دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
زیر ذره بینسریال زیر ذره بینسینما و تلویزیوننگاهی اجمالی

چرا «گذرگاه سالیوان» این‌قدر ما را یاد «ویرجین ریور» می‌اندازد؟

از شهرهای کوچک و طبیعت آرام‌بخش تا رابین کار، بازیگران مشترک و حس آشنای «بازگشت برای ترمیم زخم‌ها»

اگر هنگام تماشای «گذرگاه سالیوان» (Sullivan’s Crossing) مدام به یاد «ویرجین ریور» (Virgin River) می‌افتید، تنها نیستید. این شباهت برای بسیاری از مخاطبان ژانر درام عاشقانه شهری کوچک، از همان قسمت‌های ابتدایی به چشم آمد؛ از طبیعت مه‌آلود و قاب‌های چوبی گرفته تا آدم‌هایی که انگار هرکدام زخمی پنهان دارند و در دل یک اجتماع کوچک، آرام‌آرام درمان می‌شوند. حتی برخی نماها و طراحی فضاها، به‌خصوص فضاهای بیرونی، بارها این تصور را ایجاد می‌کنند که گویی در همان جهان تصویری «ویرجین ریور» قدم می‌زنیم؛ جایی میان پشت بار جک، کلبه‌های جنگلی، جاده‌های خلوت و جمعی از آدم‌های خوب که گذشته‌شان چندان ساده نبوده است.

اما آیا این دو سریال واقعا از یک ست فیلمبرداری مشترک استفاده کرده‌اند؟ پاسخ دقیق‌تر این است: نه به معنای رسمی و تاییدشده. طبق اطلاعات تولید، «گذرگاه سالیوان» عمدتا در نوا اسکوشیا (Nova Scotia) کانادا فیلمبرداری شده، در حالی که «ویرجین ریور» به‌طور اصلی در بریتیش کلمبیا (British Columbia) کانادا مقابل دوربین رفته است. با این حال، شباهت بصری و طراحی تولید آن‌قدر زیاد است که برای مخاطب عادی، مرز میان «ست مشترک واقعی» و «زبان تصویری مشترک» به‌راحتی محو می‌شود.

این شباهت اتفاقی نیست؛ چون هر دو سریال از جهان داستانی رابین کار می‌آیند، هر دو روی ایده «شفا در شهر کوچک» بنا شده‌اند و هر دو به مخاطبی چشم دارند که به دنبال درامی گرم، رمانتیک، آرام، قابل پیش‌بینی اما دلنشین است.

دو سریال، یک ریشه ادبی: رابین کار و فرمول شهر کوچک

نقطه اتصال مهم میان این دو مجموعه، نام رابین کار است؛ نویسنده‌ای که رمان‌هایش برای تلویزیون به معدن طلای درام‌های عاشقانه آرام و عامه‌پسند تبدیل شده‌اند. «ویرجین ریور» بر اساس مجموعه رمان‌هایی به همین نام ساخته شده و «گذرگاه سالیوان» نیز از مجموعه رمان‌های دیگر او اقتباس شده است.

در هر دو سریال، قهرمان زن داستان از یک فضای شهری، پرتنش و حرفه‌ای به محیطی کوچک‌تر و انسانی‌تر می‌رسد. در «ویرجین ریور»، ملیندا مونرو، پرستار و ماما، از لس آنجلس به شهر کوچک و دورافتاده ویرجین ریور می‌رود تا از خاطرات تلخ گذشته فاصله بگیرد. در «گذرگاه سالیوان»، مگی سالیوان، جراح مغز و اعصاب، پس از درگیر شدن با مشکلات حقوقی و حرفه‌ای، به زادگاهش در نوا اسکوشیا بازمی‌گردد تا با پدر دورافتاده‌اش، سالی، روبه‌رو شود.

این شباهت روایی، ستون اصلی مقایسه دو سریال است: زنی متخصص، باهوش و آسیب‌دیده، وارد فضایی کوچک می‌شود که ابتدا برایش تنگ، قضاوت‌گر و آزاردهنده به نظر می‌رسد، اما کم‌کم همان فضا به محل بازسازی هویت او تبدیل می‌شود. در واقع، شهر کوچک در این آثار فقط پس‌زمینه نیست؛ خودش یک شخصیت زنده است.

آیا «گذرگاه سالیوان» و «ویرجین ریور» ست فیلمبرداری مشترک دارند؟

یکی از سوال‌های پرتکرار مخاطبان این است که آیا این دو سریال در یک مکان فیلمبرداری شده‌اند یا حتی از بخشی از یک ست استفاده کرده‌اند. دلیل این پرسش روشن است: وقتی «گذرگاه سالیوان» را می‌بینید، برخی فضاها به‌شدت یادآور «ویرجین ریور» هستند. نماهای اطراف کافه‌ها، خانه‌های چوبی، جاده‌های خلوت، دریاچه‌ها، اسکله‌ها، کمپ‌ها و حتی نحوه قاب‌بندی شخصیت‌ها در دل طبیعت، حس آشنایی عجیبی ایجاد می‌کند.

با این حال، اطلاعات تولیدی منتشرشده نشان می‌دهد مسیر فیلمبرداری دو سریال متفاوت بوده است. «گذرگاه سالیوان» در چند منطقه از نوا اسکوشیا فیلمبرداری شده؛ از جمله شوبی پارک در دارتموث (Shubie Park in Dartmouth)، بیور بنک رود ۱۹۰۱ در بیور بنک (۱۹۰۱ Beaver Bank Road in Beaver Bank)، خیابان آگریکولا در شمال هلیفکس (Agricola Street in North End Halifax)، فیشرمنز کاو در ایسترن پسج (Fishermans Cove in Eastern Passage)، و همچنین نماهای هوایی از ساحل لارنس‌تاون (Lawrencetown Beach) و پگیز کاو (Peggy’s Cove).

در مقابل، «ویرجین ریور» در بریتیش کلمبیا فیلمبرداری شده؛ منطقه‌ای که در سال‌های اخیر به یکی از محبوب‌ترین لوکیشن‌های تولیدات تلویزیونی آمریکای شمالی تبدیل شده است. بسیاری از نماهای شهر و طبیعت در اطراف ونکوور، اسکوامیش و اسناگ کاو ثبت شده‌اند و فضای معروف بار جک نیز برای طرفداران سریال جایگاه ویژه‌ای دارد.

پس بهتر است بگوییم این دو سریال بیش از آنکه «ست مشترک» داشته باشند، «حس مشترک» دارند. این حس از ترکیب طراحی صحنه، نورپردازی، انتخاب لوکیشن‌های سبز و ساحلی، ریتم آرام روایت و نگاه آشنا به زندگی در شهرهای کوچک به وجود می‌آید. درست مثل دو خانه متفاوت که توسط یک طراح داخلی چیده شده‌اند؛ وسایل یکی نیستند، اما سلیقه پشت آن‌ها کاملا قابل تشخیص است.

با این با دیدن برخی سکانس‌ها به نطر بعضی صحنه‌ها از یک ست استفاده کرده‌اند.

شباهت‌های بصری: طبیعتی که نقش درمانگر دارد

در این نوع سریال‌ها، طبیعت فقط برای زیبایی نیست. جنگل، رودخانه، باران، ساحل و جاده‌های خلوت، همگی به زبان احساسی روایت تبدیل می‌شوند. وقتی مگی در «گذرگاه سالیوان» در میان درختان و مسیرهای کمپ حرکت می‌کند، دوربین به ما می‌گوید او از فضای سرد و قانونی شهر فاصله گرفته و وارد جایی شده که می‌تواند دوباره نفس بکشد. همین کارکرد را در «ویرجین ریور» هم می‌بینیم؛ جایی که مل در دل طبیعت، کم‌کم از سوگ، گناه و خاطرات تلخ فاصله می‌گیرد.

این‌جا طبیعت مثل یک درمانگر خاموش عمل می‌کند. شخصیت‌ها به جای آنکه همیشه روی تخت روان‌درمانی حرف بزنند، کنار رودخانه قدم می‌زنند، در بار محلی با یکدیگر درد دل می‌کنند، در دل جنگل گم می‌شوند، یا هنگام طوفان ناچار می‌شوند با حقیقت روبه‌رو شوند. همین الگو در «گذرگاه سالیوان» بسیار پررنگ است؛ به‌ویژه چون خود کمپ سالیوان هم معنایی فراتر از یک مکان دارد. کمپ، خانه، خاطره، زخم خانوادگی، کسب‌وکار در خطر و پناهگاه عاطفی است.

زنان متخصص، مردان زخمی و عشقی که آهسته شکل می‌گیرد

از نظر روایی، «گذرگاه سالیوان» و «ویرجین ریور» فرمولی بسیار نزدیک دارند. هر دو با شخصیت زن متخصصی شروع می‌شوند که از نظر حرفه‌ای توانمند است اما از نظر عاطفی در نقطه‌ای شکننده قرار دارد. مل در «ویرجین ریور» با مرگ همسر و فقدان فرزند دست‌وپنجه نرم می‌کند. مگی در «گذرگاه سالیوان» علاوه بر مشکلات حقوقی و حرفه‌ای، باید با رابطه پیچیده‌اش با پدرش و خاطرات کودکی روبه‌رو شود.

در سوی دیگر، مردان اصلی داستان نیز آدم‌های ساده و بی‌زخم نیستند. جک در «ویرجین ریور» یک تفنگدار سابق است که با اختلال پس از سانحه و بار عاطفی گذشته‌اش زندگی می‌کند. کال در «گذرگاه سالیوان» هم مردی است با گذشته‌ای تلخ، فقدانی دردناک و نوعی سکوت درونی که او را به نمونه‌ای آشنا از قهرمانان مرد این ژانر تبدیل می‌کند: آرام، کمی مرموز، اهل کمک، اما گرفتار خاطراتی که هنوز رهایش نکرده‌اند.

عشق در این سریال‌ها سریع و پرزرق‌وبرق نیست؛ بیشتر شبیه آتشی است که آهسته زیر خاکستر روشن می‌شود. گفت‌وگوهای کوتاه، نگاه‌های طولانی، کمک در بحران، درمان زخم یکدیگر و مواجهه با رازهای قدیمی، مسیر عاشقانه را شکل می‌دهند. این همان چیزی است که مخاطب وفادار ژانر انتظارش را دارد.

بازیگران مشترک و حس آشنایی برای طرفداران تلویزیون

یکی از چیزهایی که شباهت این دو سریال را بیشتر به چشم می‌آورد، حضور بازیگران مشترک است. لورن همرزلی برای طرفداران «ویرجین ریور» چهره‌ای آشناست؛ او در آن سریال نقش شارمین را بازی می‌کند، شخصیتی که رابطه‌اش با جک و ماجرای بارداری‌اش بخش مهمی از گره‌های احساسی فصل‌های ابتدایی بود. حضور او در «گذرگاه سالیوان» باعث می‌شود مخاطب ناخودآگاه دو جهان را به هم وصل کند.

لیندا بوید نیز از چهره‌های مشترک میان این دو مجموعه است. او در «ویرجین ریور» نقش لیلی را داشت و در «گذرگاه سالیوان» در نقش فیبی لنکستر ظاهر می‌شود. همین رفت‌وآمد بازیگران میان دو جهان، برای تماشاگری که به سریال‌های گرم و شهری کوچک علاقه دارد، نوعی حس «خانواده تلویزیونی» ایجاد می‌کند.

از سوی دیگر، حضور اسکات پترسون و چاد مایکل موری در «گذرگاه سالیوان» به‌تنهایی می‌توانست برای بسیاری از مخاطبان دلیلی برای شروع سریال باشد. اسکات پترسون هنوز برای بخش بزرگی از دوستداران تلویزیون، همان لوک محبوب و کم‌حرف «دختران گیلمور» (Gilmore Girls) است؛ مردی با کلاه بیسبال، قهوه، نگاه جدی و قلبی نرم. چاد مایکل موری نیز برای نسل دیگری از مخاطبان، یادآور «تپه تک درخت» (One Tree Hill) است؛ سریالی که در دهه ۲۰۰۰ با ترکیب عشق، دوستی، خانواده و بحران‌های نوجوانی، جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد.

همین دو نام، بار نوستالژیک مهمی برای «گذرگاه سالیوان» می‌آورند. حتی پیش از آنکه داستان فرصت کند کاملا جا بیفتد، مخاطب با خودش می‌گوید: «لوک از دختران گیلمور و لوکاس از تپه تک درخت اینجا هستند؟ پس باید ببینم چه خبر است.»

پشت دوربین: تولیدکنندگان و کارگردان‌های مشترک

شباهت دو سریال فقط جلوی دوربین نیست. هر دو مجموعه با شرکت ریل ورلد منیجمنت (Reel World Management) پیوند دارند. «ویرجین ریور» توسط سو تنی برای نتفلیکس (Netflix) توسعه پیدا کرد و «گذرگاه سالیوان» نیز با همکاری ریل ورلد، بل مدیا (Bell Media) و فریمنتل (Fremantle) تولید شد. پخش «گذرگاه سالیوان» از سی‌تی‌وی (CTV) آغاز شد و از فصل دوم، سی‌دابلیو (The CW) هم به‌عنوان شریک تولید وارد شد.

از نظر عوامل خلاق نیز همپوشانی‌هایی وجود دارد. گایل هاروی که در «ویرجین ریور» چند قسمت را کارگردانی کرده بود، در «گذرگاه سالیوان» هم حضور دارد. مارتین وود نیز از نام‌های آشنا در این فضای تلویزیونی است. این نوع اشتراکات باعث می‌شود زبان بصری، ریتم روایی و حتی نحوه مدیریت درام در دو سریال به هم نزدیک شود.

وقتی یک نویسنده، تهیه‌کننده یا کارگردان در چند اثر مشابه کار می‌کند، نوعی امضای نامرئی ایجاد می‌شود؛ شاید مخاطب نام او را نداند، اما احساس می‌کند قبلا در چنین جهانی بوده است.

ضعف اصلی «گذرگاه سالیوان»: وقتی تدوین و کارگردانی طبیعی بودن روایت را کم می‌کند

با وجود همه جذابیت‌ها، «گذرگاه سالیوان» بی‌نقص نیست. یکی از ضعف‌های مهم سریال، به شیوه کارگردانی و تدوین برمی‌گردد. در برخی قسمت‌ها، کات‌ها بیش از حد مشخص‌اند و انتقال میان صحنه‌ها حالتی مصنوعی پیدا می‌کند. گاهی یک لحظه احساسی هنوز کامل در ذهن مخاطب ننشسته که سریال بی‌درنگ به صحنه بعدی می‌پرد؛ انگار روایت فرصت نفس کشیدن ندارد.

این موضوع به‌خصوص در سریالی که قرار است بر پایه احساسات آرام، بازگشت به خانه، ترمیم رابطه پدر و دختر و شکل‌گیری عشق تدریجی بنا شود، ضربه بیشتری می‌زند. در چنین آثاری، مکث‌ها اهمیت دارند. یک نگاه، یک سکوت، یک فنجان قهوه روی میز، یا قدم زدن در مه صبحگاهی می‌تواند به اندازه یک دیالوگ مهم باشد. وقتی تدوین اجازه نمی‌دهد این لحظه‌ها ته‌نشین شوند، طبیعی بودن روایت کاهش پیدا می‌کند.

از نظر بازیگری نیز تام جکسون در نقش فرانک کرین‌بر در ابتدای سریال کمی خشک و کم‌انعطاف به نظر می‌رسد. بازی او در شروع، گاهی بیش از حد کنترل‌شده و کم‌جان است و ارتباط عاطفی با شخصیت را دشوار می‌کند. با پیشرفت داستان، اما این فاصله کمتر می‌شود و حضور او در جهان سریال باورپذیرتر جلوه می‌کند. به بیان ساده، فرانک از آن شخصیت‌هایی است که شاید در ابتدا دیر به دل بنشیند، اما کم‌کم جای خود را پیدا می‌کند.

دیالوگ‌ها: فاصله محسوس با «دختران گیلمور» و «تپه تک درخت»

یکی از مقایسه‌های اجتناب‌ناپذیر، سنجیدن «گذرگاه سالیوان» با آثاری مثل «دختران گیلمور» و «تپه تک درخت» است؛ به‌ویژه چون اسکات پترسون و چاد مایکل موری با خاطره آن سریال‌ها وارد ذهن مخاطب می‌شوند. اما واقعیت این است که «گذرگاه سالیوان» از نظر دیالوگ‌نویسی فاصله قابل توجهی با آن آثار دارد.

«دختران گیلمور» به ریتم تند، شوخی‌های فرهنگی، کنایه‌های ظریف و گفت‌وگوهای پرانرژی مشهور بود. «تپه تک درخت» هم در بهترین لحظاتش دیالوگ‌هایی داشت که میان نوجوانی، عشق، بلندپروازی و زخم‌های خانوادگی حرکت می‌کرد و گاهی جمله‌هایی می‌ساخت که در ذهن مخاطب می‌ماند. «گذرگاه سالیوان» چنین قدرتی در دیالوگ ندارد. گفت‌وگوهایش بیشتر کارکردی هستند؛ یعنی اطلاعات می‌دهند، احساسات را توضیح می‌دهند و داستان را جلو می‌برند، اما کمتر به لحظه‌ای مستقل و به‌یادماندنی تبدیل می‌شوند.

این ضعف باعث نمی‌شود سریال تماشایی نباشد، اما سقف آن را مشخص می‌کند. «گذرگاه سالیوان» بیشتر سریالی برای همراهی آرام و احساسی است تا اثری که بخواهد با دیالوگ‌های درخشان، مرجع فرهنگی تازه‌ای بسازد.

جایگاه «گذرگاه سالیوان» در میان سریال‌های مشابه

برای فهم جایگاه «گذرگاه سالیوان»، باید آن را در دسته درست قرار داد. این سریال را نمی‌توان با درام‌های تاریخی و پرهزینه‌ای مثل «پولدارک» (Poldark)، «آقای سلفریج» (Mr Selfridge) یا «دانتون ابی» (Downton Abbey) مقایسه کرد. آن آثار بر پایه طراحی تاریخی، مناسبات طبقاتی، سیاست، اقتصاد، شکوه بصری و درام‌های چندلایه ساخته شده‌اند. «گذرگاه سالیوان» چنین جاه‌طلبی‌ای ندارد و اساسا قرار نیست در همان زمین بازی کند.

مقایسه مناسب‌تر، با آثاری مانند «مزرعه قلب‌ها» (Heartland)، «معماهای مرداک» (Murdoch Mysteries)، «ویرجین ریور»، «تپه تک درخت» و تا حدی «دختران گیلمور» است؛ البته نه از نظر کیفیت نهایی، بلکه از نظر جنس مخاطب و حس کلی. این آثار اغلب بر اجتماع کوچک، روابط خانوادگی، رازهای پنهان، عشق‌های تدریجی، بحران‌های قابل مدیریت و نگاه مثبت به زندگی بنا شده‌اند.

در این دنیاها، معمولا خیر بر شر پیروز می‌شود، آدم‌ها فرصت اصلاح دارند، گذشته هرچقدر دردناک باشد قابل مواجهه است و حتی شخصیت‌های خطاکار هم امکان تغییر پیدا می‌کنند. این همان جوهره «تلویزیون آرام‌بخش» است؛ سریال‌هایی که شاید همیشه غافلگیرکننده نباشند، اما به مخاطب حس امنیت می‌دهند.

«گذرگاه سالیوان» در همین دسته قرار می‌گیرد؛ نه شاهکار ژانر است، نه اثری بی‌ارزش. یک درام رمانتیک قابل تماشا با محیطی دلنشین، بازیگرانی آشنا، ریشه ادبی معتبر و فرمولی امتحان‌شده است.

خروج اسکات پترسون؛ ضربه‌ای به قلب احساسی سریال

یکی از اتفاقات مهم در مسیر «گذرگاه سالیوان»، خروج اسکات پترسون پس از فصل سوم است. طبق فهرست بازیگران، او در نقش هری «سالی» سالیوان در فصل‌های اول تا سوم حضور داشته و دیگر به‌عنوان بازیگر اصلی فصل چهارم معرفی نشده است.

این خروج از چند جهت اهمیت دارد. نخست اینکه شخصیت سالی فقط پدر مگی نبود؛ او یکی از ستون‌های عاطفی سریال بود. رابطه پرتنش و زخمی میان مگی و سالی، بخش مهمی از هویت داستان را می‌ساخت. بازگشت مگی به خانه، بدون مواجهه با پدرش، معنای کامل پیدا نمی‌کرد. بنابراین کنار رفتن اسکات پترسون، فقط حذف یک بازیگر محبوب نیست؛ تغییر در مرکز ثقل احساسی سریال است.

دوم اینکه پترسون برای مخاطبان تلویزیون، بار نوستالژیک قدرتمندی دارد. حضور او از همان ابتدا نوعی اعتماد ایجاد می‌کرد. حتی اگر سریال در بعضی بخش‌ها ضعف داشت، تماشاگر با دیدن او ناخودآگاه به یاد جهان گرم و کوچک «دختران گیلمور» می‌افتاد. این حس آشنایی یکی از سرمایه‌های پنهان «گذرگاه سالیوان» بود.

البته خروج چنین شخصیتی می‌تواند برای نویسندگان هم فرصت باشد. اگر سریال بتواند نبود سالی را به‌درستی در روابط باقی‌مانده، رشد مگی و مسیر کال ادغام کند، شاید فصل‌های بعدی هویت مستقل‌تری پیدا کنند. اما اگر این غیبت صرفا با چند اشاره سطحی جمع شود، سریال یکی از مهم‌ترین تکیه‌گاه‌های احساسی‌اش را از دست خواهد داد.

چرا با وجود ضعف‌ها، «گذرگاه سالیوان» هنوز تماشاگر دارد؟

پاسخ ساده است: چون این سریال نیاز مشخصی را پاسخ می‌دهد. همه مخاطبان همیشه دنبال پیچیدگی‌های سیاسی، جنایت‌های تاریک یا ضدقهرمان‌های اخلاقا مبهم نیستند. گاهی مخاطب می‌خواهد سریالی ببیند که در آن آدم‌ها خطا می‌کنند اما نابود نمی‌شوند؛ گذشته دردناک است اما پایان راه نیست؛ عشق آهسته شکل می‌گیرد؛ طبیعت آرام می‌کند؛ و در نهایت، امید از دل بحران بیرون می‌آید.

«گذرگاه سالیوان» دقیقا در همین نقطه می‌ایستد. شاید مثل «ویرجین ریور» از نظر انسجام و جذابیت عمومی قدرتمند نباشد، شاید مثل «دختران گیلمور» دیالوگ‌های درخشان نداشته باشد، شاید مثل «تپه تک درخت» برای یک نسل به خاطره جمعی تبدیل نشود، اما به‌عنوان یک درام آرام و احساسی، کار خودش را انجام می‌دهد.

این سریال برای مخاطبی ساخته شده که از دیدن شهرهای کوچک، رازهای خانوادگی، عشق‌های ناتمام، طبیعت کانادا، کافه‌ها، کمپ‌ها، خانواده‌های زخمی و آدم‌های در مسیر اصلاح لذت می‌برد. اگر با همین انتظار سراغش بروید، می‌تواند همراه دلپذیری باشد.

«گذرگاه سالیوان» سایه «ویرجین ریور» است یا همسایه آن؟

در نهایت باید گفت «گذرگاه سالیوان» را می‌توان همسایه نزدیک «ویرجین ریور» دانست؛ نه نسخه‌ای کاملا هم‌سطح، نه تقلیدی بی‌هویت. این دو سریال از یک خانواده داستانی می‌آیند: خانواده درام‌های عاشقانه شهر کوچک، بر پایه رمان‌های رابین کار، با محوریت زنی آسیب‌دیده که در دل یک اجتماع کوچک دوباره خودش را پیدا می‌کند.

شباهت لوکیشن‌ها و طراحی صحنه، حضور بازیگران مشترک، اشتراک در ریشه ادبی و نزدیکی فرمول روایی، باعث شده بسیاری از مخاطبان این دو اثر را کنار هم ببینند. با این حال، از نظر کیفیت دیالوگ، ریتم کارگردانی و قدرت شخصیت‌پردازی، «گذرگاه سالیوان» هنوز به بهترین نمونه‌های این مسیر نمی‌رسد.

با همه این‌ها، اگر به «ویرجین ریور»، «مزرعه قلب‌ها»، «دختران گیلمور» یا درام‌های گرم و روستایی علاقه دارید، «گذرگاه سالیوان» می‌تواند انتخابی مناسب برای تماشا باشد؛ سریالی که شاید همیشه غافلگیرتان نکند، اما احتمالا همان چیزی را به شما می‌دهد که از این ژانر می‌خواهید: کمی عشق، کمی زخم، کمی طبیعت، و مقدار قابل توجهی امید.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا