دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی فیلم

نقد و بررسی فیلم «درخت جادویی دوردست‌ها» (The Magic Faraway Tree)؛ بازگشت به سرزمین فراموش‌شده کودکی

اقتباس بن گرگور از قصه محبوب انید بلایتون، با بازی کلر فوی و اندرو گارفیلد، سفری رنگارنگ به جهان پری‌ها، آرزوهای دردسرساز و خانواده‌ای است که برای رهایی از سلطه نمایشگرها باید دوباره جادوی با هم بودن را کشف کند

بعضی مکان‌های خیالی چنان عمیق در حافظه جمعی چند نسل جای گرفته‌اند که دیگر صرفا بخشی از یک قصه نیستند. نارنیا، نورلند و کارخانه شکلات‌سازی ویلی وانکا برای بسیاری از کودکان، سرزمین‌هایی به‌اندازه جهان واقعی ملموس‌اند؛ مکان‌هایی که قوانین روزمره در آن‌ها اعتبار خود را از دست می‌دهند و هر دری، کمد، پنجره یا شاخه درخت می‌تواند ورودی ماجرایی تازه باشد. «درخت جادویی دوردست‌ها» نیز برای چند نسل از کودکان بریتانیایی چنین جایگاهی داشته است. از زمان انتشار نخستین کتاب مجموعه انید بلایتون در سال ۱۹۳۹، این درخت عظیم و ساکنان عجیبش به یکی از مقصدهای محبوب ادبیات کودک بریتانیا تبدیل شده‌اند.

اقتباس سینمایی بن گرگور از این آثار با چالشی دوگانه روبه‌رو است. از یک سو، باید به حس نوستالژیک قصه‌هایی وفادار بماند که نزدیک به یک قرن در ذهن خوانندگان زندگی کرده‌اند و از سوی دیگر، باید آن‌ها را برای کودکانی بازآفرینی کند که جهانشان با اینترنت، تلفن همراه، بازی‌های آنلاین، الگوریتم‌ها و ابزارهای هوشمند تعریف می‌شود. فیلم‌نامه سایمون فارنابی، نویسنده مشترک «پدینگتون ۲» و «وانکا»، برای حل این مسئله خانواده‌ای امروزی را به مرکز داستان می‌آورد؛ خانواده‌ای که به‌جای فرار از جنگ یا ورود تصادفی به جهانی دیگر، ابتدا باید از آپارتمان هوشمند، زندگی شهری و نمایشگرهای همیشه روشن خود فاصله بگیرد.

نتیجه، فانتزی خانوادگی شیرین، رنگارنگ و صمیمانه‌ای است که بهترین لحظاتش از برخورد جهان مدرن با خیال کودکانه شکل می‌گیرند. فیلم درباره یک درخت جادویی، پری‌ها، آرزوها و سرزمین‌های متغیر آسمانی است، اما در عمق خود به خانواده‌ای می‌پردازد که زیر فشار خستگی، فناوری و نگرانی اقتصادی ارتباطش را از دست داده است. سفر به درخت، برای فرزندان فرصتی جهت خروج از خودمحوری و برای والدین راهی به‌منظور بازیابی کنجکاوی و صمیمیتی است که بزرگ‌سالی به‌تدریج از آن‌ها گرفته است.

«درخت جادویی دوردست‌ها» البته همیشه به ظرافت بهترین آثار مشابه عمل نمی‌کند. شیرینی آن گاه بیش از اندازه می‌شود، جهان‌های متعددش فرصت رشد کافی پیدا نمی‌کنند و انبوه شخصیت‌های عجیب در بخش‌هایی ریتم داستان را شلوغ می‌سازند. فیلم به‌قدری مشتاق نمایش ایده‌های فانتزی، گریم‌های پرجزئیات، لباس‌های عجیب و شوخی‌های کودکانه است که گاهی داستان مرکزی خانواده تامپسون را زیر لایه‌ای از تزئینات پاستلی پنهان می‌کند. بااین‌حال، صداقت عاطفی، بازیگران متعهد و طراحی تولید چشم‌نواز مانع از آن می‌شوند که اثر به محصولی صرفا نوستالژیک یا سرگرمی‌ای توخالی برای کودکان تبدیل شود.

در مرکز داستان، پولی و تیم تامپسون با بازی کلر فوی و اندرو گارفیلد قرار دارند. پولی مهندس الکترونیکی بااستعداد و نان‌آور اصلی خانه است و تیم، پدری تمام‌وقت که بیشتر مسئولیت نگهداری از سه فرزندشان را بر عهده دارد. این جابه‌جایی نقش‌های سنتی، بدون تاکید یا توضیح اضافی در داستان پذیرفته شده و از همان ابتدا تصویری نسبتا تازه از یک خانواده ارائه می‌دهد. فیلم پولی را به‌دلیل تمرکز بر کار مادری غایب یا سرد معرفی نمی‌کند و تیم را نیز به‌خاطر خانه‌داری شخصیتی ضعیف نشان نمی‌دهد. هر دو خسته و گرفتارند، اما به شیوه‌های متفاوت می‌کوشند خانواده را کنار هم نگه دارند.

زندگی شهری آن‌ها ظاهرا مدرن و راحت است، اما در عمل به فضایی بی‌روح و تحت نظارت تبدیل شده است. پولی در شرکتی کار می‌کند که یخچال هوشمندی طراحی کرده؛ دستگاهی که با صدای جودی دنچ رفتار ساکنان خانه را زیر نظر می‌گیرد و در زمان‌هایی نامناسب، عادت‌هایشان را به آن‌ها یادآوری می‌کند. وقتی یخچال اعلام می‌کند یکی از اعضای خانواده معمولا در چنین ساعتی شراب می‌نوشد، شوخی فقط از صدای رسمی و باشکوه دنچ نمی‌آید؛ موقعیت به شکل بامزه‌ای نشان می‌دهد ابزارهایی که با وعده کمک وارد خانه شده‌اند، تا چه اندازه می‌توانند به ناظری مزاحم تبدیل شوند.

پولی درمی‌یابد شرکت قصد دارد از فناوری یخچال برای جاسوسی از مصرف‌کنندگان استفاده کند. او حاضر نیست در تولید محصولی غیراخلاقی شریک باشد و از کار خود استعفا می‌دهد. این تصمیم از نظر اخلاقی درست، اما از نظر اقتصادی و خانوادگی ویرانگر است. آپارتمان و خودروی خانواده به شرکت تعلق دارند و استعفای پولی به معنای از دست دادن تقریبا تمام امکاناتی است که زندگی روزمره آن‌ها بر پایه‌شان بنا شده است.

فیلم فناوری را کاملا شیطانی معرفی نمی‌کند، اما از وابستگی بی‌اندازه به آن انتقاد دارد. مشکل خانواده تامپسون فقط یک یخچال جاسوس نیست. دختر بزرگشان بث با بازی دلیلا بنت‌کاردی همیشه به تلفن همراهش خیره شده، جو با بازی فینیکس لاروش بیشتر وقت خود را در یک بازی آنلاین می‌گذراند و فرَن، کوچک‌ترین عضو خانواده با بازی بیلی گدسن، زیر فشار آشفتگی خانه و جهان پیرامون چنان در خود فرو رفته که دیگر حرف نمی‌زند. هرکدام در جزیره‌ای شخصی زندگی می‌کنند و نمایشگرها به دیواری میان آن‌ها و دیگران تبدیل شده‌اند.

پس از استعفای پولی، او و تیم پوشه‌ای قدیمی را بیرون می‌آورند که در دوران دانشجویی ساخته بودند؛ مجموعه‌ای از رویاها و برنامه‌هایی که قرار بود روزی به واقعیت تبدیل شوند. یکی از این رویاها زندگی در روستا و ساختن چیزی متعلق به خودشان است. بنابراین خانواده لندن را ترک می‌کند و به منطقه‌ای نزدیک محل بزرگ شدن تیم می‌رود. آن‌ها انباری فرسوده متعلق به یک کشاورز را اجاره می‌کنند و امیدوارند تا پایان تابستان با پرورش گوجه‌فرنگی و فروش سس پاستای خانگی تیم، پول لازم برای ادامه زندگی را به دست آورند.

این تصمیم، از نظر منطق اقتصادی چندان محکم به نظر نمی‌رسد. تبدیل یک انبار بدون امکانات به خانه و راه‌اندازی کسب‌وکاری بر پایه محصولی که هنوز بازار مشخصی ندارد، بیشتر شبیه جهشی خوش‌بینانه است تا برنامه‌ای عملی. اما این خوش‌بینی با شخصیت تیم و منطق افسانه‌ای فیلم هماهنگی دارد. «درخت جادویی دوردست‌ها» از همان آغاز میان واقعیت اقتصادی و آرزوی بازسازی زندگی معلق است. مشکلات مالی واقعی‌اند، ولی شیوه مواجهه با آن‌ها از منطق قصه‌های کودکانه پیروی می‌کند؛ جایی که یک پوشه قدیمی و چند بوته گوجه‌فرنگی می‌توانند آغاز زندگی تازه‌ای باشند.

فرزندان خانواده از این نقل‌مکان خشنود نیستند. انبار نه برق درست‌وحسابی دارد، نه آب جاری و نه اینترنت بی‌سیم. جو با حیرت می‌پرسد آیا آن‌ها به گذشته بازگشته‌اند و بث نبودن اینترنت را تقریبا شکلی از مجازات می‌بیند. واکنش آن‌ها کلیشه‌ای اما قابل تشخیص است. فیلم تضاد میان کودکان شهری و طبیعت روستایی را با زبان امروز بازسازی می‌کند؛ تضادی که در آثار قدیمی بلایتون با آزادی دویدن در جنگل و بالا رفتن از درختان شکل می‌گرفت، اما اکنون باید نخست بر عادت به اتصال دائمی غلبه کند.

کشاورز محلی با بازی کوتاه خود سایمون فارنابی، درباره ورود به جنگل هشدار می‌دهد. این هشدار، طبق سنت تمام افسانه‌های کودکانه، نه مانع ماجراجویی بلکه دعوتی غیرمستقیم برای آغاز آن است. فرَن که از دیگر اعضای خانواده ساکت‌تر و در نتیجه پذیراتر به صداهای ناشناخته است، با پری مهربانی به نام سیلکی روبه‌رو می‌شود. سیلکی با بازی نیکولا کاگلن از او دعوت می‌کند با هدیه‌ای به دیدن درخت جادویی بیاید و البته توصیه می‌کند تمام تابلوهای هشدار را نادیده بگیرد.

این دعوت برای فرَن فقط آغاز یک ماجراجویی نیست؛ لحظه بازگشت صدای اوست. کودکی که در جهان واقعی از شدت آشفتگی خاموش شده، در مواجهه با جادو دوباره سخن می‌گوید. فیلم این تحول را با توضیح روان‌شناختی سنگین همراه نمی‌کند. سکوت فرَن واکنشی به گسست خانواده است و درخت فضایی امن برای بازیابی اعتماد او فراهم می‌آورد. جادو در اینجا نه درمانی پزشکی، بلکه زبان استعاری فیلم برای بازگشت احساس امنیت و کنجکاوی است.

درخت دوردست موجودی عظیم، رازآلود و انباشته از ساکنان نامتعارف است. ساختار داخلی آن به خانه‌ای عمودی شباهت دارد که هر طبقه‌اش به شخصیتی متفاوت تعلق گرفته است. سیلکی، پری گرم و پرانرژی، نخستین راهنمای کودکان است. مون‌فیس با بازی نانسو آنوزی مردی خودشیفته، چاق و تا حدی ازخودراضی است که صورت گرد و خانه عجیبش او را به یکی از چهره‌های به‌یادماندنی فیلم تبدیل می‌کند. مرد قابلمه‌ای با بازی داستین دمری برنز، به‌دلیل قابلمه‌ها و ظروفی که به خود آویخته، به‌سختی می‌شنود و سوءتفاهم‌های کلامی فراوانی ایجاد می‌کند.

دام واشالوت با بازی جسیکا گانینگ زنی پرانرژی است که دائما لباس می‌شوید و آب شست‌وشو را بدون توجه به کسانی که زیر درخت ایستاده‌اند، به پایین می‌ریزد. آقای اسمش‌چی‌بود با بازی الیور کریس نیز همان‌طور که نامش نشان می‌دهد، در به خاطر سپردن نام خود مشکل دارد. این شخصیت‌ها براساس منطق مستقیم تخیل کودکانه ساخته شده‌اند: مرد قابلمه‌ای واقعا با قابلمه پوشیده شده، زن رخت‌شوی همیشه مشغول شستن است و فرد فراموش‌کار حتی نام خودش را هم به یاد نمی‌آورد.

یکی از دلایل ماندگاری نوشته‌های بلایتون همین توانایی در درک منطق ذهن کودک است. شخصیت جادویی لازم نیست گذشته‌ای پیچیده، قدرتی چندلایه یا اسطوره‌شناسی مفصلی داشته باشد. کافی است یک ویژگی روشن و خنده‌دار داشته باشد و آن را تا نهایت ادامه دهد. فیلم این سادگی را حفظ می‌کند و بازیگران نیز با جدیت کامل وارد نقش‌ها می‌شوند. آن‌ها به دوربین چشمک نمی‌زنند و طوری رفتار نمی‌کنند که گویی از سطحی بالاتر در حال تمسخر قصه‌اند. همین تعهد، شخصیت‌های اغراق‌شده را در جهان فیلم واقعی می‌کند.

بالای درخت، نردبانی بلند به آسمان می‌رسد و در انتهای آن هر روز سرزمینی متفاوت ظاهر می‌شود. چرخی بزرگ با بخش‌های متعدد، مقصد بعدی را مشخص می‌کند. این ساختار، جذاب‌ترین ایده مجموعه بلایتون و در عین حال یکی از دشوارترین عناصر برای اقتباس سینمایی است. هر سرزمین می‌تواند قوانین، ظاهر و خطرهای مخصوص خود را داشته باشد، اما یک فیلم بلند زمان کافی برای پرداخت کامل تمام آن‌ها ندارد.

بن گرگور با همراهی طراح تولید، الکساندرا واکر، این جهان‌ها را شبیه صفحات بزرگ و زنده یک کتاب مصور می‌سازد. رنگ‌های پاستلی، شیرینی‌های غول‌آسا، لباس‌های پرحجم و دکورهایی با کیفیت آگاهانه دست‌ساز، فضایی میان نمایش تئاتری و فانتزی سینمایی ایجاد می‌کنند. فیلم به‌جای واقع‌گرایی دیجیتالی، اغلب بر بافت، رنگ و شکل تکیه دارد. حتی عجیب‌ترین محیط‌ها نیز حالتی ملموس دارند؛ گویی کودکی می‌تواند با مقوا، پارچه، رنگ و مقدار زیادی تخیل نسخه‌ای کوچک‌تر از آن‌ها را در اتاق خود بسازد.

طراحی انبار خانوادگی نیز به‌اندازه جهان‌های جادویی اهمیت دارد. این مکان در ابتدا ویرانه‌ای سرد و ناراحت‌کننده است، اما اختراعات پولی و تلاش جمعی اعضای خانواده به‌تدریج آن را به خانه تبدیل می‌کنند. گذشته‌گرایی دلپذیر طراحی تولید، مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگ می‌کند. ابزارهای ساخته‌شده به دست پولی کمی نامنظم، مکانیکی و بامزه‌اند و یادآور اختراعات کاراکتاکوس پات در «چیتی چیتی بنگ بنگ» هستند؛ وسایلی که کارکردشان به‌اندازه ظاهر بازیگوششان اهمیت ندارد.

یکی از نمونه‌های بامزه، تلاش پولی برای به حرکت درآوردن تراکتور با آب گوجه‌فرنگی است. تیم نیز هنگام آب دادن به بوته‌ها آوازهایی شبیه سرودهای گریگوری می‌خواند. این لحظات نشان می‌دهند جادو فقط درون جنگل یا بالای درخت وجود ندارد. با پیشروی داستان، رفتار والدین نیز تخیلی‌تر می‌شود و بخشی از بازیگوشی ازدست‌رفته به زندگی مشترک آن‌ها بازمی‌گردد. خانواده پیش از آنکه مشکلات مالی‌اش را حل کند، باید توانایی بازی کردن را دوباره بیاموزد.

سرزمین تولدها یکی از مهم‌ترین مقصدهای کودکان است. در آنجا هرکس کیکی با شمع دریافت می‌کند و می‌تواند آرزویی داشته باشد که واقعا برآورده می‌شود. مطابق سنت افسانه‌ها، مشکل از خود جادو نیست، بلکه از شیوه بیان و انگیزه آرزوها سرچشمه می‌گیرد. کودکان چیزی را طلب می‌کنند که در لحظه جذاب به نظر می‌رسد، بی‌آنکه پیامدهایش را در نظر بگیرند.

جو آرزو می‌کند به شخصیت محبوب بازی آنلاینش تبدیل شود؛ تغییری امروزی که جایگزین ارجاعات قدیمی کتاب شده است. این انتخاب به‌خوبی نشان می‌دهد سایمون فارنابی چگونه مواد اولیه بلایتون را بدون از بین بردن روح آن‌ها به زمان حال منتقل کرده است. کودک دیروز شاید آرزو داشت شوالیه یا قهرمانی افسانه‌ای باشد و کودک امروز می‌خواهد وارد قالب آواتار دیجیتالی خود شود. میل بنیادین یکسان است: فرار از محدودیت‌های بدن و زندگی واقعی و تبدیل شدن به نسخه‌ای قدرتمندتر از خود.

آرزوها خیلی زود از کنترل خارج می‌شوند و کودکان برای باطل کردن آن‌ها باید وارد مجموعه‌ای از ماجراهای خطرناک شوند. آن‌ها با آقای اوم بوم بوم با بازی مارک هیپ روبه‌رو می‌شوند؛ شخصیتی پرسروصدا که توانایی بازگرداندن آرزوها را دارد. هیپ با انرژی کمیک خود یکی از اجراهای فرعی جذاب فیلم را ارائه می‌دهد و حضورش، حتی در زمانی محدود، کیفیتی آشفته و غیرقابل پیش‌بینی به ماجرا می‌بخشد.

