
در این نوشته، به علاقه غیرمنتظره فیلسوفان به «راهرفتن» میپردازیم؛ موضوعی که در نگاه اول شاید کماهمیت به نظر برسد، اما در زندگی و اندیشه بسیاری از متفکران بزرگ نقشی کلیدی داشته است.
در سال ۱۹۷۸، گروه راک «تاکینگ هدز» (Talking Heads) آلبومی با عنوان «More Songs about Buildings and Food» منتشر کرد؛ عنوانی عجیب، چون درباره چیزهایی بود که معمولاً ستارههای راک دربارهشان آواز نمیخوانند. ترانههای پاپ اغلب روایتهای گوناگونی از عشقاند و قطعههایی مثل موفقیت سال ۱۹۷۶ گروه «رز رویس» (Rose Royce) با نام «Car Wash» بیشتر استثنا هستند تا قاعده.
فیلسوفان هم وضعیتی مشابه دارند. آنها معمولاً بر موضوعاتی چون معرفتشناسی (Epistemology)، مابعدالطبیعه (Metaphysics) و مسائلی ظاهراً جزئی مانند «معنای زندگی» تمرکز میکنند. اما گاهوبیگاه، ذهنهای بزرگ از حوزه همیشگی خود فاصله میگیرند و درباره موضوعات دیگری مینویسند: ساختمانها نزد مارتین هایدگر (Martin Heidegger)، غذا نزد توماس هابز (Thomas Hobbes)، آب گوجهفرنگی نزد رابرت نوزیک (Robert Nozick)، و حتی آبوهوا نزد لوکرتیوس (Lucretius) و ارسطو (Aristotle). این مجموعه نوشتارهای کوتاه به همین موضوعات کمتر شناختهشده میپردازد؛ به چیزهایی که فیلسوفان «هم» دربارهشان مینویسند. یکی از مهمترین آنها: راهرفتن.
هابز؛ عمر طولانی و پیادهروی روزانه
توماس هابز (Thomas Hobbes، ۱۵۸۸–۱۶۷۹) بهخاطر جمله معروفش درباره زندگی که آن را «نفرتانگیز، خشن و کوتاه» توصیف میکند، شهرت دارد؛ جملهای از کتاب «لویاتان» («Leviathan»، ۱۶۵۲). اما زندگی خودش بههیچوجه کوتاه نبود. در دورانی که امید به زندگی بهطور متوسط حدود پنجاه سال بود، این فیلسوف اهل ویلتشر (Wiltshire) ۹۱ سال عمر کرد. چرا؟ شاید به این دلیل که او بر داشتن یک پیادهروی روزانه اصرار داشت.
کانت و ساعتهایی که با قدمهای او تنظیم میشد
ایمانوئل کانت (Immanuel Kant، ۱۷۲۴–۱۸۰۴) به نظم و وقتشناسی افسانهایاش معروف بود. گفته میشود مردم شهر کونیگسبرگ (Königsberg) ساعتهای خود را با دیدن عبور کانت در پیادهروی روزانهاش تنظیم میکردند. این استاد همیشه در حال راهرفتن، فقط یکبار قدمزدن روزانهاش را از دست داد؛ آن هم زمانی که آنقدر غرق خواندن کتابی از ژان-ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau، ۱۷۱۲–۱۷۷۸) شد که فراموش کرد بیرون برود.
روسو؛ اندیشیدن فقط در حال حرکت

خود روسو نیز شیفته پیادهروی بود. آخرین کتاب او با عنوان «تأملات یک رهرو تنها» («The Reveries of a Solitary Walker»، ۱۷۸۲) بر همین موضوع تأکید میکند. او در «گشتوگذار اول» (First Promenade) مینویسد: «من فقط هنگام راه رفتن میتوانم فکر کنم.»
این ایده برای روسو تازه نبود، بلکه مضمونی تکرارشونده در آثارش بود. او در زندگینامه بسیار صریح و جنجالیاش «اعترافات» («Les Confessions»، ۱۷۶۹) مطالبی نوشت که بسیاری از آنها خوانندگانش را شوکه کرد (و برخی حتی قابل نقل نیستند). با این حال، در کتاب دوم اعتراف میکند: «راهرفتن چیزی دارد که ایدههایم را زنده و تقویت میکند.»
از روسو تا کیرکگور؛ قدمزدن و اضطراب وجودی
اندیشههای روشنگری (Enlightenment) روسو الهامبخش کانت بود، اما سبک نوشتاری او شباهت بیشتری به سورن کیرکگور (Søren Kierkegaard، ۱۸۱۳–۱۸۵۵) داشت. فیلسوف دانمارکیِ اگزیستانسیالیست، علاقه داشت در اطراف دریاچه مصنوعی «سورته دامس دوسرینگ» (Sorte Dams Dossering) در حاشیه کپنهاگ (Copenhagen) قدم بزند.
او در سال ۱۸۴۷ در نامهای به یکی از دوستانش نوشت: «عشق به پرسهزدن را از دست نده. هیچ مشکلی در جهان وجود ندارد که با یک پیادهروی درمان نشود» («Kierkegaard’s Papirer», ۴۷). با این حال، تناقض جالبی وجود دارد: او در همان سال کتاب عمیقاً بدبینانه «بیماری تا مرگ» («The Sickness Unto Death») را منتشر کرد. شاید این پرسش پیش بیاید که چرا برای کاهش این «بیماری» فقط کمی بیشتر قدم نزد؟
نیچه؛ اندیشههای زاده حرکت
فریدریش نیچه (Friedrich Nietzsche، ۱۸۴۴–۱۹۰۰) دیدگاههایی کاملاً متفاوت از کیرکگور داشت. کیرکگور با جدیت به خدا ایمان داشت، در حالی که نیچه در تضاد با وی بود. با اینهمه، هر دو در یک چیز مشترک بودند: عشق به راهرفتن.
نیچه با لحن تند و جدلی همیشگیاش نوشت: «ای نیهیلیست، اینجا گیرت آوردم. زندگی نشسته واقعاً ضد روحالقدس است. فقط آن افکاری ارزش دارند که از راه رفتن زاده شدهاند» (کتاب «غروب بتها» («Twilight of the Idols»، ۱۸۸۹، ص. ۳۴)).
داروین، آرنت و اندیشه در شهر
بیخدایی نیچه شاید تحت تأثیر چارلز داروین (Charles Darwin، ۱۸۰۹–۱۸۸۲) بوده باشد؛ دانشمندی که هنگام نگارش کتاب «خاستگاه گونهها» («On the Origin of Species»، ۱۸۵۹) عادت به پیادهرویهای روزانه داشت. داروین البته درباره این عادت در نوشتههایش تأملی فلسفی نکرد؛ شاید چون فیلسوف نبود.
اما هانا آرنت (Hannah Arendt، ۱۹۰۶–۱۹۷۳) فیلسوف بود، و او نیز به قدمزدن علاقه داشت؛ اینبار در خیابانهای نیویورک (New York City)، شهر محل زندگیاش. پس از یکی از همین پیادهرویها بود که نوشت: «ما در جهانی قدم میزنیم که نه با اقتدار ساختار یافته و نه با سنت منسجم نگه داشته شده است» (مقاله «بحران فرهنگ» («The Crisis in Culture»، ۱۹۵۴)).
از هابز و کانت گرفته تا روسو، کیرکگور، نیچه و آرنت، بسیاری از فیلسوفان بزرگ جهان، راهرفتن را نه صرفاً یک فعالیت بدنی، بلکه بخشی جداییناپذیر از اندیشیدن میدانستند. شاید نتیجه ساده اما قانعکننده باشد: کفشهایتان را بپوشید، راه بیفتید، و فکر کنید.





