دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
سلبریتی ترکیهسلبریتی جهانمصاحبه و گفتگو

دنیز بایسال؛ از کودکی با یخچال خالی اما خانه‌ای پر از عشق تا یاد گرفتن مرزهای شخصی

دنیز بایسال در گفت‌وگویی صمیمی از جدایی پدر و مادرش، بزرگ شدن در خانه‌ای زنانه و پرمحبت، بیماری مادرش، ورود اتفاقی به بازیگری، مهاجرت جسورانه به استانبول و اهمیت احترام و مرزبندی در پشت صحنه گفت.

دنیز بایسال (Deniz Baysal) در این مصاحبه، تصویری بسیار انسانی و بی‌پرده از مسیر زندگی‌اش ارائه می‌دهد؛ تصویری که از یک کودکی ساده اما پر از محبت شروع می‌شود، به تجربه‌های سخت خانوادگی و مالی می‌رسد، از عشق به تئاتر و اولین سریال روزانه عبور می‌کند و در نهایت به زنی می‌رسد که امروز بهتر می‌داند چطور باید از خودش، آرامشش و مرزهایش محافظت کند.

او در این گفت‌وگو نه سعی می‌کند گذشته را بیش از حد رمانتیک کند و نه سختی‌ها را انکار می‌کند. دنیز از خانه‌ای حرف می‌زند که گاهی آخر ماه یخچالش خالی می‌شد، اما از محبت، شوخ‌طبعی و همراهی خالی نبود. از مادری می‌گوید که بعد از طلاق، خودش را وقف دخترانش کرد؛ از بیماری مادرش و از لحظه‌ای که فهمید باید او را نه فقط به عنوان «مادر»، بلکه به عنوان یک زن و یک انسان مستقل ببیند.

کودکی دنیز بایسال؛ «خانه‌مان سختی داشت، اما خوشحال بودیم»

مصاحبه با سوالی درباره آغاز داستان زندگی دنیز بایسال شروع می‌شود. مصاحبه‌کننده برداشت خود را مطرح می‌کند: دنیز در خانواده‌ای خوشحال بزرگ شده است. دنیز این برداشت را رد نمی‌کند، اما بلافاصله تصویر کامل‌تری می‌دهد؛ تصویری که در آن خوشبختی، الزاما به معنای نبود مشکل نیست.

او می‌گوید: «خوشحال بودیم. مشکلات خیلی بزرگی نداشتیم؛ نهایتش مشکلات مالی و گذران زندگی بود. آخر ماه می‌شد و گاهی در خانه چیزی نمی‌ماند. در یخچال چیزی پیدا نمی‌کردیم.»

دنیز توضیح می‌دهد که پدر و مادرش وقتی او حدود ۵ یا ۶ ساله بوده از هم جدا شده‌اند. با این حال، فضای خانه برای او با تلخی مطلق گره نخورده است. او همراه مادر و خواهرش بزرگ شده و بعدتر مادربزرگ مادری‌اش هم به جمع آن‌ها پیوسته است.

دنیز از آن خانه زنانه با محبت یاد می‌کند: «ما همیشه دخترانه بزرگ شدیم؛ خواهرم، من و مادرم. بعد هم مادربزرگ مرحومم به ما اضافه شد. فکر می‌کنم آدم‌های پرمحبتی هستیم؛ آدم‌هایی که می‌شود با آن‌ها ارتباط گرفت.»

او خانواده‌اش را کسانی توصیف می‌کند که هر جا وارد شوند، با خودشان حال‌وهوای تازه، شادی و گرما می‌آورند. حتی دوستان دنیز هم برای دیدن مادرش به خانه می‌آمدند: «دوستانمان می‌آمدند مادرم را ببینند، با مادرم گپ بزنند. درباره پدرم هم همین‌طور بود.»

همین جمله‌ها نشان می‌دهد که برای دنیز، مفهوم خانواده فقط در شکل کلاسیک «پدر، مادر و فرزند زیر یک سقف» خلاصه نمی‌شود. او خانواده را در کیفیت رابطه‌ها، عشق و توانایی خندیدن و کنار هم ماندن دیده است.

یخچال خالی یا خانه پر از عشق؟ دنیز چگونه تعادل را دید

جیدا دوونجی به نکته مهمی اشاره می‌کند: وقتی از خانواده خوشحال حرف می‌زنیم، باید ببینیم خوشحالی را از کدام زاویه تعریف می‌کنیم. خانواده کامل با پدر و مادر کنار هم، طعم خودش را دارد؛ اما بعد از طلاق هم ممکن است خانه‌ای زنانه، شلوغ، گرم و پر از عشق شکل بگیرد.

سوال اصلی این است: در چنین شرایطی، خالی بودن یخچال بیشتر زخم می‌زند یا شادی خانه مرهم می‌شود؟

دنیز پاسخ قطعی و شعاری نمی‌دهد. او بیشتر به نقش مادرش اشاره می‌کند و می‌گوید احتمالا به لطف مادرش توانسته‌اند این دوره را بدون زخم‌های عمیق‌تر پشت سر بگذارند: «فکر می‌کنم به خاطر مادرم بود که این‌قدر بی‌آسیب، یا کمتر آسیب‌دیده، از آن عبور کردیم. جمله دقیقش را پیدا نمی‌کنم.»

او مادرش را کسی می‌داند که واقعا برای فرزندانش از خود گذشت. در ادبیات ترکی، عبارت «saçını süpürge etmek» به معنای فداکاری شدید و از خودگذشتگی است؛ دنیز همین را درباره مادرش به کار می‌برد.

مادر دنیز بایسال بعد از طلاق؛ «خودش را وقف ما کرد»

یکی از بخش‌های احساسی مصاحبه، جایی است که صحبت از زندگی مادر دنیز بعد از طلاق می‌شود. دنیز می‌گوید او و خواهرش بارها به مادرشان گفته‌اند شاید بهتر باشد یک همراه زندگی پیدا کند.

او می‌گوید: «خیلی به مادرم گفتیم که شاید کسی را پیدا کند، یک همراه زندگی داشته باشد. اما می‌گفت نه، دیگر در این سن حوصله‌اش را ندارم.»

وقتی مصاحبه‌کننده می‌پرسد آیا مادرش بعد از آن عاشق نشده، دنیز پاسخ می‌دهد: «نه، نشد.» و بعد اضافه می‌کند که همیشه او را در این زمینه حمایت کرده‌اند.

برداشت دنیز از وضعیت مادرش تلخ و قابل تامل است: «فکر می‌کنم او به تنهایی عادت کرده و شاید به زوج بودن به عنوان خوشبختی نگاه نمی‌کند. این هم در واقع چیز غم‌انگیزی است.»

دنیز تاکید می‌کند مادرش بسیاری از سختی‌ها را به آن‌ها منتقل نکرده است، هرچند امروز مطمئن است که او دوران بسیار دشواری را گذرانده: «مطمئنم چیزهای خیلی سنگینی تجربه کرده، اما به ما منعکس نکرد. این را تازه بعد از ۳۰ سالگی می‌فهمم. انگار آدم مادرش را بعد از ۳۰ سالگی می‌فهمد.»

وقتی مادر فقط مادر نیست؛ «بعد از ۳۰ سالگی او را به عنوان یک زن دیدم»

دنیز بایسال در ادامه از تغییری مهم در نگاهش به مادرش حرف می‌زند. او می‌گوید در سال‌های اخیر، مادرش را فقط در نقش مادری ندیده، بلکه او را به عنوان یک زن، یک فرد مستقل و انسانی با رنج‌ها، خواسته‌ها و ترس‌های خودش درک کرده است.

او می‌گوید: «بعد از آن شروع کردم مادرم را جدا از مادری‌اش، به عنوان یک زن و یک فرد ببینم. آن‌وقت احترامم به او بیشتر شد.»

جیدا هم همین نکته را برجسته می‌کند؛ اینکه شاید ما در فرهنگ خانوادگی‌مان، با پدر و مادر فاصله‌ای مبتنی بر احترام رسمی می‌سازیم و کمتر با آن‌ها مثل یک انسان هم‌سطح درد دل می‌کنیم. دنیز تایید می‌کند که حالا بیشتر با مادرش حرف می‌زند و رابطه‌شان به سمت گفت‌وگو و درک متقابل رفته است.

او می‌گوید: «رابطه‌مان هیچ‌وقت بد نبود. من فقط جای دیگری بودم. نمی‌توانستم بعضی چیزها را بپذیرم.»

بیماری مادر دنیز بایسال؛ مواجهه سخت با واقعیت

در یکی از صادقانه‌ترین بخش‌های مصاحبه، دنیز بایسال برای اولین بار در این گفت‌وگو اشاره می‌کند که مادرش بیمار است: «مادرم بیمار سرطان است.»

جیدا برای او آرزوی شفا می‌کند و دنیز توضیح می‌دهد که در ماه‌های اخیر، نگاهش به این موضوع تغییر کرده است. او می‌گوید قبلا گاهی از مادرش عصبانی می‌شده؛ نه از سر بی‌محبتی، بلکه چون نمی‌توانسته بیماری او را بپذیرد: «شاید آدم وارد این حالت می‌شود که می‌گوید مادر من نمی‌تواند بیمار باشد. نمی‌تواند بپذیرد چنین چیزی برای نزدیک‌ترین و عزیزترین آدمش اتفاق افتاده است.»

دنیز تعریف می‌کند که دو، سه ماه پیش، مادرش در تابستان حدود یک ماه در بیمارستان بستری بوده و خانواده دوره سختی را گذرانده‌اند. بعد از آن، او مکث کرده و با خودش گفته باید به جای خشم، کنار مادرش بایستد: «با خودم گفتم تا کی می‌خواهم نسبت به این زن حسِ خشم بگیرم؟ البته خشم نبود؛ می‌خواستم خوب باشد. اما وقتی وارد این ذهنیت شدم که هرچه بشود کنارش هستم، فکر می‌کنم مادرم هم خیلی خوشحال شد.»

او می‌گوید به انرژی باور دارد و فکر می‌کند همین تغییر نگاه، شاید به روند بهتر شدن مادرش کمک کرده باشد: «من خیلی به انرژی باور دارم. هیچ‌وقت تسلیم نشدیم. خدا را شکر الان همه‌چیز خوب پیش می‌رود. امیدوارم بهتر هم بشود.»

این بخش از مصاحبه یادآور موضوع مهمی است: در مواجهه با بیماری عزیزان، گاهی اطرافیان هم باید بپذیرند که مبارزه اصلی را خود بیمار انجام می‌دهد و نقش خانواده، همراهی، حمایت و آرام کردن فضاست؛ نه کنترل کردن یا انکار واقعیت.

دخترانه بزرگ شدن و ورود به دنیای بازیگری

بعد از بخش‌های خانوادگی، گفت‌وگو به مسیر بازیگری دنیز می‌رسد. جیدا می‌پرسد چه شد که زندگی او را با بازیگری روبه‌رو کرد.

دنیز می‌گوید مادرش از کودکی او را به تجربه کردن فعالیت‌های مختلف تشویق می‌کرد: بسکتبال، والیبال و کارهای دیگر. او مدتی بسکتبال بازی کرده؛ احتمالا حدود سه سال. اما نقطه واقعی تغییر، ورود به گروه تئاتر مدرسه بود.

دنیز با جمله‌ای ساده اما روشن آن لحظه را توصیف می‌کند: «روی صحنه رفتم و عاشق شدم.»

او از معلم تئاترش، زکریا (Zekeriya)، در ازمیر یاد می‌کند؛ کسی که به گفته دنیز نقش مهمی در هل دادن او به سمت حرفه بازیگری داشته است. دنیز می‌گوید اگر او نبود، شاید هرگز به فکر آمدن به استانبول نمی‌افتاد: «من آدم خیلی بسته‌ای بودم. می‌گفتم نمی‌توانم، از پسش برنمی‌آیم، چرا باید مرا انتخاب کنند؟ آدم‌های بااستعدادتر و زیباتر از من هستند.»

اما اصرار و حمایت معلمش باعث شد در یک آژانس ثبت‌نام کند و ناگهان مسیرش به استانبول برسد.

از «پرنسس خانواده» تا دختری که تنها به استانبول آمد

یکی از تناقض‌های جذاب شخصیت دنیز در این گفت‌وگو، همین‌جاست: او خودش را در خانواده کمی شبیه «پرنسس» توصیف می‌کند؛ کسی که اطرافیان فکر می‌کردند نازک‌تر و آسیب‌پذیرتر از آن است که بتواند به تنهایی از پس سختی‌ها بربیاید.

او می‌گوید: «در خانواده کمی پرنسس بودم. می‌گفتند او نمی‌تواند، از پسش برنمی‌آید، این را به او نگوییم ناراحت می‌شود.»

اما در نهایت، خلاف این تصور را ثابت کرد. دنیز در حدود ۲۰ یا ۲۱ سالگی، تنها به استانبول آمد؛ آن هم بعد از جر و بحث با مادرش: «با مادرم دعوا کردم و آمدم. گفتم کافی است، دخالت نکن، من می‌روم.»

او البته امروز حق را به مادرش هم می‌دهد. از نگاه خانواده‌ای در ازمیر، استانبول برای دختر جوانی در آن سن شهری بزرگ، پرخطر و نگران‌کننده بود. دنیز می‌گوید مادرش نگرانی بی‌دلیلی نداشت، اما در نهایت او توانست مسیر خودش را پیدا کند.

او حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کند، به خودش افتخار می‌کند: «الان که نگاه می‌کنم، واقعا می‌گویم آفرین به من.»

این جمله در مصاحبه مهم است، چون جیدا (مجری برنامه) هم تاکید می‌کند ما خیلی وقت‌ها گفتن «آفرین» به خودمان را فراموش می‌کنیم. دنیز هم موافق است؛ به‌خصوص وقتی می‌گوید ما اغلب پیش از دیگران، به خودمان ظلم می‌کنیم.

اعتماد زیاد، محبت بی‌مرز و درسی به نام «حد و مرز»

مصاحبه بعد از مهاجرت دنیز به استانبول، به یکی از مهم‌ترین محورهای گفت‌وگو می‌رسد: مرزهای شخصی.

جیدا از تجربه خودش می‌گوید؛ اینکه زمانی همه را دوست داشته، به همه اعتماد می‌کرده و همه احساساتش را بی‌پرده تعریف می‌کرده. دنیز هم با این تجربه همراه می‌شود و می‌گوید او هم در ابتدا همین‌طور بوده است: «من هم به همه همه‌چیزم را می‌گفتم. با همه خیلی صمیمی می‌شدم.»

اما زمان به او یاد داده که همه آدم‌ها نمی‌توانند مرز میان صمیمیت، کار و زندگی شخصی را تشخیص دهند. دنیز می‌گوید به جداسازی خشک میان تیم پشت دوربین و بازیگران اعتقاد ندارد، اما دیده است که بعضی افراد نمی‌توانند حدود رابطه را حفظ کنند: «من به این‌که گروه پشت دوربین جداست و گروه بازیگران جداست، اعتقاد ندارم. اما دیدم آدم‌های زیادی هستند که نمی‌توانند آن مرز را نگه دارند.»

او توضیح می‌دهد که در ابتدای کار، چون جوان‌تر بوده، بعضی رفتارها برایش عادی جلوه می‌کرده؛ حتی وقتی دیگران بیش از حد به حریمش نزدیک می‌شدند. در نهایت، به روان‌پزشک مراجعه کرده و جمله‌ای شنیده که برایش راهگشا بوده است: «تو مرز نداری و باید برای خودت مرز بگذاری.»

مرزبندی بدون تغییر شخصیت؛ «اگر آن‌ها بدند، چرا من باید عوض شوم؟»

نکته مهم در نگاه دنیز این است که مرزبندی را با سرد و خشن شدن یکی نمی‌داند. او نمی‌خواهد شخصیت مهربان و صمیمی‌اش را کاملا کنار بگذارد، فقط می‌خواهد احترام متقابل حفظ شود.

او می‌گوید: «با خودم حرف زدم. این‌طور نبود که یک‌دفعه بگویم تو کی هستی؟ نه، من نمی‌توانم از شخصیت خودم دست بکشم. اگر آن‌ها بدند، چرا من باید خودم را عوض کنم؟ آن‌ها عوض شوند.»

دنیز راه میانه‌ای پیدا کرده است: محترمانه، اما روشن بیان کردن حد و مرزها. مثلا اگر رفتاری را دوست ندارد، می‌گوید: «اگر این کار را با من نکنی خوشحال می‌شوم» یا «من دوست ندارم این‌طور باشد.»

او حالا می‌گوید همچنان با آدم‌ها خوب ارتباط می‌گیرد، اما احترام بیشتری می‌بیند. احترام برای او نه به خاطر ستاره بودن، نه به خاطر نقش اول بودن، بلکه به خاطر انسان بودن مهم است: «این احترام به خاطر نقش اول بودنم یا بازیگر بودنم نیست؛ به خاطر انسان بودنم است.»

دنیز نگاه انسانی‌اش به گروه کاری را هم روشن توضیح می‌دهد: «تو آنجا آرایشگری، تو هم کارت را انجام می‌دهی. من به تو احترام می‌گذارم. نمی‌دانم چه کسی هستی، خوب هستی یا بد، اگر چیزی مستقیم از تو ندیده باشم برایم فرقی ندارد؛ اما همه‌چیز باید در چارچوب احترام باشد.»

اشک برای کامنت‌های هواداران؛ «مرا نمی‌شناسند، چرا این را می‌گویند؟»

دنیز بایسال در ادامه از فشار نگاه بیرونی هم حرف می‌زند؛ به‌خصوص کامنت‌های هواداران و کاربران در فضای مجازی. او می‌گوید در دوره‌ای از خواندن بعضی نظرها واقعا آسیب می‌دیده: «می‌نشستم و گریه می‌کردم. می‌گفتم چرا این را به من می‌گویند؟ مرا که نمی‌شناسند. من با این آدم‌ها چه کرده‌ام؟»

اما امروز به نقطه متفاوتی رسیده است. او می‌گوید خودش را به یک «منطقه امن» کشانده و فهمیده که وارد این حرفه نشده تا نیازش به محبت و تایید را از دیگران بگیرد: «فهمیدم من برای تامین نیاز به دوست داشته شدن وارد این صنعت نشده‌ام.»

این جمله، یکی از کلیدی‌ترین جمله‌های مصاحبه است. دنیز نشان می‌دهد که شهرت، اگر با نیاز شدید به تایید دیگران همراه شود، می‌تواند فرساینده باشد. او تلاش کرده رابطه‌اش را با مخاطب و فضای مجازی سالم‌تر کند؛ نه بی‌احساس و بی‌تفاوت، اما کمتر وابسته به تایید بیرونی.

خودشناسی، کتاب، مغز انسان و یک جلسه درمان

جیدا از او می‌پرسد آیا این روند با همراهی روان‌شناس یا درمانگر پیش رفته است. دنیز پاسخ می‌دهد که فقط چند جلسه یا حتی یک جلسه مشخص مشاوره گرفته، اما خودش هم برای خودشناسی زیاد تلاش کرده است.

او می‌گوید: «من خیلی دوست دارم روی خودم سرمایه‌گذاری کنم. زیاد تحقیق می‌کنم. به مغز انسان خیلی علاقه دارم. کتاب می‌خوانم، با خودم حرف می‌زنم، تماشا می‌کنم و این‌طوری خودم را به این نقطه رساندم.»

این بخش از گفت‌وگو از نظر فرهنگی هم مهم است؛ چون مراجعه به درمانگر یا روان‌پزشک هنوز برای بعضی‌ها با قضاوت همراه است. دنیز با طبیعی حرف زدن درباره این تجربه، آن را به عنوان بخشی از مسیر رشد شخصی نشان می‌دهد.

زن موفقی که فقط احترام می‌خواهد؛ چرا گاهی برچسب «کاپریس» می‌خورد؟

مصاحبه در ادامه به مساله‌ای حساس در فضای کاری، به‌خصوص برای زنان موفق در سینما و تلویزیون می‌رسد: حق داشتن مرز و احترام.

جیدا می‌گوید چقدر دردناک است که یک زن موفق، وقتی فقط درخواست احترام و فضای شخصی می‌کند، ممکن است به «کاپریس داشتن» (برچسب زدن به زن برای اینکه او را در جایگاه فردِ غیرمنطقی و لوس قرار دهند تا خواسته‌های به‌حقش را نشنیده بگیرند) متهم شود؛ مخصوصا اگر نقش اصلی یک پروژه باشد.

دنیز این را تایید می‌کند و توضیح می‌دهد گاهی چیزی را اول با آرامش و خواهش مطرح می‌کنی. یک بار، دو بار، چند بار انجام نمی‌شود. در نهایت به نقطه‌ای می‌رسی که منفجر می‌شوی و همان لحظه، باز هم تو مقصر شناخته می‌شوی.

او می‌گوید: «چیزی را که اول با خواهش گفته‌ام، چند بار انجام نمی‌دهند. نمی‌دهند، نمی‌دهند، آخرش به اینجا می‌رسد و تو منفجر می‌شوی. بعد باز هم تو مقصر می‌شوی. چرخه خیلی عجیبی است.»

این بخش، فقط تجربه شخصی دنیز نیست؛ اشاره‌ای است به یکی از چالش‌های رایج در محیط‌های کاری خلاق، جایی که مرزهای حرفه‌ای گاهی به اسم صمیمیت یا فشار تولید نادیده گرفته می‌شود.

اولین کار دنیز بایسال؛ «آب‌های عمیق» (Derin Sular)

بعد از بحث‌های شخصی، جیدا از مسیر حرفه‌ای دنیز می‌پرسد: آیا از همان ابتدا نقش اصلی بوده؟ داستان کار چگونه شروع شد؟

دنیز به ریشه‌های ازمیری‌اش برمی‌گردد و می‌گوید معلم تئاترش او را در آژانس ثبت‌نام کرد. بعد یک تست بازیگری برای کاری به نام «آب‌های عمیق» (Derin Sular) آمد؛ پروژه‌ای که قرار بود در ازمیر فیلم‌برداری شود. همین برای دنیز یک امتیاز مهم بود، چون کنار خانواده‌اش می‌ماند.

او در تست شرکت کرد و پذیرفته شد. «آب‌های عمیق» (Derin Sular) یک سریال روزانه بود و حدود ۱۱۶ یا ۱۱۸ قسمت ادامه داشت؛ چیزی حدود هشت ماه کار فشرده.

دنیز می‌گوید: «من همه‌چیز را آنجا یاد گرفتم. بعد گفتم من این دیوانگی را دوست دارم.»

چرا دنیز بایسال «دیوانگی» صحنه را دوست داشت؟

وقتی دنیز از «دیوانگی» حرف می‌زند، منظورش همان بی‌نظمی و غیرقابل پیش‌بینی بودن ساعت‌های کاری در صحنه فیلم‌برداری است؛ چیزی که برای بسیاری از آدم‌ها فرساینده است، اما برای او جذاب بوده.

او می‌گوید: «این‌که معلوم نیست چه ساعتی می‌آیم و چه ساعتی می‌روم را دوست داشتم. من خیلی برنامه‌ریزی ۹ صبح تا ۵ عصر را دوست ندارم. دوست دارم شب و روزم مشخص نباشد. بی‌برنامگی را دوست دارم.»

جیدا با خنده می‌گوید: «تو هم دیوانه خوبی هستی!» و توضیح می‌دهد خودش برعکس، با بی‌برنامگی مشکل دارد؛ به‌خصوص حالا که سنش بالاتر رفته و دو فرزند دارد.

دنیز حتی تعریف می‌کند در دوره‌ای آن‌قدر عاشق فضای صحنه بوده که وقتی کارش تمام می‌شده، به خانه نمی‌رفته و در همان صحنه می‌مانده است. بعد با شوخی اضافه می‌کند که حالا ازدواج کرده و چون همسرش را دوست دارد، به محض تمام شدن کار، سریع لباس عوض می‌کند و به خانه می‌رود. (این مصاحبه قبل از درخواست طلاق وی انجام شده: طلاق دنیز بایسال از باریش یورتچو پس از ۷ سال زندگی مشترک؛ پرونده به دادگاه کشیده شد)

دنیز بایسال چگونه یک پروژه را انتخاب می‌کند؟

در پایان بخش موجود از مصاحبه، گفت‌وگو به معیارهای انتخاب پروژه می‌رسد. دنیز می‌گوید هنگام قبول یک کار، اول به شرکت سازنده نگاه می‌کند: «اول به شرکت تولیدکننده نگاه می‌کنم. حتما شرکت‌هایی هستند که می‌گویی با آن‌ها کار نمی‌کنم؛ مثلا شرکت‌هایی که پشت گروهشان نمی‌ایستند.»

بعد از آن، نوبت فیلمنامه می‌رسد. برای دنیز، کیفیت متن مهم است، اما فقط متن کافی نیست. فضای کاری، رفتار تهیه‌کننده و امنیت تیم هم برای او اهمیت دارد.

جیدا هم از معیار خودش می‌گوید: اینکه آیا کارگردان خانه‌اش را دوست دارد یا نه؛ آیا بازیگران اصلی دوست دارند به خانه بروند یا نه. منظور او روشن است: اگر کارگردان و بازیگران اصلی اهل احترام به زمان و زندگی شخصی باشند، احتمال فرسایشی شدن پروژه کمتر می‌شود.

او به موضوع ۱۲ ساعت کار در صحنه اشاره می‌کند؛ قاعده‌ای که در بسیاری از پروژه‌ها رعایت می‌شود، اما هنوز در همه جا اجرا نمی‌شود. از نگاه او، پروژه‌ای که در آن کارگردان و بازیگران اصلی به زندگی خارج از صحنه احترام می‌گذارند، برای کار کردن سالم‌تر است.

دنیز بایسال و روایتی از رشد، احترام و ایستادن کنار خود

این گفت‌وگو با دنیز بایسال، بیش از آن‌که فقط مرور کارنامه یک بازیگر باشد، روایت بلوغ شخصی اوست؛ بلوغی که از دل خانواده، سختی مالی، جدایی پدر و مادر، بیماری مادر، مهاجرت به استانبول، تجربه صحنه و رویارویی با آدم‌های مختلف شکل گرفته است.

دنیز از خانه‌ای می‌آید که شاید همیشه از نظر مالی راحت نبوده، اما پر از آدم‌هایی بوده که به گفته خودش، هر جا می‌رفتند شادی و هوا و رنگ تازه می‌بردند. او از مادری می‌گوید که خودش را وقف دخترانش کرد و امروز دنیز یاد گرفته او را نه فقط مادر، بلکه زن و انسانی مستقل ببیند.

در مسیر کاری هم دنیز از دختری که می‌گفت «من نمی‌توانم» به زنی رسیده که می‌داند می‌تواند. او یاد گرفته مهربان بماند، اما بی‌مرز نباشد؛ صمیمی باشد، اما اجازه ندهد احترامش نادیده گرفته شود؛ و از همه مهم‌تر، نیاز به دوست داشته شدن را با تایید عمومی و کامنت‌های فضای مجازی اشتباه نگیرد.

شاید پیام اصلی مصاحبه همین باشد: بزرگ شدن یعنی نه فقط رسیدن به موفقیت، بلکه یاد گرفتن این‌که چطور با گذشته‌ات مهربان باشی، با عزیزانت انسانی‌تر حرف بزنی و در برابر جهان، آرام اما محکم بگویی: «من هم مرز دارم؛ و احترام، حق انسانی من است.»


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا