بررسی فیلم «هرس بوته رز» (Rosebush Pruning)؛ خانوادهای اشرافی که از درون میپوسد

«هرس بوته رز» (Rosebush Pruning) از آن فیلمهایی است که با یک گروه بازیگری درخشان، طراحی صحنهی چشمگیر و ایدهای بالقوه جذاب آغاز میشود، اما در مسیر اجرا مدام به خودش پشت میکند. این فیلم به کارگردانی کریم عینوز و با فیلمنامهی افتیمیس فیلیپو، نویسندهی همکار یورگوس لانتیموس در آثاری مثل «دندان نیش»، «آلپ»، «لابستر»، «کشتن گوزن مقدس» و «انواع مهربانی»، قصد دارد تصویری هجوآمیز و بیمارگونه از یک خانوادهی ثروتمند ارائه دهد؛ خانوادهای که در خانهای مدرن و مجلل در سواحل کاتالونیا زندگی میکند، اما پشت این منظرهی پرزرقوبرق، چیزی جز بیحوصلگی، میلهای سرکوبشده، خشونت و وابستگی بیمارگونه وجود ندارد.
مشکل اصلی این است که «هرس بوته رز» ایدهی خود را خیلی زود لو میدهد، اما بعد نمیتواند آن را به نتیجهای فراتر از شوک و تحریک برساند. فیلم میخواهد بگوید ثروت افراطی، آدمها را از جهان واقعی جدا میکند و خانوادهای میسازد که اعضایش نهتنها از مسئولیت، بلکه از بلوغ عاطفی هم معاف شدهاند. بااینحال، این مضمون در طول فیلم آنقدر تکرار میشود که بهجای هجو تیز و گزنده، حالتی توضیحی و سنگین پیدا میکند.
راوی فیلم، اِد با بازی کالوم ترنر، در همان ابتدا میگوید «آدمها رز هستند و خانوادهها بوتهی رز؛ بوتههای رز به هرسشدن نیاز دارند.» این جمله، هم عنوان فیلم را توضیح میدهد و هم نقشهی راه داستان است. اِد به ساختن اصطلاحات و ضربالمثلهای جعلی علاقه دارد؛ عبارتهایی که معنای مشخصی ندارند اما به او اجازه میدهند در گفتوگوها احساس برتری کند. انتخاب چنین راویای هوشمندانه است، چون خود فیلم هم دائماً میان معنا و بیمعنایی سرگردان میماند. هرچیزی در این خانه بیش از اندازه مهم است و همزمان هیچ اهمیتی ندارد؛ از مرگ مادر گرفته تا برند کیف دستی، از مراسم قربانیکردن گوسفند برای گرگها تا وسواس پدر دربارهی مسواکزدن.

مرکز این خانواده، پدری نابینا با بازی تریسی لتس است؛ مردی ثروتمند، بیپرده و آزاردهنده که با وجود ناتوانی جسمی، از نظر روانی بر همه مسلط است. همسرش، مادر خانواده با بازی پاملا اندرسون، ظاهراً در جنگلهای اطراف خانه به دست گرگها کشته شده و خانواده هر ماه لاشهی گوسفندی را در محل مرگ او رها میکنند تا گرگها سیر بمانند و به انسان دیگری حمله نکنند. این آیین عجیب، در نگاه اول شبیه بخشی از یک افسانهی سیاه است، اما فیلم کمکم روشن میکند که این خانواده از چنین مراسمی بیشتر برای فرار از ملال زندگی اشرافی خود استفاده میکنند تا برای حفظ یاد مادر.
چهار فرزند خانواده، هرکدام نسخهای متفاوت از همین پوسیدگی هستند. جک، پسر بزرگ و محبوب خانواده، با بازی جیمی بل، تنها کسی است که میخواهد از این محیط خارج شود. او قصد دارد همراه دوستدخترش، مارتا، خانهای جدا برای خودشان پیدا کند. مارتا با بازی ال فانینگ، در مقایسه با دیگر اعضای خانواده چهرهای عادیتر و قابلهمدلیتر دارد، هرچند خودش نیز از امتیازات طبقاتی بیبهره نیست. همین تفاوت، جایگاه او را پیچیده میکند: او وارد خانوادهای میشود که ثروتش چندین برابر ثروت اوست، اما در همان حال، در دنیای خودش نیز فردی مرفه محسوب میشود.
یکی از بهترین صحنههای فیلم، ناهار نخست مارتا با خانواده است. پدر از آنا، دختر خانواده با بازی رایلی کیئو، میخواهد ظاهر مارتا را با جزئیات برایش توصیف کند. لباس ارزانتر او، کیف بوتگا ونتا و انگشتری که جک برایش خریده، بهانهای میشوند برای تحقیر، حسادت و نمایش فاصلهی طبقاتی. وقتی پدر از آنا میخواهد دربارهی اندام مارتا هم توضیح دهد، صحنه از یک مهمانی خانوادگی ناخوشایند به موقعیتی واقعاً تهوعآور تبدیل میشود. نکتهی آزاردهنده این است که خشونت این خانواده همیشه به شکل رفتارهای افراطی ظاهر نمیشود؛ گاهی در یک سوال ساده، یک نگاه یا قضاوت دربارهی قیمت لباسها پنهان است.

آنا، رابرت و اِد نیز هرکدام به شکلی بیمارگونه به جک وابستهاند. رابرت با بازی لوکاس گیج، که از حملههای صرع رنج میبرد، شیفتگی نامناسبی به برادرش دارد. آنا، خوانندهای ناموفق و زنی گرفتار میل و حسادت، تقریباً همهچیز را از زاویهی رقابت برای جلب توجه جک میبیند. اِد نیز با ساختن صدای جعلی جک و تماسهای تلفنی تقلیدی، وارد بازی نظارت و دستکاری میشود. این خانواده در ظاهر کنار هم زندگی میکنند، اما رابطهی میان اعضایش بیشتر به محاصره شباهت دارد تا صمیمیت.
کریم عینوز تلاش کرده این فضای مسموم را با تصاویری بسیار پررنگ و اغراقشده همراه کند. فیلمبرداری هلن لووار قابهایی سرشار از قرمزهای خونی، سبزهای تند و آبیهای درخشان میسازد؛ انگار هر تصویر از صفحات یک مجلهی مد یا یک افسانهی بزرگسالانه بیرون آمده است. طراحی صحنهی رودریگو مارتیرنا، لباسهای بینا دایگلر و موسیقی متیو هربرت نیز به این جهان مصنوعی و پرزرقوبرق عمق میدهند. در اینجا زیبایی نه نشانهی آرامش، بلکه پوششی برای خشونت است. خانه مانند قفس است و رنگها، بهجای بازکردن فضا، آن را خفهکنندهتر میکنند.
بااینحال، همین جلوهی بصری گاهی جای مضمون را میگیرد. فیلم آنقدر به ظاهر جذاب و رفتارهای تکاندهندهی شخصیتها متکی است که فرصت نمیکند رابطهی آنها را بهدرستی بسط دهد. فیلمنامهی فیلیپو رگههایی از طنز خشک و بیرحمانهی «دندان نیش» و «لابستر» را با خود دارد، اما در همکاری با لانتیموس، آن طنز معمولاً از دل ساختار دقیق و جهانسازی منسجم بیرون میآمد. در «هرس بوته رز»، این عناصر بیشتر شبیه نشانههایی از یک سبک آشنا هستند تا بخشی از یک جهان کاملاً شکلگرفته.
بازیگران، با وجود ضعفهای فیلمنامه، تمام توان خود را به کار میگیرند. ال فانینگ در نقش مارتا، اضطراب و خشم زنی را منتقل میکند که ناگهان وارد خانوادهای با قوانین نانوشته و روابط ناسالم شده است. جیمی بل جذابیت جک را با نوعی تیرگی همراه میکند و کالوم ترنر در نقش اِد، به شخصیت خود حالتی سرد، غمگین و بیگانه میدهد. رایلی کیئو نیز از آنا موجودی همزمان خندهدار، خطرناک و آشفته میسازد. حتی پاملا اندرسون، با وجود حضور محدود، نوری غیرمنتظره به این واقعیت تاریک اضافه میکند.
در نهایت، Rosebush Pruning فیلمی است که لحظات جذاب زیادی دارد، اما نمیتواند از مجموعهی این لحظات یک اثر ماندگار بسازد. این فیلم خانوادهی ثروتمند را نه صرفاً برای نقد سرمایهداری، بلکه برای نمایش میلهایی به تصویر میکشد که یکدیگر را میبلعند. بااینحال، هرچه داستان به سمت خشونت و افشاگریهای بزرگتر میرود، مضمون اجتماعی آن کمرنگتر میشود و جای خود را به نمایش اغراقآمیز انحراف و فروپاشی میدهد. «هرس بوته رز» زیبا، بازیگوش و گاهی واقعاً سرگرمکننده است، اما در پایان بیشتر از آنکه زخمی عمیق ایجاد کند، مزهای ترش و فراموششدنی بر جا میگذارد.





