نقد و بررسی سریال «شاهین» (The Hawk)؛ بازگشت ویل فرل به زمین بازی، بدون یک ضربه برنده
کمدی ورزشی نتفلیکس با گروهی از بازیگران مستعد و ایدهای آشنا وارد میدان میشود، اما شوخیهای فرسوده، شخصیتهای کمعمق و روایتی کشآمده، «شاهین» را به سایهای کمرنگ از موفقیتهای گذشته تبدیل میکنند

سریال «شاهین» در نگاه نخست باید بازگشتی اطمینانبخش برای ویل فرل به قلمرویی باشد که زمانی در آن فرمانروایی میکرد. یک ورزشکار خودشیفته، پرهیاهو و ازمدافتاده که برای آخرین افتخار حرفهای خود تلاش میکند، دقیقا همان نوع شخصیتی است که فرل در دهه ۲۰۰۰ میلادی با آن به موفقیت رسید. از «شبهای تالادگا» و «تیغههای افتخار» گرفته تا «نیمهحرفهای»، او بارها مردانی را به تصویر کشیده که اعتمادبهنفسشان با استعداد، هوش یا بلوغشان تناسبی ندارد.
لانی «شاهین» هاکینز نیز ظاهرا باید عضوی تازه از همین خانواده باشد؛ گلفبازی سابقا مشهور با لباسهای زننده، پوست بیش از اندازه برنزه، موهای طلایی و رفتاری که سکوت محترمانه زمین گلف را به هرجومرج تبدیل میکند. او همان مردی است که هنگام ضربهزدن با توپ حرف میزند، چوبهایش را پرتاب میکند، تماشاگران را به فریادزدن نامش وامیدارد و قوانین نانوشته ورزش را به سخره میگیرد.
این تصویر روی کاغذ ظرفیت فراوانی برای یک کمدی ورزشی سبک، پرانرژی و عامهپسند دارد. حضور مالی شنون، فورچون فیمستر، جیمی تاترو، لوک ویلسون، کریس پارنل و کیث دیوید نیز این امید را تقویت میکند که «شاهین» دستکم از نظر تعداد شوخیهای موفق کمبودی نداشته باشد. بااینحال، مجموعه دهقسمتی نتفلیکس تنها گاهی خندهدار است و در بیشتر زمان خود میان شوخیهای تکراری، خردهداستانهای نیمهکاره و تلاشهای کمجان برای دستیابی به احساسات خانوادگی سرگردان میماند.
بزرگترین مشکل «شاهین» این نیست که هیچ شوخی موفقی ندارد. ویل فرل و همکارانش به اندازهای بااستعداد هستند که حتی از میان متنی کمرمق نیز چند لحظه بامزه بیرون بکشند. مشکل اینجاست که تعداد این لحظات برای یک مجموعه پنجساعته بسیار اندک است. قصهای که شاید بهعنوان فیلمی نوددقیقهای یا حتی طرحی کوتاه در «پخش زنده شنبهشب» قابل تحمل بود، به ده قسمت کش آمده و مدام از مخاطب میخواهد به شخصیتی فرصت دوباره بدهد که خود سریال هنوز نمیداند باید او را دوستداشتنی، نفرتانگیز، ترحمبرانگیز یا صرفا احمق نشان دهد.
لانی هاکینز زمانی یکی از بزرگترین گلفبازان جهان بود. او سه عنوان مهم را به دست آورد و تنها یک ضربه آسان با تکمیل گرند اسلم دوران حرفهای خود فاصله داشت. اما همان ضربه سرنوشتساز از دست رفت و زندگی حرفهای او نیز همراه با آن فروپاشید. سریال درباره ماهیت دقیق این سقوط اطلاعات چندان روشنی ارائه نمیکند؛ تنها میدانیم لانی برای سالها از سطح نخست گلف دور مانده و در تور کورن فری، مسیر توسعه و ورود به رقابتهای اصلی پیجیای، روزگار میگذراند.
او هفت سال است که نتوانسته از مرحله مقدماتی یک مسابقه عبور کند، اما «شاهین» حتی در نمایش این شکست نیز تصمیم مشخصی ندارد. لانی نه چنان ناتوان است که بازگشتش معجزهآسا به نظر برسد و نه آنقدر آماده و مستعد نشان داده میشود که مخاطب بتواند جرقههای قهرمان قدیمی را در او ببیند. او دقیقا به اندازهای ضعیف است که داستان به شکستش نیاز دارد و ناگهان به اندازهای خوب میشود که قصه بتواند بازگشتش را آغاز کند.
این بازگشت پس از مرگ هنری پیر، دوست و همراه قدیمی لانی، شکل میگیرد. هنری هنگام مسابقه از پا میافتد و دیگر نمیتواند کیف چوبهای گلف او را حمل کند. واکنش لانی به مرگ نزدیکترین دوستش از همان ابتدا وجه خودخواه شخصیت را آشکار میکند. او بهجای توقف بازی میکوشد مسابقه را ادامه دهد، برای حضور در مراسم خاکسپاری با زمان شروع بازی خود درگیر میشود و حتی متن بزرگداشت دوستش را میان ضربههای گلف ارسال میکند.
پس از مرگ هنری، لانی با زنی به نام سم آشنا میشود؛ غریبهای با بازی فورچون فیمستر که چیزی از گلف نمیداند، اما در علاقه او به رستورانهای زنجیرهای شریک است. لانی خیلی زود سم را بهعنوان همراه جدید خود استخدام میکند و پس از یک گفتوگوی انگیزشی ساده، ناگهان به فرم مطلوب بازمیگردد.
«شاهین» هرگز بهروشنی مشخص نمیکند چه چیزی این تحول را رقم زده است. شاید ارتباط اتفاقی لانی با سم به او انگیزه داده، شاید موفقیت پسرش لنس حس رقابت را درون او بیدار کرده، شاید علاقه قدیمیاش به همسر جداشدهاش استیسی عامل اصلی است یا شاید مرگ هنری او را با پایان دوران حرفهای و زندگی خودش روبهرو کرده است. سریال همه این انگیزهها را مطرح میکند، اما هیچکدام را به اندازه کافی پرورش نمیدهد.
لانی پس از سالها شکست دوباره اوج میگیرد و هدف نهایی خود را قهرمانی در مسابقات آزاد آمریکا قرار میدهد؛ آخرین عنوانی که برای تکمیل افتخاراتش نیاز دارد. در همین مسیر، او باید با پسرش لنس، ستاره جوان گلف، و رقیب قدیمیاش گلدن فیسک روبهرو شود. این موقعیت میتوانست ساختاری روشن و موثر برای یک کمدی ورزشی بسازد، اما «شاهین» بیشتر از آنکه روی مسیر بازگشت تمرکز کند، در مجموعهای از ماجراهای پراکنده گرفتار میشود.

هر قسمت «شاهین» حدود سی دقیقه یا کمتر زمان دارد، اما کوتاهی قسمتها مانع از فرسایشیشدن مجموعه نمیشود. ده قسمت در مجموع نزدیک به پنج ساعت زمان میگیرند و داستان اصلی برای پرکردن چنین مدتی محتوای کافی ندارد. لانی دیر به مراسم خاکسپاری میرسد، یک مهمانی نامزدی را به آشوب میکشد، وارد مسابقهای غیرقانونی در لاسوگاس میشود و روی زمین گلف با رقبا درگیر میشود. بیشتر این اتفاقها بهجای آنکه بخشی ضروری از روند شخصیت یا داستان باشند، مانند طرحهایی جداگانه به نظر میرسند که برای پرکردن زمان کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
کمدیهای ورزشی موفق معمولا از ساختاری ساده اما مستحکم بهره میبرند. قهرمان سقوط میکند، انگیزهای برای بازگشت پیدا میکند، تیم یا همراه تازهای میسازد، با موانع روبهرو میشود و در پایان باید نشان دهد موفقیت واقعی برایش چه معنایی دارد. «شاهین» تمام این مراحل را دارد، ولی رابطه منطقی و عاطفی میان آنها ضعیف است. بازگشت لانی ناگهانی است، همراهی سم تاثیر مشخصی بر مهارتهایش ندارد و رقابت با لنس نیز تا مدتها به کشمکشی جدی و منسجم تبدیل نمیشود.
ریتم سریال بهجای آنکه بهتدریج انرژی بگیرد، مدام متوقف میشود. خردهداستانها ظاهر میشوند، مدتی کوتاه توجه میگیرند و سپس بدون نتیجهای رضایتبخش کنار میروند. گذشته مرموز سم، مشکلات مالی و اعتیاد لنس به شرطبندی، رابطه لنس با نامزدش ناتالی، کشمکشهای استیسی با لانی و دشمنی مدیران پیجیای با «شاهین» هرکدام میتوانستند خطی مستقل و قابل اعتنا بسازند. سریال به هیچیک از آنها زمان یا تمرکز کافی نمیدهد.
نتیجه بیشتر به طرح اولیه یک مجموعه شباهت دارد تا اثری که تمام اجزایش نوشته و بازنویسی شده باشند. شخصیتها وارد میشوند، شوخی یا اطلاعاتی را منتقل میکنند و گاه بدون آنکه اثر مهمی بر ادامه قصه بگذارند، ناپدید میشوند. این پراکندگی باعث میشود حتی مسابقه پایانی و رویارویی میان لانی، لنس و گلدن فیسک نیز کمتر از حد انتظار هیجانانگیز باشد؛ زیرا سریال زمان خود را صرف گسترش درست رقابت میان آنها نکرده است.
ویل فرل در بهترین نقشهای کمدی خود توانایی ویژهای در تبدیل مردانی خودشیفته، کودکصفت و ناآگاه به شخصیتهایی بهیادماندنی دارد. ران برگندی در «گوینده: افسانه ران برگندی» یا ریکی بابی در «شبهای تالادگا» انسانهایی متوهم و آزاردهندهاند، اما جهان پیرامونشان نیز با همان دقت و اغراق طراحی شده است. آن آثار فقط به رفتار عجیب قهرمان متکی نیستند؛ فرهنگ، ورزش، رسانه و تصورات مردانهای را هجو میکنند که چنین افرادی را میسازند و تشویق میکنند.
لانی بسیاری از نشانههای ظاهری آن شخصیتها را دارد، اما هویت مستقلی پیدا نمیکند. او پرسروصدا، خودخواه، زنباره، بیملاحظه و از نظر عاطفی نابالغ است. لباسهای رنگارنگ میپوشد، از توجه تماشاگران تغذیه میکند و مطمئن است جهان هنوز منتظر بازگشت اوست. بااینحال، فیلمنامه فراتر از این ویژگیهای کلی نمیرود و دلیل خاصی برای خندهداربودن او پیدا نمیکند.
شوخیهای مربوط به لباس زیر، اعضای بدن، گرایش جنسی، دشنام و استعارههای دفعی، قرار است حس کمدیهای بیپروای دهه ۲۰۰۰ را زنده کنند. مسئله صرفا کهنه یا نامناسببودن برخی از این شوخیها نیست؛ بسیاری از آنها از نظر ساختار نیز ضعیفاند. یک ایده کوتاه بیش از حد ادامه پیدا میکند، توضیح داده میشود و پیش از رسیدن به پایان، انرژی خود را از دست میدهد.
در یکی از صحنههای ابتدایی، لانی با نوای ترانه «Thong Song» در زمین گلف میرقصد و سپس مشخص میشود خودش نیز لباس زیر قرمز پوشیده است. این تصویر احتمالا در ذهن سازندگان بهتنهایی خندهدار بوده، اما صحنه ارتباط مشخصی با شخصیت یا موقعیت ندارد و در ادامه نیز به بخشی از الگوی رفتاری لانی تبدیل نمیشود. حاصل کار بیشتر یادآور نسخهای ضعیف از شوخیهای فیزیکی قدیمی فرل است تا لحظهای که بتواند «شاهین» را بهعنوان شخصیتی تازه معرفی کند.
جذابیت طبیعی فرل همچنان در بعضی لحظات به کمک اثر میآید. حرکات بدنی آزاد، اعتمادبهنفس مضحک و توانایی او در بیان جملهای احمقانه با جدیتی کامل، گاهی خنده ایجاد میکند. اما این مهارتها نمیتوانند جای شخصیتپردازی را بگیرند. لانی بیشتر مجموعهای از عادتهای آشنای ویل فرل است تا شخصیتی که مخصوص این قصه و این جهان ساخته شده باشد.
«شاهین» با یک مشکل اساسی در زاویه نگاه مواجه است: آیا مخاطب باید لانی را دوست داشته باشد یا از او متنفر شود؟ پاسخ میتوانست «هر دو» باشد، به شرط آنکه فیلمنامه حاضر میشد پیچیدگی واقعی شخصیت را بپذیرد. در شکل فعلی، سریال لانی را به اندازهای آزاردهنده میسازد که همراهی با او دشوار شود، اما درست پیش از آنکه رفتارهایش معنایی جدی پیدا کنند، عقب مینشیند و تلاش میکند او را بیخطر نشان دهد.

لانی پدر غایبی بوده که گلف را به خانوادهاش ترجیح داده است. لنس باور دارد شاید تنها برای جلب توجه پدرش به این ورزش روی آورده باشد. استیسی نیز از سالهایی سخن میگوید که همواره پس از گلف در اولویت دوم قرار داشته است. مرگ دوست قدیمی، مشکلات پسر و خشم همسر سابق نیز در ابتدا تاثیر چندانی بر رفتار لانی ندارند. تقریبا هیچ شرم، شکست یا آسیب جسمی نمیتواند او را از زمین گلف دور کند.
در میانه سریال، وقتی انتظار میرود لانی سرانجام با پسرش گفتوگویی صادقانه داشته باشد، او بهجای ابراز محبت یا پذیرش تقصیر، مادر لنس را با عبارتی توهینآمیز خطاب میکند. این صحنه یکی از شوخیهای بهتر مجموعه است، اما همزمان ماهیت دوگانه اثر را آشکار میکند. از یک سو با کمدی گستاخانهای روبهرو هستیم که مسئولیتپذیری عاطفی را با یک ناسزای ناگهانی جایگزین میکند؛ از سوی دیگر میتوان لانی را مردی دید که به دلیل اعتیادش به گلف، اساسا قادر به برقراری رابطهای سالم نیست.
این برداشت دوم، «شاهین» را به اثر جالبتری تبدیل میکند. لنس به شرطبندی اعتیاد دارد و در زمانی که درآمد مسابقاتش کافی نیست، از مربی خود پول قرض میگیرد. او مشکلاتش را از ناتالی پنهان میکند؛ زنی که از سابقه شرطبندیهایش باخبر است. این خط داستانی هرچند پراکنده و ناقص باقی میماند، زمینهای برای مقایسه پدر و پسر فراهم میکند. لنس نمیتواند از قمار فاصله بگیرد و لانی نیز نمیتواند گلف را کنار بگذارد. هر دو مرد هویت خود را به عملی گره زدهاند که به روابط شخصیشان آسیب میزند.
«شاهین» گاه به این ایده نزدیک میشود که اعتیاد لانی به گلف را نه بهعنوان عشق الهامبخش به ورزش، بلکه بهصورت رفتاری مخرب و خودفریبانه بررسی کند. بااینحال، هر بار که این برداشت جدیتر میشود، سریال به شوخی ساده یا ماجرایی فرعی بازمیگردد. سازندگان نمیخواهند لانی را واقعا محکوم کنند و درعینحال نمیتوانند برای رستگاری او مسیری قانعکننده بسازند.
هسته احساسی داستان باید رابطه لانی و لنس باشد. پدر زمانی ستاره بزرگ گلف بوده و حالا پسرش در همان ورزشی که زندگی خانوادگی آنها را نابود کرده، به موفقیت رسیده است. بازگشت لانی نهتنها جایگاه حرفهای لنس، بلکه تمام زخمهای دوران کودکی او را تهدید میکند.
جیمی تاترو در نقش لنس انتخاب مناسبی است. او توانایی بالایی در بازیکردن مردان خوشچهره، سادهدل و تا اندازهای تهیمغز دارد و زمانبندی کمدیاش بارها در آثار پیشین دیده شده است. اما «شاهین» در بیشتر قسمتها او را به نقش مرد عاقل و کلافه مقابل فرل محدود میکند. لنس باید اخم کند، از رفتار پدر خجالت بکشد و به بیمسئولیتی او واکنش نشان دهد. این جایگاه فرصت اندکی برای استفاده از توانایی کمدی تاترو باقی میگذارد.
مشکل اعتیاد لنس به شرطبندی میتوانست بعد تازهای به شخصیت او بدهد. انضباط ظاهریاش در واقع واکنشی به بینظمی پدر است و فشار رقابت بهتدریج این پوشش را کنار میزند. بااینحال، اعتیاد او تنها در زمانهایی ظاهر میشود که سریال به بحرانی تازه نیاز دارد و پس از آن برای مدتی فراموش میشود. رابطهاش با ناتالی نیز بیشتر کارکرد توضیحی دارد و نامزد او بهجای شخصیتی مستقل، صدای منطقی است که دیگران نادیده میگیرند.
رویارویی نهایی پدر و پسر در زمین گلف باید نقطه اوج این درام خانوادگی باشد. اما چون مجموعه بهدرستی نشان نداده است که لانی چه چیزی را از لنس گرفته و لنس دقیقا چه انتظاری از پدرش دارد، مسابقه بیشتر یک ضرورت ژانری به نظر میرسد تا نتیجه اجتنابناپذیر رابطه آنها.
مالی شنون و ویل فرل سابقهای طولانی در همکاری کمدی دارند و دیدن دوباره آنها کنار یکدیگر بهطور طبیعی جذاب است. شنون در نقش استیسی، همسر جداشده لانی و مادر لنس، با انرژی همیشگی خود وارد میشود. او میتواند یک ناسزا یا تهدید را با چنان جدیتی بیان کند که حتی جملهای معمولی خندهدار شود. بااینحال، استیسی عمدتا با عصبانیت و دشنام تعریف شده است.
او در کنار دنبالکردن دوران حرفهای پسرش، نوشیدنی کنسروی «Teed Off» را تبلیغ میکند و میکوشد از فضای مسابقات برای بازاریابی محصولش بهره ببرد. این ویژگی میتوانست استیسی را به شخصیتی فرصتطلب و مستقل تبدیل کند، اما سریال بیشتر از او میخواهد بر سر لانی فریاد بزند و تهدیدهای اغراقآمیز مطرح کند. حتی رابطه پیچیده او با مردی که هنوز طلاقشان رسمی نشده، بهجای کاوشی درباره خشم، وابستگی و سالهای ازدسترفته، به شوخیهای پراکنده محدود میشود.
بااینحال، استیسی صاحب یکی از مهمترین لحظات مجموعه است. او هنگام دلداریدادن به زنی که رابطهاش با یک گلفباز به پایان رسیده، توضیح میدهد که گلفبازان میتوانند عزیزانشان را در اتاقی از ذهن خود زندانی کنند، در را ببندند و با خیال راحت به بازی برگردند. این سخن، تصویری تلخ و دقیق از لانی ارائه میدهد؛ مردی که شاید خانوادهاش را دوست داشته باشد، اما همیشه راهی برای مقدمدانستن گلف پیدا میکند.
فورچون فیمستر نیز در نقش سم حضوری آرام، صمیمی و دوستداشتنی دارد. شوخی لانی درباره اینکه همراه جدیدش را از فروشگاه والمارت پیدا کرده، یکی از معدود جملههای کوتاه و موفق سریال است. سم میتوانست شریک کمدی مناسبی برای لانی باشد؛ زنی ناآشنا با قواعد گلف که بیتکلفیاش جهان محافظهکار این ورزش را برهم میزند. اما پس از آغاز بازگشت لانی، نقش او برای چند قسمت کمرنگ میشود و گذشتهاش نیز بدون زمینهچینی کافی وارد داستان شده و نتیجه چندانی ندارد.
نکته ناامیدکننده این است که مجموعهای با حضور مالی شنون، فورچون فیمستر، کریس پارنل، دیوید هورنزبی و لوک ویلسون باید بهطور طبیعی شوخیهای فراوانی تولید کند. «شاهین» چند خنده به دست میآورد، اما این مقدار احتمالا کمترین نتیجه ممکن از چنین گروه مستعدی است.
لوک ویلسون نقش گلدن فیسک، رقیب قدیمی لانی، را بازی میکند؛ گلفبازی شیک، خونسرد، حسابگر و آگاه به ارزش تبلیغاتی تصویر عمومی خود. او از هر نظر نقطه مقابل لانی است. فیسک میداند چگونه با رسانهها رفتار کند، وجهه حرفهای خود را حفظ کند و از ورزش بهعنوان کسبوکار بهره ببرد.
لوک ویلسون با لحن نرم و حالت خودپسندانهاش از این نقش استفاده قابل قبولی میکند، اما شخصیت او بیش از اندازه آشناست. گلدن فیسک آمیزهای از رقبای کاریزماتیک فیلمهای ورزشی گذشته به نظر میرسد؛ از «تین کاپ» گرفته تا «هپی گیلمور». او نماینده نظم تجاری و ظاهر آراستهای است که لانی با هرجومرج خود تهدید میکند، ولی دشمنی آنها نه به اندازه کافی شخصی است و نه از دل نقد مشخصی به ساختار گلف حرفهای بیرون میآید.
کریس پارنل نیز در نقش آنتون فلوید، عضو هیئتمدیره پیجیای، ظاهر میشود. آنتون همان مدیر خشک، متکبر و قانونمداری است که از حضور لانی متنفر است و قرار است مانعی رسمی در برابر او باشد. این تیپ شخصیتی از دوران «کدیشک» بارها تکرار شده و سریال هیچ برداشت تازهای از آن ارائه نمیدهد. شوخیهای آنتون با زنان و افراد نامطلوب نیز بیش از آنکه تند و جسورانه باشند، متعلق به دورانی سپریشده به نظر میرسند.
گلف حرفهای زمینهای غنی برای هجو دارد. باشگاههای انحصاری، ثروت، حامیان تجاری، پوششهای عجیب، قواعد رفتاری محافظهکارانه و تضاد میان سکوت زمین و فشار روانی مسابقه، همگی میتوانند مواد اولیه یک کمدی تندوتیز باشند. «شاهین» با وجود قرارگرفتن در این جهان، تقریبا هیچکدام را بهطور جدی هدف قرار نمیدهد.
مشارکت استودیوی پیجیای تور به سریال اجازه داده است از نام مسابقات، حامیان مالی و برخی گلفبازان واقعی استفاده کند. این همکاری به جهان اثر ظاهری معتبر میدهد، اما احتمالا یکی از دلایل محافظهکاری آن نیز هست. مجموعه گاهی مدیران و بازیکنان پیجیای را مسخره میکند، ولی هیچ شوخی به اندازهای دقیق یا تند نیست که ساختار این ورزش را به چالش بکشد.
حتی تور رقیب و مورد حمایت عربستان نیز تنها با چند اشاره سطحی حضور دارد. نسخه اولیه پروژه قرار بود توجه بیشتری به رقابت جنجالی میان این تور و پیجیای داشته باشد، اما پس از جدایی رامی یوسف و جاش رابینوویتز به دلیل اختلافهای خلاقانه، این جنبه تقریبا از نسخه نهایی حذف شد. آنچه باقی مانده، تنها چند اشاره گذراست که نه جنبه سیاسی ماجرا را بررسی میکند و نه از آن برای ساختن هجوی جدی بهره میبرد.
تبلیغات آشکار رستورانها، نوشیدنیها و محصولات مختلف نیز بخش بزرگی از جهان «شاهین» را تشکیل میدهد. استفاده از نامهای تجاری در «شبهای تالادگا» بخشی از هجو فرهنگ تبلیغات و مسابقات اتومبیلرانی بود؛ در اینجا، نامبردن از رستورانها و شکلاتها اغلب خود شوخی محسوب میشود. سریال تصور میکند صرف اشاره به یک برند مشهور خندهدار است، بیآنکه زاویهای درباره فرهنگ مصرف یا تجاریسازی ورزش داشته باشد.
«شاهین» آگاهانه میکوشد حالوهوای کمدیهای عامهپسند دهه ۲۰۰۰ را بازسازی کند. ترانههای قدیمی، شوخیهای رکیک، مردان نابالغ، لباسهای اغراقآمیز و داستان بازگشت یک ورزشکار شکستخورده، همگی به آن دوران تعلق دارند. حتی استفاده از ترانههایی مانند «Reelin’ in the Years» و «Thong Song» نیز این حس نوستالژیک را تقویت میکند.
نوستالژی بهخودیخود ایرادی ندارد. دیدن ویل فرل در نقش یک ورزشکار ابله میتواند برای طرفداران قدیمیاش نوعی تماشای آرامشبخش باشد. مشکل این است که «شاهین» از الگوهای گذشته استفاده میکند، اما درک نمیکند چرا آن الگوها زمانی اثرگذار بودند.
«شبهای تالادگا» فقط درباره یک راننده احمق نبود؛ فرهنگ پیروزی، سرمایهداری، تبلیغات و مردانگی آمریکایی را به شکلی اغراقآمیز بازتاب میداد. «گوینده» نیز با استفاده از ران برگندی، ساختار مردسالارانه رسانه را هدف میگرفت. اما «شاهین» موضوع مشخصی برای هجو ندارد. گلف صرفا فضایی برای پوشیدن شلوارهای رنگی، گفتن شوخی درباره توپ و سوراخ و نمایش رفتارهای عجیب است.
زمانبندی کمدی نیز طی دو دهه گذشته تغییر کرده است. شوخیهایی که زمانی میتوانستند با بداههپردازی طولانی بازیگران جذاب باشند، اکنون بیش از اندازه کش میآیند. «شاهین» بارها یک ایده دوخطی را به صحنهای طولانی تبدیل میکند و آنقدر ادامه میدهد تا آخرین انرژی طنز آن نیز از بین برود.
بدون اشاره مستقیم به جزئیات پایان، «شاهین» در آخرین لحظات خود فضایی نسبتا مبهم ایجاد میکند. مخاطب باید تصمیم بگیرد آیا لانی واقعا تغییر کرده یا تنها موفق شده برای مدتی دیگران را به تغییر خود امیدوار کند. شاید او یاد گرفته باشد بخش بیشتری از زندگیاش را به خانواده اختصاص دهد؛ شاید هم یک دوره خوششانسی را تجربه کرده و هیجان پیروزی به او اجازه داده است تا بدون حلکردن مشکلات اصلی، تصویر تازهای از خودش بسازد.
اگر مجموعه را صرفا کمدی ورزشی سبکی بدانیم، پایان قرار است احساس رضایت و امید ایجاد کند. اما از زاویه نگاه استیسی، برداشت تلختری شکل میگیرد. لانی مردی است که بارها وعده داده، شکست خورده و خانوادهاش را پس از بازی قرار داده است. موفقیت حرفهای او لزوما به معنای رشد عاطفی نیست و چند رفتار بهتر نیز سالها غیبت و خودخواهی را پاک نمیکند.
این ابهام از معدود بخشهایی است که «شاهین» را اندکی فراتر از یک کمدی مصرفی میبرد. بااینحال، مشخص نیست این لایه تاریک کاملا آگاهانه طراحی شده باشد. بخش زیادی از آن به بازی جدی و پرانرژی مالی شنون و تضاد میان روایت ظاهرا امیدوارکننده سریال با رفتارهای مداوم لانی مربوط میشود.
«شاهین» باید بازگشت ویل فرل به دوران طلایی کمدیهای ورزشیاش میبود، اما بیشتر یادآوری میکند که بازسازی موفقیتهای گذشته بدون یافتن زاویهای تازه دشوار است. این مجموعه بسیاری از اجزای آشنای آثار محبوب او را کنار یکدیگر قرار میدهد: مردی خودشیفته و نابالغ، ورزشی جدی، خانوادهای آسیبدیده، رقیبی آراسته، مدیری خشک و فرصتی برای بازگشت. بااینحال، این اجزا به اثری منسجم تبدیل نمیشوند.
ویل فرل هنوز میتواند تنها با یک نگاه، حرکت بدنی یا بیان جدی جملهای احمقانه خنده ایجاد کند. مالی شنون، فورچون فیمستر، جیمی تاترو، لوک ویلسون و کریس پارنل نیز هرکدام لحظات قابل قبولی دارند. طراحی لباسهای رنگارنگ، اتوبوس بزرگ لانی و موسیقیهای نوستالژیک نیز به سریال هویتی ظاهری میبخشند. اما استعداد گروه بازیگران نمیتواند کمبود شوخیهای دقیق، روایت پراکنده و شخصیتپردازی ناقص را جبران کند.
لانی «شاهین» هاکینز به اندازهای ناخوشایند است که تماشای او خستهکننده شود، اما به اندازهای خطرناک، پیچیده یا بیرحم نیست که به ضدقهرمانی جذاب تبدیل شود. مسیر رستگاریاش نیز بدون تلاش کافی در اختیار او قرار میگیرد. سریال میگوید او پدر و همسر بدی بوده، ولی هر زمان که باید با پیامدهای واقعی این رفتار روبهرو شود، عقب مینشیند.
مهمتر از همه، «شاهین» بهندرت واقعا خندهدار است. چند جمله موفق و چند موقعیت بامزه در ده قسمت وجود دارد، اما فاصله میان آنها بیش از اندازه زیاد است. روایتی که شاید در قالب فیلمی نوددقیقهای به کمدی سبک و فراموششدنی تبدیل میشد، در قالب پنج ساعت تلویزیون، کند، تکراری و بیهدف به نظر میرسد.
امتیاز ۲۶ درصدی منتقدان در راتن تومیتوز، بر پایه ۲۶ نقد ثبتشده در زمان انتشار اطلاعات، بهخوبی بازتابدهنده واکنش سرد به مجموعه است. «شاهین» احتمالا برای طرفداران دوآتشه ویل فرل یا مخاطبانی که تنها به دنبال سرگرمی تابستانی سادهاند، چند لحظه خوشایند خواهد داشت؛ اما برای کسانی که انتظار بازگشتی همسطح «شبهای تالادگا» یا حتی کمدی ورزشی منسجمی مانند «استیک» را دارند، تجربهای ناامیدکننده است.
«شاهین» در یکی از صحنههای پایانی میپرسد: «فکر میکنید این خندهدار است؟ فکر میکنید این یک کمدی است؟» مشکل اینجاست که خود سریال نیز پاسخ قانعکنندهای برای این پرسش ندارد.
اطلاعات سریال «شاهین»
- عنوان اصلی: «The Hawk»
- عنوان فارسی: «شاهین»
- ژانر: کمدی ورزشی
- سازندگان: ویل فرل، هارپر استیل و کریس هنچی
- بازیگران اصلی: ویل فرل، مالی شنون، جیمی تاترو، فورچون فیمستر، لوک ویلسون، کریس پارنل و کیث دیوید
- تعداد قسمتها: ۱۰ قسمت
- مدت هر قسمت: حدود ۳۰ دقیقه
- پلتفرم پخش: نتفلیکس
- تاریخ انتشار: ۱۶ ژوئیه ۲۰۲۶
- ردهبندی سنی: TV-MA
- امتیاز منتقدان راتن تومیتوز در زمان انتشار: ۲۶ درصد بر پایه ۲۶ نقد
جمع بندی
امتیاز ما - ۴
امتیاز منتقدان - ۲٫۶
امتیاز مخاطبان جهانی - ۳٫۹
۳٫۵
ضعیف
«شاهین» کمدی ورزشیای درباره گلفبازی خودشیفته و ازاوجافتاده است که برای کسب آخرین افتخار حرفهای خود تلاش میکند، اما همزمان باید با شکستهای گذشته و روابط خانوادگی آشفتهاش روبهرو شود. حضور ویل فرل و چند لحظه بامزه، مانع از آن نمیشود که سریال بهدلیل شوخیهای تکراری، شخصیتپردازی کمعمق و داستانی بیشازحد کشآمده، اثری کمرمق و نامنسجم باقی بماند.





