته شد.

مرگ او نماد پایان خشن مقاومت سازمان‌یافته‌ای بود که در لیتل بیگ‌هورن به اوج رسیده بود.

سرنوشت سیتینگ بول

سیتینگ بول همراه برخی از پیروانش به کانادا گریخت و تنها در سال ۱۸۸۱ به ایالات متحده بازگشت. او دو سال به‌عنوان اسیر جنگی نگهداری شد و سپس در رزرو ساکن شد.

با وجود اینکه می‌توانست در روایت رسمی دشمن آمریکا معرفی شود، به چهره‌ای مشهور در سطح ملی تبدیل شد. او به‌ویژه در سال ۱۸۸۵ به‌عنوان یکی از جاذبه‌های اصلی نمایش غرب وحشی بوفالو بیل یا بافلو بیلز وایلد وست شو (Buffalo Bill’s Wild West Show) شناخته شد.

اما پنج سال بعد، در رزرو و در جریان رویارویی با پلیس سرخپوستان، کشته شد.

افسانه کاستر در سینما، کتاب و حافظه آمریکایی

شهرت پس از مرگ کاستر در دهه‌های بعد بالا و پایین شد؛ به‌ویژه وقتی تاریخ‌نگاران جدی جای نویسندگان داستان‌های عامه‌پسند ارزان‌قیمت را در روایت زندگی او گرفتند.

نزدیک به ۷۰ فیلم، از دوران سینمای صامت به بعد، روایت‌های مختلفی از افسانه کاستر ارائه کرده‌اند. در فیلم «آنان با چکمه‌هایشان مردند» (They Died with Their Boots On, 1941)، که موفقیتی بزرگ بود، ارول فلین (Errol Flynn) تصویری جذاب، شجاع و قهرمانانه از کاستر به تماشاگران ارائه داد.

یک سال پیش از آن، رونالد ریگان (Ronald Reagan)، رئیس‌جمهور آینده آمریکا، در فیلم «سانتا فه تریل» (Santa Fe Trail, 1940)، کاستر را به‌عنوان دانشجوی جوان و صادق وست پوینت (West Point) پیش از لیتل بیگ‌هورن بازی کرده بود.

اما در فیلم «مرد بزرگ کوچک» (Little Big Man, 1970)، تصویر کاستر کاملاً واژگون شد. او به شخصیتی دیوانه‌وار و کمیک تقلیل یافت؛ نقشی که ریچارد مولیگان (Richard Mulligan)، بازیگر شناخته‌شده تلویزیونی، در برابر داستین هافمن (Dustin Hoffman) بازی کرد.

این نوسان تصویری نشان می‌دهد کاستر فقط شخصیت تاریخی نیست؛ آینه‌ای است که آمریکا در دوره‌های مختلف، نگاه خود به قهرمانی، استعمار، خشونت مرزی و بومیان را در آن دیده است.

استایلز درباره احتمال بازگشت کاستر به جایگاه «قهرمان تمام‌عیار آمریکایی» می‌گوید: «فکر نمی‌کنم من حرف آخر را درباره او زده باشم. کسی با این‌همه نوسان و تلاطم، بارها و بارها بررسی خواهد شد، و نظرها درباره‌اش دائماً تغییر خواهد کرد.»

این جمله درباره خود نبرد لیتل بیگ‌هورن نیز صادق است.

چرا لیتل بیگ‌هورن هنوز بحث‌برانگیز است؟

نبرد لیتل بیگ‌هورن همچنان زنده مانده، چون چند لایه متناقض را در خود دارد.

از یک سو، برای آمریکای قرن نوزدهم، مرگ کاستر نماد فاجعه‌ای ملی بود: فرمانده‌ای مشهور، در سال صدمین سال استقلال، در برابر نیروهایی که دولت می‌خواست مهارشان کند، نابود شد. این روایت، به‌راحتی به داستان «آخرین ایستادگی قهرمانانه» تبدیل شد.

از سوی دیگر، از نگاه بومیان، این نبرد دفاعی بود در برابر پیمان‌شکنی، هجوم معدن‌جویان، اشغال سرزمین‌های مقدس و تلاش دولت برای محدود کردن زندگی آزاد قبایل. نام «نبرد گریسی گرس» به همین زاویه دید تعلق دارد؛ زاویه‌ای که بر زمین، مردم و مقاومت بومیان تأکید دارد، نه بر مرگ یک افسر آمریکایی.

به همین دلیل، حتی پرسش ساده «چه کسی پیروز شد؟» پاسخ ساده‌ای ندارد. پیروزی نظامی بومیان واقعی بود، اما کوتاه‌مدت. شکست کاستر واقعی بود، اما بهانه‌ای شد برای فشار بیشتر بر همان مردمی که در میدان جنگ پیروز شده بودند.

نبردی یک‌روزه با میراثی ۱۵۰ ساله

نبرد لیتل بیگ‌هورن در ۲۵ و ۲۶ ژوئن ۱۸۷۶ بیش از یک درگیری نظامی کوتاه بود. این نبرد محل تلاقی چند روند بزرگ تاریخی بود: توسعه‌طلبی آمریکا، شکستن پیمان‌ها، تب طلا، مقاومت بومیان، سیاست فدرال، اسطوره‌سازی رسانه‌ای و ساختن قهرمانان و ضدقهرمانان ملی.

کاستر در این نبرد کشته شد و به افسانه‌ای متناقض تبدیل گشت: برای برخی قهرمان شجاع، برای برخی فرماندهی مغرور و بی‌محابا. سیتینگ بول و کریزی هورس نیز به نمادهای مقاومت بومی بدل شدند؛ هرچند پیروزی آنان در میدان، نتوانست از شکست سیاسی و نظامی نهایی قبایل جلوگیری کند.

نام‌های مختلف این نبرد نیز خود گویای جدال حافظه‌اند. «نبرد گریسی گرس» روایتی بومی از مقاومت است. «آخرین ایستادگی کاستر» روایتی آمریکایی از تراژدی و قهرمانی. تاریخ اما معمولاً جایی میان این روایت‌ها ایستاده است؛ جایی پر از ابهام، خشونت، شجاعت، خطا و پیامدهای تلخ.

به همین دلیل، لیتل بیگ‌هورن همچنان بازخوانی می‌شود و احتمالاً همچنان بازخوانی خواهد شد. این نبرد، مثل خود کاستر، سرنوشتی دارد که هر نسل دوباره درباره‌اش داوری می‌کند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا