نقد «مرد نجواگر» (The Whisper Man)؛ قاتل زنجیرهای، عقدههای پدرانه و رابرت دنیرو در حالت خلبان خودکار

اگر از طرفداران پروپاقرص داستانهای معمایی و تریلرهای روانشناختیِ اواخر دههی نود باشید، حتماً موج آثاری را که پس از شاهکار جاودانهی «سکوت برهها» راه افتادند به خاطر دارید؛ دورانی که سینما پر شده بود از اقتباسهای عامهپسند رمانهای فرودگاهی جیمز پترسون، با بازیگرانی مثل مورگان فریمن و اشلی جاد. حالا نتفلیکس با فیلم «مرد نجواگر» (The Whisper Man) به کارگردانی جیمز اشکرافت و تهیهکنندگی برادران روسو، دقیقاً تلاش کرده تا همان حالوهوا را در قالب یک محصول سرگرمکنندهی پلتفرمی احیا کند؛ تلاشی که هرچند تا حدی کنجکاوی اولیه مخاطب را قلقلک میدهد، اما در نهایت پشت دیوارهای بلند کلیشهها و فقدان نبوغ دراماتیک گیر میافتد.
فیلم بر اساس رمانی پرفروش نوشتهی نویسندهی بریتانیایی، استیو موزبی (که از سال ۲۰۱۹ با نام مستعار الکس نورث آثارش را منتشر میکند) ساخته شده است؛ نام مستعاری که شباهت تعمدیاش به الکس کراس، کارآگاه مشهور رمانهای پلیسی، چندان اتفاقی به نظر نمیرسد. فیلمنامهی این اثر که توسط بن جاکوبی و چیس پالمر اقتباس شده، ماجرای تام کندی با بازی آدام اسکات را دنبال میکند؛ نویسندهی رمانهای جنایی و پرفروشی که بهتازگی همسرش را از دست داده و برای شروعی تازه همراه پسر هشتسالهاش، جیک (با بازی اکستون لوکا پورتو)، از انگلستانِ رمان اصلی به شهری کوچک در نیوجرسی نقل مکان میکند. جیک که هنوز با شوک و اندوه مرگ مادرش کنار نیامده، درونگراتر از قبل شده و حضور یک دوست خیالی را در ذهنش حس میکند. خرید یک خانهی قدیمی، بزرگ و جیرجیرکننده هم مزید بر علت میشود تا فضای وهمآلود خانه، تخیلات نگرانکنندهی این پسربچه را شعلهور کند؛ بهطوریکه جیک مدام از شنیدن صداها و پچپچهایی از پشت پنجره و شیار درِ ورودی حرف میزند.
این پچپچها خیلی زود رنگ واقعیت به خود میگیرند، چون همزمان با ورود آنها، کودکی در همان شهر ناپدید میشود. کارآگاه آماندا بک با بازی میشل موناگان در جریان بررسیهایش متوجه میشود این پرونده شباهت هولناکی به شیوهی کار فرانک کارتر دارد؛ قاتل زنجیرهای معروفی که بیستوپنج سال پیش کودکان را با زمزمههای نرم و شعرهای کودکانهی مرموز فریب میداد و پس از ضبط صدایشان روی نوار کاست خفهشان میکرد. کارتر سالهاست که پشت میلههای زندان افتاده، اما وقتی جیک هم ناپدید میشود، این فرضیه قوت میگیرد که یا یک مقلد در کار است یا قاتل دستیاری پنهان داشته که حالا برای تمام کردن کارش بازگشته است.
برای حل این کلاف سردرگم، پای پیت ویلیس با بازی رابرت دنیرو به ماجرا باز میشود؛ کارآگاه کهنهکاری که سالها پیش فرانک کارتر را به دام انداخته بود و هنوز کابوس پیدا نشدن جسد آخرین قربانی دست از سرش برنمیدارد. البته پیچش نهچندان غافلگیرکنندهی The Whisper Man این است که پیت در واقع همان پدر نامهربان و طردشدهی تام است که نام خانوادگیاش را هم تغییر داده! رابطهی ویرانشدهی این پدر و پسر که با جملهی معروف تام در کافه («تو کارآگاه معرکهای هستی، فقط یه پدر آشغال بودی») خلاصه میشود، قرار است موتور محرکهی عاطفی اثر باشد؛ جایی که نجات دادن نوهای که پیت هرگز ندیده، به فرصتی برای جبران گناه نخستینِ پدران—یعنی ناتوانی در محافظت از فرزندانشان—بدل میگردد.
اما مشکل اساسی «مرد نجواگر» دقیقاً از همینجا ریشه میگیرد: رابطهی میان آدام اسکات و رابرت دنیرو روی پرده هرگز باورپذیر و زنده از آب درنمیآید. دیالوگهای تخت و فاقد عمق، هیچ پیوند دراماتیکی میان این دو شخصیت نمیسازد. دنیرو که کارنامهاش پر از درخششهای بیبدیل است، وقتی علاقهای قلبی به یک پروژه نداشته باشد، بازیگریاش را روی حالت خلبان خودکار تنظیم میکند. او بیرمق، بیحوصله و آرام دیالوگهایش را زیر لب زمزمه میکند و حسِ اجبار برای گرفتن چک دستمزد را به مخاطب منتقل میسازد. در نقطهی مقابل، آدام اسکات که بیشتر با نقشهای کمدی شناخته میشود، برای جبران این سکوت سنگینِ پارتنرش، بیشازحد به ورطهی اگزجره و اغراق در نمایش سوگواری و خشم سقوط میکند؛ تناقضی که هماهنگی شیمی این دو بازیگر را به هم میزند.
در این میان، حضور مایکل کیتون در نقش فرانک کارتر پشت میلههای زندان، حکم یک نفس تازه را در فضای خستهی فیلم دارد. با اینکه به او اجازه داده نمیشود که به یک هانیبال لکتر تمامعیار تبدیل شود، اما بازی باظرافت، عینکِ قابفلزی و نگاه سرد و آمیخته به جنونش، لحنی نامتعارف و هوسانگیز به این تریلر قراردادی میبخشد. بازیگران نقشهای مکمل مانند همیش لینکلیتر و اوون تیگ نیز در حد توان استانداردهای هوشمندانهای را ارائه میدهند.
از منظر کارگردانی و لحن بصری، The Whisper Man عملکردی دوگانه دارد. جیمز اشکرافت نیوزیلندی، که پیشتر با اولین اثر شوکآورش در جشنوارهی ساندنس یعنی «بازگشت به خانه در تاریکی» و تریلر تکاندهندهی «قانون جنی پن» تبحر خود را در خلق فضاهای سیاه نشان داده بود، اینجا به یک کارگردان صرفاً استخدامی و وفادار به چارچوبهای محافظهکارانهی استریم بدل شده است. پیتر دمینگ، فیلمبردار کارکشتهای که سایهروشنهای کابوسوار «بزرگراه گمشده»، «جادهی مالهالند» و فصل سوم «توئین پیکس» دیوید لینچ را خلق کرده، پالت رنگی مرده و سردی از تهرنگهای قهوهای و آبی-خاکستری ساخته که فیلم را از ظاهر رنگارنگِ تولیدات معمول نتفلیکس جدا میکند، اما خود اثر در نهایت فاقد آن تنش برانگیزانندهای است که در فیلمهای پیشین این دو هنرمند سراغ داشتیم.
پردهی پایانی «مرد نجواگر» بزرگترین ضربه را به فیلم وارد میکند. غافلگیری نهایی قصه نه بر پایهی سرنخهای هوشمندانه، بلکه بر اساس خطوط روایی رهاشده و کمکاری در تحقیقات پلیسی بنا شده است؛ سکانس درگیری فیزیکی شلخته در راه پله و زیرزمین هیچ هیجانی تولید نمیکند و پایانبندی احساسی و شیرینشدهاش چنان ناگهانی سر میرسد که انگار به اثری کاملاً متفاوت تعلق دارد. با همهی اینها، The Whisper Man برای کسانی که دلتنگ قصههای سرراستِ قاتلان سریالی دههی نود با حضور مظنونین همیشگی و کارآگاهان خسته هستند، یک بار تماشا را به عنوان سرگرمی دو ساعته فراهم میآورد؛ تجربهای دمدستی که شاید برای یک شب استخوانهایتان را سرد کند، اما قطعاً اثری نیست که فردا صبح چیزی از آن در خاطرتان باقی مانده باشد.





