نقد فیلم «زن مرموز» (The Secret Woman)؛ تلهی فراموشی در هزارتوی تاریک اسکاندیناوی

شاید برای خیلی از ما پیش آمده باشد که در رویاپردازیهایمان، تمام دوندگیهای زندگی روزمره را رها کنیم و آرزوی گرداندن یک کافهی دنج و کوچک را در گوشهای خوشآبوهوا داشته باشیم؛ فضایی آرام و صمیمی شبیه به سریالهای خانوادگی و آرامشبخش. فیلم «زن مرموز» (The Secret Woman) به کارگردانی باربارا تاپسه-روتنبورگ، دقیقاً با بازنمایی همین رویای شیرین آغاز میشود. ما با زنی به نام لوئیز با بازی ناتالی مدونیو آشنا میشویم که در جزیرهی کوهستانی و چشمنواز هیدرا در نروژ، کافهای جمعوجور را با رویی گشاده اداره میکند؛ صید تازهی روز را میخرد، آفتاب میتابد و همه لبخند میزنند. او در کنار نامزد مهربانش یواکیم با بازی پل سوره هاگن، که نویسندهی رمانهای جنایی است، آشیانهای امن ساخته؛ اما این آرامش دلنشین، روی پوستهای بسیار نازک و شکننده بنا شده است. همان نمای افتتاحیهی اثر—زنی هراسان که در دل تونلی تاریک میدود و ضرباهنگ شوم موسیقی متن که روی عنوان اثر فرود میآید—خیلی زود به بیننده هشدار میدهد که نباید به این آرامش کارتپستالی دل خوش کرد.
نقطهی عطف داستان زمانی رقم میخورد که توریستی غریبه به نام ادموند با بازی کلاس بنگ وارد کافه میشود و لوئیز را «هلن» خطاب میکند. اگرچه لوئیز در وهلهی اول تلاش میکند این اتفاق را یک خطای دید یا تشابه چهره جلوه دهد، اما حضور شبانهی همان مرد پشت درِ خانهاش زنگ خطر را به صدا درمیآورد. سرک کشیدن لوئیز در دل شب به جعبههای خاکگرفتهی وسایل قدیمیاش و لمس یک آینهی دستی کهنه و ضربهخورده، جرقهای نامتعارف در ذهنش میزند؛ جرقهای که او را اول وقت راهی ادارهی پلیس میکند و همین آینه تا پایان داستان به نمادی کلیدی از تکههای گمشدهی هویت او بدل میشود. نتیجهی آزمایش دیانای حقیقتی شوکهکننده را آشکار میسازد: لوئیز در واقع همان هلن سودربورگ است؛ وارث یک امپراتوری بزرگ کشتیرانی در دانمارک که سه سال پیش ناپدید شده، مرده فرض میشده و در وطنش شوهر و پسری کوچک به نام الکساندر دارد. او سالها پیش، بدون کوچکترین خاطرهای در یک کشتی باری پیدا شده بود و صرفاً بر اساس یک کارت شناساییِ همراهش، زندگی تازهای را در نروژ شکل داده بود.

با برملا شدن این راز، هلن برای درک چیستی گذشته و مهمتر از همه به خاطر پسر خردسالش، دانمارک را مقصد قرار میدهد. ورود او به عمارت مجلل خانوادگی، به سقوطی ناگهانی از یک کلبهی روستایی امن به درون قصر مخوف گوتیک میماند. ادموند با لبخندی متظاهرانه و موذیانه به استقبال همسر بازگشتهاش میآید؛ لبخندی که از همان ثانیهی نخست به تماشاگر فریاد میزند که این مرد خطرناک است. فیلم The Secret Woman که بر اساس رمانی از آنا اکبرگ (نام مستعار دو نویسندهی دانمارکی یعنی یاکوب واینرایش و آندرس رونو کلارلوند) ساخته شده، با فیلمنامهای مشترک از کارگردان و آندرس آگوست به تصویر کشیده شده است. با اینکه تاپسه-روتنبورگ پیشتر تجربهی اقتباس از این نویسنده را داشته، حضور آگوست به انسجام روایی و مهار برخی شلختگیهای متن کمک شایانی کرده است؛ گرچه ساختار کلی اثر همچنان به الگوهای آشنای ژانر تکیه دارد.
یکی از نکات تأملبرانگیز روایت، سرعت باورنکردنی هلن در غوطهور شدن دوباره در زندگی اشرافی و مدیریتی گذشتهاش است؛ زنی که تا دیروز در کافهای روستایی قهوه سرو میکرد، ناگهان در قامت یک مدیر ارشد و شیکپوش ظاهر میشود. اگرچه این تغییر ظاهری تضادهای بصری چشمنوازی خلق میکند، اما از حیث منطق روایی کمی سریع و غیرواقعی به نظر میرسد. فلاشبکهای گاهوبیگاه فیلم که در هالهای از رنگهای سرد و مهندسیشدهی آبی به تصویر کشیده میشوند و با لمس اشیای نوستالژیک در ذهن هلن جان میگیرند، کمکم پرده از کابوس شب فرار او برمیدارند. در این میان، یواکیم در نروژ از پای نمینشیند و با کنکاشهای شخصیاش در اسناد و مدارک، ابعاد تاریکتری از فعالیتهای خانوادهی سودربورگ را روشن میکند؛ فسادی ریشهدار و پیوندی شوم با سوءاستفادههای سیستماتیک و قاچاق انسان که پایه و اساس این ثروت خانوادگی را تشکیل داده است.

فیلم «زن مرموز» با بهرهگیری هوشمندانه از المانهای نوار نوردیک، ملودرام و تعلیقهای گوتیک، موش و گربهبازی جذابی به راه میاندازد. کلاس بنگ با مهارتی ستودنی، خشم عنانگسیختهی کاراکتر خود را پشت نقابی از کلمات مهرآمیز و دلسوزی پنهان میسازد و بازی روانی بیرحمانهای را برای دستکاری حافظه و منزوی کردن هلن پیاده میکند. در نقطهی مقابل، حضور سنگین مادر شوهر با بازی استینا اکبلاد—که با ایستادنهای مرموز بر بالای پلکان، یادآور کاراکتر مشهور خانم دانورس در ادبیات گوتیک است—اتمسفر خانه را خفقانآورتر میکند. وقتی هلن پی میبرد که این زن در مرگ پدرش دست داشته و تصادف مرگبار سالهای گذشته نیز نقشهی شوم ادموند بوده که او را وادار به پریدن درون کشتی کرده، تقابل خونین نهایی غیرقابلاجتناب میشود.
در پردهی پایانی The Secret Woman، این تنش فروخورده به نبردی نفسگیر تبدیل میشود؛ جایی که در جدال مرگ و زندگی میان اعضای خانواده، کارولین از پنجره به پایین پرت میشود و با ورود بهموقع پلیس، ادموند بازداشت شده و غائله پایان مییابد. نقطهی قوت فیلم در پایانبندی این است که هلن را تسلیم صرف گذشتهاش نمیکند؛ او هویت واقعی و پسرش الکساندر را پس میگیرد، اما تجربهها و عشق عمیقی را که با نام لوئیز در کنار یواکیم چشیده بود، کنار نمیگذارد. او با پذیرش هر دو بخش از وجودش، به همراه یواکیم و الکساندر به زندگی آرام جزیره بازمیگردد. در مجموع، فیلم «زن مرموز» هرچند در پرداختن عمیق به مضامین گزندهی اجتماعی کمی شتابزده عمل میکند و در نیمهی اول تا حدی به موسیقی پرطمطراق خود متکی است، اما با نقشآفرینی درخشان ناتالی مدونیو، فضاسازی گیرای اسکاندیناویایی و ریتم پرکشش نهاییاش، به اثری سرگرمکننده و قابلقبول در ژانر معمایی روانشناختی تبدیل میشود که ارزش یکبار تماشا را دارد.