در ادامه، کودکان باید با هیولای پنج‌سر همه‌چیزدان ملاقات کنند. مایکل پیلین، لنی هنری و سایمون راسل بیل از جمله بازیگرانی‌اند که زیر حجم زیادی از گریم و مو تقریبا غیرقابل تشخیص شده‌اند. حضور چنین مجموعه‌ای از بازیگران برجسته بریتانیایی نشان می‌دهد کتاب‌های بلایتون برای عوامل فیلم فقط یک دارایی تجاری نبوده‌اند. بسیاری از آن‌ها با این شخصیت‌ها بزرگ شده‌اند و سپس قصه‌ها را برای فرزندان خود خوانده‌اند. لذت حضورشان در جهان داستان در شیوه اجرای بی‌تکلف نقش‌ها دیده می‌شود.

تهدید اصلی فیلم دام اسنپ با بازی ربکا فرگوسن است؛ مدیر سخت‌گیر مدرسه‌ای که بیشتر به زندان شباهت دارد. مدل موی عظیم و نامتقارن او به‌تنهایی اطلاعات زیادی درباره شخصیت ارائه می‌دهد: زنی که ظاهرش نیز مانند روش تربیتی‌اش از تعادل خارج شده است. فرگوسن با صدای تیز، حرکات اغراق‌شده و انضباطی تهدیدآمیز، شروری مناسب برای فانتزی کودکانه می‌سازد.

این شخصیت در کتاب‌ها ابتدا دام اسلپ نام داشت؛ نامی که به تنبیه بدنی و سیلی زدن اشاره می‌کرد و بعدها نامناسب تشخیص داده شد. فیلم به نام قدیمی اشاره کوتاهی می‌کند، اما شکل جدید شخصیت را با حساسیت‌های امروز هماهنگ نگه می‌دارد. او ترسناک است، ولی فیلم هرگز اجازه نمی‌دهد تهدیدش برای کودکان کم‌سن‌وسال بیش از اندازه سنگین شود. فرار از مدرسه او بیشتر به کمدی اسلپ‌استیک متکی است تا وحشت و حتی شوخی‌های مربوط به دستشویی نیز برای کاهش فشار به کار می‌روند.

میزان خطر در سراسر فیلم به‌دقت کنترل شده است. کودکان گرفتار می‌شوند، آرزوها پیامدهای ناخوشایند دارند و برخی موجودات ظاهری تهدیدکننده پیدا می‌کنند، اما جهان هرگز به مکانی واقعا بی‌رحم تبدیل نمی‌شود. این انتخاب برای مخاطبان اصلی اثر منطقی است، هرچند ممکن است تماشاگران بزرگ‌سال‌تر را از نظر دراماتیک چندان درگیر نکند. خطرها بیشتر تمرین‌هایی برای همکاری، عذرخواهی و اصلاح اشتباه‌اند تا موقعیت‌هایی که احساس کنیم سرنوشت شخصیت‌ها واقعا در آستانه نابودی قرار گرفته است.

کودکان در جریان این تجربه‌ها به‌تدریج تغییر می‌کنند. بث از نوجوانی که فقط به تلفن همراه و ناراحتی خودش فکر می‌کند، به خواهری مسئول‌تر تبدیل می‌شود. جو می‌فهمد قهرمان شدن در جهان واقعی با انتخاب یک ظاهر قدرتمند در بازی تفاوت دارد و فرَن، با بازیابی صدایش، نقشی فعال در حل مشکلات پیدا می‌کند. رشد آن‌ها به معنای کنار گذاشتن کامل بازی یا تخیل نیست؛ آن‌ها فقط یاد می‌گیرند جهان بیرون از خواسته‌های فوری خود را نیز ببینند.

فیلم در نقد وابستگی به نمایشگرها، گاهی به پیامی بیش از اندازه آشنا و ساده نزدیک می‌شود. تقابل «فناوری بد» و «طبیعت خوب» در ادبیات و سینمای خانوادگی بارها تکرار شده و «درخت جادویی دوردست‌ها» نیز همیشه پیچیدگی تازه‌ای به آن نمی‌افزاید. زندگی خانواده در شهر سرد و منزوی است، در حالی که روستا با رنگ، دوستی و ماجراجویی پیوند دارد. این تقسیم‌بندی تا حدی راحت‌طلبانه است.

بااین‌حال، فیلم در بهترین لحظات از محکوم کردن مطلق فناوری فاصله می‌گیرد. پولی همچنان مهندس و مخترع است و داستان هرگز از او نمی‌خواهد دانش یا علاقه‌اش به ابزارها را کنار بگذارد. مشکل، اختراع کردن نیست؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که فناوری به ابزار نظارت، جایگزین ارتباط یا راهی برای فرار دائمی از حضور در کنار دیگران تبدیل شود. پولی دانش خود را در روستا برای ساختن، تعمیر کردن و کمک به خانواده به کار می‌گیرد. بنابراین راه‌حل فیلم بازگشت کامل به گذشته نیست، بلکه برقراری رابطه‌ای انسانی‌تر با ابزارهای مدرن است.

از این منظر، ایده یخچال جاسوس اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. فیلم هوش مصنوعی و دستگاه هوشمند را نه به دلیل تازه بودن، بلکه به‌سبب مداخله در حریم خصوصی نقد می‌کند. خانواده تامپسون باید از جهانی خارج شود که عادت‌هایش را ثبت و رفتارهایش را پیش‌بینی می‌کند تا دوباره امکان غافلگیر شدن را پیدا کند. جادو درست در نقطه مقابل الگوریتم قرار دارد: الگوریتم می‌خواهد بداند بعد چه خواهیم کرد، اما جادو زمانی رخ می‌دهد که هیچ‌کس نمی‌داند بالای نردبان چه سرزمینی در انتظار است.

این برداشت از داستان بلایتون یکی از هوشمندانه‌ترین جنبه‌های اقتباس فارنابی است. درخت دوردست صرفا جایگزینی طبیعی برای تلفن همراه نیست؛ مکانی است که کودکان را وادار می‌کند با ناشناخته‌ها روبه‌رو شوند، تصمیم بگیرند و پیامد انتخاب‌های خود را بپذیرند. بازی آنلاین جو برایش قدرتی بدون هزینه فراهم می‌کند، اما ماجراجویی واقعی نیازمند همکاری و مسئولیت‌پذیری است.

پیام خانوادگی فیلم نیز به همین اندازه اهمیت دارد. جذابیت سرزمین‌های جادویی در ابتدا بی‌رقیب به نظر می‌رسد. آب‌نبات‌های غول‌آسا، جشن تولدهای همیشگی و آرزوهای برآورده‌شونده طبیعی است که هر کودکی را وسوسه کنند. اما با گذشت زمان، خندیدن، آواز خواندن، رقصیدن و حتی کار کردن در کنار خانواده از این لذت‌های آماده ارزشمندتر می‌شوند. فیلم ادعا نمی‌کند خیال باید کنار گذاشته شود؛ برعکس، می‌گوید جادو زمانی ماندگار است که به رابطه ما با دیگران راه پیدا کند.

در این زمینه، «درخت جادویی دوردست‌ها» به مجموعه «داستان اسباب‌بازی» نزدیک می‌شود. هر دو درباره ضرورت رشد کردن‌اند، اما رشد را با نابودی کامل کودکی برابر نمی‌دانند. بزرگ شدن با فقدان‌هایی تلخ همراه است؛ بعضی مکان‌ها، دوستان و شیوه‌های نگاه به جهان را نمی‌توان برای همیشه حفظ کرد. بااین‌حال، خاطره آن‌ها می‌تواند بر شیوه زندگی بزرگ‌سالان تاثیر بگذارد.

نگاهی کوتاه به کودکی جادویی تیم، یکی از لطیف‌ترین لحظات اثر را شکل می‌دهد. فیلم نشان می‌دهد او نیز زمانی با این جهان ارتباط داشته، اما مانند بسیاری از بزرگ‌سالان آن را فراموش کرده است. جمله آغازین فیلم درباره فراموش شدن جادوی کودکی، در این بخش معنای عاطفی پیدا می‌کند. قصه فقط کودکان را به جهان خیال نمی‌برد؛ به والدین یادآوری می‌کند که آن‌ها نیز زمانی بدون نیاز به منطق، کارایی و نتیجه‌گیری اقتصادی به جهان نگاه می‌کردند.

اندرو گارفیلد نقش تیم را با انرژی بدنی فراوان و حالتی نزدیک به کمدی صامت بازی می‌کند. او از حرکات دست، صورت و بدن برای ساختن پدری خوش‌بین، پریشان و همیشه در آستانه ایجاد دردسری تازه استفاده می‌کند. تیم گاهی از فرزندانش کودکانه‌تر به نظر می‌رسد و شوق بی‌پایانش برای سس پاستا یا آواز خواندن برای گوجه‌فرنگی‌ها می‌تواند هم دوست‌داشتنی و هم کمی خسته‌کننده باشد.

بازی گارفیلد آگاهانه از واقع‌گرایی فاصله دارد. او پدری نیست که در یک درام خانوادگی اجتماعی ببینیم، بلکه شخصیتی نزدیک به مخترعان دست‌وپاچلفتی قصه‌های کلاسیک کودکان است. بهترین لحظات بازی او زمانی شکل می‌گیرند که شور ظاهری تیم برای لحظه‌ای کنار می‌رود و حس فقدان یا نگرانی‌اش آشکار می‌شود. در این لحظات می‌فهمیم خوش‌بینی او فقط ساده‌لوحی نیست؛ روشی برای محافظت از خانواده در برابر ترس شکست است.

بااین‌حال، اجرای او گاهی بیش از حد بر بانمکی و شلوغی تکیه می‌کند. فیلم به‌طور کلی از انرژی زیاد شخصیت‌هایش لبریز است و افزودن پدری که تقریبا همیشه سرخوش و پرتحرک است، در برخی بخش‌ها تعادل را به هم می‌زند. اگر تیم لحظات آرام بیشتری داشت، رابطه‌اش با گذشته و اضطرابش درباره آینده تاثیر عمیق‌تری پیدا می‌کرد.

کلر فوی بازی کنترل‌شده‌تری ارائه می‌دهد و تعادل لازم را به زوج مرکزی می‌بخشد. پولی زنی باهوش، خسته و عمل‌گراست که از یک طرف بابت تصمیم اخلاقی خود احساس اطمینان دارد و از طرف دیگر، پیامدهای آن را بر خانواده می‌بیند. فوی اجازه نمی‌دهد شخصیت به «مادر همیشه توانمند» یا «زن سخت‌گیری که باید بازی کردن را یاد بگیرد» محدود شود. پولی از ابتدا تخیل و استعداد دارد، اما فشار کار و مسئولیت اجازه استفاده آزادانه از آن‌ها را نداده است.

شیمی فوی و گارفیلد به‌ویژه در لحظاتی دیده می‌شود که پولی و تیم به‌تدریج دوباره از همراهی یکدیگر لذت می‌برند. بازگشت شور به رابطه آن‌ها با صحنه‌های عاشقانه متعارف نمایش داده نمی‌شود؛ همین که بتوانند کنار هم اختراعی نامعقول را آزمایش کنند یا از شکست برنامه‌ای بخندند، نشانه ترمیم رابطه است. فیلم درک می‌کند که صمیمیت در یک زندگی خانوادگی شلوغ، گاهی نه با سخنرانی‌های عاشقانه بلکه با بازیگوشی مشترک بازمی‌گردد.

سه بازیگر کودک نیز ترکیب مناسبی می‌سازند. دلیلا بنت‌کاردی خودمحوری و دلزدگی بث را بدون تبدیل کردن او به نوجوانی کاملا نفرت‌انگیز اجرا می‌کند. فینیکس لاروش به جو نوعی معصومیت و هیجان می‌دهد که آرزوی تبدیل شدنش به قهرمان بازی را باورپذیر می‌کند. بیلی گدسن نیز با وجود دیالوگ‌های محدود در بخش ابتدایی، از طریق نگاه و واکنش‌های کوچک، وضعیت عاطفی فرَن را انتقال می‌دهد.

جذابیت گروه بازیگران مکمل از نقاط قوت اصلی فیلم است. نیکولا کاگلن در نقش سیلکی همان انرژی گرم و کمی آشفته‌ای را دارد که از یک پری راهنما انتظار می‌رود. نانسو آنوزی مون‌فیس را با غروری بامزه بازی می‌کند و برخورد او با مرد قابلمه‌ای برخی از بهترین شوخی‌های کلامی فیلم را می‌سازد. در یکی از لحظات، درخواست عصبی مون‌فیس از او برای «کمک گرفتن» به دلیل بدشنیدن، نتیجه‌ای فاجعه‌بار و خنده‌دار پیدا می‌کند.

جسیکا گانینگ نیز دام واشالوت را با قدرت و هیاهویی کنترل‌شده اجرا می‌کند. جنیفر ساندرز در نقش مادربزرگ سخت‌گیر و تحقیرکننده خانواده، از معدود شخصیت‌هایی است که با بدبینی به خوش‌بینی بی‌حد دیگران نگاه می‌کند. نحوه بیان کلمه «بیکار!» از سوی او، به‌تنهایی تصویری کامل از قضاوت اجتماعی شخصیت ارائه می‌دهد. مادربزرگ به‌دلیل زبان تند و نگاه واقع‌گرایانه‌اش از بامزه‌ترین چهره‌های فیلم است، زیرا در جهانی لبریز از شیرینی، کمی تلخی لازم را فراهم می‌کند.

ساندرز و فرگوسن به‌عنوان شخصیت‌های تندتر داستان، نشان می‌دهند «درخت جادویی دوردست‌ها» هر زمان اجازه می‌دهد اندکی بدجنسی وارد فضای بیش از حد شیرینش شود، کمدی موثر‌تری دارد. فیلم در بخش‌هایی چنان پرانرژی، مهربان و رنگارنگ است که تماشاگر بزرگ‌سال ممکن است برای لحظه‌ای سکون یا طنزی گزنده دلتنگ شود. این دو بازیگر با واکنش‌های بی‌حوصله و رفتارهای تندشان تعادلی موقت ایجاد می‌کنند.

فارنابی پیش‌تر در «پدینگتون ۲» نشان داده بود که می‌تواند معصومیت، طنز بریتانیایی و عاطفه خانوادگی را در فیلم‌نامه‌ای منسجم کنار هم قرار دهد. او در «وانکا» نیز با جهانی رنگارنگ، شیرینی‌های جادویی و قهرمانی خوش‌بین سروکار داشت. «درخت جادویی دوردست‌ها» از نظر مواد اولیه به هر دو اثر نزدیک است، اما به انسجام و ظرافت آن‌ها نمی‌رسد.

«پدینگتون ۲» تقریبا هر شخصیت فرعی و شوخی ظاهرا کوچک را در مسیر داستان اصلی به کار می‌گرفت. در اینجا، تعدد سرزمین‌ها و موجودات باعث شده است برخی بخش‌ها بیشتر شبیه نمایش پشت سر هم ایده‌ها باشند. یک شخصیت وارد می‌شود، ویژگی عجیبش را نشان می‌دهد و پیش از آنکه حضورش عمق یا کارکرد بیشتری پیدا کند، فیلم سراغ چهره بعدی می‌رود. این شلوغی برای کودکان کم‌سن ممکن است جذاب باشد، اما انسجام روایی را کاهش می‌دهد.

زمان ۱۱۰ دقیقه‌ای نیز برای چنین قصه‌ای اندکی طولانی احساس می‌شود. فیلم شروع نسبتا مفصلی برای معرفی بحران خانواده دارد و پس از رسیدن به درخت، می‌خواهد تعداد زیادی از شخصیت‌ها و سرزمین‌های کتاب را در خود جا دهد. در نتیجه، بخش میانی گاهی حالت مجموعه‌ای از بخش‌های کوتاه پیدا می‌کند. حذف یک یا دو ایستگاه فرعی و تمرکز بیشتر بر پیامد آرزوها می‌توانست ریتم را چابک‌تر کند.

همین وفور تخیل، دو واکنش متفاوت برمی‌انگیزد. از یک سو، تقریبا در هر صحنه چیزی تازه برای دیدن وجود دارد و کودکان با پری‌ها، موجودات چندسر، کیک‌های بزرگ، ابزارهای عجیب و لباس‌های نامعمول سرگرم می‌شوند. از سوی دیگر، تنوع تصویری مداوم می‌تواند پس از مدتی خسته‌کننده باشد. وقتی همه‌چیز رنگی، عجیب و شگفت‌انگیز است، هیچ تصویر خاصی فرصت نمی‌یابد به‌تنهایی تاثیرگذار شود.

ظاهر فیلم شبیه کتاب مصوری غول‌آساست که صفحاتش یکی پس از دیگری ورق می‌خورند. رنگ‌های روشن و پاستلی، طراحی مو و گریم پرحجم و دکورهای شلوغ به آن هویتی مشخص می‌دهند. این سبک برای انتقال جهان بلایتون مناسب است، اما گاهی چنان مصرانه ادامه پیدا می‌کند که چشم به دنبال فضایی ساده‌تر می‌گردد. منتقدانی که فیلم را بیش از حد شیرین دانسته‌اند، احتمالا نه فقط به لحن داستان، بلکه به همین تراکم بصری اشاره دارند.

با وجود این، طراحی لباس و گریم دستاوردی جدی است. بازیگران برجسته زیر لایه‌های مو، کلاه، قابلمه، پارچه و مواد گریم پنهان شده‌اند، اما شخصیت‌هایشان همچنان قابل تشخیص و پرانرژی‌اند. مدل موی یک‌طرفه دام اسنپ، صورت گرد مون‌فیس و پوشش پرسر‌وصدای مرد قابلمه‌ای، پیش از شروع دیالوگ‌ها درباره آن‌ها اطلاعات می‌دهند. این همان شیوه‌ای است که تصویرسازی کتاب کودک باید به سینما منتقل شود: شکل ظاهری، بخشی از قصه‌گویی است.

کارگردانی بن گرگور نیز در صحنه‌های فانتزی بر روشنی و حرکت تاکید دارد. دوربین قرار نیست با زوایای پیچیده یا سبک‌پردازی تاریک، توجه را از دکور و بازیگران بگیرد. او به کودکان اجازه می‌دهد جغرافیای هر مکان را درک کنند و مسیر حرکت شخصیت‌ها را دنبال کنند. فیلم برای مخاطب خردسال ساخته شده و این سادگی بصری، برخلاف شلوغی طراحی، به قابل فهم ماندن ماجرا کمک می‌کند.

مقایسه با «نارنیا» از نظر ورود کودکان به جهانی جادویی اجتناب‌ناپذیر است، اما «درخت جادویی دوردست‌ها» مقیاسی کوچک‌تر و لحنی بازیگوش‌تر دارد. در نارنیا، نبرد خیر و شر با سرنوشت یک سرزمین پیوند می‌خورد؛ اینجا خطرها بیشتر از آرزوهای نسنجیده، سوءتفاهم‌ها و بزرگ‌سالان بداخلاق ناشی می‌شوند. همچنین برخلاف «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی»، که خیال را با طنزی سیاه و مجازات‌های اخلاقی ترکیب می‌کند، فیلم گرگور به‌ندرت اجازه می‌دهد شیرینی جهانش طعم تلخی واقعی پیدا کند.

نزدیک‌ترین خویشاوند معاصر فیلم احتمالا آثار «پدینگتون» هستند، زیرا هر دو می‌کوشند ویژگی‌های بسیار بریتانیایی ادبیات کودک را برای مخاطبی جهانی ترجمه کنند. بااین‌حال، «پدینگتون» شخصیتی مرکزی و روشن دارد که تمام روابط و اتفاقات پیرامون او شکل می‌گیرند. «درخت جادویی دوردست‌ها» میان خانواده، درخت، ساکنانش و سرزمین‌های بالای آن تقسیم شده و همین پراکندگی مانع از شکل‌گیری تمرکزی مشابه می‌شود.

فرهنگ بریتانیایی فیلم نیز ممکن است در استقبال جهانی آن تاثیر بگذارد. کتاب‌های بلایتون برای مخاطبان بریتانیایی با خاطرات کودکی و تجربه خواندن خانوادگی پیوند خورده‌اند، اما در بسیاری از کشورها چنین جایگاهی ندارند. آثاری مانند «مری پاپینز»، «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» و «پدینگتون» توانستند از این مرز عبور کنند، زیرا علاوه بر ریشه‌های فرهنگی، قلاب داستانی بسیار روشنی داشتند. «درخت جادویی دوردست‌ها» برای مخاطبی بدون آشنایی قبلی، ممکن است بیش از اندازه بریتانیایی، پرشخصیت و نامنظم به نظر برسد.

بااین‌حال، مضمون مرکزی فیلم به فرهنگ خاصی محدود نیست. والدین خسته، فرزندان وابسته به نمایشگر، نگرانی از نظارت دیجیتالی، فشار اقتصادی و میل به شروع دوباره، تجربه‌هایی قابل فهم برای مخاطبان امروزند. انتخاب خانواده‌ای مدرن به‌عنوان دروازه ورود به جهان بلایتون کمک می‌کند قصه از حالت یک شیء موزه‌ای خارج شود.

فیلم همچنین با نوستالژی رفتاری نسبتا سالم دارد. هدفش این نیست که ثابت کند گذشته در همه زمینه‌ها بهتر بوده است. نام دام اسلپ تغییر کرده، بازی آنلاین جای نمونه قدیمی آرزوی کودکانه را گرفته و نقش‌های خانوادگی با زمان حال هماهنگ شده‌اند. اقتباس، متن بلایتون را مقدس و تغییرناپذیر نمی‌داند، اما می‌کوشد روح اصلی آن، یعنی ماجراجویی در طبیعت، آزادی تخیل و دوستی با موجودات عجیب، حفظ شود.

نقل‌مکان به روستا نیز در نهایت نه فرار کامل از مدرنیته، بلکه فرصتی برای تنظیم دوباره اولویت‌هاست. پولی از یک مهندس به خانه‌نشین تبدیل نمی‌شود و کودکان نیز مجبور نیستند برای همیشه از تمام ابزارهای دیجیتالی دست بکشند. آن‌ها یاد می‌گیرند استفاده از وسیله نباید جای رابطه را بگیرد. این تفاوت کوچک، پیام فیلم را از یک موعظه کاملا ضد فناوری نجات می‌دهد.

تناقضی طنزآمیز البته باقی می‌ماند: فیلمی که از خانواده‌ها می‌خواهد نمایشگرها را کنار بگذارند، احتمالا پس از اکران به یکی از سرگرمی‌های خانگی کودکان روی همان نمایشگرها تبدیل خواهد شد. اما این تناقض لزوما پیام را بی‌اعتبار نمی‌کند. مسئله فیلم خود تصویر یا سینما نیست، بلکه مصرف منفعلانه و انزوایی است که مانع تجربه مشترک می‌شود. تماشای خانوادگی همین اثر می‌تواند برخلاف خیره شدن انفرادی هر عضو به دستگاه شخصی، به تجربه‌ای جمعی تبدیل شود.

«درخت جادویی دوردست‌ها» با درجه سنی PG و زمان ۱۱۰ دقیقه در ۲۱ اوت ۲۰۲۶ اکران می‌شود. گروه بازیگران پرستاره آن شامل کلر فوی، اندرو گارفیلد، نانسو آنوزی، نیکولا کاگلن، جسیکا گانینگ، داستین دمری برنز، جنیفر ساندرز، ربکا فرگوسن، مایکل پیلین، لنی هنری و سایمون راسل بیل است. این فهرست به‌تنهایی میزان علاقه و اعتبار فرهنگی منبع اقتباس در بریتانیا را نشان می‌دهد.

بازیگران مشهور فیلم به جای آنکه حضور کوتاه خود را به نمایشی طعنه‌آمیز تبدیل کنند، با جدیت به منطق کودکانه اثر وفادار می‌مانند. این نکته اهمیت زیادی دارد. فانتزی خانوادگی زمانی فرو می‌پاشد که بزرگ‌سالان حاضر در آن طوری بازی کنند که گویی از مخاطب و ماده اولیه باهوش‌ترند. در اینجا حتی اغراق‌آمیزترین نقش‌ها از درون جهان داستان اجرا می‌شوند، نه از بیرون آن.

نگاه منصفانه به فیلم باید هر دو جنبه این رویکرد را در نظر بگیرد. همین صداقت، اثر را گرم و دوست‌داشتنی می‌کند، اما نبود فاصله طنزآمیز باعث می‌شود بعضی بخش‌ها بیش از حد شیرین شوند. فیلم به چند لحظه سکوت، خطر واقعی یا تلخی نیاز داشت تا شادی و رنگ‌هایش برجسته‌تر شوند. فانتزی، مانند شیرینی، زمانی لذت‌بخش‌تر است که طعم‌های دیگری در کنارش وجود داشته باشند.

نقطه قوت اصلی فیلم نه ماجرای آرزوها و نه حتی طراحی موجودات، بلکه تصویر خانواده‌ای است که به‌تدریج شیوه حضور در کنار یکدیگر را دوباره یاد می‌گیرد. پولی و تیم نمی‌توانند گذشته را بازگردانند و فرزندان نیز قرار نیست به کودکانی از دهه ۱۹۴۰ تبدیل شوند. آن‌ها باید نوع تازه‌ای از زندگی مشترک را بسازند که در آن اختراع، بازی، کار، خیال و مسئولیت در کنار هم جا بگیرند.

درخت، در این خوانش، استعاره‌ای از حافظه و پیوند خانوادگی است. ریشه‌هایش در گذشته قرار دارند، تنه‌اش در زمان حال ایستاده و شاخه‌هایش به جهان‌هایی می‌رسند که هنوز امکان شکل گرفتن دارند. هر سرزمین بالای آن موقت است و ممکن است روز بعد ناپدید شود؛ درست مانند مراحل کودکی که نمی‌توان برای همیشه در آن‌ها ماند. ارزش ماجرا نه در مالکیت آن سرزمین‌ها، بلکه در تجربه مشترک و خاطره‌ای است که پس از رفتنشان باقی می‌ماند.

جمله آغازین فیلم می‌گوید جادوی کودکی همیشه فراموش می‌شود. پایان داستان پاسخ می‌دهد شاید فراموشی کامل اجتناب‌ناپذیر نباشد. بزرگ‌سال نمی‌تواند دقیقا مانند کودک به جهان نگاه کند، اما می‌تواند ظرفیت شگفت‌زده شدن، بازی کردن و باور به امر ناممکن را حفظ کند. سینمای خانوادگی در بهترین حالت همین کار را انجام می‌دهد: نه‌فقط یادآوری کودکی، بلکه فراهم کردن فرصتی کوتاه برای تجربه دوباره آن.

«درخت جادویی دوردست‌ها» به اوج آثار ماندگار این گونه نمی‌رسد. فیلم‌نامه آن به‌اندازه «پدینگتون ۲» منسجم و ظریف نیست، جهان‌های متعددش گاه جای یکدیگر را تنگ می‌کنند و زمان فیلم برای داستانی با چنین ساختار اپیزودیکی کمی طولانی است. شوخی‌ها نیز کیفیت یکسانی ندارند و پیام مربوط به نمایشگرها در چند بخش بیش از حد مستقیم بیان می‌شود.

بااین‌حال، شکست‌های فیلم از فقدان تخیل ناشی نمی‌شوند؛ برعکس، مشکل آن گاهی داشتن ایده‌های بیش از اندازه است. هر گوشه قاب شخصیت، رنگ، وسیله یا شوخی تازه‌ای دارد و سازندگان چنان مشتاق زنده کردن تمام خاطرات کتاب‌اند که نمی‌خواهند چیزی را کنار بگذارند. این زیاده‌روی ممکن است برای بزرگ‌سالان فرساینده باشد، اما کودکان کم‌سن‌تر احتمالا با اشتیاق بیشتری آن را می‌پذیرند.

فیلم در لحظات آرام‌تر، وقتی از نمایش موجودات و سرزمین‌های تازه فاصله می‌گیرد، بیشترین تاثیر را دارد. نگاه کوتاه تیم به کودکی خودش، بازگشت صدای فرَن، خنده مشترک پولی و همسرش پس از یک شکست و درک تدریجی فرزندان از ارزش کار جمعی، صحنه‌هایی‌اند که زیر ظاهر پرزرق‌وبرق فیلم، قلب عاطفی آن را آشکار می‌کنند.

در نهایت، «درخت جادویی دوردست‌ها» اقتباسی صمیمانه، خوش‌ساخت و گاه بیش از اندازه شیرین از اثری محبوب است. بن گرگور و سایمون فارنابی روح ماجراجویانه بلایتون را حفظ کرده و آن را با نگرانی‌های خانواده معاصر پیوند زده‌اند. بازی کلر فوی به داستان ثبات می‌دهد، انرژی اندرو گارفیلد آن را به حرکت درمی‌آورد و گروه بازیگران مکمل، جهان درخت را با لذتی آشکار زنده می‌کنند.

این فیلم احتمالا برای مخاطبان خردسال و خانواده‌هایی که با کتاب‌ها خاطره دارند جذاب‌تر خواهد بود و ممکن است تماشاگران بزرگ‌سال بدون وابستگی نوستالژیک، آن را کمی طولانی، شلوغ و بیش از اندازه پاستلی بیابند. بااین‌حال، نگاه مهربانانه‌اش به رشد، خانواده و تخیل ارزشمند است. فیلم یادآوری می‌کند کنار گذاشتن تلفن همراه به‌تنهایی جادو نمی‌آفریند؛ جادو زمانی آغاز می‌شود که افراد دوباره یکدیگر را ببینند، با هم کاری بسازند و برای مدتی اجازه دهند ناشناخته‌ها غافلگیرشان کنند.

جمع بندی

امتیاز - ۷٫۱

۷٫۱

جالب

«درخت جادویی دوردست‌ها» فانتزی خانوادگی رنگارنگ و صمیمانه‌ای درباره خانواده‌ای ازهم‌گسیخته است که در دل طبیعت، پری‌ها و سرزمین‌های متغیر، جادوی ارتباط با یکدیگر را دوباره کشف می‌کند. فیلم گاهی بیش از حد شیرین، شلوغ و طولانی است، اما بازیگران متعهد، طراحی تولید چشم‌نواز و قلب عاطفی گرم آن، تجربه‌ای دوست‌داشتنی برای کودکان و خانواده‌ها می‌سازند.

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا