دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی فیلم

«آواتار: آتش و خاکستر»؛ شگفتی در تصویر، تکرار در روایت – جیمز کامرون در برزخ میان نوآوری و فرسودگی

نقد و بررسی «Avatar: Fire and Ash (آواتار: آتش و خاکستر)

کمتر فیلمسازی در تاریخ سینما را می‌توان یافت که هر فیلمش به معنای واقعی کلمه مرزهای تکنولوژی و تجربه سینمایی را جابه‌جا کرده باشد. جیمز کامرون طی چهار دهه گذشته، از The Abyss تا Titanic و از Avatar تا The Way of Water، هر بار سطح تازه‌ای از دستاوردهای فنی را به نمایش گذاشته است. درک واقع‌گرایانه از انیمیشن، تلفیق جلوه‌های دیجیتال با دکورهای واقعی و بازآفرینی کامل جهان‌های خیالی از ویژگی‌های مسلم کارنامه او بوده‌اند.

اما با «Avatar: Fire and Ash (آواتار: آتش و خاکستر)، سومین بخش از حماسه پاندورا، نخستین نشانه از خستگی و تکرار در جهان جاه‌طلبانه کامرون آشکار می‌شود. فیلمی که می‌خواهد درباره بازسازی و بازگشت از دل ویرانی باشد، اما بیش از هر چیز، بازتابی است از کارگردانی که به‌جای کشف زمین جدید، در خاکستر دستاوردهای پیشین خود قدم می‌زند.

روایت فیلم بلافاصله پس از وقایع The Way of Water آغاز می‌شود. جیک سالی (سم ورثینگتون) و همسرش نیتیری (زویی سالدانا) در کنار بازماندگان قبیله متکایینا، هنوز با فقدان پسرشان نتیام دست‌وپنجه نرم می‌کنند. هر یک از اعضای خانواده در مسیر سوگواری خود گرفتارند:

  • جیک با پناه‌بردن به وظیفه‌گرایی نظامی، سعی دارد اندوه را انکار کند؛
  • نیتیری از خشم درونی‌اش تغذیه می‌کند، به‌خصوص نسبت به اسپایدر، پسر انسان‌تبارشان که فرزند دشمن قسم‌خورده‌شان، کلنل کواریچ (استیون لنگ) است؛
  • لوئاک، پسر دوم، درگیر عذاب وجدان و احساس گناه از زنده ماندن است؛
  • کیری (با بازی درخشان و غریب سیگورنی ویور)، دختر خوانده خانواده، به جستجوی ریشه‌های الهی و اسرارآمیز تولدش در بطن الهه‌ی مادر، «ایوا» می‌پردازد.

ساختار فیلم در ابتدای کار وعده می‌دهد که قرار است درباره‌ی سوگ، فروپاشی هویت و بازسازی خانواده باشد؛ اما در میانه راه، روایت بار دیگر به سمت نبردی میان نابی‌ها و انسان‌ها می‌لغزد – همان نبردی که دو فیلم قبلی را نیز تعریف کرده بود. تفاوت در اینجاست که این‌بار خط داستانی با معرفی قبیله‌ای تازه، مانگ‌کوان که در منطقه‌ی آتشفشانی زندگی می‌کنند، جنبه‌ای آتشین‌تر می‌یابد.

رهبر این قوم، وارانگ (اونا چاپلین)، یکی از معدود عناصر واقعاً تازه در فیلم است: جنگ‌جوی زنی با ظاهری جادویی و رفتاری پر از انرژی جنسی و خشونت باورمندانه که هم‌زمان دشمن و اغواگر به شمار می‌رود. رابطه پیچیده و پرکشش او با کواریچ که خود اکنون در قالب نابی بازسازی شده، با دوراهی‌های اخلاقی تازه‌ای همراه است: مرز میان نابودی و دلبستگی کجاست؟ و آیا انسانِ ویرانگر می‌تواند با همان قدرت، عاشق جهان جدیدش شود؟

اما همین جذاب‌ترین خط داستانی فیلم نیز در نیمه دوم عملاً رها می‌شود، تا جای خود را بدهد به نبردی تکراری میان قبیله‌ی جیک و نیروهای سازمان انسانی RDA – نبردی که از آسمان تا اعماق دریاهای پاندورا بارها دیده‌ایم.

کامرون در این قسمت، بیش از آنکه به گسترش اسطوره‌ی پاندورا بیندیشد، در پی کندوکاو احساسی شخصیت‌هاست. «آتش و خاکستر» در ظاهر داستانی درباره سوگ و بخشش است، اما از زاویه ساختاری، گرفتار تکرار است. بسیاری از صحنه‌ها – از حمله ناگهانی انسان‌ها گرفته تا بازسازی حماسی نبرد پایانی – بازتابی از صحنه‌های فیلم قبلی هستند، بدون نوآوری در مضمون یا عاطفه.

هرچند فیلم با تمرکز بر «دگرگونی» پس از جنگ می‌خواهد طراوت تازه‌ای بیافریند، اما شخصیت‌هایش تقریباً بدون پویایی واقعی باقی می‌مانند. جیک همچنان فرمانده‌ی سخت‌گیر است، نیتیری در خشم و سوگ می‌سوزد، اسپایدر به‌طور مضحکی در مرکز ماجرا می‌ماند، در حالی‌که حضورش بیش از یک «عامل پیونددهنده‌ی میان دنیاها» نیست. تنها وارانگ و کواریچ بارقه‌ای از پویایی به فیلم می‌آورند، اما حتی این خط نیز به شکل سطحی بسته می‌شود.

از منظر تماتیک، کامرون همچنان دغدغه‌ی دیرینه‌ی خود را دنبال می‌کند: تضاد انسان و طبیعت، میل به استعمار، و معنای خانواده در جهانی در حال نابودی. با این حال، جای خالی پیچیدگی وجود دارد. برخلاف «راه آب» که بر محور مفهوم زیست‌محیطی آب و چرخه‌ی حیات بنا شده بود، «آتش و خاکستر» در تأویل عنصر آتش صرفاً به نماد خشم و ویرانی بسنده می‌کند و استعاره‌ی کیهانی‌اش نیمه‌کاره می‌ماند.

از لحاظ فنی، فیلم همچنان در کلاس درس سینما تدریس‌کردنی است. کیفیت بافت‌ها، نورپردازی در محیط‌های آتشفشانی و حرکات نرم بدن نابی‌ها در نورِ قرمز و کهربایی، چشم‌گیر است. به‌ویژه طراحی دنیای «مانگ‌کوان‌ها» که ترکیبی از شعله و خاکستر است، از نظر پویانمایی و معماری زیستی – در حد بالاترین استانداردهای سینمای دیجیتال قرار دارد.

اما بخش‌هایی از فیلم، به‌ویژه در استفاده مداوم از نرخ بالای فریم، حالت مصنوعی دارد؛ گویی تماشاگر به پشت صحنه‌ی گرافیکی فیلم نگاه می‌کند، نه به جهانی زنده. لحظاتی که قرار است حیرت‌انگیز باشند، به دلیل اشباع بصری و نبود تنوع احساسی، تأثیر خود را از دست می‌دهند.

با این‌همه، دقت کامرون در نور، جزئیات و حرکت دوربین – مخصوصاً در صحنه‌های پرواز میان ابرهای آتشین – هنوز هم از بیشتر آثار بلاک‌باستِر امروز چند سر و گردن بالاتر است.

سم ورثینگتون هنوز در قالب جیک سالی توانسته اقتدار و ضعف پدرانه‌اش را به نمایش بگذارد، هرچند دایره‌ی احساسی‌اش نسبت به دو فیلم قبل محدودتر است.
زویی سالدانا نقش نیتیری را با خشم غریزی و رنج وجودی ترکیب می‌کند، اما فیلم زمان کافی برای بسط درونی او ندارد.
جک چمپیون در نقش اسپایدر متأسفانه پاشنه‌ی آشیل فیلم است؛ شخصیتی که قرار بود پیونددهنده‌ی دو جهان باشد، اما به کاریکاتوری از یک «کودک انسان‌نما» بدل می‌شود.
اونا چاپلین در نقش وارانگ جذاب‌ترین و مرموزترین حضور فیلم است – زنی که میان اغوا و خشونت، پیوند ناگواری با دشمن خود ایجاد می‌کند. بازی جسورانه او (که با انرژی جنسی پنهان و قدرت نمادین همراه است) یادآور ضدقهرمانان زن در آثار پیشین کامرون چون سارا کانر و نی‌تیری است، اما حیف که فیلمنامه او را نیمه‌کاره رها می‌کند.

در کنار او، سیگورنی ویور بار دیگر ثابت می‌کند که حتی در قالب یک نوجوان نابی نیز می‌تواند عمق روانی نقش را ملموس کند. استیون لَنگ هم با انرژی مثال‌زدنی، وجه پیچیده‌تر کلنل کواریچ را به تصویر می‌کشد؛ شخصیتی میان نفرت و شیفتگی نسبت به نابی‌ها.

آواتار: آتش و خاکستر در سطحی نمادین، درباره‌ی بازآفرینی، سوگ و تغییر است. فیلم از مفهوم آتش به عنوان استعاره‌ای از تطهیر و ویرانی هم‌زمان بهره می‌برد؛ اما در عمل، بسنده می‌کند به نبردهای آشنا و شعارهای محیط‌زیستی سابق.

کامرون در تلاش است تا از میان خاکستر جنگ، پیام تازه‌ای درباره‌ی نوع بشر بیرون بکشد؛ اما این بار بیش از هر چیز، فیلم روایت‌گر خستگی سازنده از عظمت جهان خلق‌شده خودش است. جایی که خالق و مخلوق، هر دو به تکرار افتاده‌اند.

نهایتا، از منظر فنی و دیداری، «آواتار: آتش و خاکستر» هنوز هم تاج‌دار دنیای جلوه‌های ویژه است. اما از نظر روایت، شخصیت‌پردازی و انرژی، گامی به عقب محسوب می‌شود. این فیلم بیش از آنکه مرحله‌ای تازه از تحول باشد، نوعی مکث و بازنگری است؛ روایتی از جهانی باشکوه اما تهی از تازگی که حتی خالقش نیز به آن خسته‌دلانه نگاه می‌کند.

اما همچنان باید اعتراف کرد که تماشای آن بر پرده‌ی بزرگ، تجربه‌ای است که در زمانه‌ی تولیدات سطحی و محتواهای پرهزینه‌ی بی‌ذوق، هنوز ارزشمند است. کامرون، حتی وقتی درجا می‌زند، هنوز جلوتر از بسیاری از هم‌نسلانش حرکت می‌کند.

جمع بندی

امتیاز - ۷٫۲

۷٫۲

جالب

درامی عظیم و بصری خیره‌کننده که میان خاکستر تکرار و شعله‌ی الهام می‌سوزد؛ «آواتار: آتش و خاکستر» اگرچه به قله‌ی دو فیلم نخست نمی‌رسد، اما نشان می‌دهد حتی در ضعف، جیمز کامرون هنوز استاندارد سینمای سرگرمی را تعیین می‌کند.

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا