
سیرسه، که در فارسی گاهی با نوشتارهای «سیرس»، «کیرکه» و «سِرسی» هم نوشته میشود، یکی از ماندگارترین و پیچیدهترین چهرههای اساطیر یونان است؛ شخصیتی که در مرز میان الهه، نیمف و جادوگر قرار میگیرد و از روزگار باستان تا امروز، در ادبیات، هنرهای تجسمی، موسیقی، نقد فرهنگی و تفسیرهای جنسیتی حضوری پررنگ داشته است. آنچه سیرسه را به شخصیتی استثنایی تبدیل میکند، فقط توانایی او در افسون و دگردیسی نیست، بلکه ظرفیت این اسطوره برای بازتفسیر در دورههای مختلف تاریخی است؛ از حماسههای یونانی گرفته تا شعر مدرن، اپرا، نقاشی، عکاسی و حتی اصطلاحات علمی.
سیرسه کیست و ریشه اساطیری او چیست؟

در اساطیر یونان، سیرسه جادوگری است که گاه او را الهه و گاه نیمف (حوری طبیعت در اساطیر یونانی و روم باستان) دانستهاند. او بیش از هر چیز به دانش گستردهاش درباره گیاهان، داروها و معجونها شهرت دارد؛ دانشی که با کمک آن و با استفاده از عصای جادوییاش، میتوانست انسانها را به حیوان تبدیل کند. این ویژگی، خیلی زود سیرسه را به یکی از مشهورترین چهرههای جادویی جهان باستان بدل کرد.
در بیشتر روایتها، سیرسه دختر هلیوس (Helios)، خدای خورشید، و پرس (Perse)، از اوشنیدها (Oceanid) معرفی میشود. البته در «آرگونوتیکا اورفیک»، نام مادر او آستروپه (Asterope) آمده است. در شجرهنامه اساطیری او، نامهای مهم دیگری هم دیده میشود: آئیتس (Aeëtes)، نگهبان پشم زرین و پدر مدئا (Medea)، و پرسس (Perses) برادران او هستند و پاسیفائه (Pasiphaë)، همسر مینوس و مادر مینوتور، خواهر او به شمار میآید. بعضی منابع حتی سیرسه و مدئا را دختران هکاته (Hecate) دانستهاند.

سیرسه در جزیره آئهآیا (Aeaea) زندگی میکرد؛ جزیرهای که محل دقیق آن در سنتهای مختلف یکسان نیست. هومر جای آن را مبهم گذاشته، اما آپولونیوس رودس آن را در جنوب آتالیا، نزدیک ساحل تیرنی در غرب ایتالیا قرار میدهد. در سنت رومی نیز سیرسه با دماغه چیرچئو (Circeo) در ایتالیا پیوند یافته است.
از نظر توصیف ظاهری، هومر از او بهعنوان «الههای وحشتناک با موهای دوستداشتنی و کلام انسانی» یاد میکند و آپولونیوس برای او چشمان طلایی درخشان تصویر میکند. این دوگانگی در توصیف، یعنی ترکیب زیبایی، قدرت و هراس، یکی از دلایل ماندگاری سیرسه در تخیل جمعی است.
سیرسه در «اودیسه»؛ مشهورترین روایت اسطورهای

معروفترین حضور سیرسه در «اودیسه» (Odyssey) هومر است. اودیسئوس (Odysseus) در راه بازگشت از جنگ تروا به جزیره او میرسد و سیرسه بیشتر همراهانش را به خوک تبدیل میکند. اما هرمس (Hermes) با دادن گیاه مولی به اودیسئوس، او را در برابر جادوی سیرسه محافظت میکند. اودیسئوس سپس سیرسه را وادار میکند یارانش را دوباره به شکل انسانی بازگرداند. در ادامه، او یک سال در کنار سیرسه میماند و در برخی روایتها از این پیوند، فرزندانی چون لاتینوس (Latinus) و تلگونوس (Telegonus) به دنیا میآیند.
این بخش از اسطوره، فقط داستانی ماجراجویانه نیست؛ بلکه یکی از نخستین نمونههای ادبی درباره وسوسه، قدرت، کنترل و دگردیسی هویت انسانی به شمار میآید. به همین دلیل، بعدها بارها در قالبهای فلسفی، اخلاقی و جنسیتی بازخوانی شد.
دیگر روایتهای مهم درباره سیرسه
سیرسه فقط به «اودیسه» محدود نمیشود. در اساطیر، او در داستانهای مهم دیگری هم نقش دارد. یکی از آنها ماجرای پیکوس (Picus)، پادشاه ایتالیایی است که چون به تمایل سیرسه پاسخ نداد، به دارکوب تبدیل شد.
در روایت دیگری، سیرسه عاشق خدای دریا، گلاوکوس (Glaucus)، میشود؛ اما گلاوکوس، نیمف اسکیلا (Scylla) را ترجیح میدهد. سیرسه از سر حسادت، آب حمام اسکیلا را مسموم میکند و او را به هیولایی دهشتناک بدل میسازد. این روایت، وجه تیرهتر و انتقامجویانه شخصیت سیرسه را برجسته میکند.

در «آرگونوتیکا» اثر آپولونیوس، سیرسه نقش تطهیرکننده دارد. آرگوناتها پس از قتل آبسیرتوس (Absyrtus)، برادر مدئا، نزد او میآیند. سیرسه با قربانی کردن یک بچهخوک آنها را تطهیر میکند. با این حال، از کردارشان ناخشنود است و هرچند فریب نمیخورد، به دلیل خویشاوندی و دلسوزی، کمک میکند جزیره را ترک کنند. این تصویر نشان میدهد سیرسه در برخی متون، فقط جادوگری خطرناک نیست، بلکه داوری آگاه و زنی صاحب تشخیص هم هست.
در روایتی دیگر، هنگام جنگ خدایان و غولها، غولی به نام پیکولوس (Picolous) به جزیره سیرسه میگریزد و به دست هلیوس کشته میشود. گفته میشود از خون او گیاه مولی رویید؛ همان گیاهی که در «اودیسه» نقش محافظتی دارد.
سرنوشت سیرسه پس از «اودیسه»
سرگذشت سیرسه بعد از ماجرای هومری نیز در منابع گوناگون ادامه پیدا میکند. هسیود در «تئوگونیا» از سه پسر سیرسه و اودیسئوس نام میبرد: آگریوس (Agrius)، لاتینوس و تلگونوس.
در منظومه مفقودشده «تلگونی» (Telegony)، سرنوشت تلگونوس روایت میشود؛ پسری که بیآنکه پدرش را بشناسد، او را با نیزهای زهرآلود ــ که سیرسه در اختیارش گذاشته بود ــ بهطور تصادفی میکشد. پس از دفن اودیسئوس، سیرسه پنهلوپه (Penelope) و تلماخوس (Telemachus) را نامیرا میکند. در ادامه این روایتها، سیرسه با تلماخوس ازدواج میکند و تلگونوس با پنهلوپه.
در نسخهای دیگر از لیکوفرون (Lycophron)، حتی گفته میشود سیرسه اودیسئوس را پس از کشته شدن دوباره زنده کرد. همچنین دیونیسوس هالیکارناسوس از سه پسر دیگر نام میبرد: رموس (Rhomos)، آنتیاس (Anteias) و آردیاس (Ardeias) که بنیانگذاران شهرهای روم، آنتیوم و آردئا معرفی شدهاند. نونوس (Nonnus) نیز از فائونوس (Phaunus)، پسر سیرسه و پوزئیدون (Poseidon)، سخن میگوید.
این تنوع روایی نشان میدهد سیرسه در سنتهای مختلف، به پلی میان اسطوره یونانی و هویتسازیهای رومی هم تبدیل شده است.
سیرسه در ادبیات باستان، رنسانس و دوران جدید

سیرسه از همان دوران باستان، سوژهای محبوب برای نمایش و ادبیات بود؛ هرچند سه نمایش باستانی درباره او از آیسخیلوس (Aeschylus)، افیپوس آتنی و آناکسیلاس از بین رفتهاند.
بعدها نویسندگان مختلف، مضمون تبدیل انسان به حیوان را گسترش دادند. پارتنیوس نایکایا در قرن اول پیش از میلاد، از پادشاهی به نام کالخوس دائونی یاد میکند که سیرسه او را به خوک تبدیل میکند. ویرژیل (Virgil) در «انهاید» (Aeneid) از جزیره سیرسه و فریاد قربانیان او یاد میکند و اوید (Ovid) در «دگردیسیها» (Metamorphoses) هم به دیدار سیرسه و اولیس و هم به داستانهای پیکوس و گلاوکوس میپردازد.
در «مورالیا»ی پلوتارک، گفتوگوی مشهور «گریلیوس» (Gryllus) شکل میگیرد؛ جایی که یکی از مردان تبدیلشده به خوک، استدلال میکند زندگی حیوانی از زندگی انسانی بهتر است. این ایده در رنسانس بسیار اثرگذار شد. جیووان باتیستا جلی در «لا سیرس» (La Circe, 1549) آن را ادامه داد و ادموند اسپنسر در «ملکه پریان» (Faerie Queene, 1590) به آن اشاره کرد.
نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) در شعر ناتمام «الا سینو د اورو» (L’asino d’oro, 1516) از همین الگو بهره گرفت و جوردانو برونو (Giordano Bruno) در «کانتوس سیرکئوس» (Cantus Circaeus, 1582) گفتوگویی میان سیرسه و ندیمهاش درباره سرشتهای حیوانی ترتیب داد.
در ادبیات فرانسه نیز این الگو دنبال شد. آنتوان ژاکوب در «حیوانات ناطق» (Les Bestes raisonnables, 1661) جامعه زمانهاش را نقد کرد و لافونتن (La Fontaine) در «همراهان اولیس» (۱۶۹۰) نشان داد که بعضی از دگرگونشدگان ترجیح میدهند در همان وضع حیوانی بمانند.
از سوی دیگر، جیووانی بوکاچیو در «درباره زنان مشهور» (De mulieribus claris, 1361–۱۳۶۲) سیرسه را زنی ایتالیاییزی میبیند و او را در کنار اغواگران دیگر قرار میدهد. جان گاور (John Gower) در «اعتراف عاشق» (Confessio Amantis, 1380) و لوپه د وگا (Lope de Vega) در «لا سیرس» (۱۶۲۴) نیز روایتهای خاص خود را از او ارائه میدهند. در قرن نوزدهم، ناتانیل هاثورن (Nathaniel Hawthorne) در «داستانهای تانگلوود» (Tanglewood Tales, 1853) داستان هومری را بازنویسی کرد.
سیرسه و سیاستهای جنسیتی؛ از زن اغواگر تا صدای زنانه

یکی از دلایل مهم ماندگاری سیرسه، امکان تفسیر او در چارچوب جنسیت و قدرت است. در دورههای مختلف، سیرسه هم بهعنوان «زن درنده» و اغواگر دیده شده و هم بهعنوان نمادی از استقلال، آگاهی و مقاومت زنانه.
در رنسانس، معنای دگردیسی مردان تغییر کرد. برای سقراط، این دگردیسی نشانه شکمپرستی بود، اما آندرئا آلچیاتو (Andrea Alciato) در «نشاننامه» (Emblemata, 1546) آن را نماد بیعفتی و روسپیگری تفسیر کرد. بعدها جیمز جویس (James Joyce) در «اولیس» خود، سیرسه را در قالب بلا کوهن (Bella Cohen)، بانوی یک فاحشهخانه، بازآفرینی کرد.
شاعران قرن نوزدهم و بیستم، سیرسه را گاه بهعنوان زنی اغواگر و گاه تهدیدی برای مردانگی تصویر کردند. آلبرت گلاتینی، لوئی-نیکولا منار و لرد د تیبلی هرکدام تصویری شهوانی، فریبنده یا نمادین از او ساختند. تی. اس. الیوت (T. S. Eliot) نیز در «کاخ سیرسه» (۱۹۰۹) او را نه صرفاً اغواگر، بلکه تهدیدی برای هویت مردانه نشان داد.
در مقابل، شاعران زن خوانش تازهای عرضه کردند. آگوستا وبستر (Augusta Webster) در شعر «سیرسه» (۱۸۷۰) استدلال میکند که سیرسه مردان را به خوک تبدیل نمیکند، بلکه چهره واقعی آنها را آشکار میسازد. لی گوردون گیلتنر، اچ.دی. (H.D.) و کارول آن دافی (Carol Ann Duffy) نیز هرکدام از منظر تجربه زنانه، خستگی، آگاهی جنسی، شکست عاطفی یا زبان طعنه، سیرسه را بازنویسی کردهاند.
در آثار معاصرتر، مارگارت اتوود (Margaret Atwood) در «سیرسه/اشعار گلآلود» (Circe/Mud Poems, 1974) از این اسطوره برای پرداختن به سیاستهای جنسیتی مدرن استفاده میکند. لوئی مکنیس و رابرت لاول نیز آن را برای بیان تجربههای شخصی از روابط شکستخورده به کار بردند.
سیرسه، الگویی برای شخصیتهای بعدی
اثر سیرسه فقط به بازنویسی مستقیم محدود نشد. در ادبیات رنسانس و پس از آن، شخصیتهایی مانند آلچینا (Alcina) در «اورلاندو فیوریوسو» (Orlando Furioso)، فیلیدیا (Filidia) در «ایل تانکردی» (Il Tancredi)، آرمیدا (Armida) و آکراسیا (Acrasia) در «ملکه پریان» با الگوگیری از او شکل گرفتند.
پژوهشگران همچنین عناصر سیرسه و مدئا را در شخصیت مرگان لو فی (Morgan le Fay) در افسانههای قرون وسطایی دیدهاند. تیتانیا (Titania) در «رویای شب نیمه تابستان» شکسپیر هم گاه وارونهای از سیرسه تلقی شده است.
در «ماسک در قلعه لادلو» (Mask Presented at Ludlow Castle, 1634) اثر جان میلتون (John Milton)، کوموس (Comus)، پسر سیرسه و باکوس، مردان را به حیوان بدل میکند؛ اما در اینجا، پاکدامنی زنانه در برابر افسون مقاومت میکند.
بازتاب سیرسه در هنرهای تجسمی

از دوران باستان، صحنههای مربوط به سیرسه در سفالهای یونانی بسیار رایج بوده است. در این آثار، او معمولاً در میان دریانوردان دگرگونشده دیده میشود یا اودیسئوس با شمشیر او را تهدید میکند. نکته جالب آن است که قربانیان همیشه خوک نیستند و گاه به صورت قوچ، سگ یا شیر نمایش داده میشوند. در بسیاری از این تصاویر نیز دگردیسی کامل نیست و بدن انسانی با سر یا دم حیوانی ترکیب میشود. سیرسه اغلب در حال هم زدن معجون و در دست داشتن عصا تصویر شده است.
آثار دیگری مانند صندوق سیپسهلوس، تابوت اتروسکی موزه باستانشناسی اورویتو و آینه برنزی موزه فیتزویلیام نیز به او مربوطاند.
در قرن هجدهم و نوزدهم، نقاشان شروع کردند بازیگران و زنان شناختهشده را در نقش سیرسه به تصویر بکشند؛ از جمله دانیل گاردنر، ویلیام کادیک، رینولدز و جورج رومنی که اما همیلتون را در این نقش نقاشی کرد.
در عکاسی نیز چهرههایی چون جولیا مارگارت کامرون و مادام ایووند، سیرسه را به صورت پرترههای نمایشی بازآفرینی کردند. هنرمندان زنی مانند بیاتریس آفر، مری سیسیل آلن و رزماری والودون هم در قرن بیستم به این چهره پرداختند.
در تصویرگری و سینما نیز رد پای سیرسه دیده میشود: از چارلز ادموند براک و فرانتس فون اشتوک تا تصویری از مادام ژنویو ویکس در اپرا کُمیک و صحنهای از فیلم «اولیس» (Ulysses, 1954) با بازی سیلویا مانگانو (Silvana Mangano).
سیرسه در موسیقی؛ از کانتات و اپرا تا باله و موسیقی معاصر

شخصیت سیرسه بارها به موسیقی راه یافته است. در قالب کانتات و آواز، آلساندرو استرادلا (Alessandro Stradella) در «سیرسه» (La Circe, 1667)، آنتونیو ویوالدی (Antonio Vivaldi) در «در سایه سوءظن» (All’ombra di sospetto, RV 678) و ژان-باتیست روسو (Jean-Baptiste Rousseau) در شعر «سیرس» (Circé, ۱۷۰۳) نقش مهمی داشتهاند. این شعر روسو بعدها توسط آهنگسازانی چون ژان-باتیست مورین، فرانسوا کولین دو بلامون، جورج گرانژ دو فونتنل، لوئیجی کروبینی و فرانتس سیدلمن آهنگسازی شد.
در دوره معاصر نیز آثار متعددی با الهام از سیرسه ساخته شد؛ از جمله کانتات رادیویی «سیرس ۱۹۹۱» (Circe 1991, 1973–۱۹۷۵) اثر جرارد ویکتوری (Gerard Victory)، «اودیسه سه پنی» (A Threepenny Odyssey) اثر دیوید گریبل (David Gribble)، «اودیسئوس به یاد میآورد» (Odysseus remembers, 2003–۲۰۰۴) اثر مالکوم هیز (Malcolm Hayes)، چرخه آواز «سیرس» (Circe, 1998) اثر جرالد هومل (Gerald Humel) و مجموعه «هفت آواز برای صدای بالا و پیانو» (Seven Songs for High Voice and Piano, 2008) اثر مارتین هنسی (Martin Hennessey).
در موسیقی پاپ و برنامهای نیز این اسطوره حضور دارد. فریدریش هولندر (Friedrich Holländer) در ۱۹۵۸ قطعهای با این موضوع ساخت و دیوید بدفورد (David Bedford) در «اودیسه» خود، اپیزود «جزیره سیرسه» را گنجاند.
در باله و موسیقی صحنهای، مارتا گراهام (Martha Graham) در سال ۱۹۶۳ باله «سیرس» را با موسیقی آلان هوهانس (Alan Hovhaness) روی صحنه برد. رودولف بروچی (Rudolf Brucci)، جان هاریسون (John Harbison) و جرالد هومل نیز در آثار خود به این شخصیت پرداختند. همچنین در موسیقی سمفونیک و سازی، آثاری از هاینریش فون هرتزوگنبرگ (Heinrich von Herzogenberg)، ارنست بوئه (Ernst Boehe)، آلان هوهانس، هندریک ده رگت (Hendrik de Regt)، کریستین مانن (Christian Manen)، ژاک لنو (Jacques Lenot)، دیتر اشنابل (Dieter Schnebel) و تیا ماسگریو (Thea Musgrave) به سیرسه مربوط میشود.
در اپرا هم نامهایی چون پیترو آندرئا زیانی (Pietro Andrea Ziani)، هانری دمارس (Henri Desmarets)، یوزف میسلیوچک (Josef Mysliveček) و رالف ریم (Rolf Riehm) دیده میشود.
تفسیرهای علمی، پزشکی و فرهنگی
سیرسه فقط یک شخصیت ادبی نیست؛ در تفسیرهای علمی و فرهنگی هم حضور دارد. در قرائتهای مسیحی، او معمولاً جادوگری منفور با قدرتهای شیطانی تلقی میشد.
در گیاهشناسی، جنس گیاهی «چای سحرباغ» (Circaea) به نام او نامگذاری شده، چون گمان میرفت با گیاهان جادویی سیرسه پیوند دارد.
از دید بعضی مورخان پزشکی، تبدیل مردان به خوک شاید معنایی تحتاللفظی نداشته و اشارهای به مسمومیت آنتیکولینرژیک با گیاه تاتوره (Datura stramonium) بوده باشد؛ وضعیتی که با فراموشی، توهم و هذیان همراه است. در همین چارچوب، گیاه مولی نیز با گل گلحسرت (snowdrop) سنجیده شده که دارای گالانتامین است و میتواند اثر مواد آنتیکولینرژیک را خنثی کند. این تفسیر هرچند قطعی نیست، اما نشان میدهد اسطوره سیرسه حتی در مطالعات میانرشتهای پزشکی و تاریخ علم هم موضوع توجه بوده است.
تاثیرات فرهنگی سیرسه دامنهای حتی گستردهتر دارد: دودمان مامیلیا (gens Mamilia) از طریق تلگونوس ادعای تبار از اودیسئوس و سیرسه داشت؛ لینه (Linnaeus) در سال ۱۷۷۸ جنسی از صدفهای ونوس (Veneridae) را به نام او نامگذاری کرد؛ سیارک ۳۴ سیرس (۳۴ Circe) که در سال ۱۸۵۵ کشف شد، به نام او نامگذاری شد؛ در شطرنج، گونهای از بازی به نام سیرس وجود دارد که در آن مهرههای گرفتهشده در موقعیت شروع خود دوباره متولد میشوند؛ و در زیستشیمی، «اثر سیرس» (Circe effect) که ویلیام جنکس (William Jencks) آن را مطرح کرد، به جذب سوبسترا توسط آنزیم از راه نیروهای الکترواستاتیک اشاره دارد.
چرا سیرسه هنوز سوژه ارجاعات هنریست؟
اهمیت سیرسه در این است که او هرگز فقط یک «جادوگر» ساده نمانده است. در طول قرنها، او همزمان نماد خطر، اغوا، دانش گیاهی، قدرت زنانه، انتقام، دگردیسی، استقلال و حتی پرسش از ماهیت انسان بوده است. گاهی چهرهای اهریمنی یافته، گاهی موضوع همدلی شده و گاهی به ابزاری برای نقد جامعه و روابط جنسیتی بدل شده است.
به همین دلیل، سیرسه را میتوان یکی از انعطافپذیرترین و زندهترین اسطورههای جهان باستان دانست؛ شخصیتی که از «اودیسه» هومر تا شعر مدرن، از سفال یونانی تا فیلم و اپرا، و از شجرهنامه اساطیری تا اصطلاحات علمی، پیوسته بازآفرینی شده و همچنان ظرفیت معناپردازی دارد.





