دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی فیلم

نقد و بررسی فیلم «قلب هیولا» (Heart of the Beast)

بعضی فیلم‌ها را می‌توان از همان اولین قابشان قضاوت کرد؛ نه به معنای محکوم‌کردن، بلکه به معنای فهمیدن اینکه کارگردان با ما چه قراری گذاشته است. «قلب هیولا» (Heart of the Beast) از همان ثانیه‌های نخست به ما وعده می‌دهد که قهرمانش زنده خواهد ماند. یک سگ ژرمن شپرد آرام در میانه‌ی جاده‌ای بکر ایستاده و دختری با وانت به‌سمتش می‌آید؛ همان لحظه می‌فهمیم که او زنده است و سپس فیلم به یک هفته قبل بازمی‌گردد. دیوید آیر، کارگردانی که با خشونت خیابانی «پایان کشیک» و دود و آتش «خشم» در ذهن ما ماندگار شده، این بار عجیب‌ترین بازی دوران حرفه‌ای‌اش را آغاز می‌کند: فیلمی درباره‌ی جنگ که در آن هیچ گلوله‌ای شلیک نمی‌شود.

جیمز بلمونت، با بازی برد پیت، سرباز بازنشسته‌ی نیروهای ویژه است که سی سال از عمرش را در جنگ‌های عراق و افغانستان گذرانده و حالا تنها آرزویش، سکوت طبیعت آلاسکاست. در کنارش اودین نشسته است؛ سگ رزمی‌اش که او نیز از میدان‌های نبرد بازنشسته شده، اما بازنشستگی‌اش تمام‌وکمال نیست. اودین دندان‌های تیتانیومی دارد، پای مصنوعی بسته است و مانند اربابش، شب‌ها در کابوس‌های ناشی از اختلال استرس پس از سانحه فرو می‌رود. صحنه‌ی ابتدایی در چادر، جایی که صدای جنگ در خواب سگ، و نه انسان، بازپخش می‌شود، شاید ابتکاری‌ترین لحظه‌ی فیلم باشد؛ لحظه‌ای که آیر برای چند دقیقه دوربین را به زاویه‌ی دید حیوان می‌سپارد و یادآوری می‌کند که قربانیان جنگ همیشه دو پا نداشته‌اند.

ناگهان بحران فرا می‌رسد، اما نه از آسمان و به دست دشمن، بلکه از درون بدن. جیمز هنگام پرواز با سسنای تک‌موتوره‌اش دچار حمله‌ی قلبی می‌شود و هواپیما در آب فرو می‌رود. هر دو جان سالم به در می‌برند، اما حالا پنجاه‌وهشت مایل با نزدیک‌ترین جاده فاصله دارند و تنها راه پیش رویشان، پیاده‌روی است؛ عبور از دل جنگل، کوه و دشت، با زخم‌هایی که به‌جای بهبود، روی هم تلنبار می‌شوند. جیمز که از بیماری قلبی‌اش خبر دارد، آسپرین را در جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌اش گذاشته و برای چنین شرایطی برنامه دارد. این همان جایی است که «قلب هیولا» از یک درام عاطفی به روایتی ناب از بقا بدل می‌شود؛ روایتی که یادآور «تیشه» اثر گری پلسن و تنهایی دریاییِ «همه‌چیز از دست رفته» است، با این تفاوت که اینجا یک جانور وفادار تمام بار عاطفی فیلم را به دوش می‌کشد.

باید انصاف داشت؛ ادامه‌ی این سفر غافلگیرکننده نیست. خرس گریزلی، گله‌ای از گرگ‌های خلق‌شده با جلوه‌های ویژه، رودخانه‌ای خروشان و پلی موقت ساخته‌شده از دو تنه‌ی درخت بر فراز دره؛ همه‌ی این‌ها را پیش‌تر در سینمای بقا دیده‌ایم. بااین‌حال، آیر این عناصر را با دقت و صبوری کنار هم می‌چیند، ماورو فیوره، فیلم‌بردار اثر، با دوربینش از نیوزیلندِ جایگزین آلاسکا چنان مناظری می‌سازد که نفس آدم بند می‌آید و ریتم صد و یک دقیقه‌ای فیلم نیز اجازه‌ی ملال نمی‌دهد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که آیر در میانه‌ی این ظرافت، به فلش‌بک‌های تک‌رنگ و کلیشه‌ای از روزهای جبهه بازمی‌گردد؛ صحنه‌هایی که نه تازگی دارند و نه ضروری‌اند و اگر نبودند، می‌شد «قلب هیولا» را به آثاری محدودتر، منسجم‌تر و آگاهانه‌تر نزدیک دانست.

اما قلب فیلم جای دیگری می‌تپد؛ در رابطه‌ی میان مرد و سگ. برد پیت در شصت‌ودوسالگی هنوز همان مردانگی ستبر و کم‌حرفی را دارد که نسل‌هایی از تماشاگران آرزویش را داشته‌اند؛ نسخه‌ای شاعرانه از شخصیت کلیف بوث در «روزی روزگاری در هالیوود»، آن هم با همان سازوکار: سگی وفادار که با یک اشاره در حالت حمله قرار می‌گیرد. پیت با دیالوگ‌هایی اندک و تنها با نگاه، زبان بدن و چند فرمان کوتاه، رابطه‌ای می‌سازد که تقریباً می‌توان آن را لمس کرد. سکانسی که در آن پای مصنوعی اودین را درمی‌آورد و زخمش را به‌آرامی ماساژ می‌دهد، از هر گفت‌وگوی عاطفی‌ای که امسال دیده‌ایم صادقانه‌تر است. او عمدتاً احساساتش را درون خود نگه می‌دارد؛ به‌جای گریه‌ای نمایشی، اجازه می‌دهد خستگی، ترس و سپاس بر چهره‌اش بنشیند. نقش اودین را در بیشتر سکانس‌ها سگی به نام «اوبر» بازی می‌کند و پسرانش، رایکر، زایکا و هوندو، جایگزین او می‌شوند. حاصل کار، بازی‌ای است که بی‌اغراق در ردیف بهترین نقش‌آفرینی‌های امسال قرار می‌گیرد. دو بازیگر دیگر نیز به این زوج اضافه می‌شوند: جی. کی. سیمونز در نقش واتکینز، معدنچی پیر و تنهایی که یک شب مهمان آتش اردوگاه می‌شود و صبح با قایقش می‌رود، و آنا لامبه در نقش همان زن وانت‌سوار ابتدای فیلم. سیمونز در همان چند دقیقه نشان می‌دهد چرا یکی از قابل‌اتکاترین بازیگران نقش مکمل است، اما حاضران واقعی این فیلم فقط دو نفرند: یک مرد و یک سگ.

و از همین‌جا نقطه‌ی شکننده‌ی فیلم پدیدار می‌شود. جیمز بلمونت بیش از آنکه یک شخصیت باشد، نماد است. خانواده‌ای ندارد، عکسی را روی سینه‌اش حمل نمی‌کند و باوری هم ابراز نمی‌کند؛ فقط یک مأموریت دارد: رساندن خودش و اودین به جاده. این خلأ برای برقراری ارتباط با همه‌ی تماشاگران، فارغ از گرایش سیاسی‌شان، طراحی شده است و در ظاهر نیز جواب می‌دهد، زیرا عشق به سگ زبانی مشترک است. اما در لایه‌ی زیرین فیلم، احترامی بی‌پرده به نظامیان جریان دارد. جیمز همیشه آماده است، هرگز تردید نمی‌کند و همین ویژگی او را بر سکویی نیمه‌پنهان می‌نشاند. بی‌گمان، خدمت سگ‌های رزمی قهرمانانه است و پیام پایانی فیلم، که با روایتی آموزشی درباره‌ی سگ‌های کهنه‌سرباز نیازمند خانه از راه می‌رسد، نیتی کاملاً خیرخواهانه دارد؛ اما «قلب هیولا» هرگز نمی‌پرسد که چرا اساساً این موجودات به جنگ فرستاده شده‌اند. پایان‌بندی شبه‌آگهیِ خدمات عمومی فیلم صادقانه است، اما صریح‌تر از آن است که باید باشد.

با همه‌ی این‌ها، نمی‌شود دل نباخت. «قلب هیولا» فیلمی است که قالبش دیزنی‌وار و قلبش وحشی است؛ ترکیبی از دلتنگی و رفاقت به سبک جک لندن که زیر سایه‌ی اشتیاق آیر به نظامی‌گری نفس می‌کشد. همین تناقض است که آن را از یک ماجرای معمولی بقا جدا می‌کند؛ فیلمی درباره‌ی جنگ که آرامش می‌فروشد، درباره‌ی تنهایی که رفاقت می‌آموزد و درباره‌ی هیولایی که مهربان‌ترین شخصیت داستان است. اگر عاشق سگ‌ها هستید، دستمال‌کاغذی را فراموش نکنید؛ و اگر نیستید، شاید پس از این صد دقیقه دیگر چنین ادعایی نکنید.

جمع بندی

امتیاز - ۸٫۹

۸٫۹

عالی

در یک کلام؛ ارزش تماشا دارد.

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا