«از بلفاست تا بهشت»؛ سه زن، یک راز مدفون، و جادهای پرپیچوخم
نقد و بررسی سریال «How to Get to Heaven from Belfast» (از بلفاست تا بهشت)

در سالهای اخیر، ترکیب ژانرها در سریالهای تلویزیونی به یکی از رایجترین – و در عین حال بحثبرانگیزترین – رویکردهای صنعت سرگرمی تبدیل شده است. از زمان موفقیت سریال «فقط قتلها در ساختمان» (Only Murders in the Building) و همنشینی دلنشین کمدی، درام و معما در قالبی واحد، بسیاری از سریالها کوشیدهاند همین فرمول را تکرار کنند. نتیجه اما در اغلب موارد، آثاری بوده که در هیچ ژانری بهطور کامل موفق نیستند؛ سریالهایی که بهجای درخشش در یک حوزه مشخص، ترجیح دادهاند «نسبتاً قابلقبول» در چند زمینه باشند.
با این حال، گاهی یکی از همین ترکیبهای الگوریتمپسند واقعاً نتیجه میدهد. «از بلفاست تا بهشت» (How to Get to Heaven from Belfast) دقیقاً یکی از همین استثناهای ارزشمند است.
لیزا مکگی، خالق سریال محبوب و تقریباً بینقص «دختران دری» (Derry Girls)، با این پروژه هشتقسمتی نتفلیکس بار دیگر ثابت میکند که یکی از خلاقترین و هوشمندترین نویسندگان تلویزیون امروز است. «دختران دری» سیتکامی بود درباره گروهی از دختران مدرسهای کاتولیک در ایرلند شمالیِ دهه نود میلادی، در دل روزهای پایانی دوران آشوب. آن سریال با ترکیب طنز تندوتیز، شخصیتپردازی عمیق و زمینه تاریخی-سیاسی جذاب، به یکی از بهترین سیتکامهای دهه گذشته تبدیل شد.
اکنون مکگی در «از بلفاست تا بهشت» همان دیانای آشنا را حفظ کرده، اما آن را در قالبی تازهتر، تاریکتر و چندلایهتر ریخته است؛ سریالی که یک معمای قتل-کمدی را با مضامین اجتماعی، سیاسی و عاطفی ترکیب میکند.
سریال مخاطب را با سه زن در اواخر دهه سی زندگیشان آشنا میکند؛ زنانی که مسیرهای متفاوتی را در زندگی طی کردهاند، اما ریشههای دوستیشان هنوز عمیق است.
سرشه (روشین گالاگر)، نویسنده و شورانر یک سریال جنایی پرطرفدار است که از فشار کاریاش به ستوه آمده. نخستینبار او را در جلسهای میبینیم که بازیگر اصلی سریالش پیشنهادهای کاملاً خودمحورانه برای مسیر داستانی میدهد: «اگر بهجای جنایت، روی هزینههای شخصی زندگی حرفهایاش تمرکز کنیم؟ فمینیستیه! سفر کشف خود!»
سرشه جلسه را ترک میکند و تهدید به استعفا میکند. ایجنتش اصرار میکند که او «مخاطبان زیادی را سرگرم میکند» و سرشه با طعنه پاسخ میدهد: «جنایتها هم همینطور!»
رابین (سینید کینان) مادری از پاافتاده با سه – یا شاید چهار – کودک است که در آستانه سقوط روحی قرار دارد. درباره همسرش میگوید: «خیلی کنترلگر شده… گسلایتینگ و از این حرفها.» وقتی دارا با تردید میپرسد «اون که فقط یک سالشه»، رابین با دندانهای فشرده جواب میدهد: «یکونیم ساله. و میدونه داره چیکار میکنه.» این جمله بهتنهایی نمونهای عالی از طنز گزنده مکگی است.
دارا (کایلفین دان)، زنی است که از مادر بیمار خود مراقبت میکند و هنوز در سوگ عشق ازدسترفتهاش بهسر میبرد. او آرامتر و درونگراتر از دو دوست دیگر است، اما اندوهی عمیق در وجودش موج میزند.
این سه نفر زمانی گروهی چهارنفره بودند. عضو چهارم، گرتا (ناتاشا اوکیف)، بیست سال پیش پس از یک حادثه مرموز در جنگل – شامل کلبهای در آتش، مردی تهدیدآمیز و نمادهای شیطانی روی دیوار – از زندگیشان ناپدید شد. اکنون خبر رسیده که گرتا مرده است؛ ظاهراً بر اثر سقوط از پلهها. اما سرشه با غریزه نویسنده جناییاش فوراً مشکوک میشود، مخصوصاً زمانی که در مراسم ختم متوجه میشود جسد درون تابوت، خالکوبی مشترکی را که چهار دوست داشتند، ندارد.
و اینجا است که ماجراجویی واقعی آغاز میشود.
سه دوست، بهجای بازگشت سریع به بلفاست، در دهکده کوچک «ناکدارا» در کانتی دانگال گرفتار میشوند و درگیر معمایی میگردند که ریشه در گذشتهشان دارد. شوهر گرتا، اوون (امت جی. اسکنلن)، رئیس پلیس محلی است؛ شخصیتی که اسکنلن با بازی خوفانگیز خود از همان ابتدا سایهای از تهدید ایجاد میکند. مادر گرتا، مارگو (میشل فیرلی)، نیز حضوری سنگین و ناآرامکننده دارد.

از این مرحله به بعد، سریال با سرعتی نفسگیر پیش میرود: نامههای مرموز، طوفانهای انجیلی، مقلدان دالی پارتن، متصدی متلی به نام نورمن (اشارهای روشن به «روانی» هیچکاک)، خط داستانی فرعی درباره گروه ضربت زنان مبارز حق رأی، خانههای شعلهور، سفر به پرتغال، قاتلی احتمالی (برونا گالاگر) و پلیس جوان جذابی به نام لیام (دارا هند) که هم مکانیک است و هم عضو پلیس مدنی – و آماده است علیه رئیس خودش تحقیق کند.
معما چنان پیچدرپیچ و چندلایه است که گاهی مخاطب ممکن است احساس گمشدن کند. مکگی پیوسته عناصر جدیدی به داستان میافزاید: تاریخ ایرلند، درام شخصی، رمانس، و حتی نشانههایی از عناصر فراطبیعی. اما در تمام این آشوب، یک چیز ثابت است: طنز. طنزی باکیفیت، پرقدرت و مبتنی بر دیالوگهای دقیق و کمدی فیزیکی حسابشده.
بازیگران سریال یکی از بزرگترین نقاط قوت آن هستند. هر سه بازیگر اصلی عملکردی درخشان ارائه میکنند:
- سینید کینان در نقش رابین لایهای از طنز تلخ را با زنی فرسوده و در آستانه شکستن ترکیب میکند.
- کایلفین دان اندوه عمیق دارا را با ظرافتی قابلتوجه به تصویر میکشد.
- روشین گالاگر تمام شکافهای ظریف در ظاهر موفق و حرفهای شرشه را به زیبایی آشکار میکند.
اما ستاره غیرمنتظره سریال، سرشه-مونیکا جکسون است؛ بازیگری محبوب از «دختران دری» که در میانه فصل وارد داستان میشود و با اجرایی کاملاً وحشیانه، پرجنبوجوش و خیرهکننده، هر ثانیه حضورش را به مرکز توجه تبدیل میکند. نقش او آنقدر پر از غافلگیری است که هر توضیحی دربارهاش اسپویل محسوب میشود؛ فقط همین را بگوییم که اگر قرار باشد امسال تنها یک نقشآفرینی را ببینید، باید این یکی باشد.
امت جی. اسکنلن در نقش اوون با حضوری سرد و پرصلابت، میشل فیرلی با اقتداری آزارنده، و همچنین بازیگران نسخه نوجوان شخصیتها – بهویژه اما کنینگ در نقش گرتای نوجوان – همگی نقشآفرینیهایی ماندگار ارائه میکنند.
از شخصیتهای فرعی نیز نباید غافل شد: پیشخدمت بداخلاقی به نام لوسی (نیو فینلی) و مدیر فروشگاهی که بهطور وسواسگونهای به شرلوک هلمز علاقه دارد (جیمز مارتین)، از آن دسته چهرههایی هستند که هر بار ظاهر میشوند، لبخندی خودبهخود روی لب مخاطب مینشانند. یکی از استعدادهای ویژه مکگی همین است: خلق شخصیتهای فرعی بهظاهر گذرا که فوراً فراموشنشدنیاند.
یکی از جذابترین جنبههای سریال، استفاده از لایههای متا (فراداستانی) است. سرشه، نویسنده یک سریال جنایی است، اما حالا خودش درگیر یک معمای جنایی واقعی شده؛ رویکردی که فراتر از یک شوخی ساده با «روانی» هیچکاک یا ارجاعی کوچک به «دختران دری» عمل میکند.

مکگی از این ساختار برای طرح پرسشهایی عمیقتر درباره «داستانهایی که درباره خودمان میسازیم» استفاده میکند. سرشه، داستانپردازی را تبدیل به مکانیزمی دفاعی کرده؛ راهی سودآور اما ناکافی برای مواجهه با تروما. اما وقتی روایتی که از خود ساختهای، فرو میریزد، چه چیزی باقی میماند؟
جمله آغازین دارا شاید بهترین توصیف روح سریال باشد: «باید بتوانیم برای زندگیای که نداشتیم عزاداری کنیم، بدون اینکه بابت زندگیای که داریم احساس گناه کنیم.» این جمله در لحظه نادیده گرفته میشود، اما درست مانند بسیاری از بخشهای سریال، بهآهستگی در ذهن و جان مخاطب رسوب میکند.
از نظر بصری، «از بلفاست تا بهشت» سریالی کاملاً منحصربهفرد است. اشلی بارون، فیلمبردار سریال، با الهام از آثاری چون «توئین پیکس»، «ای.تی.» اسپیلبرگ و «چیزهای عجیب» (Stranger Things)، جهانی خلق کرده که همزمان زیبا، شگفتانگیز و ناآرامکننده است. کارگردان سریال، مایکل لنوکس، این رویکرد را «وحشت آرمانی» توصیف کرده؛ ترکیبی از الهامهای بصری.
استفاده از رنگ در این سریال بسیار هوشمندانه است: فیروزهای و نارنجی با طراوت و بازیگوشانه؛ آبی و نارنجی در صحنههای کلیسا، جادویی و مسحورکننده؛ سبز همیشه تهدیدآمیز؛ و بنفش – ارجاعی آگاهانه به کتاب «اگر بنفش است، کسی خواهد مرد» – نشانهای از خطر یا ورود گرتا به داستان.
لنزهای آنامورفیک اطلس ارین کیفیتی سینمایی و کمی «کج» به تصاویر دادهاند. استفاده از شیشههای تحریفشده بهعنوان فیلتر – ابتکاری که اپراتور دوربین دوم با خرید شیشههای عجیب از یک مغازه شیشهبری خلق کرد – لایه جدیدی از سوررئالیسم به نماهای کلیدی افزوده است. نتیجه، تصاویری است که هم جذبکنندهاند و هم ناآرامکننده؛ درست مانند فضای کلی سریال.
نورپردازی ۳۶۰ درجهای با چراغهای کنترلشونده، آزادی کاملی برای حرکت بازیگران ایجاد کرده و در عین حال، چهرهها همیشه بهوضوح دیده میشوند؛ نکتهای اساسی برای سریالی که میان کمدی و وحشت تعادل برقرار میکند.
ساندترک سریال شامل ترانههای پاپ بریتانیایی دهه نود و اوایل دهه دو هزار است – بهویژه سرودهای «قدرت دختران» (Girl Power) – که سوخت فمینیسم سرزنده و طناز سریال محسوب میشوند. این انتخاب موسیقایی نهتنها حالوهوای نوستالژیک ایجاد میکند، بلکه پلی میان گذشته و حال شخصیتها میسازد؛ یادآوری اینکه خاطرات نوجوانی و تروماهایش هرگز کاملاً «تمام» نمیشوند.
نقاط قوت:
- فیلمنامه درخشان مکگی: ترکیب دقیق طنز، معما، درام و نقد اجتماعی
- بازیگران استثنایی: بهویژه سه نقش اصلی و بازی فوقالعاده شرشه-مونیکا جکسون
- تصویربرداری خلاقانه و منحصربهفرد
- لایههای متای هوشمندانه که بر عمق روایت میافزایند
- پایانبندی محکم و رضایتبخش
- شخصیتهای فرعی فراموشنشدنی
نقاط ضعف:
- افت سرعت در بخشهایی از میانه فصل، مخصوصاً سکانسهای پرتغال
- پیچیدگی بیشازحد برخی رشتههای معمایی
- سرعت بالای روایت که گاهی مجال مکث نمیدهد
- ارجاعات تاریخی و فرهنگی که شاید برای مخاطب غیرایرلندی کمتر قابلدرک باشد
یکی از لایههای عمیق سریال، ارتباط آن با تاریخ ایرلند و ایرلند شمالی است. داستان مدام میان دو کشور با تاریخی پیچیده و پرتلاطم رفتوآمد میکند. اشاره به دوران آشوب، مدارس کاتولیک، زبان ایرلندی و حتی یک شوخی عالی درباره جری کانلون (از فیلم «به نام پدر») نشان میدهد که مکگی صرفاً یک معمای سرگرمکننده خلق نکرده، بلکه اثری ساخته که تا حدی که مخاطب اجازه دهد، سیاسی و فرهنگی نیز هست.
عنوان سریال – «از بلفاست تا بهشت» – نیز ارجاعی هوشمندانه و طنزآمیز به تجربه مدارس کاتولیک دارد که در بستر داستان معنایی کمیک-تراژیک پیدا میکند.
نهایتا، «از بلفاست تا بهشت» سریالی است که در نگاه نخست، ترکیب بسیار پیچیدهای از ژانرها دارد: کمدی، معمای قتل، درام شخصیتی، نقد اجتماعی، طنز متا و تاریخ سیاسی. روی کاغذ، چنین ترکیبی بیشتر شبیه نسخهای برای شکست است تا موفقیت. اما لیزا مکگی با همان نبوغی که «دختران دری» را به شاهکاری ماندگار تبدیل کرد، همه این عناصر را با مهارتی بینظیر کنار هم قرار داده است.
این سریال همزمان میخنداند و میاندیشاند. هم معمایش سرگرمکننده است و هم شخصیتهایش عمیقاً واقعی. هم تجربهای لذتبخش ارائه میدهد و هم چیزی در ذهن و جان مخاطب باقی میگذارد.
مخاطبانی که «خواهران بد» (Bad Sisters) یا «ددلاک» (Deadloch) را دوست داشتند، با این سریال کاملاً احساس آشنایی خواهند داشت. اما «از بلفاست تا بهشت» صدای منحصربهفرد خودش را دارد؛ صدایی ایرلندی، زنانه، تلخ، خندهدار و عمیقاً انسانی.
پایانبندی سریال رضایتبخش و کامل است، هرچند نتفلیکس آن را رسماً «سریال محدود» اعلام نکرده؛ شاید بهتر باشد همینجا تمام شود، اما اگر مکگی بخواهد زمان بیشتری را با این شخصیتها بگذراند، کمتر کسی اعتراضی خواهد داشت.
جمع بندی
امتیاز - ۷٫۸
۷٫۸
خوب
«از بلفاست تا بهشت»، شاهکار جدید خالق «دختران دری»، ترکیبی مسحورکننده از کمدی تیز، معمای قتل چندلایه و درام زنانه است؛ سریالی که همزمان میخنداند، فکر میکند و تا مدتها رهایتان نمیکند.





