نقد و بررسی فیلم «The Last Day»؛ یک روز، دو زن و اضطرابی که زیر پوست زندگی میدود
اقتباسی مدرن و هوشمندانه از «خانم دالووی»؛ روایتی پرتنش از مادری، هویت، سوگ و زنانی که در سکوت فرو میپاشند

فیلم «The Last Day» یا «آخرین روز»، نخستین تجربه بلند ریچل رز در مقام کارگردان، اثری است درباره یک روز ظاهراً معمولی که به تدریج به سفری روانی، احساسی و فرساینده تبدیل میشود. فیلم از همان ابتدا با فضایی ناآرام آغاز میکند؛ آژیرهایی که در شهر کوچک مانت کیسکو در ایالت نیویورک به صدا درمیآیند، نه فقط بخشی از واقعیت روزمره این منطقه، بلکه نشانهای از وضعیت درونی شخصیتها هستند. این آژیرها برای فراخواندن نیروهای داوطلب آتشنشانی استفاده میشوند، اما در جهان فیلم، معنایی فراتر پیدا میکنند: هشدارهایی ممتد، ناگهانی و گوشخراش که گویی از دل اضطراب شخصیتها بیرون میآیند.
«آخرین روز» فیلمی است درباره زنانی که ظاهراً زندگیهایی کامل، قابل قبول و حتی موفق دارند، اما درونشان چیزی در حال فروریختن است. ریچل رز، که پیش از این بیشتر بهعنوان هنرمند تجسمی شناخته میشد، در نخستین فیلم بلندش نشان میدهد که نگاه بصری و حساسیت فرمی خود را بهخوبی به زبان سینما منتقل کرده است. فیلم او اقتباسی مدرن و آزاد از رمان «خانم دالووی» اثر ویرجینیا وولف است؛ اما خوشبختانه به دام اقتباسهای بیش از حد وفادار و موزهای نمیافتد. رز عناصر اصلی رمان وولف را میگیرد، آنها را به جهان امروز منتقل میکند و از دلشان روایتی تازه درباره زن مدرن، مادرانگی، تنهایی، فروپاشی روانی و دشواری ارتباط انسانی میسازد.
در مرکز فیلم دو زن قرار دارند: جولیا با بازی آلیسیا ویکاندر و تیلور با بازی ویکتوریا پدرتی. این دو زن در ظاهر از دو جهان متفاوت میآیند، اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که زخمهایشان چقدر به هم شبیه است. یکی زنی است در آستانه میانسالی، خانهدار، مادر، همسر و نویسندهای سابق که هنوز با حسرتهای هنری و عاطفی خود دست و پنجه نرم میکند. دیگری مادری جوانتر است که زیر بار فرزندان، ازدواج، اضطراب و بحران هویت تقریباً خرد شده است. مسیر این دو زن در طول یک روز به شکلی ظریف و دردناک به هم نزدیک میشود؛ بیآنکه خودشان کاملاً بفهمند چقدر آینه یکدیگرند.
«آخرین روز» در روز چهارم ژوئیه میگذرد؛ روز استقلال آمریکا، روز جشن، آتشبازی، مهمانی و نمایشهای پرزرقوبرق ملی. اما فیلم با هوشمندی این پسزمینه جشنگونه را به بستری برای اضطراب تبدیل میکند. همانطور که در رمان «خانم دالووی»، یک روز از زندگی کلاریسا دالووی به مجالی برای مرور گذشته، مواجهه با حسرتها و ترسها و اندیشیدن به مرگ و زندگی بدل میشود، در فیلم ریچل رز نیز یک روز از زندگی جولیا به تدریج شکل یک بحران درونی به خود میگیرد.
جولیا زنی است که باید برای یک مهمانی بزرگ شبانه آماده شود. همسرش در سفر است، دخترش در حال بزرگ شدن و فاصله گرفتن از اوست، خانهای بزرگ در حومه نیویورک دارد و از بیرون، زندگیاش میتواند تصویری از موفقیت و ثبات به نظر برسد. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که این نظم بیرونی چقدر شکننده است. جولیا در همین روز باید فهرستی بلند از کارها را انجام دهد: رفتن به شهر، انجام کارهای دقیقه آخری، رسیدگی به ظاهر خود، حضور در یک جلسه حرفهای، سر زدن به خانه قدیمی پدرش، مواجهه با عشق قدیمی و در نهایت آماده شدن برای مهمانی.
این حجم از کارها در نگاه اول میتواند صرفاً شلوغی یک روز پرمشغله باشد، اما فیلم آن را به شکلی طراحی میکند که هر کار، دریچهای به سوی شکافهای درونی جولیا باز کند. بوتاکس، جلسه کاری، دیدار با گذشته، مراجعه به لوفت پدر تازهدرگذشتهاش و برخورد با مردی که شاید عشق بزرگ زندگیاش بوده، همگی جولیا را با پرسشهایی اساسی روبهرو میکنند: او چه کسی بوده؟ چه کسی شده؟ چه چیزی را از دست داده؟ و آیا زندگی فعلیاش واقعاً همان چیزی است که میخواسته؟
آلیسیا ویکاندر نقش جولیا را با نوعی کنترل درونی بازی میکند. اجرای او بر پایه انفجارهای احساسی آشکار نیست، بلکه بر سرکوب، مکث و لرزشهای کوچک چهره استوار است. بسیاری از مهمترین لحظات بازی او در سکوت رخ میدهد؛ در نگاههایی که چیزی را پنهان میکنند، در لبخندهایی که بیشتر نقش نقاب دارند تا نشانه آرامش، و در تلاش مداوم برای حفظ ظاهر زنی که نباید فروبپاشد. ویکاندر بهخوبی نشان میدهد که جولیا فقط در حال مدیریت یک روز شلوغ نیست؛ او در حال مدیریت تصویری است که از خودش ساخته و حالا زیر فشار واقعیت ترک برداشته است.
در کنار جولیا، شخصیت تیلور با بازی ویکتوریا پدرتی قلب زخمیتر و بیپناهتر فیلم است. تیلور مادری جوان در حومه شهر است؛ زنی که سه فرزند کوچک دارد، شوهری نگران در خانه منتظرش است و از بیرون شاید زندگیاش آشنا و معمولی به نظر برسد. اما نخستین مواجهه ما با او در یک نانوایی یا شیرینیفروشی محلی، تصویری کاملاً متفاوت میسازد. او برای پرداخت پول چند شیرینی دچار آشفتگی است، آنقدر از خود بیخبر و پریشان است که حتی نبودن کیف پولش را درست درک نمیکند.
این صحنه ساده، بسیار موثر است؛ زیرا فیلم در همان ابتدا بدون توضیح اضافه نشان میدهد که تیلور از جهان اطرافش جدا افتاده است. او در میان آدمها حضور دارد، اما انگار با فاصلهای نامرئی از واقعیت حرکت میکند. بعدتر، وقتی نشانی یک بیمارستان روانپزشکی را وارد مسیریاب میکند اما برخلاف دستور دستگاه حرکت میکند و به مسیر دیگری میرود، این تصویر کاملتر میشود. مسیریاب مدام از او میخواهد دور بزند، اما تیلور دور نمیزند. این جزئیات در ظاهر ساده، به یکی از استعارههای دقیق فیلم تبدیل میشود: زنی که میداند شاید باید کمک بگیرد، اما نمیتواند یا نمیخواهد مسیر بازگشت را انتخاب کند.
ویکتوریا پدرتی در نقش تیلور اجرایی عریان، شکننده و بهشدت تأثیرگذار ارائه میدهد. اگر بازی ویکاندر بر کنترل و پنهانسازی بنا شده، بازی پدرتی بر گشودگی و بیدفاعی استوار است. تماشای تیلور گاهی تقریباً آزاردهنده میشود؛ نه به این دلیل که بازی اغراقآمیز است، بلکه چون بیش از حد نزدیک و صمیمی به نظر میرسد. مخاطب احساس میکند دارد به خلوت روانی زنی نگاه میکند که دیگر رمقی برای نگه داشتن نقابهای روزمره ندارد.
یکی از تأثیرگذارترین وجوه شخصیت تیلور، تضاد میان گذشته و حال اوست. در فلاشبکها میفهمیم که او پیش از مادر شدن، پرستار بخش زایمان بوده؛ زنی که با تولد، مراقبت و آغاز زندگی سروکار داشته است. همین اطلاعات، اکنون وضعیت او را دردناکتر میکند. زنی که زمانی در لحظه ورود کودکان به جهان حضور داشته، حالا زیر فشار مادری خودش به نقطهای رسیده که احساس میکند هویتش کاملاً از دست رفته است. فیلم با ظرافت نشان میدهد که مادر شدن، اگر با انزوا، فشار اجتماعی، فقدان حمایت و فرسایش روانی همراه شود، میتواند نه فقط زندگی روزمره، بلکه تصور فرد از خودش را نیز از هم بپاشد.
یکی از نقاط قوت مهم «آخرین روز» شیوه برخورد آن با رمان «خانم دالووی» است. ریچل رز به جای آنکه بخواهد تکتک عناصر رمان ویرجینیا وولف را به شکلی مستقیم و مکانیکی بازسازی کند، روح اثر را میگیرد و آن را در زمانهای تازه مینشاند. نشانههای اصلی رمان حاضرند: زن خانهداری که در طول یک روز برای یک مهمانی آماده میشود، رفتوآمدهای روزانه که به مرور گذشته و تأمل در زندگی تبدیل میشوند، عشق قدیمی، بیگانگی در دل زندگی اجتماعی، و شخصیتی ناپایدار که خط روایی او با مضمون مرگ و بحران روانی پیوند میخورد.
اما فیلم در بهترین لحظاتش گرفتار مقایسه مستقیم با منبع اقتباس نمیشود. جولیا همان نقش کلاریسا را در جهان امروز بر عهده دارد، اما شخصیت او مستقل از این نسبت ادبی عمل میکند. او زنی است با دغدغههای کاملاً معاصر: ظاهر، بدن، حرفه، مادر بودن، ازدواج، حس شکست هنری، و فشار برای کامل به نظر رسیدن. تیلور نیز بازتابی هوشمندانه از سوی دیگر رمان است؛ شخصیتی که فروپاشی او نه یک حاشیه، بلکه بخشی اساسی از پرسش فیلم درباره زندگی مدرن است.
رز در فیلمنامه خود از ساختاری یکروزه استفاده میکند تا نشان دهد چگونه زمان حال میتواند از گذشته اشباع شود. در این فیلم، یک روز هیچگاه فقط یک روز نیست. هر اتفاق کوچک، خاطرهای را فعال میکند. هر مکالمه، زخمی قدیمی را باز میکند. هر کار روزمره، پرسشی بزرگتر درباره هویت و انتخابهای زندگی را به میان میآورد. این همان چیزی است که اقتباس را موفق میکند: فیلم به جای تقلید از فرم وولف، دغدغه اصلی او را به زبان سینمایی امروز ترجمه میکند.
«آخرین روز» در لایه اصلی خود درباره زنانی است که نمیدانند چگونه باید با نقشهایی که جامعه، خانواده و حتی خودشان برایشان ساختهاند زندگی کنند. جولیا و تیلور هر دو مادرند، اما مادر بودن برای هیچکدام پاسخ نهایی نیست. هر دو در خانههایی زندگی میکنند که از بیرون میتوانند امن و کامل به نظر برسند، اما این خانهها برایشان هم پناهگاهاند و هم زندان. هر دو به شکلی متفاوت از گذشته خود جدا افتادهاند و هر دو با آیندهای مواجهاند که روشن نیست.
فیلم پرسشهای مهمی مطرح میکند: یک زن چگونه میتواند فراتر از مادر بودن تعریف شود؟ آیا ازدواج و خانواده الزاماً به معنای ثبات و رضایت است؟ چرا ارتباط میان زنان، حتی وقتی دردهای مشترک دارند، تا این اندازه دشوار است؟ چرا زنانی که ظاهراً همه چیز دارند، باز هم نمیتوانند خوشحال باشند؟ و آیا این پرسش آخر اصلاً پرسشی منصفانه است؟
قدرت فیلم در این است که این پرسشها را بهصورت شعار مطرح نمیکند. «آخرین روز» فیلمی درباره بحران زنانه است، اما به دام بیانیهنویسی نمیافتد. به جای آن، تجربه زیسته دو زن را در طول یک روز دنبال میکند و اجازه میدهد مخاطب از دل جزئیات، فشارها را احساس کند. جولیا در برابر انتظارات اجتماعی از زن موفق، شیک، مادر خوب و میزبان کامل قرار دارد. تیلور در برابر انتظار مقدس و بینقص بودن مادری فرومیپاشد. هر دو به نوعی قربانی تصویرهایی هستند که باید از خود ارائه دهند.
نکته دردناک اینجاست که این دو زن میتوانستند یکدیگر را بفهمند، اما نمیتوانند به هم برسند. جولیا کیف پول تیلور را پیدا میکند و همین اتفاق ساده مسیرهایشان را به هم نزدیک میکند. اما وقتی جولیا در اینترنت درباره تیلور جستوجو میکند، با تصاویری روبهرو میشود که هیچ نسبتی با زن پریشان و گمشدهای که ما دیدهایم ندارند: عکسهایی سالم، شاد، مرتب و قابل قبول. این فاصله میان تصویر آنلاین و واقعیت درونی، یکی از دقیقترین اشارههای فیلم به زندگی معاصر است. در جهانی که همه چیز در تصویرهای خوشحال و مرتب خلاصه میشود، رنج واقعی اغلب غیرقابل دیدن میماند.
ریچل رز در ساخت فضای فیلم از عناصر حسی و صوتی متعددی استفاده میکند. آژیرهای هوایی شهر، آتشبازیهای مکرر، صدای محیط، فلاشبکها، لاشه یک مادهآهو، برهآهوی مضطرب، و حتی یک تجربه ناخوشایند با کتامین، همگی در خدمت ساختن جهانی بیثبات قرار گرفتهاند. برخی از این عناصر آشکار و پررنگاند و شاید گاهی بیش از حد خودنمایی کنند، اما در مجموع در تثبیت حس اضطراب نقش دارند.
آژیرها مهمترین عنصر صوتی فیلماند. صدای آنها ناگهانی، تیز و مختلکننده است. هر بار که به صدا درمیآیند، نه فقط شخصیتها، بلکه مخاطب نیز از حالت عادی خارج میشود. این آژیرها یادآور این نکتهاند که در زیر سطح آرام شهر کوچک، همیشه امکان حادثه وجود دارد. اما در سطحی عمیقتر، گویی زنگ خطر روان شخصیتها هستند؛ هشدارهایی که کسی واقعاً به آنها پاسخ نمیدهد.
آتشبازیهای روز استقلال نیز کارکردی مشابه دارند. چیزی که قرار است نشانه جشن و شادی باشد، در بستر فیلم به انفجارهای نگرانکننده تبدیل میشود. این انتخاب هوشمندانه است، زیرا فیلم مدام نشان میدهد که چگونه نشانههای شادی عمومی میتوانند برای کسی که از درون در حال فروپاشی است، آزاردهنده، تهدیدآمیز و حتی خشونتبار باشند.
البته فیلم گاهی در استفاده از برخی نمادها کمی آشکار عمل میکند. لاشه مادهآهو و برهآهوی مضطرب، یا بعضی از تأکیدهای بصری و روایی، ممکن است برای مخاطب حساس به نمادپردازی کمی مستقیم به نظر برسند. اما نقطه قوت «آخرین روز» این است که حتی وقتی برخی عناصر فرمی بیش از حد نمایان میشوند، بازیهای مرکزی فیلم آن را دوباره به زمین عاطفی محکمی بازمیگردانند.
فیلمبرداری اریک یوئه نقش مهمی در تجربه تماشای فیلم دارد. دوربین اغلب به شخصیتها نزدیک میماند و با حرکتهای دستی، حس بیثباتی و نزدیکی را همزمان ایجاد میکند. این دوربین نه آنقدر لرزان است که توجه را از شخصیتها بگیرد، نه آنقدر فاصلهگذار که مخاطب بتواند راحت و ایمن به ماجرا نگاه کند. نتیجه، نوعی صمیمیت ناآرام است؛ گویی ما در فضای تنفسی جولیا و تیلور گرفتار شدهایم.
این شیوه فیلمبرداری برای فیلمی که درباره اضطراب، فشار ذهنی و شکنندگی درونی است، انتخابی درست به نظر میرسد. دوربین به جای نمایش بیرونی بحران، ما را در نزدیکی چهرهها، حرکات و واکنشهای بدن قرار میدهد. در بسیاری از صحنهها، آنچه اهمیت دارد نه دیالوگ، بلکه تلاش شخصیت برای کنترل چهره خود است. مخصوصاً در مورد جولیا، دوربین با نزدیک شدن به صورت ویکاندر، به ما اجازه میدهد شکاف میان ظاهر آرام و آشوب درونی را ببینیم.
در مورد تیلور، نزدیکی دوربین گاه حتی دردناکتر است. او شخصیتی است که در آستانه از هم پاشیدن قرار دارد و دوربین این فروپاشی را با فاصلهای اندک دنبال میکند. همین نزدیکی باعث میشود مخاطب میل شدیدی برای مداخله پیدا کند؛ میخواهد او را از مسیر خطرناک بیرون بکشد، او را در آغوش بگیرد یا دستکم به او بگوید که تنها نیست. اما سینما، درست مثل زندگی، گاهی فقط امکان مشاهده میدهد، نه نجات.
آلیسیا ویکاندر در نقش جولیا یکی از کنترلشدهترین اجراهای فیلم را ارائه میدهد. او زنی را بازی میکند که عادت دارد خود را جمعوجور نگه دارد؛ زنی که میداند چگونه در جمع حاضر شود، چگونه نقش میزبان را بازی کند، چگونه احساساتش را پشت ادب، نظم و ظاهری آراسته پنهان کند. اما فیلم در لحظات مختلف نشان میدهد که این کنترل دائماً در معرض شکست است.
یکی از موثرترین وجوه بازی ویکاندر توانایی او در نمایش همزمان چند احساس متضاد است. جولیا ممکن است لبخند بزند، اما در چشمانش خشم، حسرت یا شرم دیده شود. ممکن است در یک جلسه حرفهای خود را خونسرد نشان دهد، اما مخاطب میفهمد که درونش از ناامیدی و رنج پر شده است. صحنهای که در آن با سرخوردگی حرفهای و حسادت یا رنجش پنهان مواجه میشود، نمونه خوبی از قدرت اجرای اوست؛ صحنهای که تأثیرش نه از فریاد، بلکه از دیدن تلاش سخت جولیا برای فرو نریختن میآید.
جولیا شخصیتی است که میان چند تصویر از خود گیر کرده: زنی که میخواست نویسنده باشد، زنی که مادر شده، زنی که همسر است، زنی که هنوز ممکن است به عشق قدیمی فکر کند، و زنی که باید در مهمانی شبانه بینقص به نظر برسد. ویکاندر این چندپارگی را با دقت و بدون اغراق بازی میکند.
اگر ویکاندر نیروی کنترلشده فیلم است، ویکتوریا پدرتی نیروی عریان و احساسی آن است. اجرای او در نقش تیلور از همان ابتدا مخاطب را درگیر میکند. تیلور شخصیتی است که دردش دیگر پشت نقابهای اجتماعی پنهان نمیماند. او گیج، خسته، وحشتزده و گسسته است. اما پدرتی هرگز او را به یک تیپ ساده از زن دچار بحران روانی تقلیل نمیدهد. در بازی او هنوز رگههایی از زندگی، محبت، خاطره و حتی شادی دیده میشود.
فلاشبکهای مربوط به گذشته تیلور، بهویژه لحظاتی که سرزندگی و شادی او را نشان میدهند، نقش مهمی در عمق دادن به شخصیت دارند. ما فقط زنی فروپاشیده را نمیبینیم؛ زنی را میبینیم که زمانی پرانرژی، زنده و متصل به جهان بوده است. همین شناخت از گذشته، حال او را دردناکتر میکند. تیلور از ابتدا شکسته به دنیا نیامده؛ زندگی، فشار، نقشها و تنهایی او را به این نقطه رساندهاند.
پدرتی در این نقش چنان بیپرده بازی میکند که گاهی حس میکنیم تماشای او نوعی تجاوز به حریم خصوصی شخصیت است. این همان قدرت اجرای اوست. او از مخاطب همدلی نمیطلبد؛ بلکه وضعیت تیلور را چنان واقعی میکند که همدلی ناگزیر میشود.
یکی از تلخترین ایدههای «آخرین روز» این است که دیدن درد دیگری الزاماً به معنای توانایی نجات او نیست. جولیا و تیلور به هم نزدیک میشوند، اما نه آنقدر که بتوانند واقعاً یکدیگر را نجات دهند. مخاطب نیز در موقعیتی مشابه قرار میگیرد. ما درد آنها را میبینیم، صدای اضطرابشان را میشنویم و نشانههای فروپاشی را تشخیص میدهیم، اما نمیتوانیم مداخله کنیم.
این فاصله میان شناخت و عمل، میان مشاهده و نجات، از مهمترین منابع اندوه فیلم است. «آخرین روز» درباره زنانی است که در برابر چشمان دیگران گم میشوند، اما چون هنوز ظاهر زندگیشان قابل قبول است، کسی عمق بحرانشان را بهدرستی نمیفهمد. این ایده بهویژه در جهان امروز، که تصویرهای شاد و منظم میتوانند جای حقیقت را بگیرند، بسیار تکاندهنده است.
«The Last Day» یا «آخرین روز» فیلمی است پرتنش، غمگین و در بسیاری از لحظات درخشان. ریچل رز در نخستین تجربه بلند خود موفق شده اقتباسی آزاد و هوشمندانه از «خانم دالووی» بسازد که هم به منبع ادبی خود ادای احترام میکند و هم کاملاً در جهان امروز نفس میکشد. فیلم او درباره یک روز است، اما در دل این یک روز، عمری از حسرت، سوگ، ترس، نقشهای اجتماعی و پرسشهای بیپاسخ فشرده شده است.
برخی نمادها و عناصر فرمی فیلم ممکن است اندکی آشکار یا نمایشی به نظر برسند، اما این ضعفهای جزئی در برابر قدرت بازیهای آلیسیا ویکاندر و ویکتوریا پدرتی کمرنگ میشوند. ویکاندر با اجرایی کنترلشده، زنی را نشان میدهد که زیر فشار حفظ ظاهر در حال ترک برداشتن است. پدرتی نیز با بازیای عمیقاً آسیبپذیر، تصویر فراموشنشدنی زنی را میسازد که در سکوت از خودش دور شده است.
«آخرین روز» بیش از آنکه فیلمی درباره وقوع یک حادثه بزرگ باشد، درباره لحظههایی است که پیش از فروپاشی میآیند؛ لحظههایی که در آنها همهچیز هنوز ظاهراً عادی است، اما چیزی در درون شخصیتها دیگر قابل ترمیم به نظر نمیرسد. فیلم با آژیرها، آتشبازیها، دوربین نزدیک و فلاشبکهای پراکنده، جهانی میسازد که در آن اضطراب همیشه حاضر است؛ گاهی در صدا، گاهی در نگاه، گاهی در سکوت و گاهی در ناتوانی آدمها برای گفتن اینکه واقعاً چه بر سرشان آمده است.
در نهایت، «The Last Day» اثری است درباره زنانی که دیده میشوند، اما فهمیده نمیشوند؛ زنانی که زندگیشان از بیرون کامل به نظر میرسد، اما درونشان پر از ترکهای نامرئی است. این فیلم تماشاگر را در موقعیتی دردناک قرار میدهد: ما رنج را میبینیم، آن را حس میکنیم، اما درست مانند شخصیتها، همیشه نمیتوانیم کاری برای تغییر آن انجام دهیم. و شاید همین ناتوانی، همان چیزی است که «آخرین روز» را به فیلمی چنین تلخ، انسانی و ماندگار تبدیل میکند.





