قسمت اول فصل سوم «Mistletoe Murders»؛ بازگشت امیلی میان رازهای مرگبار و چراغهای کریسمس

فلچرز گروو دوباره برای کریسمس آماده میشود، اما زیر نور چراغها و پشت حلقههای تزئینی، چیزی بیشتر از یک معمای قتل پنهان است. قسمت اول فصل سوم «Mistletoe Murders» با عنوان «Don’t Fear the Wreather – Part 1»، هم گره پایان فصل قبل را دنبال میکند و هم پرونده تازهای را پیش میکشد که به شکل معناداری با گذشته امیلی پیوند دارد. این شروع، در نمایش هزینه عاطفی زندگی دوگانه قهرمانش موفق است؛ هرچند هنوز میان فضای دلگرمکننده شهر کوچک و خطر جدی دنیای جاسوسی، تعادل کاملی پیدا نکرده است. ادامه مطلب، جزئیات داستان این قسمت را فاش میکند.
حضور آرون در پایان فصل دوم قرار نبود دیداری ساده با مردی از گذشته باشد. او زمانی تلاش کرده بود امیلی را بکشد و حالا با خبری آمده که آرامش تازه زندگی او را تهدید میکند: اعضای سابق کایمرا یکییکی هدف قرار میگیرند و فرد یا گروه دیگری از نام این مجموعه استفاده میکند. مرگ شان و اولین، که امیلی صحتش را بررسی میکند، هشدار را جدیتر میسازد، اما تایید بخشی از حرفهای آرون لزوما به معنای قابل اعتماد بودن او نیست.
آرون اشمور این ابهام را خوب نگه میدارد. شخصیتش نه آنقدر بیخطر به نظر میرسد که بتوان هشدارش را صرفا کمک دانست، نه رفتار فعلیاش اجازه میدهد تمام گفتههایش را دروغی آشکار تلقی کنیم. او مدعی است حمله انبار کار خودش نبوده و کایمرا دیگر در اختیار کسانی است که امیلی میشناخت. در چنین وضعیتی، امیلی باید به اطلاعات مردی واکنش نشان بدهد که دلیل کافی برای ترسیدن از او دارد.
پیشینه کایمرا نیز اهمیت این هشدار را روشن میکند. امیلی، زمانی که با نام گریس زندگی میکرد، همراه آرون وارد مجموعهای هکری شده بود که ظاهرا با هدف گرفتن ثروتمندان فاسد و رساندن پول به کارهای عامالمنفعه فعالیت میکرد. کشف ارتباط آرون با گروهی تروریستی، همکاری گریس با نهادهای اطلاعاتی و سپس گرفتار شدن تیمش در عملیات انبار، مسیر او را به هویت تازهاش رساند. اکنون همان گذشته از راه ردپاهای دیجیتالی دوباره پیدایش کرده است؛ ردپاهایی که هنگام جستوجوی کایمرا بر جا گذاشته بود.
پیامد فوری این تهدید، جدایی امیلی و سام است؛ آن هم تنها چند روز پس از شروع رابطهشان. سام میخواهد کنار او بماند و مسئله را با هم حل کنند، اما امیلی نمیخواهد یک پلیس و مردی را که دوست دارد، وارد این خطر کند. او تصمیم میگیرد پیش از آنکه باقی افراد مرتبط با گذشتهاش هدف قرار بگیرند، پیدایشان کند و هشدار بدهد. قرار است یک ماه دور باشد. این یک ماه، به یازده ماه تبدیل میشود.
وداع آنها از بهترین بخشهای قسمت است، چون به دعوا یا بیاعتمادی متوسل نمیشود. سام حمایت میکند و امیلی هم احساسش را پنهان نمیکند؛ مسئله این است که هر دو، حفاظت از دیگری را به شکلی متفاوت میفهمند. سام میخواهد نزدیک باشد و امیلی فاصله را امنتر میداند. بازی سارا درو، ترس را از پشت ظاهر مسلط امیلی بیرون میآورد و پیتر مونی نیز صبوری سام را بدون پاک کردن رنج او نشان میدهد. پذیرفتن تصمیم کسی که دوستش دارید، به معنای آسان بودن انتظار نیست.
بازگشت امیلی هم این فاصله را یکباره از بین نمیبرد. تماسهای او در طول غیبت کمتر شده و حالا نیز معلوم نیست واقعا برای ماندن برگشته باشد. احساسش نسبت به سام تغییر نکرده، اما تعهداتی دارد که هنوز انجام نشدهاند. این تعلیق عاطفی باورپذیر است: آنها نه کاملا از هم جدا شدهاند و نه میتوانند رابطه را از همان نقطه قبلی ادامه بدهند. جمله سام درباره دخالت امیلی در کارش، این وضعیت را با گرمی خلاصه میکند: «اگر داری پا روی پایم میگذاری، دستکم یعنی نزدیکمی.»
پرونده تازه شهر، بازتاب دیگری از زندگی با گذشتهای پنهان است. ریچارد اسمایلی هنگام نصب چراغهای کریسمس جان میبازد و همسرش، هلن، خیلی زود در مرکز سوءظن قرار میگیرد. کاترین بل، که بسیاری او را با «Good Witch» میشناسند، برای این نقش انتخاب موثری است. آرامش ظاهری هلن نه بیگناهیاش را تضمین میکند و نه بهسادگی شبیه خونسردی یک قاتل است. او سوگوار به نظر میرسد، اما چیزهایی هم هست که درباره گذشتهاش نمیگوید.
مرگ همسران قبلی هلن، پرونده را از یک حادثه احتمالی پیچیدهتر میکند. وس، پسر همسر سابقش، به شهر میآید و اصرار دارد او مسئول مرگ پدرش بوده است. خشم وس گاهی چنان نمایشی میشود که حتی روث، دختر ریچارد که خودش به هلن بدبین است، در پذیرش حرفهایش تردید میکند. بااینحال، پشت این رفتار پرسروصدا، رنج پسری دیده میشود که باور دارد هیچکس فقدان پدرش را آنطور که باید جدی نگرفته است. او ممکن است در نتیجهگیری اشتباه کند، اما دردش را نمیتوان فقط یک مزاحمت برای تحقیقات دانست.
روث نیز بار عاطفی جداگانهای به پرونده میدهد. آخرین گفتوگوی مهم او با پدرش مشاجره بوده؛ مشاجرهای که از نگرانی درباره هلن آمده است. حالا تلاش برای محافظت از پدر با احساس دیر رسیدن گره میخورد. این همان مضمونی است که در رابطه امیلی و سام هم حضور دارد: آدمها میخواهند عزیزانشان را نجات بدهند، ولی همیشه نمیدانند تصمیمشان واقعا از چه چیزی جلوگیری میکند و چه هزینهای دارد.
سرنخ دستکش قرمز هلن روی پشتبام، سوءظن را تقویت میکند. از سوی دیگر، آلبرت، همسایهای که از نورپردازی افراطی ریچارد دل خوشی ندارد، هم انگیزهای احتمالی دارد و هم بیش از اندازه مشتاق دانستن جزئیات تحقیقات است. وس نیز چنان در پی اثبات گناه هلن است که احتمال پاپوش ساختن از ذهن تماشاگر میگذرد، اما هنوز شاهدی برای قطعی دانستن این فرض وجود ندارد. پایان قسمت، با حضور هلن در خانهای که همسایه گزارش سرقت از آن را داده، ابهام را بیشتر میکند؛ موقعیتی مشکوک که توضیحش به ادامه پرونده واگذار میشود.
همدلی امیلی با هلن، نقطه قوت این معماست. هلن وقتی از مسئول بودن در مرگ همسرانش حرف میزند، منظورش لزوما اعتراف به قتل نیست؛ او خودش را بابت سکوت، اشتباهها و کارهایی که انجام نداده سرزنش میکند. امیلی این بار گناه و دفاع محتاطانه از گذشته را میشناسد. تلاشش برای کمک به هلن، تا حدی دفاع از این باور است که داشتن گذشتهای پیچیده نباید حق آرامش و فرصت دوباره را از کسی بگیرد. البته همین نزدیکی میتواند قضاوتش را تحت تاثیر قرار بدهد؛ شباهت به یک مظنون، دلیل بیگناهی او نیست.
در کنار قتل و تهدید، وایولت و جون میکوشند امیلی را دوباره به زندگی شهر وصل کنند. او با فکر فروش فروشگاهش برگشته، اما دوستانش تشویقش میکنند برای فصل تعطیلات آن را باز کند و بیخبر نامش را وارد رقابت مسئول برنامههای شادی کریسمس میکنند. بروک هم تنها یک روز پس از مرگ ریچارد برای جایگاه او تبلیغ میکند؛ بیملاحظگی بامزهای که روحیه رقابتی امیلی را بیدار میکند. این بخشها نشان میدهند شهر فقط محل اختفای او نبوده، بلکه جایی است که نبودنش احساس شده است.
بااینحال، همین گرمای کریسمسی گاهی شدت تهدید کایمرا را کمرنگ میکند. پس از یازده ماه غیبت، اطلاعات چندانی درباره اقدامات امیلی یا وضعیت خطر به دست نمیآوریم و روایت سریع به پرونده هلن و برنامههای شهر برمیگردد. فلشبکهای آموزش گریس و معرفی توماس چیس، گذشته را زنده نگه میدارند، اما هنوز جای تجربه ملموس آن ماههای پرخطر را پر نمیکنند.
شروع فصل سوم «Mistletoe Murders» در پیوند دادن معمای قتل با آسیبهای شخصی امیلی موفقتر از نمایش فوریت تهدید بزرگتر است. هلن حضور جذابی دارد و رابطه امیلی و سام نیز بدون توسل به سوءتفاهمهای ساختگی، دردناک و زنده مانده است. حالا فصل باید نشان بدهد آیا فلچرز گروو میتواند دوباره خانه امیلی باشد؛ نه فقط جایی که برای کریسمس به آن سر میزند، بلکه جایی که بالاخره اجازه دارد در آن بماند.





