«توپ سیاه»: عشق در سایهی جنگ؛ وقتی قلب یک مرد، اقیانوسی از رازهای مگو میشود
نقد و بررسی فیلم «توپ سیاه» (La Bola Negra)

در روزهای پایانی هفتادونهمین جشنواره فیلم کن که با فضای نسبتاً سختگیرانه و جدی همراه بود، دو کارگردان اسپانیایی، خاویر کالوو و خاویر آمبروسی، با اثری پرشور و جسورانه به نام «توپ سیاه» پا به میدان گذاشتند؛ فیلمی که اکنون بسیاری از منتقدان از آن بهعنوان اسب سیاه (پدیده پیشبینینشده) برای دریافت نخل طلا یاد میکنند. «توپ سیاه» یک درام عاشقانه و چندنسلی است که با جسارتی کمنظیر، روایتی از عشق، فقدان و تاریخ را در هم میتند.
این فیلم با مدت زمان طولانی خود، آزمونی برای صبر و دانش فرهنگی تماشاگر است؛ تماشاگر برای درک کامل لایههای زیرین اثر، نیازمند آشنایی با تاریخ پرآشوب و ادبیات اسپانیاست. اما آنچه این فیلم را متمایز میکند، مهارت خیرهکننده در تلفیق سه خط زمانی متفاوت است: ۱۹۳۷، ۱۹۳۲ و ۲۰۱۷ که همچون قطعات یک پازل ظریف، در کنار هم قرار میگیرند.
خط زمانی نخست (۱۹۳۷) با سباستین (با بازی گیتاریکادلفوئنته در اولین حضور سینماییاش) آغاز میشود؛ نوازنده ترومپتی که در بحبوحه جنگ داخلی اسپانیا، شاهد فریب خوردن مردم دهکدهاش توسط نیروهای فاشیست است. او که گمان میکرد در حال استقبال از «آزادیخواهان» است، ناگهان خود را در میانه بمباران مییابد و به ناچار به سربازان ملیگرا میپیوندد.
در سوی دیگر، در سال ۱۹۳۲، با کارلوس (میلو کیفس) آشنا میشویم؛ جوانی که در اوج اعتمادبهنفس برای عضویت در یک کازینو اقدام میکند، اما با اصطلاح مشهور «توپ سیاه» (رأی منفی کمیته) به دلیل شایعاتی درباره گرایشهایش طرد میشود؛ شکستی که برای پدرش نیز مایه سرافکندگی است.
خط زمانی سوم که در سال ۲۰۱۷ میگذرد، پیونددهنده این داستانهاست. آلبرتو (کارلوس گونزالس)، نمایشنامهنویسِ بیهدف و غرق در ملال، پس از مرگ پدربزرگش، با بستهای از اوراق قدیمی مواجه میشود که رازی نهفته در دل دههها تاریخ را در خود دارند.
روحِ «فدریکو گارسیا لورکا»، شاعر بزرگ اسپانیایی، بر سرتاسر «توپ سیاه» سایه افکنده است. ارجاعات به اشعار او، بهویژه در استعارههای «برف» و «مرگ»، فیلم را به سوی نوعی رئالیسم جادویی سوق میدهد. سباستین در میانه جنگ، دلباخته رافائل (میگل برناردو)، زندانی جنگی خود میشود؛ عشقی که به تعبیر فیلم، بازتابی از عشقِ سرکوبشده و مرگبار لورکا در همان دوران است.
فیلم با حضور افتخاری درخشان «پنهلوپه کروز» در نقش نِنه، خوانندهای که در سایه زندگی میکند و معلمِ ناخودآگاهِ سباستین درباره مفاهیمِ هویت و جنسیت است، به اوج میرسد. همچنین حضور گلن کلوز در نقشی کوتاه بهعنوان یک پژوهشگر ادبی، به فیلم وزن و اعتبار ویژهای بخشیده است.
تأثیرِ «پدرو آلمودوار» و دفتر تولیدش «ال دیسئو» در «توپ سیاه» انکارناپذیر است. کالوو و آمبروسی با الهام از «جبرِ پیچیده میل» و ملودرامهای کلاسیک آلمودوار، موفق شدهاند مفهومی جدید از عشق رمانتیک را در سینمای اسپانیا تعریف کنند. اگر آلمودوار در «مادران موازی» تلاش کرد تا زخمهای کهنه جنگ داخلی را با سینما التیام بخشد، «توپ سیاه» در این مسیر نه تنها موفق عمل کرده، بلکه پا را فراتر گذاشته و به سوی فرمی از روایت رفته است که در آن «قلب یک مرد، اقیانوسی از رازهای مگو» توصیف میشود.
«توپ سیاه» فیلمی است که شاید در تدوین نهایی هنوز جای کار داشته باشد و گاهی در پیچیدگیهای زمانیاش گم شود، اما اعتمادبهنفسِ کارگردانی آن بهقدری بالاست که مخاطب را با خود همراه میکند. تشویق ۲۰ دقیقهای ایستاده در سالن نمایش کن، نه فقط برای کیفیت فنی، بلکه برای شهامت فیلم در بیانِ یک داستانِ عاشقانه در بستری سیاسی و تاریخی بود.
این اثر، بیش از آنکه یک فیلم سینمایی باشد، یک مدیتیشنِ طولانی و زیبا بر «آزادیِ میل» است؛ اثری که نشان میدهد چگونه در اقیانوسِ سیاست و تاریخ، عشق همچنان تنها قطبنمایی است که راه را به ما نشان میدهد. اگر به دنبال فیلمی هستید که شما را به لایههای عمیق احساسات انسانی ببرد و ذهنتان را تا مدتها درگیرِ پرسشهای اخلاقی و تاریخی کند، «توپ سیاه» بیتردید یکی از مهمترین تجربیات سینماییِ امسال است.





