برخورد تقدیر در «ماموریت» (Task)
از خالق «میر اهلِ ایستتاون» تا نبرد بیپایان دو مرد شکستخورده در دل شهری کوچک

وقتی «برد اینگلسبی»، خالق سریال تحسینشده «میر اهلِ ایستتاون»، طرح تازهاش را برای مدیران شبکه HBO ارائه کرد، هنوز نه جنایت اصلی داستان شکل گرفته بود، نه روند پیگیری پرونده، و نه حتی گرههای مهم روایت. او تنها ایدهای کلیدی در ذهن داشت: «یک نسخه کارگری از “مخمصه” (Heat)»؛ آن هم با پسزمینهای در شهرکی کوچک در حومه فیلادلفیا.
اینگلسبی در گفتوگو اخیرش فاش کرد که ساختار مینیسریال هفت قسمتی «ماموریت» بهشدت از فیلم مشهور «مخمصه» ساخته «مایکل مان» در سال ۱۹۹۵ الهام گرفته است؛ اثری که در آن کارآگاه زبدهای (آل پاچینو) در مقابل تبهکار حرفهای (رابرت دنیرو) قرار میگیرد و تماشاگر را در وضعیتی دوگانه سمت هر دو شخصیت میکشاند.
اینگلسبی میگوید:
«مایکل مان کاری کرد که تو هم دلات بخواهد دنیرو فرار کند و هم پاچینو بگیردش. این دو اتفاق نمیتوانستند همزمان رخ بدهند و همین باعث میشد بپرسی: “خدای من، عاقبت چه میشود؟ چون من هر دو را دوست دارم.” من دقیقاً همین حس را برای “ماموریت” میخواستم.»
برخلاف «مِر» که یک معمای «قاتل کیست؟» بود، «ماموریت» از ابتدا بر تنش ناشی از انتظار برخورد حتمی دو شخصیت اصلی بنا شده است: تام برندیس (مارک رافالو)، مأمور افبیآی و کشیش سابق، و رابی پرندرگست (تام پلفری)، رفتگر محلی که با جسارت به انبارهای مواد مخدر یک باند موتورسوار حمله میکند.

اما اینجا خبری از «بهترین پلیس» و «باهوشترین تبهکار» نیست؛ تهیهکننده اجرایی و کارگردان سریال «جرمایا زاگار» با خنده میگوید: «اگر “مخمصه” درباره برترینها بود، “ماموریت” ما درباره بدترینهاست.»
زاگار، که مثل اینگلسبی اهل پنسیلوانیاست و آثارش («ما حیوانات هستیم»، «شورش») نیز اغلب در حیاط خلوت فیلادلفیا شکل گرفتهاند، بعد از نوشتن قسمت اول به پروژه پیوست تا شریک خلاق در پرورش شخصیتها و فضای انسانی سریال باشد. به جای اتاق نویسندگان، اینگلسبی ترجیح داد با زاگار مستقیماً همکار باشد تا بتوانند زندگی روزمره و دردهای عمیق این دو مرد را با دقت به تصویر بکشند.
تام و رابی، با وجود اختلافاتشان، شباهتهای مهمی دارند: هر دو پدر مجردند و هر دو در آستانه سالگرد از دست دادن همسرانشان زندگی میکنند؛ هر کدام هنوز در سوگاند، اما با راههایی متفاوت.
زاگار توضیح میدهد:
«تام، که زمانی کشیش بوده، نهتنها ایمانش به خدا، که ایمانش به جهان را هم از دست داده است. رابی همسرش را از دست داده، اما خودش را در فرایند انتقام غرق کرده و همین به او هدف و انرژی داده. زندگی رابی پر از رنگ، شادی و خانواده است؛ زندگی تام پر از خلأ و تاریکی.»
این تضاد، زبان بصری دو نخستین قسمت را نیز تعریف کرده است. صحنههای رابی پرتحرک و سرزندهاند، با رنگهای تابستان و طبیعت، فیلمبرداری با استدیکم و سرشار از ارتباط فیزیکی با اطرافیان. در مقابل، زندگی تام غرق در سایهها و سکوت است؛ در خانهای تاریک، تنها، و با شرم و بیگانگی از دخترش (سیلویا دیونیسو).

انتخاب مارک رافالو برای نقش تام از همان ابتدا در ذهن زاگار بود، هرچند مدیران شبکه تردید داشتند او پس از تجربه سنگین سریال «میدانم حقیقت چیست» دوباره وارد یک پروژه طولانی HBO شود. اما رافالو پس از خواندن فیلمنامه، نهتنها پذیرفت، بلکه ایدهای مهم آورد:
«گفت میخواهد لباس وزندار بپوشد، چون شخصیتش در ماههای اخیر از ریتم زندگی افتاده، تغذیهاش بههم ریخته، و باید این سنگینی فقدان را در بدنش حمل کند.»
در مقابل، تام پلفری در نقش رابی باید ترکیبی از فیزیک قدرتمند و روحیهای کودکانه را به نمایش بگذارد؛ مردی که هم پدر دوستداشتنی است و هم کسی که میتوان تصور کرد در یک خانه مواد مخدر با خشونت عمل میکند.
زاگار در ابتدا برای رابی ظاهری با ریش پرپشت در نظر داشت — الهامگرفته از دوستان روستاییاش که به ظاهرشان چندان اهمیت نمیدهند. اما مشکل این بود که رافالو هم برای نقش تام ریش میخواست. در نهایت، زمانی که پلفری با موهای بلند و ریش انبوه مقابل دوربین زوم آمد، هر دو خالق سریال به یکباره گفتند: «این خودِ رابی است!»
پلفری سپس ایده تمام خالکوبیهای شخصیت را خودش طراحی کرد، با معنایی مشخص برای هر کدام. همانطور که اینگلسبی میگوید، «رابی مردی است که صبحها آینه نگاه نمیکند؛ تنها از خانه بیرون میرود و سرِ کارش در مسیر رفتگری میافتد.»
«ماموریت» با وجود بهرهگیری از عناصر آشنای ژانر پلیسی — ماسک، انتقام، رویارویی و باند مواد مخدر — در نهایت داستانی است درباره آدمهایی معمولی که شکستهاند، ولی هنوز نفس میکشند. این اثر بیش از آنکه درباره پیروزی یا شکست باشد، درباره مواجهه با درد، فقدان و امید دوباره است.
همانطور که زاگار میگوید:
«برد ژانر را مثل یک قطار سریعالسیر میگیرد، اما مسافرانی که سوار میکند، کسانیاند که پیشتر هرگز ندیدهایم.»





