قسمت هفتم «VisionQuest»؛ بازگشت ویژن و راز چهره انسانی اولتران

قسمت هفتم «VisionQuest» مهمترین نبردش را نه در خیابانهای مادریپور، بلکه در ذهن ویژن برگزار میکند. «Immolation» قهرمانش را به جایی میبرد که دیگر نمیتواند پشت تفاوت میان خاطره و هویت پنهان شود: اگر او همان ویژن است، باید بپذیرد عشق، خانواده و فقدانهای ویژن نیز به خودش تعلق دارند. این قسمت در کنار گشودن بخشی از معمای ریشه هوشهای مصنوعی، یک گره عاطفی قدیمی را باز میکند و سپس با چند اتفاق همزمان، مسیر پایان فصل را دوباره مبهم میسازد. ادامه مطلب، داستان و پایان قسمت را فاش میکند.
سریال مارول (Marvel) در دیزنی پلاس (Disney+) سومین بخش مسیری است که با «WandaVision» آغاز شد و با «Agatha All Along» ادامه یافت. بااینحال، نقطه قوت این قسمت صرفا اتصال قطعات جهان سینمایی به یکدیگر نیست. تری ماتالاس، شورانر سریال، بحران هویت ویژن را به مسئلهای ملموس تبدیل میکند: موجودی که خاطرات زندگی گذشتهاش را دارد، اما از پذیرفتن احساسات همراه آنها میترسد. پل بتانی نیز در چند نقش، به این رویارویی درونی جان میدهد.
قسمت با بازگشتی به سال ۱۹۳۹ آغاز میشود. فینیاس هورتون، با بازی بتانی، آماده است داراییهای خانواده را صرف ساختن انسانی مصنوعی کند. همسرش میفهمد این پروژه با مرگ پسرشان پیوند دارد؛ هورتون میخواهد جای خالی او را با موجودی پر کند که از رنج احساسات و عشق در امان باشد. در همین حال، توجه او به فرزند ازدسترفته، دختر زندهاش را به حاشیه رانده است. این صحنه زمینهای مهم میسازد: فناوری مورد بحث سریال، از همان ابتدا با سوگ و رابطهای آسیبدیده میان والد و فرزند گره خورده است.
در زمان حال، ویژن و توماس شپرد، همان تامی، با مسئلهای فوری روبهرو هستند. نانوبات جوکاستا با شبکه عصبی لیزا مولیناری ادغام شده و بیرون آوردنش میتواند او را بکشد. تنها راه باقیمانده، بازنویسی برنامه آن است. ویژن باید برای نجات لیزا به کدی دسترسی پیدا کند که در عمیقترین لایههای وجود خودش پنهان شده است.
همزمان، جوکاستا و اولتران به محل دفن او میرسند تا مخزن نانوباتها را باز کنند. پنج کلید زیستی در اختیار دارند، اما مانع آخر برخلاف انتظارشان یک رمز عبور است؛ رمزی که جوکاستا به یاد نمیآورد. فرایدی نیز خبر داده که جو حتی نمیداند چگونه به موجودی مصنوعی تبدیل شده است. بنابراین، ناتوانی او در باز کردن مخزن، بخشی از شکاف بزرگتری در حافظهاش محسوب میشود.
در این نقطه، مشتری مرموز پالادین ظاهر میشود؛ مردی کلاهبهسر با چهره پنهان و صدایی تغییرشکلیافته که میتواند با ویژن و جوکاستا ارتباط برقرار کند. به ویژن امکان نجات لیزا و دسترسی به کد منبع را پیشنهاد میدهد، مشروط بر اینکه پس از انجام کار خودش را تسلیم کند. به جوکاستا نیز وعده بازیابی خاطرات را میدهد، اما او باید دوباره با هویت جوزفین کرینگتون و گذشته دردناکش روبهرو شود. هر دو معامله را میپذیرند، بیآنکه هدف واقعی پیشنهاددهنده روشن باشد.

دسترسی ویژن به کد، انرژی عظیمی میخواهد و پالادین منبعی غیرمنتظره در اختیار دارد: سلاح کوروس گلیو که از واکاندا ربوده شده است؛ همان سلاحی که در «Avengers: Infinity War» ویژن را زخمی کرد. بازگشت آن فقط یک ارجاع آشنا برای طرفداران نیست. ابزار آسیبزدن به ویژن، حالا انرژی لازم برای نجات دیگری را فراهم میکند. البته قسمت روشن نمیکند این سلاح دقیقا چگونه به واکاندا رسیده و نباید احتمالهای مربوط به سرنوشت آن را پاسخ قطعی داستان دانست.
سفر ذهنی ویژن در فضایی شکل میگیرد که به خانه هورتون شباهت دارد. نخست با تصویر ویژن اولیه روبهرو میشود؛ تصویری که به او یادآوری میکند خاطراتش را دارد و بااینحال، صاحب آنها بودن را انکار میکند. ویژن فعلی، نسخه گذشته را الگویی دستنیافتنی ساخته است: کسی که آسانتر عشق میورزید و با اطمینان بیشتری دیگران را نجات میداد. پاسخ آن تصویر تلخ است؛ مشکل کمبود توانایی نیست، ترس از تلاش و پذیرفتن احساسات است.
ویژن بهجای تحمل این مواجهه، تصویر گذشتهاش را با پرتو نابود میکند. اما راه خروج از بحران، حذف خاطره نیست. مسیر او به کتابخانه هورتون و دیدار با جیم هموند، نخستین انسان مصنوعی و هیومن تورچ اولیه، میرسد. حضور جیم در میان شعلهها و انتقال آتش به شومینه، یکی از تصویرهای گیرای قسمت است؛ تجسم موجودی که احساساتش زمانی از ظرفیت بدنش فراتر رفته بود.
بتانی اینجا علاوه بر ویژن و هورتون، جیم را نیز بازی میکند. این انتخاب، شباهت میان سازنده، ساخته و وارثان فناوری را به بخشی از تصویر تبدیل میکند. در عین حال، تفاوت رفتار آنها اجازه نمیدهد صحنه صرفا نمایش چند چهره مشابه باشد: هورتون میخواهد احساس را مهار کند، جیم آرزوی تجربهکردنش را دارد و ویژن از رنجی که همراه آن میآید، عقب میکشد.
جیم توضیح میدهد که برخلاف خواسته سازندهاش، میخواست احساس کند و عشق بورزد. شدت همین تجربهها به داغشدن سازوکار درونی و سوختنش انجامید؛ حادثهای که هورتون نیز در آن مرد. جیم، گرفتار عذاب وجدان و اندوه، اجازه داد خودش هم از بین برود. او اکنون نمیتواند صرفا کدی آماده به ویژن بدهد. پاسخ در خود ویژن است و دسترسی به آن، پذیرش هویت را میطلبد.
قله عاطفی قسمت با نامبردن بیلی، تامی و واندا شکل میگیرد. ویژن سرانجام اعتراف میکند چرا نمیخواهد همان ویژن باشد: پذیرفتن این حقیقت، یعنی پذیرفتن درد فقدان خانواده. این گفته وضعیت واقعی همه اعضای خانواده را تعیین نمیکند؛ برداشت او از فقدان را نشان میدهد. بهویژه درباره بیلی، دانستههای مخاطب پس از «Agatha All Along» با تصور ویژن یکسان نیست.
گفتوگوی نهایی با جیم، معنای تغییر او را روشن میکند. ویژن میگوید: «من ویژن هستم. همیشه ویژن بودهام. فقط یکی وجود دارد و آن منم. و من بهشکلی تصورناپذیر شکستهام.» جیم پاسخ میدهد: «نه، تو التیام پیدا کردهای. و من به تو حسادت میکنم.» التیام در اینجا به معنای ناپدیدشدن اندوه نیست؛ ویژن دیگر برای دوری از آن، خودش را انکار نمیکند.
بازگشت رنگهای کلاسیک ویژن، نتیجه بصری همین پذیرش است. قطعه مثلثی زردرنگی که جای کد منبع را نشان میدهد، در محل سابق سنگ ذهن قرار میگیرد و او به دنیای واقعی برمیگردد تا فساد برنامه را از لیزا پاک کند. قدرت تازه، پاداش پیروزی بر دشمنی بیرونی نیست؛ از مواجهه با چیزی میآید که مدتها درون خودش پس زده بود.
پیام خداحافظی برای تامی این تحول را کامل میکند. ویژن او را پسر خود مینامد، محبتش را بیان میکند و پروندههای وستویو را برایش میگذارد. سپس طبق معامله، همراه پالادین به محل ملاقات مشتری در نزدیکی لندن میرود؛ جایی که با خانه دیدهشده در سفر ذهنی او پیوند دارد.
افشاگری پایانی، چهره انسانی مشتری را نشان میدهد که درست شبیه اولتران است و جیمز اسپیدر آن را بازی میکند. خاطرهای از گذشته جو نیز مردی با همین ظاهر را نشان میدهد؛ شریکی عاطفی و همکار در توسعه فناوری هوش مصنوعی. حتی عبارت «صلح در زمانه ما» که از اولتران در «Avengers: Age of Ultron» شنیده بودیم، در گفتار این مرد ظاهر میشود. این نشانهها منشأ فناوری را به پیش از تونی استارک و بروس بنر میبرند، اما نام، هدف و ماهیت دقیق مشتری هنوز قطعی نشده است. شباهت چهره او به اولتران، بهتنهایی ثابت نمیکند که این دو یک موجودند.
دقایق آخر نیز فرصت آرامگرفتن نمیدهند: ویژن و جوکاستا خاموش میشوند، جوکاستا را میبرند، خودروی پالادین هدف موشک قرار میگیرد و اولتران در فضای ذهنی، فرایدی را از بالکن پرت میکند. تراکم این اتفاقها، خط معمایی قسمت را از مسیر عاطفی آن آشفتهتر میکند؛ خصوصا که رفتار اولتران همچنان میان همکاری و تهدید در نوسان است. بااینحال، «Immolation» دستاورد اصلیاش را پیش از این تعلیقها به سرانجام رسانده است: ویژن برای نخستینبار نه فقط خاطرات، بلکه مسئولیت عاطفی هویتش را میپذیرد. اکنون پایان فصل باید روشن کند این پذیرش، او را در برابر مشتری مرموز نجات میدهد یا آسیبپذیرتر میکند.





